به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر مشاهده خواهی فروغ یزدان را

به صدر فضل نگر میرزا سلیمان را

چراغ دودهٔ خیرالبشرکه طاعت او

ز لوح دهر فروشسته نقش عصیان را

کلیم‌وار عیان بین به طور سینهٔ او

چو نور وادی ایمن فروغ ایمان را

هرآنکه بیند بر سفت او ردای ورع

به یک ردا نگرد صدهزار سلمان را

کف‌کریمش‌ از بس فشانده در یتیم

یتیم ساخته پروردگار عمان را

مرآن نشاط بود روح را ز صحبت او

کز آب چشمهٔ زمزم روان عطشان را

ز خوان فضلش اگر توشه‌یی برد عاصی

به خوشه‌یی نخرد هفت باغ رضوان را

به نوع انسان آنسان بود مباهاتش

که بر بسایر انواع نوع انسان را

کلام او همه وحی است لاجرم دانا

زگفت او نکند فرق هیچ فرقان را

ز آب چشمهٔ آتش فروغ حکمت او

فلک به باد فنا داده خاک یونان را

زبان او به‌سخن صارمیست خاره شکاف

که بر دو سندس داند پرند و سندان را

زمانه اشهدبالله به ملک هستی او

به عمر خود نشنیده است نام پایان را

سپهرکوکبه صدرا تویی‌که‌کوکب تو

شکسته‌کوکبه هفت آسمان‌گردان را

پی تذکر مدح تو شسته حافظ روح

ز لوح حافظهٔ ناس نقش عصیان را

به باغ مجد تو سیسنبریست چرخ‌کبود

چه افتخار به سیسنبری‌گلستان را

سپهر رای ترا آفتاب تابان خواند

چو نیک دید ستغفارگفت بهتان را

از آن سپس ز در شرم زیب بزم تو ساخت

چو آفتابهٔ زر آفتاب تابان را

ترا به ملک هنر شاه دید و با خودگفت

که آفتابهٔ زر لایق است سلطان را

نبود آگه ازین ماجراکه اندر شرع

ز زر و سیم نسازند آب دستان را

ضعیف پیکر تو یک دو مشت ستخوانست

کزوست توشهٔ هستی همای امکان را

هر آنکه دید تنت خیره ماندکز چه خدای

گزیده بردو جهان یک‌دو مشت ستخوان را

به راه یزد چو یعقوب دیده‌گشت سفید

ز شوق خاک رهت سرمهٔ سپاهان را

ز نور رای توگر دم زد آفتاب مرنج

که التهاب تبش موجبست هذیان را

ز هجر احمد مرسل حنین حنانه

اگر قرین انین ساخت عرش یزدان را

شب فراق تو نیز این زمان ز نالهٔ یزد

نموده حنان بر اهل یزد حنان را

بزرگوارا از روی شوق قاآنی

دهد به مدح تو زیور عروس دیوان را

که تا به روز قیامت بزرگ بار خدای

ز وی دریغ ندارد عطا و احسان را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

چه مایه مایلی ای ترک ترک و خفتان را

یکی بیاو میازار چهر الوان را

هوای جنگ چه داری نوای چنگ شنو

به یک دو جام می‌کهنه تازه‌کن جان را

ز شور و طیش چه‌دیدی به‌سور و عیش‌گرای

که حاصلی به ازین نیست دور دوران را

ز سینه‌کینه بپرداز وکار آب بساز

مزن بر آتش‌کین همچو باد دامان را

چهارماهه نه‌بس‌ بود شور و فتنه و جنگ

که باز زین زنی از بهرکینه یکران را

به زلفکان سیاهت به جای مشک و عبیر

چه بینم این همه‌گرد و غبار میدان را

از‌ین قبل‌که به بر بینمت سلیح نبرد

گمان برم‌که خلف مر تویی نریمان را

تو فتنه‌کردی و تاجیک و ترک متهمند

که ره به فتنه‌گشودند ملک سلطان را

نه از نبایر سلمی نه از نتایج تور

تراکه‌گفت‌که ویران نمایی ایران را

کمان و تیرت اگر نفس آرزو دارد

کمان ابرو بنمای و تیر مژگان را

ورت به خود و زره دل‌کشد یکی بگذار

چو خود بر سر آن‌گیسوی زره‌سان را

بس است آن زنخ و زلف‌گوی و چوگانت

چه مایلی هله این‌قدرگوی و چوگان را

همی ز بند حوادث‌گشایش ار طلبی

درآ به حجره و بگشای بند خفتان را

ورت هواست‌که در فارس فتنه بنشیند

یکی ز خلق بپوش آن دو چشم فتان را

بیار از آن می چون ارغوان‌که مدحت آن

میان جمع به رقص آورد سخندان را

چو در شود به‌گلوی خورنده از دل جام

ز دل برون فکند رازهای پنهان را

از آن شراب‌که‌گر بیندش‌کسی شب تار

کند نظاره به ظلمات آب حیوان را

بده بگیر بنوشان بنوش تا ز طرب

تو عشوه سازکنی من مدیح سلطان را

خدیو راد محمد شه آن‌که ملکت او

ز هرکرانه محیط‌است ملک امکان را

ندانما به چه بستایمش‌که شوکت او

گشاده ز آن سوی بازار وهم دکان را

به خلق پارس بس این رحمتش‌که برهانید

ز چنگ حادثه یک مملکت مسلمان را

اگرچه حاکم و محکوم را نبودگناه

که‌کس نداند علت قضای یزدان را

سخن درازکشد عفو شه بس اینکه سپرد

زمام ملک سلیمان امیر دیوان را

بزرگوار امیری‌که با سیاست او

به چار رکن جهان نام نیست طغیان را

ز موشکافی تدبیر موکشان آرد

به خاک تیره ز هفتم سپهرکیوان را

به جامه خانهٔ جودش ندیده چشم جهان

جز آفتاب جهانتاب هیچ عریان را

نظام‌کار جهان پیرو عزیمت تست

چنانکه حس عمل تابع است ایمان را

به‌عهد عدل توصبحست وبس اگربه‌مثل

تنی به دست تظلم دردگریبان را

سبب وجود تو بود ارنه بر فریشتگان

هگرز برنگزیدی خدای انسان را

کشند صورت شمشیرت ار به باغ بهشت

بهشتیان همه مایل شوند نیران را

ز روی صدق‌گواهی دهدکه خلد اینست

اگر به بزم تو حاضرکنند رضوان را

خدانمونه‌یی‌ازطول‌وعرض‌جاه توخواست

که آفرید به یک امرکن دوکیهان را

جنایتی‌که به‌کیهان رسد زکید سپهر

کف‌کریم تو آماده است تاوان را

ترشح کرمت گرد آز بزداید

چنان‌که آب ستغفار لوث عصیان را

زمانه بی‌مدد حزم تو ندارد نظم

که بی‌خرد اثر نطق نیست حیوان را

به آب و آینه ماند ضمیر روشن تو

که آشکارکند رازهای پنهان را

به دست راد تو بیچاره ابرکی ماند

چه جرم‌کرده‌که مستوجبست بهتان را

کدام ابر شنیدی‌که فیض یک‌دمه‌اش

دهد به در وگهر غوطه ملک امکان را

برنده تیغ تو ویحک چگونه الماسیست

که روز معرکه آبستن است مرجان را

بسان آتش سوزنده صارم قهرت

جداکند ز موالید چهار ارکان را

بتابد ازکف رخشنده‌ات به روز مصاف

بسان برق‌که بشکافد ابر نیسان را

تبارک‌الله از آن خنگ‌کوه‌کوههٔ تو

که بر نطاق نهم چرخ سوده‌کوهان را

پیش ز پویه دهانش زکف تنش ز عرق

نمونه‌ایست عجب باد و برف وباران را

گمان بری‌که معلق نموده‌اند به سحر

ز چارگوشهٔ البرز چار سندان را

به غیر شخص‌کریمت برو نیافته‌کس

فرازکوه دماوند بحر عمان را

مطیع تست به هرحال در شتاب و درنگ

چنان‌که باد مطاوع بدی سلیمان را

مگر نمونهٔ وی خواست آفرید خدای

که آفرید دماوند وکوه ثهلان را

قوی قوایم او خاک را بتوفاند

چنانکه باد به‌گرداب لجه طوفان را

بزرگوار امیرا تویی‌که همت تو

زیاد برده عطایای معن و قاآن را

دوسال و پنج‌مه ایدون رودکه بنده‌به‌فارس

شنوده در عوض مدح قدح نادان را

متاع من همه شعرست و او بس ارزانست

یکی بگو چکنم این متاع ارزان را

کسش ز من نخرد ور خرد بنشناسد

ز پشک مشک وز خرمهره در غلطان را

تویی‌که قدر سخن دانی و عیار هنر

برآن صفت‌که پیمبر رموز قرآن را

ولی تو نظم پریشانم آن زمان شنوی

که نظم بخشی یک مملکت پریشان را

چه‌باشد این دو سه مه تا تو نظم‌کار دهی

ببنده بار دهی خاکبوس خاقان را

مرا مگو چو ترا نیست سازو برگ سفر

هلا چگونه‌کنی جزم عزم طهران را

ز ساز و برگ سفر یک اراده دارم و بس

که هست حامله صدگونه برگ و سامان را

بدان ارادهٔ تنها اگر خدا خواهد

نبشت خواهم‌کوه و در و بیابان را

به‌جز تو از تونخواهم‌که‌نافریده خدای

عظیم‌تر ز وجود تو هیچ احسان را

زوال و نقص مبیناد عز و جاه امیر

چنانکه فضل خداوندگار پایان را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

خیز ای غلام زین‌کن یکران را

آن‌گرم سیر صاعقه جولان را

آن توسنی‌که بسپرد ازگرمی

یکسان چو برق‌کوه و بیابان را

آن‌گرم جنبشی‌که به توفاند

از باد حمله تودهٔ ثهلان را

خارا به نعل خاره شکن‌کوبد

زانسان‌که پتک‌کوبد سندان را

چون زین نهی به‌کوههٔ او بینی

بر پشت باد تخت سلیمان را

زندان شدست بر من و تو شیراز

بدرودکرد باید زندان را

گیرم‌که ملک فارس‌گلستانست

ایدون خزان رسیده‌گلستان را

غیر از ثنای معتمدالدوله

از هر ثنا فرو شو دیوان را

بگذار مدح او به‌کتاب اندر

تا حرز جان بود دل پژمان را

دیگر ممان به پارس‌که رونق نیست

در ساحتش فصاحت سحبان را

خواهی عزیز مصر جهان‌گشتن

بدرودگو چو یوسف‌کنعان را

جایی‌که پشک ومشک به‌یک نرخست

عطارگو ببندد دکان را

مزد سخن‌تراش شود رسوا

چون من درم ز خشم‌گریبان را

آری چو صبح‌کردگریبان چاک

طرار شب وداع‌کند جان را

خود نیست مال‌دار اگر دزدی

از مال غیر پرکند انبان را

با من چرا ستیزه‌کند آن‌کاو

از وحی می نداند هذیان را

گردد چه از طراوت ریحان‌کم

گر خنفسا نبوید ریحان را

یا سامری‌که‌گاو سخنگو ساخت

از وی چه ننگ موسی عمران را

یا عنکبوت اگر به مگس خوشدل

از وی چه نقص سبعهٔ الوان را

گیرم‌که رایج آمد خرمهره

قیمت نکاست‌گوهر غلطان را

گیرم‌که بومسیلمه مصحف ساخت

از وی چه ننگ مصحف سبحان را

گر پای امتحان به میان آید

داناکجا خورد غم نادان را

من پتک و هرکه پتک همی خاید

گو خود بده جنایت دندان را

من نوح وقت و هرکه مرا منکر

گو شو پذیره آفت طوفان را

من عیسی زمان و بنهراسم

از فیض روح غدر یهودان را

من دعوی سخن را برهانم

برهان‌گزفه داند برهان را

عمّان چوگوهر سخنم بیند

عمان‌کند ز غیرت دامان را

طعن حسود را نشمارم هیچ

زان سان‌که‌کوه قطرهٔ باران را

گیرم‌که حاسد افعی غژمان است

من زمردستم افعی غژمان را

ور خصم را مهابت ثعبان است

من تیره ابرم آفت ثعبان را

ور بدکنش به سختی سوهان است

تفسیده‌کوره‌ام من سوهان را

بارد عنا به پیکرم ار پیکان

رویین تنم ننالم پیکان را

آن نیرویی‌که بازوی فضلم راست

هرگز نبوده سام نریمان را

وان دولتی‌که داده مرا یزدان

هرگز نداده هیچ جهانبان را

با خود مرا به خشم میار ای چرخ

گردن مخار ضیغم غضبان را

کز خشم چشم من شود خیره

از مشتری نداندکیوان را

عریانیم مبین‌که‌کنم چون صبح

از نور جامه پیکر عریان را

بر خوان فضل رای هنر بلعم

یک لقمه می‌شمارد لقمان را

من نخل و نیش و نوش بهم دارم

منت یگانه ایزد منان را

از نوش می‌نوازم دانا را

وز نیش می‌گدازم نادان را

آن عهدکوکه بود ز من تمکین

احرار یزد و ساوه وکرمان را

آن عصرکوکه چرخ هراسان داشت

از فر من مهان خراسان را

مانا نمود از پس میلادم

یزدان عقیم مادرگیهان را

چون من پس از وصال نیابی‌کس

صدبار اگر بکاوی ایران را

با ما ورا قیاس مکن ایراک

با جوی نیست نسبت عمّان را

در بحر فکرتش زنی ار غوطه

تا حشر می‌نیابی پایان را

حربا چو نیست خصم چه می‌داند

فر و بهای مهر فروزان را

زان جوهری‌که خون جگر خوردست

قیمت بپرس لعل بدخشان را

ورنه جگر فروش چه می‌داند

قدر و بهای لعل درخشان را

هرچند لعل رنگ جگر دارد

زین صد هزار فرق بود آن را

چوبند هر دو عود وحطب لیکن

لختی حکم‌کن آتشت سوزان را

مرغند هر دو لیک بسی فرقست

از زاغ عندلیب نوا خوان را

قطران و عنبر ارچه به یک رنگند

نبود شمیم عنبر قطران را

هم یوز و سگ اگر چه ز یک جنسند

سگ نشکرد غزال‌‌گرازان را

آن لایق شکار ملوک آمد

وین درخور است‌گلهٔ چوپان را

نجار اگر ز چوب‌کند شمشیر

شمشیر او نبرد خفتان را

منقار طوطی است چو عقبان‌کج

وانرا نه آن شکوه که‌عقبان را

نبود هلال اگر به صفت باشد

شکل هلال داسهٔ دهقان را

هردو سوار لیک بسی توفیر

از نی سوار فارس یکران را

هردوکلام لیک بسی فرقست

از سبعهٔ معلقه فرقان را

اشعار جاهلیه بسوزانی

چون بنگری فصاحت قرآن را

گردانهٔ انار به ره بینی

دل در طمع میفکن مرجان را

ور بنگری غرور سراب از دور

کم‌گوی تهنیت لب عطشان را

لختی چو زاج سوده به چنگ آری

مفکن ز چشم‌کحل صفاهان را

در صد هزار نرگس شهلا نیست

آن فتنه‌یی‌که نرگس فتان را

در صد هزار سنبل بویا نیست

آن حالتی‌که زلف پریشان را

در صد هزار سروگلستان نیست

آن جلوه‌یی‌که قامت جانان را

داند سخن‌که قدر سخندان چیست

گوی آگهست لطمهٔ چوگان را

آوخ‌که می‌بکاست هنر جانم

چون مه‌که می‌بکاهدکتان را

ای چرخ‌گردگرد سپس مازار

این مستمند خستهٔ حیران را

ای خیره آهریمن مردم خوار

بر آدمی مشوران غیلان را

من در جهان تراستمی مهمان

زینسان عزیز داری مهمان را

بهراس از اینکه بر تو بشورانم

رکن رکین دولت سلطان را

دارای دهر معتمدالدوله

کز اوست فخر عالم امکان را

با رای صائبش نبود محتاج

اقطاع فارس هیچ نگهبان را

با دست و تیغ او ندهم نسبت

برق و سحاب آذر و نیسان را

بر برق چون ببندم تهمت را

بر ابرکی پسندم بهتان را

ای حکمران فارس‌که قاآنی

دیدست در تو همت قاآن را

حاشاکه‌گر برانیش از درگاه

راند به لب حکایت‌کفران را

او دیده است از تو هزار احسان

تا حشر شکرگوید احسان را

لیکن چو غنچه تنگدلست ار چه

چون غنچه ساکن است‌گلستان را

گو پارس بوستان نه مگر بلبل

نه مه وداع‌گوید بستان را

یزدان بودگواه که نگزیند

بر درگه تو درگه خاقان را

بر هیچ چشمه دل ننهد آن‌کاو

چون خضر دیده چشمهٔ حیوان را

خواهد پی مدیح تو بگزیند

یک چند نیز خطهٔ طهران را

گوهر به‌کان خویش بود ارزان

وانگه‌گران‌که برشکندکان را

گردد به چشم دور و به جان نزدیک

فرقی نه قرب و بعد جانان را

قرب عیان هزار زیان دارد

بر خویش چون پسندد خسران را

نزدیکی است علت محرومی

زان چشم من نبیند مژگان را

قرب عیان سبب‌که مه از خورشید

هر مه پذیره‌گردد نقصان را

قرب نهان خوشست‌که هر روزی

سازد عیان عنایت پنهان را

قرب نهان نگرکه به خویش از خویش

نزدیکتر شماری یزدان را

آری چو خصم قرب عیان بیند

سازد وسیله حیله و دستان را

طبع ترا ملول‌کند از من

تا خود مجال بیند هذیان را

بی‌حکمتی مگر نبودکایزد

بر آدمی‌گماشته شیطان را

کان دیو خیره‌گر نبدی آدم

آلوده می نگشتی عصیان را

با آنکه‌گر بهشتت برین باشد

نتوان‌کشید منت رضوان را

هر روز بنده از پی دیدارت

راحت شمرده زحمت دربان را

بر جای خون ز مهر و وفای تو

آموده همچو دل رگ شریان را

او راگمان بدانکه تو نگزینی

هرگز بر او اماثل و اقران را

گیرم که یافتی گوهری ارزان

نتوان شکست‌گوهر ارزان را

هرکاو به عمد زدگوهری بر سنگ

آماده بود باید تاوان را

نه هرکه مدح‌گوی توگفتارش

چون‌گفت من ز دل برد احزان را

نه هرکه‌گفت مدح رسول و آل

زودق رسد فرزدق و حسان را

نه هرکه یافت صحبت پیغمبر

باشد قرین ابوذر و سلمان را

آخر ز بحر ژرف چه‌گشتی‌کم

سیراب اگر نمودی عطشان را

از نور آفتاب چه می‌کاهد

گرکسوتی ببخشد عریان را

قاآنیا ز نعت نبی در دل

نک بر فروز مشعل ایمان را

شاهنشهی‌که خشم و رضای او

مقهورکرده جنت و نیران را

زایینه چشم حق نگرش دیده

در جسم خود حقیقت انسان را

بی‌چهر او ننوشم‌کوثر را

بی‌مهر او نپوشم غفران را

با عفو او امیرم جنت را

با فضل او سمیرم غلمان را

تا در جهان بود به رزانت نام

کاخ سدیر وگنبد هرمان را

بادا به شاهراه بقا موسوم

یارش وصول و خصمش حرمان را

یارش‌ همیشه یار سعادت را

خصمش همیشه خصم‌گریبان را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

عید شد ساقی بیا درگردش آور جام را

پشت‌پا زن دور چرخ وگردش ایام را

سین ساغر بس بود ای ترک ما را روز عید

گو نباشد هفت سین رندان دردآشام را

خلق را بر لب حدیث جامة نو هست و من

از شراب‌کهنه می‌خواهم لبالب جام را

هرکسی شکر نهد بر خوان و بر خواند دعا

من ز لعل شکرینت طالبم دشنام را

هر تنی را هست سیم و دانة‌گندم به دست

مایلم من دانة خال تو سیم اندام را

سیر برخوانست مردم را و من از عمر سیر

بی‌دل آرامی‌که برده است از دلم آرام را

پسته و بادام نقل روز نوروز است و من

با لب و چشمت نخواهم پسته و بادام را

عود اندر عید می‌سوزند و من نالان چو عود

بی‌بتی‌کز خال هندو ره زند اسلام را

یکدگر راخلق‌می‌بوسند ومن زین‌غم هلاک

گرچه بوسد دیگری آن شوخ شیرین‌کام را

سرکه بردستارخوان‌خلق وهمچون‌سرکه دوست

می‌کند بر ما ترش‌ رنگین رخ‌گلفام را

خلق را در سال روزی عید و من از چهر شاه

عید دارم سال و ماه و هفته صبح و شام را

لاجرم این عید خاص من‌که بادا پایدار

کر و فرش بشکند بازار عید عام را

آسمان دین و دولت‌کز هلالی شکل تیغ

گاه‌کین بر هیأت جوزاکند بهرام را

بانگ‌رب ارحم برآید از زمین و آسمان

هر زمان‌کان سام صولت برکشد صمصام را

خصم از روی خرد با وی ندارد دشمنی

اقتضایی هست آخر علت سرسام را

در دل او نیست‌کین دشمنان آری به طبع

آدمی در دل نگیردکینة انعام را

کاش پیش از انعقاد نطفة اعدای تو

ایزد اندر نار نیران سوختی ارحام را

هرکه باوی‌کینه‌جوید عقل‌گویدکاین سفیه

کین نیاغازیدی ار آگه بدی انجام را

خصم‌بگریزد ز سهمش آری‌آری اشکبوس

چون‌کشدگرزگران دل بگسلد رهام را

بدر دنیا صدر دین ای‌کاندر ایوان می‌کند

گفت جان بخشت مصور صورت الهام را

باتو هرکس‌کین سگالد نیست‌هشیار ار نه‌مرد

تا خرد دارد نخاردگردن ضرغام را

جاودان مانی و خوانی هر صباح روز عید

عید شد ساقی بیا درگردش آور جام را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

گر تاج زر نهند ازین پس به سر مرا

بر درگه امیر نبینی دگر مرا

او باز تیز پنجه و من صعوهٔ ضعیف

روزی بهم فروشکند بال و پر مرا

او آفتاب روشن و من ذرهٔ حقیر

با نورش از وجود نیابی اثر مرا

اوگنج شایگان و منم آن‌گداکه هست

برگنج باز دیدهٔ حسرت نگر مرا

بی‌اژدها چگونه بودگنج لاجرم

از بیم جان به‌گنج نیایدگذر مرا

عزت چو در قناعت و ذلت چو در طمع

باید قناعت از همه‌کس بیشتر مرا

من آن همای اوج‌کمالم‌که بد مدام

سیمرغ‌وار قاف قناعت مقر مرا

یارب چه روی داده‌که باید به پیش خلق

موسیچه‌وار این همه دم لابه مرمرا

هر روز روزیم چون دهد روزی آفرین

باید غذا ز بهر چه لخت جگر مرا

بگذشت صیت فضل وکمالم به بحر و بر

با آنکه هیچ بهره نه از بحر و بر مرا

نبود مرا به غیرلب خشک و چشم تر

مانا همین نصیب شد از خشک و تر مرا

قدر مرا قضا و قدرکرده‌اند پست

تقریع‌کی سزد به قضا و قدر مرا

نخل امید من به مثل شاخ بید بود

ورنه چرا نداد به‌گیتی ثمر مرا

خود ریشه‌ام به تیشهٔ تو بیخ برکنم

اکنون‌که پنج فضل نبخشید بر مرا

نطقم چو نیشکر شکرانگیز هست و نیست

جز زهر غصه بهری ازان نیشکر مرا

از نوک‌کلک سلک‌گهر آورم ولیک

شبه شبه نماید سلک‌گهر مرا

شعرم بود به طعم طبرزد ولی ز غم

اکنون به‌کام‌گشته طبرزد تبر مرا

از صدهزار غصه یکی بازگویمت

خوانی مگر به سختی لختی حجر مرا

خواند مرا امیر امیران به‌کاخ خویش

ناخوانده پاسبانش راند ز در مرا

فراش آستانش افشاند آستین

هست آستین از آن‌رو بر چشم تر مرا

منت خدای عز وجل راکه داد دی

فراش او ز بیهشی من خبر مرا

زان صدهزار زخم‌که زد بر من آسمان

الحق یکی نگشت چنان‌کارگر مرا

مرهم نهاد زخم زبانش به یک سخن

بر زخم‌هاکه بود به دل بی‌شمر مرا

قولی درشت‌گفت ولیکن درست‌گفت

زانروکه‌کردگفتش در دل اثر مرا

روی زمین فراخ چه پرواکه دست تنگ

پای سفر نبسته‌کسی در حضر مرا

راه عراق امن و طریق حجاز باز

وحدت رفیق راه و قضا راهبر مرا

عوری لباس و بی‌هنری مایه جوع قوت

تسلیم همعنان و رضا همسفر مرا

گر چارپای راه سپر نیست‌گو مباش

پایی دو داده است خدا ره سپر مرا

باشد اگر به هر قدمی صدهزار دزد

چیزی ز من به حیله ندزدد مگر مرا

مانم چرا به فارس‌که نبود در آن دیار

نی آب و خاک نی شتر وگاو و خر مرا

یک قطعه بیش نیست سفر از سقر ولی

ایدون هزار قطعه حضر از سقر مرا

زین پس به بحر و بر به تجارت سفرکنم

سرمایه فضل ایزد وکالا هنر مرا

دیدی دو سال پیشم در ملک خاوران

بینی دو سال دیگر در باختر مرا

خورشیدسان به‌مشرق ومغرب سفرکنم

تازان سفر فزوده شود فال و فر مرا

چون عقدهٔ دلم نگشاید به ملک فارس

بایدکشید رخت سوی‌کاشغر مرا

صد خاندان چو منت یک خانه می‌نهند

آن خانه به فرودگر آید به سر مرا

از روز و شب‌گریزم اگر بهر روشنی

بایدکشید منت شمس و قمر مرا

جایی روم‌که پرتو خورشید و مه در آن

بر فرق می‌نتابد شام و سحر مرا

صدر زمانه را به سر آمد چو روزگار

گو نیز روزگار درآید به سر مرا

نه بیش ازوکمالم و نه بیش ازو جمال

نه همچو او قبیله و دخت و پسر مرا

گر بندبند پیکرم از هم جداکنند

اندوه او نمی‌رود از دل به در مرا

احسان او چو خون به عروقم‌گرفته جای

خونی‌که بیشتر شود از نیشتر مرا

مهر دوکس به پارس مرا پای بست‌کرد

وز آن دو سرنوشت هزاران خطر مرا

نگذاشت مهرشان‌که‌کنم رو به هیچ سوی

تا ماند جان به لجهٔ اندوه در مرا

اول جناب معتمدالدوله کاستانش

در پیش تیغ حادثه آمد سپر مرا

دوم خدایگان اسدالله خان راد

کز پاس مهر او ندرد شیر نر مرا

زان بیش چشم‌لطف وعطابم ازآندو نبست

چون نیست قابلیت از آن بیشتر مرا

هم نیست روی‌گفتم با ذوالریاستین

کان بحر بیکران نشمارد شمر مرا

هفتاد شعرگفتم اندر مدیح او

یک آفرین نگفت به هفتاد مرمرا

آوخ‌که جنس فضل‌کساد است ورنه بود

نقد سخن رواج تراز سیم و زر مرا

شکر خدا و نعت پیمبرکنم از آنک

افزود آن به نعمت و این بر خطر مرا

من پادشاه ملک بیانم از آن بود

ز الفاظ‌گونه‌گونه حشر در حشر مرا

وز صدهزار تیغ فزونست در اثر

طومار شیوهای چنین برکمر مرا

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

آراست عروس‌گل گلستان را

آماده شو ای بهار بستان را

وقتست‌که در سرود و وجد آرد

شور رخ‌گل هزار دستان را

شمشاد چو پای بر زمین‌کوبد

ماند به‌گه نشاط مستان را

از برگ شقایق ابر فروردین

آویخته قطره‌های باران را

گویی‌کوه از شقایق رنگین

آراسته گوهر بدخشان را

در باغ ز خوشه‌های مروارید

آویزه فکندگوش اغصان را

بوی‌گل و رنگ‌گل بهم‌گویی

با مشک سرشته‌اند مرجان را

آن ابر بهار بین‌که ازگوهر

لبریز نموده جیب و دامان را

آن قوس قزح نگرکه تو بر تو

آویخته پرده‌های الوان را

وان سنبلکان نگرکه بی‌شانه

بر بافته‌گیسوی پریشان را

آن صلصلکان نگرکه بی‌مضراب

در مثلث و بم فکنده الحان را

وان نرگسکان‌که همچو طنازان

بگشوده به ناز چشم فتان را

وان اقحوکان‌که‌کرده بی‌مسواک

چون در عدن سپید دندان را

در هاون سیم زعفران ساید

کارد به نشاط جان پژمان را

وان سرخی شاخ ارغوان ماند

سرخ آبلهای دست صبیان را

فصاد نما ز بازویش‌گویی

راه از پی خون‌گشاده شریان را

یا بس‌که‌گزیده حور از شوخی

خون جسته ز ساق پای غلمان را

یا دوخته تیم‌های یاقوتی

خیاط به جیب جامه سلطان را

یا ماه من از دو چهره وگیسوی

دربان بهشت‌کرده شیطان را

زلف سیهت برآن رخ روشن

کفریست‌که حامی است ایمان را

ماهی است‌کنون‌که من ز شهر خویش

زین برزده‌ام به پشت یکران را

مهمیز ز دستم از پی رفتار

آن صاعقه سیر برق جولان را

گه سفته به نعل سنگ‌کهساران

گه رفته به موی دم بیابان را

گه رفته به قله‌یی‌که از رفعت

جا تنگ نموده عرش یزدان را

ای بس شب قیرگون‌که از حیرت

گم‌گشت ره مدار دوران را

ای بس شب تیره‌کاندرو دستم

نشناخت ز آستی‌گریبان را

ده ناخن من نکرد بر رخ فرق

از پلک دو چشم موی مژگان را

صد بار به سینه دست مالیدم

بر سینه نیافتم دو پستان را

پروانه صفت دلم در آن شبها

با شمع رخ تو بست پیمان را

وز آرزوی لبت در آن ظلمات

جستم چو سکندر آب حیوان را

القصه من ای پری به یاد تو

کردم یله‌کشور سلیمان را

چون‌کشتهٔ خشک تشنهٔ آبم

سیراب‌کن ای سحاب عطشان را

آن بادهٔ ناب ده‌که پنداری

با لاله سرشته‌اند ریحان را

بر طور تجلی ارکند نورش

از هوش بردکلیم عمران را

گر خوانچهٔ ما ز نقل رنگین نیست

رنگین سازم ز خون دل خوان را

در دیگ طلب به آتش سودا

بریان‌کنم ای پسر دل و جان را

لیکن مزهٔ شراب شورابست

وین نکته مسلم است مستان را

در من نمکی چنانکه باید نیست

بگشا تو ز لب سر نمکدان را

زان خال سیاه و لعل شورانگیز

پلپل نمکی بپاش بریان را

نی نی دل و جان مرا به‌کار آید

بریان نکنم برای جانان را

دل باید و جان‌که تا توانم‌کرد

مدح از دل و جان سلیل سلطان را

شهزاده علیقلی‌که شمشیرش

درهم شکند چو شیر میدان را

از لوح ضمیر او قضا خواند

دیباچهٔ رازهای پنهان را

در جامهٔ قدر او قدر بیند

نه چرخ و سه فرع و چارارکان را

برهم دوزد چو دیدهٔ شاهین

از مار خدنگ‌کام ثعبان را

ای‌کوفته سر ستاره راگرزت

زانگونه‌که زخم پتک سندان را

چون صاعقه‌کابر را زهم درد

تیغ تو برد به رزم خفتان را

اندر خبر است‌کایزد از قدرت

بر صورت خود نگاشت انسان را

اقرارکند بدین خبر هرکاو

بیند به رخ تو فر یزدان را

آن روزکه هستی از تو شدکامل

سرمایه به باد رفت نقصان را

در حفظ تو هست نقش هر معنی

جز رسم و اثرکه نیست نسیان را

در ملک جلالت آنچه خواهی هست

جز نام و نشان‌که نیست پایان را

شمشیر توکوه را زهم درد

زآنگونه‌که ماهتاب‌کتان را

رونق برد ازکمال شیوایی

یک بیت تو صد هزار دیوان را

هرگه‌که به قصد بزم بنشینی

بینند پر از نشاط ایوان را

وانگه‌که به عزم رزم برخیزی

یابند پر از نهنگ میدان را

با فسحت عرصهٔ جلال تو

تنگ است مجال ملک امکان را

با نعمت سفرهٔ نوال تو

خرد است نعیم باغ رضوان را

در حشر ز بیم توگنه‌کاران

با سر سپرند راه نیران را

احسان ترا چه شکرگویدکس

کز جود تو شکرهاست احسان را

از طوفان‌کی بلرزدت اندام

کز وهم تو لرزهاست طوفان را

با جود تو مور ازین سپس ننهد

در خاک ذخیرهٔ زمستان را

سوده است مگر عطاردکلکت

بر جای مداد جرم‌کیوان را

کاندر سخن تو رفعت‌کیوان

آید به نظر همی سخندان را

زانسان‌که فلک اسیر حکم تست

گویی نبود اسیر چوگان را

از رشک‌کفت چو لعل رمانی

خون در جگر است در عمان را

آورده سحاب دست درپاشت

نی‌سان به خروش ابر نیسان را

وز حسرت دود مطبخ خوانت

چشمی است پر آب ابر آبان را

از بس‌که رساست جامهٔ قدرت

گسترده به عرش و فرش دامان را

تا با رخ یار نسبتی باشد

هرسال به فضل‌گل‌گلستان را

تا محشر نسبت غلامی باد

با خاک ره تو چرخ‌گردان را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

گسترد بهار در زمین دیبا

چون چهر نگار شد چمن زیبا

آثار پدید آب شد پنهان

اسرار نهان خاک شد پیدا

ابر آمد و سیم ریخت بر هامون

باد آمد و مشک بیخت بر صحرا

این تعبیه‌کرده نافه در دامن

آن عاریه کرده‌گوهر از دریا

از سبزه چمن چو روضهٔ رضوان

از لاله دمن چو سینهٔ سینا

آن مایهٔ سوز سینهٔ غمگین

وین سرمهٔ نور دیدهٔ بینا

این را به سر است‌کلّه از یاقوت

آن را به بر است حلّه از مینا

ای عید من ای بهار روحانی

ای ماه من ای نگار بی‌همتا

نوروز تویی و نوبهاران تو

کز طلعت تو جوان شود دنیا

از روح روان سرشته‌یی گویی

بر روی ز من فرشته‌یی مانا

از لعل تو نعل روح در آتش‌

از عشق تو مغز عقل پر سودا

چون از خم زلف چهره بنمایی

خورشید برآید از شب یلدا

چون سلسله زلف تست پر حلقه

چون زلزله عشق تست پر غوغا

این زلزله‌کوه راکند از بن

این سلسله عقل راکند شیدا

بنما رخ تا ز شوق بی‌معجر

از خلد برین برون دود حورا

بنشین و ببار خندهٔ شیرین

برخیز و بیار بادهٔ حمرا

بگشای‌کمرکه تاکمربندد

در خدمت تو در آسمان جوزا

لبهای تو بهر بوسه خلقت‌کرد

از حکمت خویش خالق یکتا

عاطل مگذار خلقت باری

باطل مشمار حکمت دانا

تو موی نموده‌یی‌کمند آیین

من پشت نموده‌ام‌کمان‌آسا

چون تیر تو ازکمان ما عاجل

چون تار من ازکمند تو دروا

ای ترک به‌عید بوسه آیین است

در شرع رسول و ملت بیضا

حالی بنه این طبیعت غره

شرمی بکن از شریعت غرا

زان پس‌که مرا مباح شد بوسه

پیش آی‌که تا ببوسمت عمدا

از بوسه مکن دریغ تات ای ترک

صد بوسه‌زنم برآن رخ رخشا

هل تا بگزم لبان شیرینت

خوش خوش‌مزم آن دودانهٔ خرما

زان روی چنم ورق ورق سوری

زان لعل خورم طبق طبق حلوا

زان‌گرد زنخ‌که‌گوی را ماند

در رقص آیم چوگوی سر تا پا

نی نیست به بوسه حاجتم امروز

گر عمر بود ببوسمت فردا

کامروز بس است لب مرا شیرین

از شکر شکر خسرو والا

دارای جهان ستان محمد شاه

کز هردو جهان فزون بود تنها

اجزای وی است هرچه درگیتی

باکل چه برابری‌کند اجزا

اعضای وی است هرکه در عالم

با روح چه همسری‌کند اعضا

افلاک مطاوعش به یک فرمان

آفاق مسخرش به یک ایما

کوهی‌که خورد قفای قهر او

آسیمه دود چو باد در بیدا

بادی‌که بود مطیع حزم او

همواره بود چوکوه پابرجا

ای خشم تو همچو مرگ بی‌تاخیر

وی قهر تو همچو زهر جان‌فرسا

خیل تو چو سیل‌کوه بنیان‌کن

فوج تو چو موج بحر طوفان‌زا

در جانسوزی چو چرخ بی‌مهلت

درکین‌توزی چو دهر بی‌پروا

نه ملک مخلد ترا مقطع

نه ذات مؤید ترا مبدا

صد جمله به حمله‌یی زنی برهم

صد بقعه به وقعه‌یی‌کنی یغما

از دشنهٔ توکه تشنهٔ خون است

بس‌کشته‌که پشته‌گشته در هیجا

باطلعت رای‌گیتی افروزت

خورشید برآید از شب یلدا

با نکهت خلق عنبرافشانت

عنبر خیزد زکام اژدرها

توقیع ترا قدر برد فرمان

فرمان ترا قضاکند امضا

انکار تو نیست دهر را ممکن

پیکار تو نیست چرخ را یارا

انجم تار است و رای تو روشن

گردون پستست و قدر تو والا

شیر است به روز جنگ تو روبه

موم است ز زور چنگ تو خارا

فوجی ز صف سپاه تو انجم

موجی زکف نوال تو دریا

خلق تو زکام شیر انگیزد

چون ناف غزال نافهٔ سارا

مهر تو ز صلب سنگ رویاند

چون باد بهار لالهٔ حمرا

خورشیدی و برخلاف خورشیدی

کز ابر شود به چرخ ناپیدا

زیراکه هماره باکفی چون ابر

خورشید صفت بتابدت سیما

چون باد قلم دود در انگشتم

گر مدح تکاورت‌کنم املا

چون برق‌کشد ضمیر من شعله

گر وصف بلارکت‌کنم انشا

گر خشم‌کنی به چشمهٔ خورشید

چون شب‌پره زو حذرکند حربا

ور چشم زنی به جانب ناهید

سوی تو چمد زگنبد خضرا

اخلاق تو آبگینه یارد ساخت

از نرم دلی ز صخرهٔ صما

گرد سپهت به چشم بدخواهان

یک بادیه افعی است و اژدرها

شخص تو جهان پیر برناکرد

از دانش پیرو طالع برنا

رخسار تو آیینه است و خصمت دیو

زان در تو چو بنگرد شود رسوا

تا لمعه و نور خیزد از خورشید

تا فتنه و شور زاید از صهبا

دارم دو هزار شکوه از طالع

لیک آن دو هزار شکوه باشد تا

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

دوشینه چون‌کشید شه زنگ لشکرا

سلطان روم را ز سر افتاد افسرا

باز سفید روز بپرید از آشیان

زاغ شب سیاه بگسترد شهپرا

تاریک شد سپهر چو ظلمات وندرو

تا زان ستاره چون به سیاهی سکندرا

چونان شبی درازکه پنداشتی قضا

یکره بریده نافش با روز محشرا

افروخت چهره زین تل خاکستری سهیل

چون از درون تودهٔ خاکستر اخگرا

گفتی فرشته است به بالای اهرمن

روشن فلک فراز هوای مکدرا

گردون پرستاره برآن قیرگون هوا

چون بر سر نجاشی اکلیل قیصرا

یاگفتئی به‌کین تهمتن به سر نهاد

پولادوند دیو زراندود مغفرا

وز اختران معاینه دیدم‌کنار چرخ

زانگونه‌کز قراضهٔ زر نطع زرگرا

مرغ هوا و ماهی دریا به خواب و من

بیدار و چشم دوخته در چشم اخترا

کز در صدای سندان برخاست‌کانچنانک

پنداشتی ز چرخ بغرید تندرا

گفتم هلاکیی‌ء‌که به در حلقه می‌زنی

گفتا نگارگفتم بخ بخ درا درا

برجستم و دویدم و در راگشود و بست

کردم سلام و تنگ‌کشیدمش دربرا

بوییدمش دمادم موی مجعدا

بوسیدمش پیاپی قند مکررا

هر غمزه‌اش به جانم صد جعبه ناوکا

هر مژه‌اش به چشمم صد قبضه خنجرا

از فرق تا قدم همه خان مجسما

وز پای تا به سر همه روح مصورا

بر چشم اشکبارم مالید زلف خویش

وین قصه راست شدکه به بحر است عنبرا

بر روی زرد من لب شیرین به عشوه سود

وین حرف شد یقین‌که به نی هست شکرا

بنشاندمش به مجلس و از زلفکان او

از بهر خویش‌کردم بالین و بسترا

بی‌شمع و بی‌چراغ ز روی منورش

شد همچو روز روشن بزمم منورا

آری چراغ و شمع نباید به حکم عقل

چون چهره برفروزد خورشید خاورا

گفتم بهل‌که عود به مجمر در افکنم

شکرانهٔ قدوم تو ترک سمنبرا

گفتا به‌عود و مجمر حالی چه حاجتست

با زلف و چهر من چه‌کنی عود و مجمرا

ماگرم‌گفتگوکه برآمد ز آسمان

ابری سیاه تیره‌تر از جان‌کافرا

گفتی‌که دزد مخزن شاه است از آن قبل

کش بود آستین همه پر در وگوهرا

هر در وگوهری‌که فروریخت در زمان

شد همچوگنج قارون در خاک مضمرا

جادوست‌گفتئی‌که به نیرنگ و جادویی

کرد از بخار خشک روان لؤلؤ ترا

چون بختیان مست‌که‌کف برلب آورند

توفید و ریخت‌کف ز دهانش‌ بر اغبرا

گو بنگرش نشیب سپهر ار ندیده‌کس

در قلزمی معلق دیوی شناورا

سیلی ز هرکرانه روان شدکه هیچ‌کس

نارست بی‌سفینه‌گذشتن به معبرا

گفتم‌کنون چه بایدگفتا شراب ناب

زان می‌که‌چون سهیل درخشد به ساغرا

آوردمش به پیش شرابی‌که‌گفتئی

جان راگرفته‌اند به تدبیر جوهرا

زان می‌که‌گر برابر آبستنی نهند

بینند روی بچه ز زهدان مادرا

چشم خروس ریختم از نای بلبله

وز حلق بط فشاندم خون‌کبوترا

او مست جام می‌شد و من مست چشم او

یاللعجب‌که مستی من بدفزون ترا

آری شراب را بود ار صد هزار شور

با شور عشق یار نباشد برابرا

باری ز هرکران سخنی رفت در میان

زان سان‌که هست رسم حریفان همسرا

تا رفته رفته پرسشی از حال من نمود

هم زان قبل‌که مهتری از حال‌کهترا

گفتا چه‌می‌کنی و چسانی و حال چیست

مسکینی از جفای جهان با توانگرا

گفتم میان فقر و غنایم وزین قبل

خنثاست بخت‌من‌که نه ماده است و نه نرا

نفسم صبور و قلب شکور است لاجرم

خشنودم از زمانه برزق مقدرا

لیکن به حکم آن‌که ضرور است اکتساب

آهنگ پای‌بوس ملک دارم ایدرا

گفتا به فصل دی‌که سخن بفسرد به‌کام

گویی سفرکنم نکنم هیچ باورا

حاشاکه وحی صادق دانم حدیث تو

نه خود تو جبرئیلی و نه من پیمبرا

فصلی چنین‌که‌گویی از برف‌کوهسار

ز استبرق سفید به سرکرده چادرا

فصلی چنین‌که‌گویی‌کردند تعبیه

تأثیر پشت سوهان در طبع صرصرا

بالله اگر نگاه برون آید از دو چشم

چون سنگ بفسرد به میان ره اندرا

گفتم ز شوق درگه دارای روزگار

نهراسم از نسیم دی و باد آذرا

گیرم جهنده باد بود نیش ناچخا

گیرم فسرده آب بود نوک نشترا

ایدون به پشت‌گرمی الطاف‌کردگار

در یخ چنان روم‌که در آتش سمندرا

گفتا ز مال و حال چه داری بسیج راه

گفتم هلا بنقد دو اسب تکاورا

یک اسب بنده نیز به لار است و دزد پار

بر دست وکس درین ستمم نیست یاورا

گفتا جز این دو هیچ ضرور است‌گفتمش

یک مشت زر دو اسب تکاور یک استرا

ارباب جاه نقدی اگر وام من دهند

اسباب راه یکسره‌گردد میسرا

گفتا به قرض‌کس ندهد یک قراضه زر

بس تجربت‌که رفته درین باب مرمرا

اکنو منت رهی بنمایم به حکم عقل

لیکن به شرط آنکه شود بخت یاورا

گر خدمتی امیر بفرمایدت بری

در نزد اولیای خدیو مظفرا

فرض‌افتدش‌که‌هرچه توخواهی ببخشدت

از شوق خدمت ملک ملک پرورا

گفتم مرا به خدمت میر بزرگوار

ایدون وسیله باید راوی سخنورا

گفتاکه بهتر از اسدالله خان‌که هست

درگوش میرگفتش چون سکه برزرا

خانی‌که‌صیت‌جود وسخایش به‌شرق‌وغرب

ساریست چون فروغ مه و مر انورا

در زورقی‌که دم زنی از حزم و عزم او

او‌کار بادبان‌کند این‌کار لنگرا

وصف حلاوت سخنش چون رقم‌کنی

نبود عجب‌که خامه بچسبد به دفترا

از شش جهت‌گریخت نیارد عدوی او

مانند مهره‌یی‌که درافتد به ششدرا

مانا شکافت زهرهٔ چرخ از عتاب او

ورنه سبب‌کدام‌که چرخ است اخضرا

محروم باد حاسد او از لقای او

زیراکزین بتر نتوان یافت‌کیفرا

صدرا امیر دیوان دانم‌که با تواش

صدقیست بینهایت و مهریست بیمرا

تنها نه با جناب تو از فرط اتحاد

چون یک روان پاک بود در دو پیکرا

با خلق روزگار چنان مهربان بود

کاورا دعاکنند به محراب و منبرا

دانی تو بلکه شهری لابلکه عالمی

کاری‌که او نمود درین مرز و‌کشورا

ملکی‌گشود و مملکتی را نمود امن

بی‌زحمت سیاست و بی‌رنج لشکرا

چو‌ن‌موسی‌کلیم به‌یک چوب‌دست‌کرد

ملکی ز ملک مصر فزون‌تر مسخرا

ماران فتنه خورد بیکره عصای او

ناگشته چون عصای کلیم‌الله اژدرا

نازل ز آسمان شود اسما از آن بود

نامش نبی‌که هست نبی‌سان به‌گوهرا

آزادکردهٔ‌کرم اوست هرکه هست

چه طفل شیرخوار و چه شیخ معمّرا

با عدل او عجب نه‌که زالی چو آفتاب

با طشت زر به باختر آید ز خاورا

اندر سه مه ذخیرهٔ سی ساله خرج‌کرد

از بهر نیک‌نامی شاه فلک فرا

هرکس‌کند ذخیره زر و سیم وگنج و مال

او را بود ذخیره شه مهرگسترا

ایدون‌گواه عدل وی این داستان بس است

کاید به‌گوش خلق حدیثی مزورا

کامد به شهر شیراز از یک دو روزه راه

گم‌گشت بارگیری بارش همه زرا

هر دزد و هر طریده‌که دیدش به رهگذار

گشتش ز ره به خطهٔ شیراز رهبرا

غیر از رضای شاه‌که جوید به جان و دل

آید به چشم هردو جهانش محقرا

درگفت می‌نیاید القصه آنچه‌کرد

او ازکمال و قدر در این بوم و این برا

یک روز دم زنی اگر اندر حضور وی

در حق من شود همه‌کامم میسرا

تا خود چه می‌شودکه من از یک‌کلام تو

یک عمر بر حوایج‌گردم مظفرا

تا رسم در زمان بود ازگفته‌های نغز

تا نام در جهان بود ازکلک و دفترا

بادش عدو نوان و بداندیش ناتوان

دولت جوان و حکم روان یار در برا

نصرت قرین و چرخ معین فتح همنشین

حاسد غمین و بخت سمین خصم لاغرا

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

شکسته خامهٔ آذرگسسته نامهٔ قسطا

چه خامه خامهٔ خسرو چه نامه نامهٔ دارا

گسسته دفتر شاپور و خسته خاطر آزر

شکسته رونق ارژنگ و بسته بازوی مانا

به سعی خامهٔ ماهر به فرق نامهٔ طاهر

فشانده خسرو قاهر چه مایه لؤلؤ لالا

سدید و محکم‌و ساطع‌فصیح‌و واضح و لامع‌

بلیغ و روشن و رایع رشیق و ظاهر و شیوا

جمیل‌و درخور و لایق رزین و راتب و رایق

گزین و لایح و بارق جزیل و سخته و غرا

شگرف‌و بیغش‌کافی‌سلیس‌و دلکش و صافی

پسند و ویژه و وافی بلند و شارق و بیضا

همال سبعهٔ وارون ز بسکه دلکش و موزون

مثال فکرت هرون ز بسکه روشن و عذرا

ز نظم‌گفت شه الحق نمانده زینت و رونق

بگفت‌همگر و عمعق به شعر خسرو بیضا

چه نامه قطعه و چامه به سعی خامه و آمه

بطی دفتر و نامه نهفته فکرت والا

سطور او همه تابان چو دست موسی عمران

نقوش او همه رخشان چو صدر صفهٔ سینا

نهال‌گلشن فکرت لآل مخزن حکمت

زلال چشمهٔ خبرت سواد دیدهٔ بینا

به آب چشمهٔ حیوان به تاب‌کوکب تابان

به رنگ‌گوهر عمان به بوی عنبر سارا

نباشد این‌قدر انور نه مه نه مهر نه اختر

ندارد این هم‌گوهر نه‌کان نه‌گنج نه دریا

سپاس خامهٔ خسرو مدیح چامهٔ خسرو

ثنای نامهٔ خسرو ز حد فکرت دانا

ز د‌ورگنبدگردون ز جور اختر وارون

هماره‌فارغ‌و مأمون‌وجود حضرت دارا

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

دوش‌که این‌گردگردگنبد مینا

آبله‌گون شد چو چهر من ز ثریا

تند و غضبناک و سخت و سرکش و توس

از در مجلس درآمد آن بت رعنا

ماه ختن شاه روم شاهدکشمر

فتنهٔ چین شور خلخ آفت یغما

تاجکی از مشک‌ترگذاشته بر سر

غیرت تاج قباد و افسر دارا

خم‌خم و چین‌چین شکن‌شکن سر زلفش

کرده ز هر سو پدید شکل چلیپا

روی سپیدش برادر مه گردون

موی سیاهش پسر عم شب یلدا

چشم مگو یک قبیله زنگی جنگی

تیر وکمان برگرفته از پی هیجا

زلفش از جنبش نسیم چو رقاص

گاه به پایین فتاد وگاه به بالا

چشم مگو یک قرابه بادهٔ خلر

زلف مخوان یک لطیمه عنبر سارا

حلقهٔ زلفش‌کلید نعمت جاوید

مژدهٔ وصلش نوید دولت دنیا

مات شدم در رخش چنانکه توگفتی

او همه خورشیدگشت و من همه حربا

چین نپسندیدمش به چهره اگرچه

شاهد غضبان بود ز عیب مبرا

گفتمش ای شوخ چین به چهره میفکن

خوش نبود پیچ و خم به چهرهٔ برنا

چین و شکن بایدت به زلف نه بر روی

جور و ستم شایدت به غیر نه بر ما

سرکه فروشی مکن ز چهره‌که در عشق

هیچم از آن سرکه‌گم نگردد صفرا

شاهد بایدگشاده روی و سخنگوی

دلبر و دلجوی و دلفریب و دلارا

دلبر بایدکه هردم از در شوخی

بوسه نماید لبش‌ به طبع‌ تقاضا

سیب زنخدانش وقف عارف و عامی

تنگ نمکدانش نذر جاهل و دانا

کرد شکرخنده‌یی‌که حکمت مفروش

زشت چه داند رموز طلعت زیبا

لعبت شیرین اگر ترش ننشیند

مدعیانش طمع‌کنند به حلوا

حاجب بار ملوک اگر نکند منع

خوان شهان مفلسان برند به یغما

خار اگر پاسبان نخل نباشد

بر زبر نخلی کس‌نبیند خرما

زشت به هرجا رود در است به خواری

گر همه باشد ز نسل شاه بخارا

خود نشنیدی مگرکه مایهٔ عشرت

طلعت زیبا بود نه خلعت دیبا

گفتمش احسنت ای نگار سخنگوی

وه‌که شکیبم ربودی از لب‌گویا

پیشترک آی تا لب تو ببوسم

کز لب لعل توگشت حل معما

همچو یکی شیر خشمگین بخروشید

لرزه فتادش ز فرط خشم بر اعضا

گفت‌که ای مفلس این چه بی‌ادبی بود

خیز و وداعم‌کن و صداع میفزا

گر تو بدین مایه دانش از بشرستی

نفرین بادت به جان ز آدم و حوا

کاش‌که سیلی زمین تمام بشوید

کز تو ملوث شده است تودهٔ غبرا

این‌قدر ای بی‌ادب هنوز ندانی

کز لب من‌کوتهست دست تمنا

هیچ شنیدی به عمر خودکه‌گدایی

تار طمع افکند به‌گردن جوزا

کس لب لعل مرا نیارد بوسید

جزکه ثناگوی شهریار توانا

جستم و از وجد آستین بفشاندم

یک دو معلق زدم چو مردم شیدا

گفتمش الحمد پس توزان منستی

دم مزن ای خوب چهر از نعم ولا

مهتر قاآنی آن منم‌که ز دانش

در همه‌گیتی‌کسم نبیند همتا

مادح خاص خدایگان ملوکم

مدحت او خوانده صبح و شام به هرجا

نرمک‌‌نرمک لبان‌گشوده به خنده

وز لبکانش چکید شهد مهنا

خندان خندان دوید و پیش من آمد

دوخت دو لب بر لبم‌که بوسه بزن‌ها

الحق شرم آمدم بدین لب منکر

بوسه زدن بر لبی چو لالهٔ حمرا

کاین لب همچون ز لوی من نه سزا بود

بر لبکی سرخ تر ز خون مصفا

گفتمش ای ترک داده‌گیرد و صد بوس

کز لب لعل تو قانعم به تماشا

روی ترش‌کرد وگفت‌کبر فروهل

کز تو تولا نکو بود نه تبرا

شاعر و آنگاه رد بوسهٔ شیرین

کودک و آنگاه ترک جوز منقا

مادح شاهی ترا رسدکه بروبد

خاک رهت را به زلف تافته حورا

بوسه بزن مرمرا ز لطف وگرنه

نزد بتان سرشکسته‌گردم و رسوا

در همه عضوم مخیری پی بوسه

از سرم اینک بگیر بوسه بزن تا

روی و لبم هردو نیک درخور بوسند

این من و اینک تو یا ببوس لبم یا

گفتمش ای ترک ترک این سخنان‌گوی

بس‌کا ازین غمز و رمز و عشوه و ایما

با تو خیانت‌کنم هلا بچه زهره

با تو جسارت‌کنم الا بچه یارا

خصلت دزدان و خوی راهزنانست

چشم طمع دوختن به جانب‌کالا

گفت اگرکام من نبخشی امشب

نزد ملک از تو شکوه رانم فردا

گفتم رو روکه‌کار اگر به شه افتد

شاه مرا برگزیند از همه دنیا

شه نخرد شعر دلکش تو به مویی

چون‌کند از روی لطف شعر من اصغا

گفت مزن لاف و عشوه‌کم‌کن از یراک

مایهٔ شعر تو از منست سراپا

گر نکشد سرخ‌گل نقاب ز چهره

بلبل مسکین چگونه برکشد آوا

شادی خسرو بود ز طلعت شیرین

نالهٔ وامق بود ز الفت عذرا

چهرهٔ یوسف به خواب دیدکه در مصر

ترک وصال عزیزگفت زلیخا

گفتمش ای ترک در لبان توگویی

رحل اقامت فکنده است مسیحا

خنده‌کنان‌گفت‌کاین تعلل تاکی

خیز و بگو مدحی از شهنشه دارا

غرهٔ او را به چشم‌کردم و در مدح

غره صفت خواندم این قصیدهٔ غرا

تا ز زوالست لایزال مبرا

ملک ملک باد از زوال معرا

راد محمد شه آنکه آتش قهرش

می بگدازد چو موم صخرهٔ صمّا

دولت او را نه اولست و نه آخر

شوکت او را نه مقطعست و نه مبدا

شعله‌کشد خنجرش اگر به زمستان

خلق به سرداب‌ها روند زگرما

کلک‌گهر سلک او چه معجزه دارد

کز شبه آرد پدید لؤلؤ لالا

نی غلطم نبود این عجب‌که نماید

در شب تاریک جلوه نجم ثریا

حفظ تو پوشد ز آب سقف بر آتش

حزم تو بندد ز باد جسر به دریا

خلق تو خیری‌ دماند از تف آتش

جود تو الماس سازد ازکف دریا

حزم تو یارد مدینه ساخت به جیحون

عزم تو تاند سفینه تاخت به صحرا

عون تو سازد ز موم جوشن داود

رای تو آرد ز دودگنبد خضرا

چون ز عدوی تو نام هست و نشان نیست

شاید اگر خوانمش نبیرهٔ عنقا

عفو تو ناخوانده است وصف سیاست

قهر تو نشنیده است نام مدارا

شاها در این قصیده ژرف نگه‌کن

نظم تو آیین ببین و شیوهٔ شیوا

هزل من از جد دیگران بود اولی

خاصه چو افتد قبول شاه معلا

شعر نشایدش خواندن از در معنی

هرچه به صورت مردفست و مقفا

مرثیه دانش نه شعر آنکه چو خوانند

پیچ و خم افتد ز رنج و غصه در امعا

چهر حسودت ز سیم اشک مفضض

اشک عدویت ز زر چهره مطلا

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4990865
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث