به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ن‌هرچون‌نیرگ‌سازد چرخ‌چون‌دستان‌کند

مغز را آشفته سازد عقل را حی‌ران‌م‌ند

آن‌ کلاه نامرادی بر سر دانا نهد

این قبای کامرانی در بر نادان‌ کند

گاه آن بر خواری دانا دوصد بهتان زند

گاه این بر یاری نادان دو‌صد برهان ‌کند

در بر دانا اگر بیند لباس عبقری

تارتارش را به سختی اره و سوهان کند

بر تن نادان اگر یابد پلاس دیلمی

موی مویش را به نرمی توزی و کتان‌ کند

گه به ‌کین ناصر خسرو فروبندد کمر

تا مر او را در بدخشان محبس‌ از یُمگان کند

گه سعایتها کند دربارهٔ مسعود سعد

تا مر او را در لهاور سکنه در زندان‌ کند

گه نماید انوری را سخرهٔ اوباش بلخ

تیره‌رای روشنش را چون شب تاران ‌کند

گه‌کند فردوسی فردوس فکرت را غمین

تا مر آن میمندی ناپاک را شادان‌کند

گاه در بزم امیری لولوی همچون مرا

همچو لالا زیر دست لولی‌ کرمان ‌کند

تا نپنداری‌ کنون ‌کفران نعمت می‌کنم

نعمتی ناچار باید تاکسی ‌کفران کند

چون‌کند کفران‌نعمت ‌آنکه در ده سال و اند

مدح بی‌انعام‌ گوید شکر بی‌احسان‌ کند

گر سگی یک‌ هفته بر خوانی نیابد استخوان

از پی تحصیل ستخوان ترک آن سامان ‌کند

آدمی آخر کم از سگ نیست چون ناچار شد

رو به درگاه فلان از خدمت بهمان‌ کند

چون سگان راضی بدم بالله به‌جای نان خشک

میر دیرینم غذا از پارهٔ ستخوان‌کند

تا نگوید جاهلی در حق من ‌کاین ناسپاس

از چه ترک میر دیرین از در عصیان‌کند

کس شنیدستی ‌چو من هر بامداد ازفرط‌ جوع

قرصهٔ خورشید تابان را خیال نان‌ کند

کس ‌شنیدستی‌چو م‌ن بی‌خرگه و بی‌سایبان

در صحاری جایگه ایام تابستان کند

کس‌شنیدستی‌چو من‌در سردفصل مهرگان

بر شواهق خواجگه با پیکر عریان‌ کند

کس تواند صد هزاران نامه آراید چو من

در مدیح‌خواجه‌هریک‌را دوصدعنوان‌کند

دوش ‌گفتم با خرد کای آفتاب همتت

خاک را بیجاده سازد سنگ را مرجان‌ کند

تا یکی برق سحابی ‌گر همی بینم ز دور

جان عطشانم ‌گمان چشمهٔ حیوان‌ کند

با چنین شعری‌ که گر بر خاره برخواند کسی

لب‌گشاید وافرین بر قدرت یزدان‌ کند

کیست تا درد درون و زخم بیرون مرا

ازکرم مرهم‌ گذارد وز وفا درمان‌ کند

کیست‌ کز نیشم نماید نوش و از خارم رطب

محنتم را چاره سازد مشکلم آسان‌ کند

صاحبی کو تا ز بهر دفع ماران عجم

نطق را سازد کلیم و خامه را ثعبان‌ کند

عقل گفتا حل این مشکل نیارد کرد کس

هم مگر بوالفضل راد از فضل بی‌پایان‌ کند

آسمان فضل و دانش آنکه از باران فضل

ذره را خورشید سازد قطره را عمان ‌کند

آ‌نکه رایش در اصابت خنده بر بیضا زند

آنکه‌ظقث‌در فصاحت‌م‌ء‌یه بر سحبان‌کند

آنکه نَبّال خلافش بر تن اهل نفاق

صد هزاران تیر توزی از رگ شریان‌ کند

آنکه معمار رضایش از پی اهل وفاق

صد هزاران باغ سوری از تف نیران ‌کند

د‌ست‌ جودش در سخاوت ‌طعنه ‌بر حاتم زند

طبع رادش در کرامت فخر بر قاآن‌ کند

گفت او برهان‌ گفت عیسی مریم بود

رای او اثبات دست موسی عمران ‌کند

خلق‌و خویش ‌را نظرکن تا بدانی ‌کاسمان

هم ز خاک ری تواند بوذر و سلمان‌ کند

جهدها دارد جهان تا درگه عالیش را

قبلهٔ احرار سازد کعبهٔ ایمان‌ کند

آسمان قدرا روا باد فریدی همچو من

خنده بر کار جهان و گریه بر سامان‌ کند

.چون پسندی ‌کاسمان در دولت صاحبقران

بی‌قرینی چون مرا دست‌افکن اقران‌ کند

.آنکه‌قهر و خشمش ‌‌اندرچشم‌وجسم‌بدسگال

روح را سندان نماید مژه را پیکان‌کند

باش تاختلی سمندش از غبار کارزار

طرح‌ گردونی دگر در ساحت ختلان‌ کند

باش تا بینی ز لاش شیر مردان ختن

دیو و دد را تا قیامت ناچخش مهمان‌ کند

باش تا از بانگ شیپورش به مرز قندهار

هر نفس افغان خدا از بیم جان‌افغان‌کند

باش تا شیران تبت را کشد در پالهنگ

واهوان تبتی را شیر در پستان‌کند

سعیها دارد فلک‌ کز همت صاحبقران

بر جهانش از قیروان تا قیروان سلطان‌کند

تا همی‌ گوی زمین زیر فلک ساکن بود

تا همی خنگ فلک‌ گرد زمین جولان ‌کند

از امیران باج‌ گیرد جان ستاند بر خورد

بر دلیران ملک بخشد زر دهد فرمان‌کند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

 

قضا چو مسند اقبال در جهان افکند

به عزم داوری شاه‌کامران افکند

ابو الشجاع حسن‌ شه که شیر گردون را

مهابتش تب و لرز اندر استخوان افکند

تهمتنی ‌که به یک چین چهره سطوت او

هزار لرزه بر اندام آسمان افکند

دلاوری‌که ز یک خم خام پر خم و تاب

هزار سلسله بر بال‌کهکشان افکند

به نیم‌کاوش فکرت ز رای موی‌شکاف

هزار رخنه در ابداع کن‌فکان افکند

ز قطره‌ای‌ که چکد ز ابر دست او بر خاک

توان بنای دوصد بحر بیکران افکند

فتد زکاخ وی ار سنگ‌ریزه‌یی به زمین

ازو اساس جهان دگر توان افکند

تنی که کرد خیال خلاف او به ضمیر

اجل به دودهٔ او مرگ ناگهان افکند

ز بس که دهرهٔ او بحر بهرمان آورد

به دهر طنطنه در کان بهرمان افکند

گره‌ گشود ز کار زمانه شمشیرش

گره چو در خم ابروی جانستان افکند

فلک‌ ز بهر زمین‌بوس آستانهٔ او

به لابه خود را در پای پاسبان افکند

بر آستان ز فرومایگی چو بار نیافت

به عذر فعل خطا خاک در دهان افکند

تویی ‌که ابر کفت دودهٔ دنائت را

ز یک افاضهٔ فیضی ز خانمان افکند

تویی‌که نسخهٔ دیباچهٔ جلادت تو

حدیث رستم دستان ز داستان افکند

اساس فتنه برافتاد آن زمان ز جهان

که جوش جیش تو آشوب در جهان افکند

سنان قهر تو در خرق و التیام فلک

حکیم فلسفه را باز درگمان افکند

نبود خون عدو آنچه روزکین بر خاک

پرند قهر تو چون نقش پرنیان افکند

حسامت از تب لازم چو گشت لاغر و زرد

پی علاج خو‌د از چهره ناردان افکند

فضای درگهت از نه فلک وسیع‌ترست

عجب ‌که وقعه درین تیره خاکدان افکند

نیام تیغ تو آن برغمان تیره دلست

که‌گاه‌کینه‌وری دوزخ از دهان افکند

بلارک تو اگر نیست خیره‌سر بهمن

گذر ز بهر چه در کام برغمان افکند

زمانه عرض غلامان درگهت می‌داد

سپهر خود را دزدیده در میان افکند

شها ز قهر پرندوشت آتشین آهم

شرار در دل ابنای انس و جان افکند

روا مدار که خلقی زنند شکرخند

که ذره را ز نظر شاه خاوران افکند

کسی‌که معدن چندین هزار فضل بود

نشایدش به چنین رنج بیکران افکند

ز من جهانی در خنده زانکه سطوت تو

به سرخ چهرهٔ من رنگ زعفران افکند

ز یک شکنج به روی مهابت تو به من

دو قوم را به‌گمان عقل نکته‌دان افکند

یکی بر آنکه به ظاهر ز بهر سود نهان

به‌نام او ملک این قرعهٔ زیان افکند

برای برتری پایه سایه بر سر او

همای تربیت شاه‌کامران افکند

یکی بر آنکه به باطن شه از ظهور خطا

مرا ز چشم مقیمان آستان افکند

ز قهر بارخدایی بسان بارخدای

چو پست پایه عزازیلش از جنان افکند

به‌راستی‌که خود اندر تحیرم‌که ملک

به من ز بهر چه این خشم ناگهان افکند

خلاصه کز پی تشکیک خلق از در لطف

به ناتوان تن من خلعتی توان افکند

به دهر تاکه سرایند ان‌س و جان‌که رسول

صلای دین شریعت در انس و جان افکند

ز امن عدل تو افکنده باد رسم ستم

چنانکه معدلت‌کسری از جهان افکند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

.آدمی باید به‌گیتی عمر جاویدان‌ کند

تا یکی از صد تواند مدح آقاخان کند

محکمران خطهٔ‌کرمان‌که ابر دست او

خاک را بیجاده سازد سنگ را مرجان‌ کند

در بر اوکمترست از پیر زالی پور زال

او زکین‌گر بهر هیجا جای بر یکران‌کند

خصم ‌را گو پیش تیغش جوشن و خفتان مپرس

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند

خنجر آتش‌فشانش از لباس زندگی

خصم‌راعریان‌کند چون‌خویش راعریان‌کند

صیت اه بگرفت‌م‌یتی را چو ور مهر و ماه

نور مهر و ماه را حاسد چسان پنهان‌کند

خاک ره را مهر او همسان‌ کند با آسمان

واسمان را قهر او با خاک ره یکسان کند

گردش چشمش به‌ یک ایمای ابروگاه خشم

موی مژگان را به چشم بدکنش سوهان کند

خود به سیر لاله و ریحان ندارد احتیاج

کز نگاهی خاک وگل را لاله و ریحان کند

آب تیغش ملک ویران را ز نو آباد کرد

هرکجا ویرانه آری آبش آبادان کند

نسبت‌جودش به‌عمان‌کی دهم‌کاو هر زمان

جیب سائل را ز گوهر غیرت عمان‌ کند

اوج‌‌ردون‌در حضیض جا او مشکل رسد

بر فلک بیچاره خود را چند سر‌گردان‌ کند

نرم‌‌ گر‌دد خصم‌شوم‌از ضرب‌‌ گرز او چو موم

گر براز آهن دل از رو پیکر از سندان‌کند

چرخ ‌با وی ‌چون ستیزد کانکه خاید پتک را

ز ابلهی بیچاره باید چارهٔ دندان‌ کند

صاحبا قاآنی از شوق تو در اقلیم فارس

روز و شب در دل خیال خطهٔ ‌کرمان ‌کند

یاد آن شب کز خیالت چشم من پر نور بود

تیره چشمم را ز سیل قطره چون قطران کند

عیش‌ آن‌شب را اگر با صد زبان خواهد بیان

نیستش پایان و گر خود عمر بی‌پایان کند

دارد از جود دو دستت‌آرزو یکدست فرش

تا طراز بزمگاه و زینت ایوان‌کند

هم ز بهر گلرخی ‌کز وی و ثاقم‌ گلشنست

تحفه‌یی بایدکه او را همچوگل خندان‌کند

تحفه‌اش شالیست تا سالی ببندد بر میان

برتری زامثال جوید فخر بر اقران‌کند

خود تو دانی گر دلی باشد مرا در پیش اوست

اختیار او راست‌ گر آباد و گر ویران ‌کند

من به قدر همت خودکردم استدعا و تو

همتت دیگر ندانم تا چه حد احسان‌ کند

باد دور دولتت ایمن زکید روزگار

تا به‌ گرد خاک ساکن آسمان جولان‌ کند

 

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

دلی که هر چه کند بر مراد یار کند

نخست ترک مراد خود اختیارکند

گرچه ترک مراد خود اختیاری نیست

که عاشق آنچه نماید به اضطرارکند

غریب را که به غربت اسیر یاری شد

که گفته بود اقامت در آن دیارکند

به اضطرار کمندش برد به جانب شهر

غزال را که به صحرا کسی شکار کند

ولی غزال از آن پس که شد اسیرکمند

جز آنکه گردن طاعت نهد چکار کند

ز قید صورت و معنی کسی تواند رست

که در هوای یکی ترک صدهزار کند

نخست آیت فرقان عاشقی حمدست

که حمد پیشه‌ کند هرکه رو به یار کند

نه با ارادت او نام مال و جاه برد

نه با محبت او فکر ننگ و عارکند

بلاست یکه‌سواری ستاده در صف عشق

کسیست مرد که آهنگ آن سوار کند

محیط دایره آن‌کس به‌سر تواند برد

که پای جهد چو پرگار استوار کند

نه عاشقست‌کسی‌کز ملامت اندیشد

که هرکه می‌طلبد صبر بر خمارکند

نه رستمست‌کسی‌کز مصاف رویین‌تن

سپر بیفکند و ترک‌ کارزار کند

نه عاشقست چو بلبل‌ کسی به صورت ‌‌گل

که احتراز ز گلچین و زخم خار کند

به ‌کیش عشق کمان‌وار گوشمالش ده

چو تیر هرکه ز قربان شدن فرارکند

به اتفاق بزرگان کسیست طالب‌گنج

که مشت تا به ‌کتف در دهان مار کند

کسیست طالب یوسف به اعتقاد درست

که صد رهش چو زلیخا عزیز خوار کند

روان فدای خلیلی نما چو اسماعیل

ورت زمانه چو ابلیس سنگسار کند

چنانکه من ز رخ ماه خود نتابم مهر

به صد بلا اگرم عشق او دچارکند

هزارگونه جفا دیدم از جهان و هنوز

دلم متابعت مهر آن نگارکند

نگار نام بتست و بتی بود مه من

که ماه سجده بر او صد هزار بارکند

دمیده مشک ‌خطش ‌گویی آن دو آهوی ‌چشم

بر آن سرست‌که مشک خود آشکارکند

رخش سیه شده اندک ز همنشینی زلف

سیاه‌کار نکو را سیاه‌کار کند

به ملک روم اگر چین‌ زلف بگشاید

فضای مملکت روم زنگبار کند

به وقت ناز چو کاکل به روی بپریشد

چو شعر من همه آفاق مشکبار کند

چو شام تیره حصاری کشد ز چنبر زلف

چو ماه چارده جا اندران حصار کند

به وصل عکس رخ او به هجر خون دلم

به هر دو وقت مرا د‌یده لاله‌زار کند

به حیله ‌کس نتواند برو چشاند زهر

که زهر را لب او شه خوشگوار کند

مرا بهار و خزان هر دو پیش یکسان است

که او به چهره خزان مرا بهارکند

وگر بهشت دهندم‌ کناره می‌گیرم

در آن زمان‌که مرا -ای درکنار‌ند

هرآنکه هست خریدار ماه صورت او

فلک ز مهر بر او مشتری نثار‌ند

چگونه‌در شب تاریک خوانمش بر خویش

که جلوهٔ رخ او لیل را نهار کند

دکان مشک فرو شست گویی آن سر زلف

که طبله طبله برو مشک چین قطار کند

خلیفهٔ شب و روزست زانکه‌گیتی را

به چهره روشن سازد به ط‌ره تار کند

به جبر بوسه زند بر لب و دهان کسی

که مدح و منقبت صاحب اختیار کند

کهینه بندهٔ خسرو مهینه خواجهٔ عصر

که روزگار به ذات‌ وی افتخارکند

فضای مملکت عصر را مساعی او

بدان رسیده ‌که آزرم قندهار کند

به روز همتش ار دانه بر زمین پاشند

هنوز ناشده در خاک، برگ و بار کند

کس ار به باع برد نام او عجب نبوذ

که مرغ مدحش‌ از اوج شاخسار کند

ز شرم همت او بحرها عرق ریزند

اگر به عزم سفر رو سوی بحار کند

وگر زبانه‌کشد تیغ او به بحر محیط

هرآنچه آب بود اندرو بخارکند

همین نه مدحت خسرو کند به بیداری

که چون به خواب رود مدح شهریار کند

به حزم توسن اجرام را نماید زین

به بخت بُختی افلاک را مهار کند

به تیغ روز وغا ملک را سمین سازد

به‌کلک‌گاه سخا‌گنج را نزارکند

چنان بود کف او زرفشان ز فرط کرم

که نامه را گه تحریر زرنگار کند

عدو ز فکرت شمشیر او به روز نبرد

اگر به خلد برندش‌ خیال نارند

به روز رزم‌ که‌ گردون سیاه‌پوش شود

ز بسکه‌ گرد سپه بر فلک‌گذار ‌کند

بر آفتاب شود شاهراه منطقه‌ گم

همی ز هر طرف آسیمه‌سر مدار کند

ز بسکه حادثه بارد ز آسمان به زمین

زمین چو منهزمان بانگ زینهار کند

امل به روز بقا خنده قاه‌قاه زند

اجل ز بیم فنا گریه زار زار‌ کند

به‌گرد معرکه‌گرده‌ن ستاده سرگردان

که در میانه اگر گم شود چه کار کند

سپهر پشت نماید زمین ‌شکم دزدد

دمی ‌که دست بر آن‌ گرز گاوسار کند

سنان نیزهٔ او را زمانه از سر خصم

گمان شاخ درختان میوه‌دار کند

زهی‌ سخای‌ تو چندان‌ که حرص‌ همت تو

گهر ز سنگ و زر از خاک شوره زار کند

مخالفت چوشود کشته سرفرازترست

از آنکه جا ز زمین بر فراز دار کند

به چشم فتنه‌که در خواب باد تا محشر

بلارکت اثر برگ کو کنار کند

کند ز عدل تو گرگ آنچنان حراست میش

که دایه تربیت طفل شیرخوار کند

ز اهتمام تو ملک آنچنان بود ایمن

که عنکبوت نیارد مگس شکار کند

به ضرب آهن تیغش برآری از دل سنگ

به سنگ خصمت اگر جای چون شرار کند

حساب نیک و بد خلق را به روز جزا

به نیم لحظه تواندکه‌‌ کردگار کند

ولیک روز جزا زان دراز شد کایزد

عطا و جود تو ‌را یک‌ به یک شمار کند

بزرگوارا این خادمت ز بیجایی

بدان رسیده ‌که از مملکت فرار کند

نه آتشست‌که بالا رود به چرخ اثیر

نه صرصرست که در بحر و بر گذار کند

نه شیر شرزه‌ که در بیشه معتکف‌ گردد

نه مارگرزه‌که آرامگه به غارکند

نه قمری است ‌که بر شاخ سرو گیرد جای

نه مرغ‌زارکه مأوا به مرغزار کند

نهنگ نیست که ساکن شود به لجهٔ بحر

پلنگ نیست ‌که مسکن به ‌کوهسار کند

فرشته نیست‌که بر آسمان‌گشاید بال

ستاره نیست‌ که گرد فلک مدار کند

نه خاک تاری تا رو نهد به مرکز خویش

نه آب جاری تا جا به جویبار کند

نه عقل صرف‌که در لامکان مکان‌گیرد

نه جان پاک‌ که بی‌جایی اختیار کند

نهنگ لجهٔ فضلست و دست او دریا

از آن عزیمت دریا نهنگ‌وار کند

گرفتم آنکه بود در شاهوار سخن

نه جایگه به صدف دُرّ شاهوار کند

گرفتم آنکه بود مهر نوربار هنر

نه جایگه به فلک مهر نور بار کند

ز التفات تو دارد طمع‌که چون خورشید

به خانه‌یی چو چهارم فلک مدارکند

حکیم‌ گوید کاینده را همی زیبد

که حال خود را از رفته اعتبارکند

هزار خانه وکشور بدان‌کسی دادی

که مرگشان به دو قرن دگر شکار کند

همان نه خانه بجا ماند و نه خانه خدای

که انقلاب جهان هر دو را غبارکند

مگر مدایح من در زمانه ماند و بس

کش از محامد تو چرخ یادگار کند

سپهر از آن همه دلکش قصور محمودی

به مدح عنصری امروز افتخار کند

جهان از آن همه آواز سنج سنجرشاه

به شعر انوری امروز اختصارکند

بسی ز بخت خود اندر زمانه نومیدم

مگر که لطف تو بازم امیدوار کند

به هرکه تاکه بود نام از یسار و یمین

قضا یمین ترا مایهٔ یسار کند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

ازین‌سان کابر نیسانی دمادم گوهر افشاند

اگر ترک ادب نبود به دست خواجه می‌ماند

درختان را چه شد کامروز می‌رقصند از شادی

مگر بر شاخ‌گل بلبل مدیح خواجه می‌خواند

جناب حاجی‌ آقاسی که‌ریزد طرح‌صد گردون

اگر شخص جلالش گردی از دامن برافشاند

اگر باد عتاب او زند یک لطمه بر هستی

چه جای هفت‌گردون کافرینش‌ را بجنباند

وگر برق خلاف اوکشد یک شعله درگیتی

چه جای خار صحرا کاب دریا را بسوزاند

خداوندا بدان ذات خداوندی‌ که‌ گر خواهد

به قدرت چرخ را در دیدهٔ موری بگنجاند

به قهاری‌که قهرش پشه‌یی راگر دهد فرمان

به زخم نیش او خرطوم پیلان را بپیچاند

که تا امروز جز مدحت زبانم حرفی ارگفته

مر آن را چون زبان لاله ایزد لال‌ گرداند

بلای بد بود حاسد به جان هر که در عالم

دعاکن‌کاین بلا را ایزد از عالم بگرداند

حریف‌خویش چون‌پرمایه بیند خصم بی‌مایه

به بهتانی ازو طبع بزرگان را برنجاند

چوصبح‌ار صادقم ‌در این‌سخن ‌روزم‌ بود روشن

وگر چون گل دورویم باد غم برگم بریزاند

کسان‌ گویند ببریدست مرسوم مرا خواجه

بهٔزدان‌کاین‌سخن‌راگوش من افسانه می‌داند

برین دعوی دلیلی ‌گویمت از روز روشنتر

تو خورشیدی و قطع فیض‌ خود خورشید نتواند

چو مرسم مرا ز اول تو خود دادی یقین دارم

که شخصیت با همه ‌حکمت چنین حکمی نمی‌راند

خدا تاندگرفتن آنچه بخشد از ازل لیکن

نگیرد آنچه داد اول نمی‌گویم نمی‌تاند

خدا تاند که رنگ از لاله ‌گیرد بوی از عنبر

ولی از فرط رحمت دادهٔ خود بازنستاند

چو بر حکم‌ مجدد می‌رود تعلیق این مطلب

مگر تعلیقهٔ نو جان من زین بند برهاند

چه باشد ابرکلکت‌گر همی‌گرید به حال من

وزان یک گریه‌ام تا حشر همچون گل بخنداند

ز فیض تست اینهم‌کز طریق عجز می‌نالم

که یزدان هم ز بهر شیر کودک را بگریاند

کدامین‌یک بود زیبنده از جود تو می‌پرسم

که بر چرخم رساند یا به خاک تیره بنشاند

خدا هرچند قهارست لیکن از پی روزی

عنان فیض خود از مومن و کافر نتاباند

تو مهری مهر نور خود به نیک و بد بیندازد

تو ابری ابر فیض‌ خو‌د بخار و گل بباراند

ازان بخت ترا بیدار دارد سال و مه یزدان

که خلق خویش را در مهد آسایش بخواباند

روا نبود که مداح تو با این منطق شیرین

نیارد چون مگس لختی ز سختی سر بخاراند

الا تا سال و مه آید الا تا عمر فرساید

بپایی تا فلک پاید بمانی تا جهان ماند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

سرین دلبر من سیم ناب را ماند

ز بسکه نرم و لطیفست آب را ماند

هنوز نامده در چشم من روز از هوش

به‌خاصیت همه گویی‌که خواب را ماند

درست نقطهٔ سرخی که در میان ویست

به جام سیمین‌گلگون شراب را ماند

کنار او همه رخشان میان او همه چین

بدن‌‌دو وصف‌یکی‌شیخ‌ و شاب را ماند

به ماه ماند و در وی نشان بوسهٔ من

گمان بری‌کلف ماهتاب را ماند

شعاع او همه چشم مرا کند خیره

اگر غلط نکنم آفتاب را ماند

به روی یکدیگر افتد از دو سو گویی

که جمله دفتر اهل حساب را ماند

چو در ازار قصب یار سازدش پنهان

سهیل رفته به زیر سحاب را ماند

به روی او ز قفا طرهٔ نگارینم

غلاله‌های خطا بر ثواب را ماند

فراز تحسین یا نی نویشته نفرین

به روی غفران یا نی عذاب را ماند

و یا به خر‌من نسرین ز بر به شکل‌ کمند

همی نگون شده شاخهٔ سداب را ماند

و یا به قرص قمر برهمی به هیات مار

به خویش حلقه زده مشک ناب را ماند

و یا به خیمهٔ سیماب ‌رنگ سیمین‌ لون

همی ز عنبر سارا طناب را ماند

و یا به پرّ حواصل ‌که برزده خرمن

پراکنیدهٔ پر غراب را ماند

و یا به برزو برو کتف پور کیکاووس

کمند پر خم افراسیاب را ماند

و یا به پهلوی بدخواه شه فراز رکاب

دوال خسرو مالک رقاب را ماند

خدیو راد محمدشه آفتاب ملوک

که برق او به وغا التهاب را ماند

بسان شیر دژ آگه بود پیادهٔ شاه

به‌روز جنگ و عدویش‌کلاب را ماند

به هرکجاکه فرازد خیام دولت و فر

بلندگردون بر آن قباب را ماند

سپهر توسن‌گویی بودکمیت ملک

که ماه یکشبه به روی رکاب را ماند

نهیب تیغ‌ملک چیست بوم و جان عدو

که جای ا و بر و بوم خراب را ماند

بلارکش بود الماس رنگ و آتش فعل

ولی به واقعه لعل مذاب را ماند

به شیر ماند در خوردن و فش‌اندن خون

چنانکه دشمن خسرو دواب را ماند

ز بسکه‌شادی‌خیزبت‌عهد دولت شاه

همی معاینه عهد شباب را ماند

ثنا و منقبت من به چهر دولت شه

بر آفتاب درخشان نقاب را ماند

دوام دولت او تا گهی‌که حاجب او

بگوید ایدون یوم‌الحساب را ماند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

مگر شرمنده از تیغ شه و ابروی جانان شد

که امشب ماه عید اندر نقاب ابر پنهان شد

و یا ابراز پی ایثار بزم جشن عید شه

به‌رغم سیم ماه نو ز باران ‌گوهرافشان شد

و یا بهر مبارک‌باد عید از عالم بالا

نزول رحمت حق شامل احوال سلطان شد

حس شاه غضنفرفر که خا‌ک نعل شبرنگش

طراز افسر فغفور و زیب تاج خاقان شد

قضا امری که رایش مظهر خورشید و ماه آمد

قدرقدری‌که‌طبعش‌ مخزن انعام و احسان شد

جهان داور جهانداری‌ که از معماری عدلش

سرای امن‌گشت آباد وکاخ فتنه ویران شد

به میزان سعادت هم ترازو گشت با تختش

از آنرو منزل ناهید اندر برج میزان شد

گرایان می‌نشد دست تطاول بر گریبانی

از آنرو کامن با دوران او دست و گریبان شد

ز انصافش چنان رسم ستم برخاست ازگیتی

که با شیر ژیان بن‌گاه آهو در نیستان شد

مگرمی خواست کردن آشنا در بحر خون تیغش

که همچون مردم آبی ز پا تا فرق عریان شد

حسامش ‌حامی ‌دینست ‌و زینم‌ بس‌ شگفت آید

که ‌همچون ‌کافر حربی‌ به‌ خون‌ خلق‌ عطشان شد

برابرکی شود با ابر دست راد او عمان

که ‌از هر قطره‌اش زاینده صد دریای عمان شد

نظر بر عفو شه دارند زین پس صالح و طالح

که لطف و قهر خسرو ناسخ فردوس و نیران شد

بریدی بادپاکوتا به ملک زاوه بشتابد

سراید بدسگال شاه را کز اهل طغیان شد

که ای ازکید اهریمن زنخ پیچیده از فرمان

چه شد کاخر روانت غرقهٔ دریای خذلان شد

چرا ‌پیچیدی از فرهان شاهی سکه فرمانش

روان در نه سپهر و شش جهات و چار ارکان شد

تو از کابل خدا افزون نیی‌ کز کینه لشکرکش

زهند وقندهار و سند و لاهور و سجستان شد

دمان با چل هزار افغان آتش‌خوی آهن‌دل

که ‌هر یک ‌لاشهٔ ‌بیجان‌شان ‌همدست دستان شد

به ناپاک اعتقاد خویش ‌کز نیرنگ قیر آگین

به عزم رزم‌شاه و ترکتاز ملک ایران شد

سرانجام از هراس غازیان شاه شیر اوژن

گریزان از در دست و غار و تابملتان شد

هم از خوارزم‌شه برتر نیی ‌کز کین سپاه ‌آرا

ز مرو و اندخود و قندز و بلخ‌ و شبرقان‌ شد

روان با سی‌ هزار اهرن منش عفریت جادوگر

به عزم رزم‌ شاه و فتح اقلیم خراسان شد

سرانجام آن‌هم‌از آسیب‌مال‌و جان‌و تاج و سر

گریزان چون ‌گراز از بیم شیر نر گرازان شد

چگو‌یم‌چو‌ن‌تو خو‌د زین ‌پیش‌دیدستی‌و می‌‌دانی

که ‌از الماس‌گون ‌تیغش ‌جهان کوه بدخشان شد

مگر این نی همان شهزاده کاندر بند قهر او

تنت همچون برهمن بستهٔ زنجیر رهبان شد

مگر این نی‌همان‌شاهی که اندر دشت کافردژ

ز سهم ‌سهم ‌خونریزش به‌ چرخ‌ افغان افغان شد

مگر این ن‌ی هم‌ان‌گردنکش‌ی‌کز تیشهٔ قهرش

برابر با زمین بنیان بام و بوم ملان شد

مگر این نی همان پیل پلنگ‌آویز شیرافکن

که‌از صد میل‌پیل از صدمهٔ‌ گرزش گریزان شد

مگر این نی همان ارغنده شبر بیشهٔ مردی

که‌اندر بیشه‌شیر ازبیم‌شمشیرش‌هراسان شد

مگر این ‌نی ‌همان ‌اسب افکنی ‌کز گرد شبرنگش

هوای پهنهٔ هیجا فضای بربرستان شد

مگر این ‌نی ‌همان ‌خاور خداوندی‌ که ‌فوجش را

غنیمت از دیار خاوران تا ملک ختلان شد

مگر نی ‌این‌ همان‌ گیتی ‌کنارنگی که خصمش را

هزیمت از دیار روس تا مرز کلوران شد

مگر این نی همال جمشید افرنگی که جیشش‌ را

به مفتاح ظفر مفتوح هفت اقلیم دوران شد

مگر این نی همان کیخسروی کاسفندیارآسا

ز ایران لشکرآرا از پی تاراج توران شد

شها افسرستانا تاج‌بخشا مملکت‌گیرا

تویی ‌کز تابش رایت خجل خورشد تابان شد

ز بس طوفان خون آورد شمشیر جهانسوزت

ز خاطر باستان را داستان نوح و طوفان شد

چنان شد بی‌نیاز از جود دشت آز در عالم

که‌در چشم ‌مساکین سنگ و گوهر هر ‌دو یکسان شد

زمین ملک از طراحی دهقان عدل تو

طراز خانهٔ ارژنگ و زیب باغ رضوان شد

بدانسان آمد آباد از ازل ملک وسیم تو

که هر چیز اندرو پیدا بغیر از نام پایان شد

عدو آشفته زلف پر خمت را خواب دید آنگه

به‌صد آشفتگی‌بیدار از آن خواب پریشان شد

شراری در جهان جست از تف تیغ شرربارت

هویدا آنگه از خاکسترش الوند و ثهلان شد

بقای جاودانی ملک را بخشد جهانسوزت

به‌ظلمات نیام از آن نهان چون آب حیوان شد

الا تا مردمان‌گویند فتح قلعهٔ خیبر

به عون بازوی‌کشورگشای شیر یزدان شد

چنان ‌مفتوح ‌گردد ملک خصم از تیغ و بازویت

که‌گوید هرکسی زه‌زه عجب فتح‌نمایان شد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

به ‌گوش از هاتف غیبم سحرگه این ندا آمد

که‌وقت عشرت جانبخش و جشن جانفزا آمد

به سالاری سپهسالار دارای تهمتن تن

گو سهراب دل شهزاده ارغون میرزا آمد

ظفرمندی‌که هندی اژدهای اژدر اوبارش

به فرق بدکنش آتش‌فشان چون اژدها آمد

عدوبندی‌که خطی رمح او در پهنهٔ هیجا

دم آهنج اژدری بیجان و ماری جانگزا آمد

به ‌نزد خضر دانش مؤبدان این بس شگفتی زو

که زندان سکندر منبع آب بقا آمد

شگفتی اینکه قیرآگین نیام ظلمت‌آیینش

به کام تیره‌بختان چشمهٔ آب فنا آمد

به شکل عین از آ‌نرو آمد از روز ازل تیغش

که عین عون و عین فعل و عین مدعا آمد

کشد در دیده خاک راه آهو از شرف ضیغم

به‌ گیتی عدل او تا حاکم و فرمانروا آمد

سکندر خوانمش زانروکه از رای جهان‌آرا

نمایان مظهر آیینهٔ‌ گیتی‌نما آمد

وگر افراسیابش نیز خوانم بس عجب نبود

که آهن‌خود و آهن‌جوشن و آهن‌قبا آمد

دلش سرچشمه فیض و نوال و بخشش و احسان

کفش کان عطا و ریزش و جود و سخا آمد

عبیر خلق او را تالی مشک ختن خواندم

خرد چین بر جبین افکند کاین عین خطا آمد

تعالی‌الله بنام ایزد زهی ای آسمان قدری

که حکم نافذت پهلوزن امر قضا آمد

به تیر راست رو خم کرده پشت بدسگالان را

ک‌مانت‌ کز ازل چو‌ن پشت نه‌گردون دو تا آمد

نهنگی اژدها شکلست شمشر شرربارت

که‌ هم‌ خود بحر خون‌ آورد و هم‌ خود آشنا آمد

فکر سرسام‌ جست‌ از صدمهٔ ‌گرزت‌ از آن بر تن

صلیب‌افکن ز خط قطب و خط استوا آمد

ر‌باید مغفر از فرق دلیران تیغ رخشانت

خهی آهن سلب اعجوبیی کاهن‌ ‌ربا آمد

شها خصم پدرت آن تیره بخت بدکنش‌‌کایدر

سرش بر تن گران از کید و دیوش‌ رهنما آمد

بسیج رزم را سازد که با وی ‌کینه آغازد

نداندکاو بت از داور خداگان خدا آمد

ز بهر دفع او اکنون بر آن تازی‌نسب بنشین

که در دشت دغا همپویه با باد صبا آمد

دمی زن با پدرت آن شر‌زه شیر‌ بیشهٔ مردی

که از گرزش تن الوند و ثهلان توتیا آمد

که هان ای شاه لختی بر به جان‌افشان تابین

که روز آزمون ما به میدان دغا آمد

عنان ‌در دست ‌ما بگذار و خود بنشین ‌رکابی زن

یکی بر جوهر ما بین که وقت کارها آمد

نه آخر بچهٔ شیر ژیان شیر ژیان‌ردد

نه آخر زادهٔ نر ا‌ژدها نر اژدها آ‌مد

زبان از مدح دارای جهان بربند قاآنی

که هان وقت ثنا ‌بگذشت و هنگام دعا آمد

الا تا از مسیر هفت نجم و سیر نه گردون

گهی‌عیش‌ و طرب حاصل ‌گهی رنج و عنا آمد

چنان پاینده بادا دولتت کاندر جهان مردم

بهم گویند این دولت مگر بی انتها آمد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

 

ای صفاهان مژده کاینک شاه دوران می رسد

جسم بیجان ترا از نو به تن جان می‌رسد

غصه را بدرود کن‌کاید مسرت این زمان

درد را پیغام‌ ده‌ کاین‌ لحظه درمان می‌رسد

گرد نعل توسنش بنشست بر اندام ما

خاک راه موکبش تا چرخ‌گردان می‌رسد

ظل چتر رایتش ‌‌گسترده تا ترشم برین

دور باش حضرتش‌‌تاکاخ‌کیوان می‌رسد

با جلال‌کیقباد و شوکت افراسیاب

با شکوه قیصر و فرّ سلیمان می‌رسد

خسره پرویز آ‌ید زی مداین این زمان

یا سوی کابلستان سام نریمان می‌رسد

یا نه پور زادشم پوید به حصن گنگ دژ

یا نه‌گرد زابلی سوی سجستان می‌رسد

یا نه تیمور دوم‌ گردد سمرقندش‌ مکان

یا نه قاآن نخسش زی‌کلوران می‌رسد

یا نه سلطان آتسز روزی هزار اسب آورد

یا مگر شاه اخستان نزد شروان می‌رسد

اردوان کاردان اکنون شتابد سوی ری

اردشیر شیردل نک سوی‌کرمان می‌رسد

یا به سوی بارهٔ استخر تازد جم شید

یا به سوی‌ کشور تبریز غازان می‌رسد

یا مگر سنجر به نیشابور راند بادپای

یا مگر سلطان جلال‌الدین به‌ ملتان می‌رسد

یا اتابک جانب شیراز فرماید نزول

یا حسن شاه بهادر زی سپاهان می‌رسد

آن‌جهانداری ‌که از خاک ره جان‌پرورش

سرزنش‌ها هر زمان بر آب حیوان می‌رسد

آن جهانجویی ‌که از بوی نسیم رافتش

هر نفس بیغارها بر باغ رضوان می‌رسد

آنکه از یاقوت‌باریهای نوک تیغ او

طعنها هر لحظه برکوه بدخشان می‌رسد

نسبت رایش نخواهم داد با تابنده مهر

زانکه راث را آریا تشبیه نقصان می‌رسد

آشکارا هر زمان از جانب بخت سعید

بر روان او اشارت‌های پنهان می‌رسد

تا به‌کی قاآنیا بیهوده می‌رانی سخن

کی‌از ای‌ت‌توصیف‌اوصاف‌به‌پایان می‌رمبد

باد تابان اخترت تا هر سحر از خاوران

سوی ملک باختر خورشید تابان می‌رسد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

بجز لب تو کزو گفت شکرین خیزد

که دیده لعل کزو جوی انگبین خیزد

عجب ز سادگی سرو بوستان دارم

که پیش قامت موزونت از زمین خیزد

قد تو سرو بود طرّهٔ تو مشک اگر

ز سرو ماه بروید ز مشک چین خیزد

کند به دوزخ اگر جای چو تو غلمانی

بهشتی از سر سودای حور عین خیزد

ز هر زمین ‌که فتد عکس عارض تو برو

قسم به جان تو یک عمر یاسمین خیزد

همه خدای‌پرستان سفر کنند به چین

چو ترک ‌کافر من ‌گر بتی ز چین خیزد

«هزار بیشه هژبرم چنان نترساند

که آن غزال غزلخوانم از کمین خیزد

و‌لی به آهوی چشمت قسم ‌که نگریزم

هزار لجه نهنگم ‌گر ازکمین خیزد

بدا به حالت ابلیس ‌‌کاو نمی‌دانست

که گوهری چو تو از کان ماء و طین خیزد

بر آستان تو ترسم فرشته رشک برد

به ناله‌یی که مرا از دل حزین خیزد

چو شرح‌ گوهر اشکم دهد به جای حروف

ز نوک خامه همی گوهر ثمین خیزد

به قد همچو کمانم مبین ‌که هردم ازو

چو تیر ناز صد آه دلنشین خیزد

چه قرنها گذرد تا قران زهره و ماه

اثر کند که قران تو بی‌قرین خیزد

ز رشک نازکی و نوبهار طلعت تو

طراوت و طرب از طبع فرودین خیزد

مدام از نی‌ کلکم‌ که رشک نیشکرست

به وصف لعل تو گفتار شکرین‌ خیزد

بدان رسیده‌ که بر طبع خویش رشک برم

کزان سفینه چسان گوهری چنین خیزد

سزد که سجده برم پیش طبع‌ قاآنی

کزو نهفته همی مدح شاه دین خیزد

علی‌که‌ گر کندش‌ مدح طفل ابجدخوان

ز آسمان و زمین بانگ آفرین خیزد

شهی که خاتم قدرت کند چو در انگشت

هزار ملک سلیمانش از نگین خیزد

اگر بر ادهم ‌گردون ‌کند به خشم نگاه

نشان داغ مه و مهرش از سرین خیزد

به روی زین جو نشیند‌ گمان بری‌ که مگر

هزار بیشه غضنفر ز پشت زین خیزد

شبیه پیکر یکران اوست‌ کوه ‌گران

زکوه اگر روش صرصر بزین خیزد

شها دوبینی ذات و رسول خدای

نه از دو دیده که از دیدهٔ دوبین خیزد

به روز عرض سخا صد هزار گنج‌ گهر

ز آستین تو ای شاه راستین خیزد

به جای موج ز رشک کف تو بحر محیط

زمان زمان عرق شرمش از جبین خیزد

به روز رزم تو هر خون که خورده در زهدان

ز بیم خشم تو از چشم هر جنین خیزد

به نزد شورش رزم تو شور و غوغایی

کز آسمان و زمین روز واپسین خیزد

هزار بار به نسبت از آن بود کمتر

که روز معرکه از پشه‌یی طنین خیزد

برای آنکه ترا روز و شب سلام‌کنند

ز جن و انس و ملایک صفیر سین خیزد

مخالفان ترا هر زمان به جای نفس

ز سینه ناله برآید ز دل انین خیزد

ز من که غرق گناهم ثنای حضرت تو

چنان غریب‌ که ‌گوهر ز پارگین خیزد

تو آن شهی‌ که ‌گدایان آستان ترا

هزار دامن ‌گوهر ز آستین خیزد

گدای راه‌نشینم ولی به همت تو

یسار گنج‌ گهربارم از یمین خیزد

شها ثناگر خود را ممان به درگه خلق

که شرمسار کند جان و شرمگین خیزد

چنان به یک نظر لطف بی‌نیازش‌کن

که از سر دو جهان از سر یقین خیزد

هزار سال بقا باد دوستان ترا

به شرط آنکه ز هر آنش صد سنین خیزد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4980079
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث