به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

صبح آفتاب چون ز فلک سر زد

ماهم به خشم سندان بر در زد

جستم ز جاگشودم درگفتی

خورشید از کنار افق سر زد

ای بس‌ که حنده خندهٔ نوشینش

بر بسته بسته قند مکرّر زد

ننشسته بردرید گریبان را

پهلو ز تن به صبح من‌رر زد

چون داغ دیدان به ملامت جنگ

در حلقهای زلف معنبر زد

گفتی به قهر پنجه یکی شاهین

غافل به پرّ و بال ‌کبوتر زد

بر روی خویش نازده یک لطمه

از روی خشم لطمهٔ دیگر زد

ای بسکه خنده صفحهٔ‌ کافورش

زان لطمه بر لطیمهٔ عنبر زد

نیلی‌تر از بنفشه‌ستان آمد

از بس طپانچه بر گل احمر زد

گفتی به عمد شاخهٔ نیلوفر

پیرایه را به فرق صنوبر زد

در خون دیده طرهٔ او گفتی

زاغی به خون خویش همی پر زد

از دانه دانه اشک دو رخسارش‌

بس‌ طعنه بر نجوم دو پیکر زد

در لب ‌گرفته زلف سیه‌ گفتی

دزدی به بارخانهٔ‌ گوهر زد

بر هر رگم ز خشم دو چشم او

از هر نگه هزاران نشتر زد

بر جان همه شرنگ ز شکر ریخت

بر دل همه خدنگ ز عنبر زد

هر مژه‌اش ز قهر به هر عضوم

چندین هزار ناوک و خنجر زد

هم نرگسش به ‌کینم ترکش بست

هم عبهرش به جانم آذر زد

نیلی شدش ز بسکه رخ از سیلی

گفتی به نیل دیبهٔ ششتر زد

بگداخت شکّرین لب نوشینش

از بس ز دیده آب به شکّر زد

افروخت زیر زلف رخش گفتی

دوزخ زبانه در دل کافر زد

در موج اشک مردمک چشمش

بس دست و پا چو مرد شناور زد

سر تا قدم چون نیل شدش نیلی

از بس طپانچه بر سر و پیکر زد

زد دست و زلف و کاکل مشکین را

چون‌ کار رو‌زگار بهم بر زد

بگشود چین ز جعد و گره از زلف

بر روی پاک و قلب مکدّر زد

چونان‌ که مار حلقه زند بر گنج

مویش به‌ گرد رویش چنبر زد

شد چون بنات نعش پراکنده

از بسکه چنگ بر زر و زیور زد

بر زرد چهره سیلی پی در پی

گفتی چو سکه بود که بر زر زد

چندان ‌که باد سرد کشید از دل

اشکش ز دیده موج فزون تر زد

موج از قفا‌ی ‌موج همی‌ گفتی

بحر دمان ز جنبش صرصر زد

گفتی ز خون دیده سِتبرَق را

صباغ سان به خم معصفر زد

بیهوش‌ گشت عبهر فتانش

زاشکش‌ به رخ گلاب همی برزد

گفتی ‌کسوف یافت مگر خورشید

از بس‌ طپانچه بر مه انور زد

گفتمش ناله از چه‌ کنی چندین

کافغانت بر به جان من‌ آذر زد

گفتا ز دوری تو همی مویم

کاتش‌ به موی موی من اندر زد

ایدون مر آن غلامک دیرینت

زین باز بر به پشت تکاور زد

گفتم خمش‌ که صاعقهٔ آهت

آتش به‌کشت جان من اندر زد

یک سال بیش رفت‌ که هجرانم

آتش به جان مام و برادر زد

در ری ازین فزون بنیارم ماند

کاهم به جان زبانه چو اخگر زد

این‌گفت و سفت لعل به مروارید

وز خشم سنگریزه به ساغر زد

گفت از پی علاج‌ کنون باید

دست رجا به دامن داور زد

مظلوم ‌وش ز بهر تظلم چنگ

در دامن‌ خدیو مظفّر زد

شهزاده اردشیر که جودش طعن

بر ‌فضل معن و همت جعفر زد

فرماندهی که خادم قصر او

بیغاره از جلال به قیصر زد

رایش بها به مهر منور داد

قهرش‌ قفا به چرخ مدور زد

خود او به‌رزم‌یک‌تنه‌چون‌خورشید

با صد هزار بیشه غضنفر زد

کس دیده غیر او ‌که به یک حمله

بر صد هزار بادیه لشکر زد

اختر بدند دشمن و او خورشید

خورشیدوش‌ به یک فلک اختر زد

از خون زمین رزم بدخشان شد

در کین چو او نهیب بر اشقر زد

بر عرق حلقِ خصم سنان او

پنداشتی ز پیکان نشتر زد

زد برگره‌ره دشم‌ا دین تنها

چون ‌مرتضی‌ که ‌بر صف کافر زد

دیگر نشان ‌کسی بنداد از او

کوپال هرکرا که به مغفر زد

در رزم تیغ ‌کینه چو بهمن آخت

در بزم جام زر چو سکندر زد

ساغر به‌ بزم‌ عیش چو خسرو خورد

صارم به رزم خصم چو نوذر زد

جمشیدوار تخت چو بر بپراست

خورشید وار بادهٔ احمر زد

بر بام آسمان برین قدرش

ای‌بس‌که پنج نوبه چو سنجر زد

جز تیر او عقاب شنیدستی

کاندر طوافگاه اجل پر زد

جز تیغ او نهنگ شنیدستی

کاو همچو لجه موج ز جوهر زد

خرگاه عز و رایت دولت را

بر فرق چرخ و تارک اختر زد

نعلین جاه و مقدم حشمت را

بر ارج ماه و فرق دو پیکر زد

با برق‌ گویی ابر قرین آمد

چون دست او به قبضهٔ خنجر زد

کفران نمود بر نعمش دشمن

او تیغ‌ کینه از پی ‌کیفر زد

نشکفت اگر به طاعت ما چربد

ضربی‌ که شه به دشمن ابتر زد

کافزون ز طاعت ثقلین آمد

آن ضربتی‌که حیدر صفدر زد

شیر خدا علی‌ که حسام او

آتش به جان فرقهٔ‌ کافر زد

او بود ماشطهٔ صور خلقت

دست ازل چو خامه به دفتر زد

لا بلکه نیست دست صور پیرا

گر نقش دست خالق اکبر زد

جز او که اوست دست خدا آری

دست خدا به دفتر زیور زد

جز او پی شکستن بتها در

کی پای‌کس به دوش پیمبر زد

از راست جز به عون و لای او

نتوان قدم به عرصهٔ محشر زد

کوته ‌کنم سخن ‌که سزای او

نتوان دم از ستایش درخور زد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

ساقی بده رطل گران زان می که دهقان پرورد

انده برد غم بشکرد شادی دهد جان پرورد

در خم دل پیر مغان در جام مهر زر فشان

در دست‌ ساقی‌ قوت‌جان ‌رخسار جانان پرورد

در جان جهد زان پیشتر کاندر گلو یابد خبر

نارفته از لب در جگر کز رخ ‌گلستان پرورد

چون برفروزد مشعله یکسر بسوزد مشغله

دیو ار شود زو حامله حوری به زهدان پرورد

شادی دهد غمناک راکسری‌کند ضحاک را

بیجاده سازد خاک را وز خاک انسان پرورد

از سنگ سازد توتیا وز خاک آرد کیمیا

از دُرد انگیزد صفا وز درد درمان پرورد

بر گل‌فشانی ‌گل‌ شود بر خس ‌چکد سنبل شود

زاغ ار خورد بلبل شود صدگونه الحان پرورد

جلّاب جان قلّاب تن مایه ی خرد دایه ی فطن

طعمهٔ بیان لقمهٔ سخن‌کان لقمه لقمان پرورد

تبیان‌کند تلبیس را انسان‌کند ابلیس را

هوش ‌هزار ادریس را در مغز نادان پرورد

می چون دل بینا بود کاو را بدان مینا بود

یا آتش سینا بود کش آب حیوان پرورد

دل را ازو زاید شعف جان‌را از او خیزد شرف

چونان‌ که ‌گوهر را صدف از آب نیسان پرورد

از جان پاکان خاک او وز روح‌آب تاک او

کایدون عصیر پاک او جان سخندان پرورد

زان‌جو‌هر خو‌رشیدفش ‌گر عکسی‌افتد در حبش

خاک‌حبش‌فردوس‌وش تا حشر غلمان پرورد

لعل بدخشانش لقب ماه درخشانش سلب

ماه درخشان ای عجب لعل درخشان پرورد

جان‌ را سرور و سور ازو دل ‌را نشاط و شور از او

مانا جمال حور ازو در خلد رضوان پرورد

در خم روان دارد همی زان رو فغان دارد همی

در جام جان دارد همی زان جان پژمان پرورد

دی با یکی‌گفتم بری جان به و یا می‌گفت هی

جان ‌پرورد تن را و می جان را دوچندان پرورد

چون‌مطرب ‌آید در طرب‌یاری‌طلب ‌یاقوت ‌لب

سمین‌بری کاندر قب ماه درخشان پرورد

عقد ثریا در لبش سی ماه نو در غبغبش

وان ‌زلف هندو مشربش کفری ‌که ایمان پرورد

زلفش چو دیوی خیره سر وز دزد شب دیوانه تر

کز ریو یک ‌گردون قمر در زیر دامان پرورد

گل‌ پرورد در مشک چین ‌گوهر فشاند زانگبین

بیضا نماید زآستین مه درگریبان پرورد

جوزا نماید ازکمر پروین فشاند از شکر

کژدم‌ گذارد بر قمرگوهر به مرجان پرورد

رویش ز دیبا نرم‌تر وز فتنه بی‌آرزم‌تر

آبی ز آتش‌گرمترکز شعله عطشان پرورد

خورشیدرو ذره‌دهان ناریک‌مو روشن‌روان

فربه‌سرین لاغرمیان کاین‌کاهد و آن پرورد

زلفش چو طنازی‌کند بر ارغوان بازی‌کند

بر مه زره سازی‌کند در خلد شیطان پرورد

پوشیده‌گلبرک طری در زیر زلف سعتری

گویی روان مشتری در جرم‌کیوان پرورد

مشکین‌خطش برگردلب ‌موریست‌ جوشان بر رطب

گرد نمکدان ای ‌عجب یک‌ دسته ریحان پرورد

دارد غمم را بیشتر سازد دلم را ریش‌تر

مانا هزاران نیشتر در نوک مژگان پرورد

جز خط آن سمین‌بدن کافزود حسنش را ثمن

هرگز شنیدی اهرمن مهر سلیمان پرورد

هرگه سخن راند زلب در من ‌فتد شور ای عجب

ناچار شورست ‌آن ‌رطب کش ‌درنمکدان‌ پرورد

ون‌در وثاق‌آید همی برچیده ساق آید همی

تکلیف شاق آید همی آنرا که ایمان پرورد

خیز ای نگار ده‌دله آن رسم دیرین‌کن یله

بگذارجنگ‌و مشغله‌کاین‌هردو خسران پرورد

جامی بخور کامی بجو بوسی بده حرفی بگو

زان پیش کان روی نکو خار مغیلان پرورد

در مشـت‌خواهم‌غبغبت‌تا سخت تر بوسم‌ لبت

ترسم‌ز زلف‌چون‌شبت‌کاو رنگ‌عصیان‌پرورد

از دو لبت ای هم‌نفس یک بوسه دارم ملتمس

بگذار تا خود را مگس در شکرستان پرورد

بوسی بده بی‌مشغله بی‌زحمت و جنگ و گله

کز جان‌ برفت آن‌ حوصله‌ کاندوه حرمان پرورد

ور بوسه‌ندهی ای پسر حالی به‌کین بندم‌کمر

گردد سخنور شیر نر چون رسم طغیان پرورد

ویژه چو قاآنی ‌کسی‌ کاورا بود حرمت بسی

زیرا که در مجلس بسی مدح جهانبان پرورد

ماه مهین شاه مهان غَیث زمین غوث زمان

کز قیروان تا قیروان در ظل احسان پرورد

دارا محمدشاه راد آن قیصر کسری‌نژاد

آن کز رسول عدل و داد آیین یزدان پرورد

از حزم داند خیر و شر از عزم ‌گیرد بحر و بر

از جود بخشد خشک ‌و تر وز عدل ‌گیهان پرورد

گیتی چو مهدی مهد او نظم جهان از جهد او

وز عدل او در عهد او مهتاب ‌کتان پرورد

قهرش همه زهر اجل دوشد ز پستان امل

مهرش همه طعم عسل درکام ثعبان پرورد

چون برفروزد بُرز را در پنجه ‌گیرد گرز را

ماند بدان‌ کالبرز را در بحر عمان پرورد

از هیبتش خصم دژم زان پیش‌کاید از عدم

تن‌ را چو ماهی‌ در شکم با درع و خفتان پرورد

ماریست کلکش‌ کَفته سر کز زهر بارد نیشکر

ناریست‌ تیغش‌ جان ‌شکر کز شعله‌ طوفان پرورد

دستش چو بخشد مال را روزی دهد آمال را

چون دایه‌ای‌کاطفال را از شر پستان پرورد

گر حفظ ابنای بشر از حزم او یابد اثر

چون‌ لوح ‌محفوظش ‌فکر حاشاکه‌ نسیان پرورد

تا در کمین خصم دغل با وی نیاغازد حیل

از هر سر مویش اجل چشمی نگهبان پرورد

مداح او با خویشتن‌ گر راند از خلقش سخن

حالی به‌ طبعش ذوالمنن‌ هر هشت رضوان پرورد

ور بدسگال بدسیر خشم وی آرد در نظر

دردم به جانش داد گر هر هفت نیران پرورد

شاها مرا در انجمن خوانند استاد سخن

و اکنون پریشان طبع من نظم پریشان پرورد

این نظم را ناگفته‌ گیر این مدح را نشنفته ‌گیر

این بنده را آشفته ‌گیر ایرا که هذیان پرورد

این مدح را پا تا به‌ سر نه مبتدا و نه خبر

آری ز بد گوید بتر هوشی که نقصان پرورد

هم بس عجب نی‌کاین ثنا افتد قبول پادشا

کاخر پسندد مصطفی شعری‌ که حسان پرورد

شعری‌ دو کز غیب ‌آمده‌ وز غیب بی‌عپ آمده

وحی ‌است ‌و لاریب‌ آمده‌ تا مدح سلطان پرورد

الهام مطلق دانمش اعجاز بر حق دانمش

وحی محقق دانمش وحیی‌که ایقان پرورد

بیواسطهٔ روح‌الامین این پرده زد جان‌ آفرین

تا پرده‌دار ملک و دین در پرده جانان پرورد

در خواب ‌گفتش دادگر کای از خرد بیدارتر

خلاق بیداری شمر خوابی‌ که ایمان پرورد

بیخود شو از صهبای ‌من صهبا کش ‌از مینای من

فیضی بود سودای من کز مشکل آسان پرورد

اینت به بیداری نشان کز وجدگویی هر زمان

ساقی بده رطل‌ گران زان می که دهقان پرورد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

باد نوروزی شمیم عطر جان می‌آورد

در چمن ‌از مشک چین صد کاروان می‌آورد

رستم عید از برای چشم‌ کاووس بهار

نوشدارو از دل دیو خزان می‌آورد

با منوچهر صبا زی آفریدون ربیع

فتح‌نامهٔ سلم دی از خاوران می‌آورد

بهر دفع بیور اسب دی ‌گلستان ‌کاوه را

ازگل سوری درفش کاویان می‌آورد

رستم اردیبهشتی مژده نزد طوس عید

از هلاک اشکبوس مهرگان می‌آورد

بهر ناو‌ررد فرامرز خریف اینک سپهر

ازکمان بهمنی تیر وکمان می‌آورد

یا پیام‌کشتن دارای دی را باد صبح

در بر اسکندر صاحبقران می‌آورد

یا شماساس خزان را قارن اردیبهشت

دستگیر از نیزهٔ آتش‌فشان می‌آورد

یا نوید قتل ‌کرم هفتواد دی نستیم

در چمن چون اردشیر بابکان می‌آورد

یاگروی فصل دی را بر فراز تل خاک

گیو فروردین به خواری موکشان می‌آورد

نف نامیرا نگرکاینک به استمداد باد

نقش ها از پرده‌ در سلک عیان می‌آورد

خواهران لاله و گل را ز هفت اندام خاک

همچو رویین‌تن ز راه هفتخوان می‌آورد

خندهٔ‌ گل راست باعث‌‌ گریهٔ ابر ای ‌شگفت

کاشک چشم او خواص زعفران می‌آورد

نفس‌نامی‌ خودنسودی نیست بل اهتو خوشیست‌

صنعها بین تا ز هر حرفت چسان می‌آورد

‌گاه بر مانند نسّاجان پرند از نسترن

در سمن دیبا و درگل پرنیان می‌آورد

گاه بر هنجار صرافان زر و دینار چند

ازگُل خیری به بازار جهان می‌آورد

از سنان لاله‌کاه از بید برگ برگ بید

صنعت پولادسازی در میان می‌آورد

مطلعی از مطلع طبعم برآمدکز فروغ

مهر را در چادر کحلی نهان می‌آورد

ساقی ما تا شراب ارغوان می‌آورد

بزم را آزرم گلگشت جنان می‌آورد

جام‌ کیخسرو پر از خون سیاووشان‌ کند

در دل الماس یاقوت روان می‌آورد

قصد اسکندر هم ظلمات بُد نی آب خضر

طبع رمزی زین سخن را در بیان می‌آورد

خود نمی‌دانست اسکندر مگر کاندر شراب

هست تاثیری‌که عمر جاودان می‌آورد

از دل صاف صراحی در تن تابنده جام

دست ساقی مایهٔ روح روان می‌آورد

دست‌افشان‌پای‌کوبان‌هروشاقی ساده‌روی

رو به سوی درگه پیر مغان می‌آورد

خلق را جشنی دگرگونست‌گویا نوبهار

از شمیم عطر گلشان شادمان می‌آورد

یا نسیم صبحگاهی مژدگانی نزد خلق

از نزول موکب شاه جهان می‌آورد

قهرمان ملک جمشیدی بهادرشه حسن‌

آنکه‌ کیوان را به درگه پاسبان می‌آورد

آن‌ شهنشاهی ‌که ‌هرشام ‌و سحر ازروی شوق

سجده‌ بر خاک رهش هفت آسمان می‌آورد

.آنکه یک ‌رشح‌ کف او آشکارا صدهزار

گنج باد آورد و گنج شایگان می ‌آو‌رد

هر که را الطاف او تاج شرف بر سر نهاد

روزگارش‌ کامکار وکامران می‌آورد

هرچه جز نقش وجود اوست نقاش قضا

بر سبیل آزمون و امتحان می‌آورد

هیچ دانی با عدو تیغ جهان‌سوزش چه‌کرد

آنچه بر سرکشت را برق یمان می‌آوررد

تا به دیوان جهان نامش رقم ‌کرد آسمان

نام دستان را که اندر داستان می‌آورد

رفعت ‌کاخ جلالش در سه ایوان دماغ

کاردانان یقین را در گمان می‌آورد

نصرت و فیروزی‌ و فتح ‌و ظفر را روزگار

با رکاب شرکت او همعنان می‌آورد

حسرت دست‌گهربارش مزاج ابر را

با خواص‌ ذاتی طبع دخان می‌آورد

فرهٔ دیهم داراییش هردم صد شکست

بر شکوه افسر شاه اردوان می‌آورد

خصم با وی چون ستیزد خرسواری ازکجا

تاب ناورد سوار سیستان می‌آورد

مور کز سستی نیارد پرّ کاهی برکشید

کی‌گزندی بر تن شیر ژیان می‌آورد

یا طنین پشهٔ لاغرکه هیچش زور نیست

کی خلل بر خاطر پیل دمان می‌آورد

نی‌گرفتم از در طوسست آسیب ازکجا

بر تن و بازوی سام پهلوان می‌آورد

کهترین‌ کریاس دار بارگاه حشتمتش‌

از جلالت پا به فرق فرقدان می‌آورد

گردش گردون به ‌گردش کی رسد هر گه او

در جهان رخش عزیمت را جهان می‌آورد

لرزه اندر پیکر هفت آسمان افتد ز بیم

چون به هیجا دست بر گرز گران می‌آ‌ورد

دفتر شاهان پیشین را بشوید اندر آب

هرکجاکافاق نامش بر زبان می‌آورد

ای شهنشاهی‌ که از تاثیر دولت روزگار

صعوه را از چنگل باز آشیان می‌آورد

گر ز فرمانت فلک‌ گردن‌کشد برگردنش

دست دوران ی‌الهنگ ازککشان م‌ی‌آورد

روزگار از ازدواج چار مام و هفت باب

با کفت طفل عطا را توأمان می‌آورد

نیست جز تاثیر تابان نجم بختت هرچه را

لاب ز اسطرلاب و رمز اردجان می‌آورد

معجز تأثیر انفاس تو در تسخیر ملک

از دم عیسی روح‌الله نشان می‌آورد

موسی شخص تو فرعون حوادث را ستوه

از ظهور معجز کلک و بنان می‌آورد

مر قضا را در نظام حل و عقد روزگار

هرچه‌ویی اینچنین او آنچنان می‌آه‌ررد

آ‌سمان جز مهر وکینت ننگرد سرمایه‌ای

آشکارا هرچه از سود و زیان می‌آورد

چون فلک صاحبقرانی چون ترا نارد پدید

زان سبب آسوده‌ات از هر قران می‌آورد

شاد زی شاها که دایم بر وجودت عقل پیر

مژده‌ها از جانب بخت جوان می‌آورد

سوی قاآنی ز روی مرحمت چشمی فکن

کز در معنی نثارت هر زمان می‌آ‌ررد

گرچه‌ نظمش‌ نیست‌ نظمی ‌کش توانستی شنعد

زانکه طبعش آسمان و ریسمان می‌آورد

لیک چون هموار در مدح تو می‌راند سخن

روزگارش هر دو عالم رایگان می‌آورد

روح پاک افضل‌الدینش به دست نیک‌باد

تهنیت هر دم ز خاک شیروان می‌آورد

روز و ماه و سالیان درد و غم و رنجت مباد

تا که دوران روز و ماه و سالیان می‌آو‌ررد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:58 PM

تا لاله به باغ و گل به ‌گلزارست

میخواره ز زهد و توبه بیزارست

بر لاله به بانگ چنگ می‌خوردن

عصیان‌گذشته را ستغفارست

امروز نشاط مل به از دی بود

و امسال صفای ‌گل به از پارست

نوروز و جنون من به یک فصلست

نیسان و نشاط من به یکبارست

درکام‌ کهینه جرعه‌ام رطلست

بر نام مهینه قرعه‌ام یارست

ایمان بِهِلم‌ که نوبت ‌کفرست

سبحه بدرم که وقت زنارست

ساقی جامی ‌که عشرتم خامست

مطرب زیری‌ که حالتم زارست

می از چه نمی‌خوری مگر ننگست

بوس از چه نمی‌دهی مگر عارست

من شیخ نوان بدل ندارم دوست

تا شوخ جوان ماه رخسارست

تسبیح ببر که در کفم بندست

دستار مهل که بر سرم بارست

می ده ‌که نسیم سبزه در مغزم

مشکین نفحات زلف دلدارست

برخیز و‌ یکی به بوستان بخرام

کش سبزه بهشت و جوی انهارست

برگرد سمن بنفشگان بینی

پیرامن رو‌ز از شب تارست

گل دایره‌یی ز لعل و بلبل را

دو پای برو به شکل پرگارست

آن بلبلکان نگرکشان در حلق

بی‌صنعت خلق بربط و تارست

وان بربط و تار ایزدیشان را

حاجت نه به زیر و بم او تارست

و آن قمریکان‌ که شغلشان بر سرو

چون موزونان نشید اشعارست

وان سنبلکان‌که بویشان در مغز

گویی به دل گلاب عطارست

وان نرگسکان چو حوضی از بلور

کش زرد فواره‌یی ز دینارست

یاگرد یکی طبقچهٔ زرین

کوبیده ز نقره هفت مسمارست

و آن شاخهٔ ارغوان‌ که ترکیبش

چون مژهٔ عاشقان خونبارست

یا پاره‌یی از عقیقکان خرد

کز ساعد شاهدی پدیدارست

وان نیلوف که چون رسن بازان

بی‌لنگر بر رسنش رفتارست

بر بام رود به ریسمان‌گویی

دزدست و ‌کمندگیر ‌و طرارست

و آن خیری زردبین که از خردیش

رنج یرقان عیان ز رخسارست

نرگس از ساق خود عصا گیرد

مسکین چکند هنوز بیمارست

وان غنچه به طفل هاشمی ماند

کاو را ز حریر سبز دستارست

از بیم همی به زیر لب خندد

کش خار رقیب سان پرستارست

شَعیای پیمبرست پنداری

کش اره به سر نهاده از خارست

یا طوطیکی به خاربن خفته

کش زمرد بال و لعل منقارست

بیرنگ ز صنع خامهٔ قدرت

بس صورت گونگون نمودارست

نه سرخی لالگان ز شنگرفست

نه سبزی سبزگان ز زنگارست

ای ترک به فصلی این چنین ما را

دانی که شراب و بوسه درکارست

در خوردن باده این‌چه تعطیلست

در دادن بوسه این چه انکارست

ها باده بخور بهار در پیش است

هی بوسه بده خدای غفارست

پرسی همه دم ‌که بوسه می‌خواهی

می‌خواهم آخر این چه اصرارست

گویی همه دم‌ که باده می‌نوشی

می‌نوشم آری این چه تکرارست

می ده که شبست و جمله در خوابند

جز بخت خدایگان که بیدارست

شهزاده علیقلی‌ که از فرهنگ

قاموس علوم و کنز اسرارست

فخریست ازان سبب لقب او را

کش فخر به نه سپهر دوارست

چرخ ارچه بلند پیش او پستست

سیم ار چه عزیز نزد او خوارست

جز آنکه به بذل‌ گنج مجبورست

در هرچه‌گمان برند مختارست

روحیست کش از عقول اجسامست

نوریست‌ کش از قلوب ابصار ست

بیند به سرایر آنچه آمالست

داند به ضمایر آنچه افکارست

رویش به بها چو لمعهٔ نورست

رایش به ذکا چو شعلهٔ نارست

ای جان جهان که خنجرت جسمیست

کش نصرت و فتح و فال و مقدارست

گویی که ز صلب آسمان زاده

شمشیر کج تو بس که خو‌نخوارست

آنانکه سفر کنند در دریا

گو‌یند به بحر کوه بسیارست

من گر ز تو چون به دست تو دیدم

دانستم کاین حدیث ستوارست

لیکن نشنیده بودم از مردم

بحری که مقام او به‌ کهسارست

بر کوههٔ زین چو دیدمت‌ گفتم

بر کوه نشسته بحر زخارست

گر خصم ترا بود سرافرازی

یا بر سر نیزه یا سر دارست

بازست پی سوال در پیشت

هر دستی اگر چه برگ اشجارست

قوس است و بال تیر و تیر تو

در قول و بال خصم غدارست

وین ط‌رفه‌ که قطب ساکنست و او

قطب ظفرست و نیک سیارست

بزم تو سزد مقام قاآنی

علیین جایگاه ابرارست

تا بار خدا یکست و عالم دو

تا دخترکان‌ سه مامکان چارست

پنج و شش نرد حکم هفت اقلیم

چون هشت جنان ترا سزاوارست

نه‌ گردون وقف ده حواست باد

تا سهلترین‌کسوری اعشارست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:55 PM

عید آمد و آفاق پر از برگ و نواکرد

مرغان چمن را ز طرب نغمه‌سراکرد

بی برگ و نوا بود ز تاراج خزان باغ

عید آمد وکارش همه با برگ و نواکرد

هم ابرلب لاله پر از در عدن ساخت

هم باد دل غنچه پر از مشک ختا کرد

با ساغر می لاله درآمد ز در باغ

ل جامهٔ دیبا به تن از ه‌جد قباکرد

گل مشت زری جست و به باغ آمد و بلبل

برجست و صفیری زد و آهنگ صلا کرد

الحمد خدا را که درین عید دلفروز

هر وعده که اقبال به ما کرد وفا کرد

آن ترک ختایی ‌که ز ما بود گریزان

خجلت زده باز آمد و اقرار خطا کرد

یک چند ز بی‌برگی ما آن بت بی‌مهر

چون طرهٔ برگشتهٔ خود رو به قفا کرد

وامروز دگرباره به صد عذر و به صد شرم

چون طالع فرخدهٔ ما روی به ما کرد

ماناکه خبر یافت ‌که شمس‌الامرا دوش

کام دل ما از کرم خویش روا کرد

من رنج و عنا داشتم اوگنج و غنا داد

زین‌گنج و غنا چارهٔ آن رنج و عناکرد

باری چه دهم شرح درآمد بتم از در

واهنگ وفا قصد صفا ترک جفاکرد

خجلت زده استاد سرافکده و خاموش

چندانکه مرا خجلتش از خویش رضا کرد

برجستم و بگرفتم و او را بنشاندم

فی‌الحال بخندید و دعا گفت و ثنا کرد

گفتم صنما بیهده از من چه رمیدی

گفتا به جز این قدر ندانم که قضا کرد

دیگر سخن از چون و چرا هیچ نگفتم

زیراکه به خوبان نتوان چون و چراکرد

برجست و به‌ گنجینه شد و شیشه و ساغر

آورد و بلورین ته مینا به هوا کرد

می‌ریخت به پیمانه و نوشید و دگربار

پرگرد و به م‌ا داد و هم الح‌ق چه بج‌اکرد

بنشست به زانوی من آنگاه ز بوسه

هر وام‌که برگردن خود داشت اداکرد

روی و لبم از مهر ببویید و ببوسید

هی آه کشید از دل و هی شکر خدا کرد

گه شاکر وصل آمد وگه شاکی هجران

گه رخ به زمین سود و گهی سر به سما کرد

گه گفت و گهی خفت و گه افتاد و گهی خاست

گه دست برافشاند و گه آهنگ نوا کرد

بنمود گهی ساعد و برچید گهی ساق

هر لحظه به نوع دگر اظهار صفا کرد

گه از سر حیرت به فلک کرد اشارت

یعنی که مرا دور فلک از تو جدا کرد

گه‌رقص و گهی وجد و‌ گهی خشم و گهی ناز

الحق نتوان گفت که از عشوه چها کرد

گفتم صنما آگهیت هست ‌که گردون

چرخی زد و ایّام به‌ کام شعرا کرد

خجلت‌زده خندید که آری بشنیدم

جودی که به جای تو امیرالامرا کرد

سالار نبی خلق نبی اسم‌ که جودش

چون رحمت یزدان به همه خلق ندا کرد

بدر شرف از طلعت او فر و بها یافت

شاخ امل از شوکت او نشو و نماکرد

جوزا ز پی طاعت او تنگ ‌کمر بست

گردون ز پی خدمت او پشت دوتا کرد

ای میر جوان بخت‌که یزدان به دوگیتی

خشم وکرمت را سبب خوف و رجاکرد

گردون صفت عزم تو پوینده زمان‌ گفت

گیهان لقب تیغ تو سوزنده فنا کرد

از جور جهانش نبود هیچ رهایی

هرکس‌ که ز کف دامن جود تو رها کرد

هر روز شود رایت خورشید جهانگیر

از رای منیر تو مگر کسب ضیا کرد

گر خصم تو زنده است عجب نی که وجودش

زشتست بدانگونه‌ کزو مرگ ابا کرد

خورشید که کس دیدن رویش نتوانست

چون ماه نوش رای تو انگشت‌نماکرد

جا کرد ز بیم کرمت کان به دل کوه

کوه از فزع قهر تو ترسید و صدا کرد

میرا دو جهان را کف راد تو ببخشید

هشدارکه چندان نتوان جود و سخا کرد

ملکی که ضمیر تو درو هست فروزان

شب را نتواندکسی از روز جداکرد

زردست جو خجلت‌زد‌گان دیدهٔ خورشید

مانا که سجود درت از روی ریا کرد

اقبال ترا وهم فلک خواند و ندانست

کاقبال ترا بیهده زان مدح هجا کرد

باران همه بر جای عرق می‌چکد از ابر

پیداست‌ که از دست‌ کریم تو حیا کرد

تو مایهٔ آسایش خلقی و به ناچار

حود را به دعا خواست ترا سکه دعا کرد

یارب چو خضر زنده و جاوید بماناد

هرکس که سر از مهر به پای تو فدا کرد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:52 PM

الا تدارک ماه صیام بایدکرد

خلاف عادت شرب مدام باید کرد

به مصلحت دو سه روزی نماز باید کرد

ز می قعود و به تقوی قیام بایدکرد

ز بانگ زیر و بم مقریان بد آواز

به خویش عیش شبانگه حرام باید کرد

ز بهر حفظ سلامت جز این علاجی نیست

که ‌گوش هوش به وعظ امام باید کرد

امام را چو به منبر درآید از در وعظ

لقب خلیفه خیرالانام باید کرد

ز می کشان به صراحت‌ گریز باید جست

به زاهدان به ضرورت سلام بایدکرد

هزار مفسده خیزد ز ازدحام عوام

به زهد چارهٔ این ازدحام باید کرد

به نزد مفتی در هرکجا که بنشیند

ستاده دست به‌ کش احترام باید کرد

به هرچه‌گوید تسلیم صرف باید بود

به هرچه خواند تصدیق تام بایدکرد

خوش آمدی که به بهتر خواص کس نکند

کنون ز بیم به‌ کمتر عوام باید کرد

چو چنگ و جام همه ننگ و نام داد به باد

یکی ز نو طلب ننگ و نام بایدکرد

به بزم رندان‌گیسوی چنگ و بربط را

شبی پریشان در سوگ جام باید کرد

ز فرط رندی ما آن غزال وحشی بود

به زهد و تقویش این ماه رام باید کرد

به شام عید نماید چو ماه نو ابرو

نظر نخست به ماهی تمام بایدکرد

بدان دو طرهٔ عاشق‌کشی‌که می‌دانی

بسان حبل متین اعتصام باید کرد

طناب در گلوی شیخ شهر باید بست

روانه‌اش بر قایم مقام باید کرد

به‌هوشیاری و مستی رهیست چون به خدا

ازین دوکار ندانم‌کدام بایدکرد

ولی طببعت از آنجا که سرکشست و حرون

ز حکمتش به سر اندر لجام باید کرد

نه در طریقهٔ رندی حریص باید بود

نه در صلاح و ورع اقتحام باید کرد

به‌خویش خوش نبود التزام هیچ عمل

به جز مدیح ملک‌کالتزام بایدکرد

رضای خسرو عادل رضای بارخداست

درین مقدمه نیک اهتمام باید کرد

پس از نیایش‌گیهان خدا و نعت رسول

ستایش شه کیوان غلام باید کرد

خدیو راد محمد شه آفتاب ملوک

که شکر نعت او بر دوام باید کرد

بلند پایه خدیوی‌که قصر جاهش را

قیاس از آن سوی نور و ظلام باید کرد

ثنای حضرت او بر دوام باید گفت

دعای دولت او صبح و شام بایدکرد

ز اشک ‌چشم حسودن محیط‌ باید ساخت

ز دود مطبخ جودش غمام باید کرد

بقای دهر اگر رو به‌کوتهی آرد

ز دور دولت او عمر وام باید کرد

وگر خدای بطی زمان دهد فرمان

به عهد شوکت او اختتام باید کرد

زبان تیغش چون آید از نیام برون

ز بیم تیغ زبان در نیام باید کرد

ز روزه تلخ شودکام لاجرم بر شاه

بسیج معذرت از طبع خام باید کرد

گدای درگه شاهنشهست قاآنی

چه شکرها که ازین احتشام باید کرد

تمام باد ز شه ‌کار ملک تا محشر

حدیث را به همین جا تمام باید کرد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:52 PM

هله نزدیک شد ای دل‌ که زمستان‌ گذرد

دور بستان شود و عهد شبشان‌ گذرد

ابر بر طرف چمن‌ گریان‌ گریان پوید

لاله بر صحن دمن خندان خندان گذرد

هر سحرکبک چو از راغ خرامد سوی باغ

طفل‌ گویی به شبستان ز دبستان‌ گذرد

مشک بپراکند اندر همه آفاق نسیم

بس‌که بر یاسمن و سنبل و ریحان‌گذرد

ساق بالا زند اندر شمر آب ‌کلنگ

همچو بلقیس که بر تخت سلیمان گذرد

از پس ابر چو خور پی سپر آیدگویی

نیل مصرست‌ کزو موسی عمران‌ گذرد

گلبن از باد چو زیبا صنمی باده‌گسار

مست و سر خوش به چمن افتان خیزان ‌گذرد

تا نگویی به زمستان دل ما داشت ملال

نو بهارست زمستان چو به مستان‌ گذرد

کار مشکل شود آنگاه‌ که مشکل‌گیری

گرش ز اوّل شمری آسان آسان ‌گذرد

خاطر خویش منه درگرو شادی و غم

تات بر دل غم و شادی همه یکسان‌ گذرد

قصه‌کوتاه مرا طرفه پری رخساریست

که پریوار عیان آید و پنهان گذرد

دل به خطش‌ همه برکوه نشابور چرد

جان به لعلش همه بر کان بدخشان گذرد

خال بر گنج لب از فیض لبش محرومست

چون سکندر که به سرچشمه‌‍ حیوان گذرد

دل به خط و لب و دندانش به خضری ماند

که به ظلمات همی بر در و مرجان گذرد

من چو با دیدهٔ زار از بر رویش‌ گذرم

ابر آزار تو گویی به گلستان گذرد

جان ز زلفش شودآشفته ولی نیست عجب

که پریشان شود آن کو به پریشان گذرد

دوش افتاد به دنبال من آنسان‌ که همی

در شب تیره شهاب از پی شیطان گذرد

حالی آمد به وثاق من و ننشسته بخاست

همچو دانا که به سرمنزل نادان گذرد

گفتم از بهر چه‌ای بخت سبک بستی رخت

شب وصل تو چرا چون شب هجران گذرد

گفت ای خواجه نه مجنونم ‌کز بی‌خردی

شهر بگذارد و بی‌خود به بیابان گذرد

میزبانی چو تو آنگاه به بنگاه خراب

هم خدا داند کآخر چه به مهمان گذرد

گفتم ای ترک خطا ترک جفا گوی که‌دوست

بهر پیمانه نباید که ز پیمان گذرد

قرب سالی بود ای مه‌ که ز بی‌سامانی

روزگارم همه در طاعت یزدان گذرد

جودی جود خداوند مگر گیرد دست

ورنه از فافه به من شب همه طوفان‌گذرد

خواجهٔ گیتی عبدالله کز فرط جلال

سطح ایوانش از طارم کیوان گذرد

وصف جودش‌ نتوان ‌کرد که ممکن نبود

وصف هر چیز که از حیز امکان ‌گذرد

آفرینش را آن گنج نباشد که در او

توسن فکرت وی از پی جولان ‌‌گذرد

ملک دنیا ز پی طاعت دادار گزید

طالب‌ گنج بباید که به ویران ‌گذرد

خاطر انباشته از مهر جهاندار چنانک

در ره مهروی اول قدم از جان گذرد

بر جهان از قبل قهر تو و رحمت تو

گذرد آنچه به بیمار ز بحران گذرد

نگذرد بر رخ معموره بی از سیل‌ی سیل

آنچه از لطمهٔ جود تو به عمان گذرد

فتنه را شاید اگر رستم دستان خوانیم

گر به عهد تو تواند که به ایران گذرد

گذرد بر به بداندیش ز شیوا سخنت

آن چه بر اهرمن از آیت قرآن‌ گذرد

کوه در سایهٔ عزم تو اگرگیرد جای

همچو اندیشه ز نه گنبد گردان گذرد

نعمت خان تواش نقمت جان خواهد شد

هرکه در خاطرش اندیشهٔ‌کفران‌گذرد

عقل حیرت ‌زده درشخص تور بیند شب و روز

کش‌ به لب نعت جلالت به چه عنوان گذرد

کافر ار رایحهٔ خلق تو یابد به جحیم

حالی از خاطرش اندیشهٔ رضوان ‌گذرد

مؤمن ار نایرهٔ قهر تو بیند به بهشت

حالی از هول سراسیمه به نیران‌ گذرد

بس که لاحول همی‌خواند و برخویش دمد

فتنه از ساحت عدل تو هراسان‌ گذرد

همچو دزدی که نماید ببر شحنه گذار

گرگ در عهد تو چون از بر چوپان ‌گذرد

گذرد آنچه به چرخ از فزع شوکت تو

برتن گوی کی از لطمهٔ چوگان گذرد

تاگریبان تولای تو افتاده به چنگ

نیست دستی که ز انده به گریبان گذرد

از لعاب دهنش آب بقا نوشد خضر

باد مهر تو اگر بر دم ثعبان‌ گذرد

خاک از اشک حسود تو چنان‌ گل‌ گردد

که برو پیک نظر بر زده دامان ‌گذرد

خشم ‌گیرد خرد از نام عدوی تو چنانک

نام زندیق‌که در بزم مسلمان‌گذرد

نگذرد از شهب‌ ثاقیه بر دیو رجیم

آنچه از کلک تو بر صاحب دیوان ‌گذرد

سرورا ای‌که خزان با نفس رحمت تو

خوشتر از عهد شباب و مه نیسان گذرد

شعر خود را چه ستایم‌ که سخندانی تو

بیش از آنست ‌که در وصف سخندان‌ گذرد

روح خاقانی خرم شود از قاآنی

اگر آو‌ازهٔ این شعر به شروان ‌گذرد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:52 PM

عجبی عجب آن پسر به سر دارد

مانا که ز حسن خود خبر دارد

وقتست‌که سرگران شود با خویش

از بس ‌که‌ کرشمه آن پسر دارد

زان پیش‌ ‌که دل دهم ندانستم

کاو ناز و کرشمه این‌قدر دارد

معشوقهٔ قیصرست پنداری

زان این همه نخوت و بطر دارد

طفلست و غرور حسن و دولت را

آمیخته خوش به یکدگر دارد

چون خیره به روی عاشقان بیند

چشمش همه تاچخ و تبر دارد

چون م‌ژه به یکدگر زندگویی

هر یک دو هزار نیشتر دارد

با این همه چون به رقص برخیزد

صد معجزه بلکه بیشتر دارد

آن موی میان بدان همه سستی

کوهی چو احد ز جای بردارد

و آن ‌کوه ز پیچ و تاب پی در پی

چون پردهٔ چین دو صد صور دارد

اندک اندک‌ گهش به زیر آرد

نرمک نرمک‌ گَهش‌ زبر دارد

واندر حرکات چرب و شیرینش

گویی همه روغن و شکر دارد

عاش همه ساعت از تماشایش‌ا

مسکین لب خشک و دیده تر دارد

از شعر تر حکیم قاآنی

این طرفه غزل چه خوش‌ زبر دارد

ترکی ‌که نسب ز کاشغر دارد

از مشک سیه‌ کله به سر دارد

چهری به فراز قامت موزون

چون بر خط استوا قمر دارد

رویی ز نشاط می عرق‌ کرده

چون بر گل ارغوان مطر دارد

قدش شجره نسب چو بر خواند

پیوند به سرو غاتفر دارد

گویی‌که جهان نهال قدش را

از تخمهء سرو کاشمر دارد

خوش سرمه همی‌‌ کشد نمی‌دانم

کان چشم سیه چه در نظر دارد

مانا خواهد که روز مردم را

از مردم چشم تیره تر دارد

گویدکه وفا به ‌وعده خواهم‌کرد

باور نکنم وفا مگر دارد

پایین‌تر از آن‌ کمر که می‌بندد

از نقرهٔ خام یک سپر دارد

هرخسته‌ که آن سپر به چنگ آرد

پروا نه ز جنگ شیر نر دارد

چون چرمهء گرگ باز پیوندد

زخمی که به کارزار بر دارد

نی نی غلطم دو چشم معصومم

از دیدن آن سرین حذر دارد

کان‌ گرد سرین به شکل ‌گردابست

کشتی چو درو فتد خطر دارد

معجر به هوا برافتد از شوق

ه‌ر مادر کاینچنین پسر دارد

عشقش همه خصلت جانسوزی

از خنجر شاه نامور دارد

حسنش همه منصب جهانگیری

از عزم خدیو داد‌گر دارد

دارای جهان ستان محمد شه

کز قدر سپهر پی سپر دارد

شاهی که ظهارهٔ وجود او

از اطلس هستی آستر دارد

رودی که ز ابر تیغ او خیزد

از مرگ پل از فناگذر دارد

چشمی‌که نه با ولای او خسبد

شب تا سحر از عنا سَهَر دارد

از صولت مهر و کین او زاید

ایام هر آنچه خیر و شر دارد

از جنبش تیغ و کلک او خیزد

آفاق هر آنچه نفع و ضر دارد

طفلی که نه با ولای او زاید

سر تا قدم از بلا خطر دارد

گر مدحت او بر اژدها خوانند

زهرش‌ همه طعم نیشکر دارد

شاها ز عنایت تو قاآنی

بر تارک مهر و مه مقرّ دارد

بر دارد تیغ تو سرش از تن

گر دل ز ارادت تو بر دارد

تیغ‌ تو ز بس‌ که جانور کشتست

گویی همه هوش جانور دارد

شاعر نبود هر آنکه‌ گوید شعر

روح‌ الله نیست هر که خر دارد

مز‌کوم‌ بود حسود و شعر من

خاصیت نافهٔ تتر دارد

آری چکند نوای موسیقی

بیچاره‌ کسی‌ که گوش‌ کر دارد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:52 PM

فلک‌ خورشید و جنت حور و بستان یاسمن دارد

عیان این هرسه را در یک‌گریبان ماه من دارد

یکی شاهست در لشکر چو در صف بتان آید

یکی ماهست در انجم چو جا در انجمن دارد

قدش از قامت طوبی سبق بر دشت در خوبی

چه جای قامت چوبی ‌که شمشاد چمن دارد

کجا بالعل او همبر کجا با روی او همسر

عقیقی‌ کز یمن خیزد شقیقی‌ کز دمن دارد

سمن بر کاج و گل بر سرو و مه بر نارون بندد

شبه بر عاج و شب بر روز و سنبل بر سمن‌ دارد

به هر جا بوی زلفش تا بپویی ضیمران روید

به هرجا عکس رویش تا بجویی نسترن دارد

عقیقستش لب رنگین عبیرستش خط مشکین

عقیق او شکر ریزد عبیر او شکن دارد

قدش چون نارون موزون لبش چون ناردان‌ گلگون

دلم زان ناردان سازد تنم زین نارون دارد

تنم زان ناتوان آمدکه عشق آن میان جوید

دلم زان بی‌نشان آمد که ذوق آن دهن دارد

بجز آن ماه مشکین مو که بپریشد به رخ ‌گیسو

ندیدم‌ کس ‌که یزدان را اسیر اهرمن دارد

ضمیرم زلف او خواهدکه وصف ضیمران‌گوید

روانم روی او جوید که شوق یاسمن دارد

شکر را زان همی نوشم‌ که طعم آن دهان بخشد

سمن را زان همی بویم‌که رنگ آن بدن دارد

به بوی زلف مشکینش دلم راه خطاگیرد

به یاد لعل رنگینش سرم شور یمن دارد

لبش جویم از آن جانم خیال ناردان بندد.

قدش خواهم از آن طبعم هوای نارون دارد

ز ابجد عاشق جیمم به دنیا طالب سیمم

که رنگ این و شکل آن نشان زان موی و تن دارد

لعاب پر پهن یارب چرا از چشم من خیزد

گر آن خال سیه نسبت به تخم پَر پَهَن دارد

شب ار با وی بنوشم می صبوحی هست از این معنی

که روشن صبح صادق را ز چاک پیرهن دارد

فری زان زلف قیرآگین‌ که بندد پرده بر پروین

تو پنداری شب مشکین ببر عقد پرن دارد

کسی از خویشتن غایب نگردد وین عجب‌ کان مه

به هرجا حاضر آید غایبم از خویشتن دارد

سرانگشان من هرگه‌که با زلفش‌کند بازی

همه بند و گره‌ گیرد همه چین و شکن دارد

شود مرغ دلم تا زآتش رخسار او بریان

دو مژگان بابزن سازد دو گیسو بادزن دارد

گهی نار غمم روشن بدین در باد زن خواهد

گهی مرغ دلم بریان برآن در بابزن دارد

هرآنکو روی او بیندکجا فکر بهشت افتد

هرآنکو زلف او بویدکجا ذکر ختن دارد

الا ای آنکه دل بستی به زلف عنبر آگینش

ندانستی‌ که آن هندو هزاران مکر و فن دارد

خط سبزش نظر کن در شکنج زلف تا دانی

که دور چرخ طوطی راگرفتار زغن دارد

دلم را باز ده ای ترک و ناز و عشوه یکسو نه

که عزم همرهی در موکب فخر زمن دارد

حسن‌خان میر دریا دل جواد و باذل و بادل

که او را خسرو عادل امین و موتمن دارد

به‌ گرد وقعه تیرش در صف بدخواه پنداری

شهابی در شب تاریک قصد اهرمن دارد

در ایمن چون سنان‌گیرد حوادث را عنان‌گیرد

در ایسر چون مجن دارد عدو را در محن دارد

نظام ملک و امن عهد و آرام جهان جوید

توان شیر و بُرز پیل و گرز پیلتن دارد

امیرا می‌نیارم‌گفت مدحت خاصه این ساعت

که هجران توام با رنج و انده مقترن دارد

تو تا عزم سفر کردی روانم چون سقر داری

کرا دوزخ بود در جان نه دانش نه فطن دارد

ثنای ناقبول من به تو حالی بدان ماند

که زالی بیع یوسف را به‌کف مشتی رسن دارد

مرا بیت‌الشرف بد خطهٔ شیراز و حرمانت

به جان بیت‌الشرف را بدتر از بیت‌الحزن دارد

به چشم خویش می‌بینم ‌که ‌گردون از فراق تو

ز اشک لاله‌گون دامان من رشک دمن دارد

ز هجر خویش چون دانی‌که قاآنی شود فانی

به همراهش ببر تا نیم جانی در بدن دارد

چه باک ار با تواش‌ گردون اسیر و مبتلا سازد

چه بیم ار با تواش گیهان غریب و ممتحن دارد

اسیری ‌کاو ترا بیند کجا فکر خلاص افتد

غریبی کاو ترا یابد کجا یاد وطن دارد

قوافی گر مکرر شد مکدر زان مبادت دل

که طبع من خواص قند در شیرین سخن دارد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:52 PM

به کف هر آنکه سر زلف دلستان دارد

به دست سلسله عمر جاودان دارد

جبین و چهره و ابروی دوست پنداری

به برج قوس مه و مشتری قران دارد

میان جمع پریشان دلی ز من‌گم شد

بیا که زلف تو از حال او نشان دارد

ز من مپرس دلت صید تیر نازکه شد

ازو بپرس که ابروی چون‌ کمان دارد

فغان که مرده‌ام از هجر و آرزوی وصال

مرا ز هستی خود باز درگمان دارد

هزار جان غمت از من رفته است و هنوز

کشیده ناز تو خنجر که باز جان دارد

دلم به رشتهٔ زلف تو ریسمان بازیست

که دست و پای معلق به ریسمان دارد

هزار مرتبه‌ام ‌کشته از فراق و هنوز

کشیده تیغ و تمنای امتحان دارد

اگر بخندد بر من زمانه عیبی نیست

از آنکه چهرهٔ من رنگ زعفران دارد

مخر به هیچم ای خواجه ترس آنکه ترا

گرانبهایی من سخت دل‌گران دارد

بغیر هیچ نیارد ستایشی به میان

کسی ‌که وصف میان تو در میان دارد

بغیر نیست نراند نیایشی به زبان

کسی‌که نعت دهان تو بر زبان دارد

حبیب روی ترا از رقیب پروا نیست

بلی چه واهمه بلبل ز باغبان دارد

خطت دمید و ز انبات این خجسته نبات

بهار عارض تو روی در خزان دارد

اگر نَه ناسخ فرمان حُسن تو ست چرا

ز بهر کشتن ما سر خط امان دارد

و یا شفاعت ما زان‌ کند ز غمزهٔ تو

که احتیاط ز عدل خدایگان دارد

ابوالشجاع بهادر شه آنکه سطوت او

ز بیم رعشه در اندام انس و جان دارد

تهمتنی ‌که سرانگشت حیرت از قهرش

بروز کین ملک‌الموت در دهان دارد

شهی ‌که غاشیهٔ عمر و دولتش را چرخ

فکنده برکتف آخرالزمان دارد

هزار زمزمهٔ انبساط و نغمهٔ عیش

به چارگوشه بزمش قدر نهان دارد

هزار طنطنهٔ مرگ و های و هوی اجل

ز یک هزاهز رزمش قضا عیان دارد

هرآن نتاج‌که بی‌داغ طاعتش زاید

ز ابلهی فلکش ننگ دودمان دارد

هر آن ‌گیاه‌ که بی ‌نشو و رأفتش روید

ز پی بلیهٔ آسیب مهرگان دارد

خدنگ دال پرش کر کبیست اندک پر

که زاغ مرگ به منقارش آشیان دارد

شها تویی‌ که دد و دام را ز لاشهٔ خصم

هنوز تیغ تو در مهنه میهمان دارد

به پهن‌دشت وغا زد نفیر شادغرت

هنوز رعشه در اندام‌ کامران دارد

به مرغ مرغاب از خون اژدران در دژ

هنوز قهر تو صد بحر بهرمان دارد

هنوز بارهٔ باخرز و شهربند هری

ز ضرب تیشهٔ قهر تو الامان دارد

هنوز لاشه ی‌ کابل خدا ز سطوت تو

به مرزغن ز فزع چشم خونفشان دارد

هنوز معدن لعلی ز خون خصم تو مرگ

ز مرز خنج‌ تا خاک غوریان دارد

هنوز چهرهٔ افغان‌ گروه را تیغت

ز اشک حادثه همرنگ ارغوان دارد

هنوز دخمهٔ خوارزم شاه را باست

ز دود نایبه چون ملک قیروان دارد

هنوز طایفهٔ قنقرات‌ را قهرت

ز بیم جان تب و لرز اندر استخوان دارد

هنوز خصم ترا روزگار در تک چاه

به بند وکنده‌گرفتار و ناتوان دارد

تویی‌که پیکر البرزکوه راگرزت

ز صدمه نرم‌تر از پود پرنیان دارد

فضای بادیه از رشح ابر راد کفت

هزار طعنه به دریای بیکران دارد

ز فیض جود تو هر قطرهٔ فرومایه

ز پایه مایهٔ صد گنج شایگان دارد

زمین ز قرب جوار حریم حرمت تو

هزارگونه تفاخر بر آسمان دارد

ز بهر نظم جهان رایض قضا دایم

سمند عزم ترا مطلق العنان دارد

وسیع‌ کشورت آن عالمی‌ که ناحیه‌اش

میان هر قدمی‌گنج صد جهان دارد

رفیع درگهت آن قلعه‌ای‌ که‌ کنگره‌اش

سخن به نحوی درگوش لامکان دارد

قدر همیشه بزرگان هفت‌کشور را

به خاکبوسی قصر تو موکشان دارد

شهامت تو سخن‌سنج طوس را بفسوس

ز ذکر رستم دستان ز داستان دارد

به عهد عدل توگرگ از پی رعایت میش

همیشه جنگ و جدل با که با شبان دارد

سری‌ که با تو کند خواهش ‌کله داری

چوگو لیاقت آسیب صولجان دارد

اگرچه من نیم آگه ز غیب و می‌گویم

خبر ز غیب خداوند غیب‌دان دارد

ولیکن از جبروت جلال تست عیان

که عزم قلعه ‌گشایی آسمان دارد

ز کنه ذات و صفات تو آن‌ کس آ‌گاهست

که چون تو خامهٔ تقدیر در بنان دارد

کسی عروج به معراج حق تواند کرد

که از معارج توحید نردبان دارد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4980077
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث