به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هرکرا دل سپیدکار بود

با سیه طرگانش یار بود

شود از قیدکفر و دین آزاد

بسته هر دل به زلف یار بود

به کمند بتان گرفتارست

زی من آن‌کس ‌که رستگار بود

چون به کاری نهاد باید دل

خود ازین خوبتر چکار بود

زنده‌یی را که میل خوبان نیست

مرده است ارچه زنده‌وار بود

تجربت رفت و جز به عشق بتان

مرد را فوت روزگار بود

خاصه چون یار من که از رخ و زلف

رشک‌کشمیر و قندهار بود

چین زلفش حصار ماه و به حسن

شور چین فتنهٔ حصار بود

گرد رخ زلفکانش پنداری

روم محصور زنگبار بود

یا همی صف‌ کشیده بر در چین

از دو سو لشکر بهار بود

قامتش یک بهشت سرو و به سرو

کی شقیق و بنفشه یار بود

عارضش یک سپهر ماه و به ماه

کی زره زلف مشکبار بود

لبش اهواز نیست لیک در او

شکر و قند بار بار بود

چشمش آهوست در نگاه اگر

دیدی آهو که جان‌شکار بود

زلفش افعی بود گر افعی را

هیچگه لاله درکنار بود

چشم او کافر آمدست و چسانش

تکیه بر تیغ ذوالفقار بود

ور همی نرگسست از مژه چون

گرد نرگس دمیده خار بود

لب او لعل و لعل کس نشنید

صدف در شاهوار بود

غبغبش چاه‌گفتم ار به مثل

چاه را ماه در جوار بود

رخ او لاله است و این عجبست

کز رخش لاله داغدار بود

تخم فتنه است خال و در ره دل

رخ رنگینش فتنه‌زار بود

دیدم آن چهر و زلف و دانستم

صبح را پرده شام تار بود

بجز از چشم او ندیده‌کسی

ترک بی‌باده در خمار بود

وصف چهرش نگفته دفتر من

همچو ارژنگ پرنگار بود

به لب لعل او اشارت‌کرد

کلک من زان شکرنثار بود

وصف چشمش نموده‌ام زانرو

سخنم سحر آشکار بود

دیده روی ستاره کردارش

چشمم از آن ستاره بار بود

به خیال دو زلف و سبز خطش

خاطرم پر ز مور و مار بود

فکر مژگانش در دلم بگذشت

سینه‌ام زان سبب فکار بود

دیدم آن روی‌ کاو مرا دیگر

نه‌ گلستان نه نوبهار بود

کز بهار و چمن فراغت نه

هرکرا چشم پرنگار بود

کی چمیدن‌کند چو قامت یار

سرو گیرم به جویبار بود

کی دمیدن‌ کند چو طلعت دوست

لاله ‌گیرم‌ که در ایار بود

کی بود همچو ترک من خندان

کبک‌ گیرم به ‌کوهسار بود

کی خرام آورد چو دلبر من

گیرم آهو به هر دیار بود

‌گفتم از چشم همچو اوست گوزن

کی قدح‌گیر و میگسار بود

در خرامست‌گر تذرو چو دوست

کی زره‌پوش و کین‌گذار بود

ترک من نوش جان و نوش لبست

خاصه وقتی‌که باده‌خوار بود

وقتی ار شورشی‌کند سهلست

کانهم از تلخی عقار بود

کبک‌وگور وگوزن‌و نیک تذرو

یار خوشتر ز هر چهار بود

گلشنی نوشکفته است و لیک

هرکنارش دو صد هزار بود

سر نهد در کف ارادت او

هر کرا در کف اختیار بود

دلفریبست گاه بردن دل

حیله‌پرداز و سحرکار بود

زره رستمست زلفش و دل

همچو خود سفندیار بود

سنگ در سنگ سنگ در دل کوه

واو بر این هر سه کامگار بود

لیک سنگش به زیر سیم نهان

کوه سیمینش در ازار بود

کشد این‌کوه را به هر طرفی

با میانی ‌که موی‌وار بود

تن ما نیست آن میان نحیف

اینقدر از چه بردبار بود

وین عجب‌کش‌گه خرام آن‌کوه

همچو سیماب بیقرار بود

راست پنداری از نهیب ملک

پیکر خصم نابکار بود

دادگر آفتاب ملک و ملک

کش فلک خنگ راهوار بود

شاه فیروز فر فریدون شه

کافریدونش پرده‌دار بود

آنکه در پیش شیر شادروانش

بی‌روان شیر مرغزار بود

روز کین از سنان نیزهٔ او

جرم‌ گردون به زینهار بود

هرکجا تافت رای روشن او

قرص خورشید سخت تار بود

بخت او را اگر کنند لبوس

فر و اقبالش پود و تار بود

عدل او دهر را شدست پناه

تیغ او ملک را حصار بود

چون ز آهن‌کند حصارکسی

لاجرم سخت استوار بود

منصب خود به تیغ او سپرد

اجل آنجاکه‌کارزار بود

جان کش از دست تیغ او نبرد

خصم اگر یک اگر هزار بود

کوه بینی درون بحر چو او

درکفش گرزگاوسار بود

آفتابیست بر سپهر برین

چون به خنگ فلک سوار بود

با کف درفشان بود چو سحاب

چون که بر تخت روزبار بود

عالمی را یسار داده یمینش

که یمینش جهان یسار بود

جام بلور در کفش ‌گویی

آفتابی ستاره‌بار بود

ابر جوشنده‌ایست ناشرگنج

گر به رامش درونش یار بود

ببر کوشنده‌ایست ناهب جان

چون خداوند گیرودار بود

بحر آنجا همی‌کند افغان

چرخ اینجا به زینهار بود

معدن آن‌جا فقیر و مفلس گشت

دشمن اینجا ضعیف و زار بود

اندرین ‌‌هر دو وقت ‌دشمن ‌و دوست

لاجرم صاحب اقتدار بود

دوستان بر به تخت دارایی

دشمنان بر فراز دار بود

زر به هر جا بود عزیز آید

جز که در دست شاه خوار بود

عدل او را درون چشم فتن

اثر برگ کوکنار بود

دشمن‌ گوهرست و سیم‌ کفش

چون‌ که بر تخت زرنگار بود

عالم خلق را چو درنگری

از وجود وی افتخار بود

وصف او کس یکی ز صد نکند

وقتش ار تا صف شمار بود

لیک قصد من آنکه داند خلق

کز مدیح ویم دثار بود

نه فلگ را به‌گرد مرکز خاک

تا روان روز و شب مدار بود

بر سر خلق و حکم جاویدان

حکم‌فرما و تاجدار بود

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

هرجاکه پارسی بت من جلوه‌گر شود

بس شیخ پارسا که به رندی سمر شود

گر در طراز شاهد من بگذرد به ناز

از طلعتش‌ طراز طراز دگر شود

و‌ر بگذرد به عزم سیاحت به روم و چین

هرجا بتی است سنگدل و سیمبر شود

ور بنگرد به باغ‌ گل از بهر دیدنش

با آنکه جمله روست سراپا بصر شود

زان‌رو به چشم من مژگان نیشتر شده

تا خون‌فشانیم ز غمش بیشتر شود

یزدان‌که آفریده مژه بهر پاس چشم

پس چون همی به چشم مرا نیشتر شود

زان نیش تر چو شیشهٔ حجام هر دمم

لبریز خون دو دیدهٔ حسرت‌نگر شود

در موج خون دو دیدهٔ من ماندی بدان

کوه عقیق سایه‌فکن در شمر شود

ای لعبت حصار ز رخ پرده برفکن

زان پیش‌کاب دیدهٔ من پرده‌در شود

بنیاد صبر و طاقتم از روی و موی تو

تاکی چو روی و موی تو زیر و زبر شود

زیر و زبر همی ‌چکنی ‌روی ‌و موی ‌خویش

مگذار ابر تیره حجاب قمر شود

حالم تبه نخواهی خال سیه بپوش

کان دانه دام مردم صاحب‌ظ‌ر شود

ر‌خسار آبدار تو در زلف تابدار

ماند به ‌گرد ماه ‌که ‌کژدم سپر شود

.کژدم سپر شود مه‌گردون وای شگفت

در پیش‌گرد ماه توکژدم سپر شود

بیداد گرچه عادت ترکان بود

ترکی ندیده‌ام چو تو بیدادگر شود

هر جا که قدفرازی جانها هبا بود

هرجاکه رخ‌فروزی خونها هدر شه‌رد

با آنکه از غم تو به عالم شدم عَلَم

هر روز حال من علم‌الله بتر شود

د‌ل ‌رند و لاابالی و شیدا شد از غمت

خرم غمی‌که مایهٔ چندین هنر شود

تو دل بری و رو‌زی ما خون دل بود

تو می خوری و قسمت ما دردسر شود

گویی دو چشم من شمری پر کواکبست

هر شب‌که بی‌رخ توکواکب‌شمر شود

آیی شبی به دامنم ای‌کاش مر مرا

تا دامنم ز سروقدت‌کاشمر شود

زی مرز غاتفر به ساحت چرا رویم

هرجا تو پرده برفکنی غاتفر شود

و‌ر نسخه‌ یی برند ز رو‌یت به زنگبار

یغما شود حصار شود کاشغر شود

چونان‌که سیم اشک من از رنگ لعل تو

مرجان شود عقیق شود معصفر شود

ای ترک جز لبت شَهِدالله نیافتم

شهدی که پرده‌دار سی و دو گهر شود

جز زلف تیرهٔ تو ندیدم‌که زاغ را

ماه دو هفته تعبیه در زیر پر شود

آهو کند ز خون جگر مشک و مشک را

زاهوی مشکبار تو خون در جگر شود

خالت به زیر زلف‌ گرید به رخ چنانک

هندویی از حبش به سوی شوشتر شود

ترکا توبی‌ که از دل سختت بر آب جوی

افسونی ار دمند به سختی حجر شود

یا حسرتا بدین دل سختی‌که مر مراست

مشکل‌که تیر نالهٔ ماکارگر شود

ازعشق ‌روی‌ و موی ‌تو بی‌خواب‌وخور شدم

وین‌ عیش ‌عاشقست ‌که بی خواب و خور شود

برخیز و می بیاور و بنشین و بوسه ده

تا جیب و آستین و لبم پر شکر شود

یک ره میان بزم به عشرت کمر گشای

تا بویه دست من به میانت‌کمر شود

از فر بخت تخت سلیمان دهم به باد

گر دل مرا به مور خطت راهبر شود

طوبی لک ای نگار بهشتی‌که قامتت

طوبی‌صفت هماره به خوبی سمر شود

برجه بیا بگو بشنو می بده بنوش

مگذار عمر بر سر بوک و مگر شود

وز بهر آنکه رنج جهانت رود ز یاد

چندان بخوان مدیح ملک کت ز بر شود

تا تنگ شکرت‌که در آن جای بوسه نیست

باشد که بوسه جای شه نامور شود

شاه جهان فریدون‌کاندر صف نبرد

گردون چوگرد خنگ ورا بر اثر شود

آن بوالمظفری ‌که غبار سمند او

هنگام وقعه سرمهٔ چشم ظفر شود

نه‌ وهم با رکایب او همعنان رود

نه چرخ با عزایم او همسفر شود

هر آهویی ‌که در کنف حفظ او گریخت

نشگفت اگر معاینه چون شیر نر شود

جایی نبیند از جهت جاه او برون

تا هر کجا که پیک نظر پی‌سپر شود

تا گه بود بر ایمن و گاهی بر ایسرش

گه ماه تیغ ‌گردد و گاهی سپر شود

ماند همی به ‌گرز تو در دست راد تو

گرکوه بوقبیس به بحر خزر شود

صیت عطای تست‌ که چون نور آفتاب

یک چشم زد ز خاور تا باختر شود

تا پشت بوالبشر بگریزد ز بیم تو

گر نطفهٔ عدو ز سنانت خبر شود

کمتر نتیجه‌یی بود از لطف و عنف تو

هر خیر و شر که حاملهٔ نفع و ضر شود

کمتر وسیله‌یی بود از مهر وکین تو

هر نفع و ضر که رابطهٔ خیر و شر شود

هرخشک ‌و هر تری‌که‌به‌هر بحر و هر بریست

گاه نوال جود ترا ماحضر شود

حزم تو اختراع وجود و عدم‌ کند

رای تو پیشکار قضا و قدر شود

لله درّک ای ملکی‌ کز هراس تو

در چشم مور شیر ژیان مستتر شود

نبود عجب‌ که نطفهٔ خصمت ز بطن مام

از بیم باژگونه به صلب پدر شود

تنها نه جانور شود از هیبتت‌ گیا

کز رحمت تو نیزگیا جانور ش‌رد

هر نطفه‌یی زکلک تو تخم عنایتیست

کز آن هزار شاخ امل بارور شود

بر نیل مصر تابد اگر برق تیغ تو

آبش شرار گردد و موجش شرر شود

در بزم مادح تو فلک پهن‌ کرده‌ گوش

تا از مدایحت چو صدف پر درر شود

بر درگهت نماز برد از در نیاز

هر صبح ‌کافتاب ز مشرق بدر شود

از بیم برق تیغ تو در دودمان خصم

مشکل‌که هیچ ظفه ازین پس پسر شود

زان ساده شد چو اطلس رومی مهین سپهر

تا جامهٔ جلال ترا آستر شود

آتش ‌کشد نفیر و ز دل برکشد زفیر

خصم ترا به حشر مقر گر سقر شود

خصم ترا به جنت اگر جا دهد خدای

جنت سقر شود چو مر او را مقر شود

روزی‌که از هزاهز ترکان فتنه‌جوی

اقطاع روزگار پر از شور و شر شود

مغز ستاره از شرر تیغ بردمد

گوش زمانه از فزع‌ کوس‌ کر شود

گردون شود چو بیشهٔ شیران مردمال

از تیر چوبهاکه به عیوق بر شود

ای بس صلیبها که شود در هوا پدید

چون تیرها برنده با یکدگر شود

احجار پهنه جوشن و خود و زره شود

اشجار عرصه ناوک و تیغ و تبر شود

نوک سنانت از جگر خصم نابکار

خون آن قدر خورد که به رنگ جگر شود

از آب هفت دریا تف سنان تو

نگذارد آن قدر که پی مور تر شود

دیبای سرخ‌ گسترد از بس پرند تو

دشت وغا معاینه چون شوشتر شود

تا بنگرد نبرد تو در دشت‌ کارزار

خود یلان چو درع سراپا بصر شود

در دست دشمن تو زبانی شود سنان

تا سر کند فغان و بر او نوحه‌گر شود

شاهاگر این قصیده شود مر ترا پسند

چون صیت همتت به جهان مشتهر شود

چون سیم و زر عزیز بود لیک خود مباد

کاو نزد شاه خوارتر از سیم و زر شود

او چون‌گهر یتیم بود شه یتیم‌دوست

شایدگر از قبول ملک مفتخر شود

گو شاهم اعتبار کند گرچه‌ گفته‌اند

«‌یارب مباد آنکه ‌گدا معتبر شود»‌

گرچه ز طول مدح تو کس را ملال نیست

لیکن به ار ثنا به دعا مختص شود

چون جیب قوس سینهٔ خصمت دریده‌ باد

چندان‌که خط سهم عمود وتر شود

جاری چو آب امر تو درکوه و دشت باد

ساری چو باد حکم تو در بحر و بر شود

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

هر دل اسیر زلف تو بیدادگر بود

کارش ز تار زلف تو آشفته‌تر بود

آشوب ملک شاهی و بیدادکار تست

ترکی و ترک لابد بیدادگر بود

در ملک حسن شاهی زان شور و شرکنی

شک نیست حس چونین با شور و شر بود

شمشاد مهرچهری و خورشید مه‌جبین

مانات مهر مادر و ماهت پدر بود

باور نیفتدم ‌که بدین حسن و دلبری

نقشی به چین و سروی در غاتفر بود

در چین و کاشغر ز پی چون تو دلفریب

همواره پای اهل نظر رهسپر بود

ورنه چو بست صورت با چون تویی وصال

خواهم نه چین بماند و نه‌کاشغر بود

هرجاکه جلوه سازکنی‌گشت قندهار

هر جا خرام ناز کنی‌ کاشمر بود

هرگه به زلف شانه زنی تبتست ‌کوی

ور برکشی نقاب سرا شوشتر بود

رویت به نور با مه‌ گردون برابرست

زلفت به رنگ دایهٔ مشک تتر بود

ماه فلک نه حاشاکی مشک پرورد

مشک تتر نه‌ کلاکی با قمر بود

ر‌وی تو ماه باشد و طرفه بود که ماه

برجرم روشنش زره از مشک تر بود

چندان ‌که وصف خوبی یوسف نموده‌اند

ستوار نایدم‌که ز تو خوبتر بود

یوسف اگر به چاهی وقتی نهفت چهر

چاهی ترا به‌گرد زنخ مستتر بود

یاقوت را به‌ گونه همی ماند آن دو لب

الّا که در میانش دو رشته‌ گهر بود

پر حلقه طرهٔ تو کتاب مجسطی است

سر داده بسکه دایره یک با دگر بود

کژدم سپر به سالی یک مه شد آفتاب

دایم بر آفتاب تو کژدم سپر بود

(:‌ر حیرتم‌که چشم تو ماند از چه رو سقیم

با اینهمه‌که در لب تو نیشکر بود

داند دل جریح ‌که ‌گاه نگه ترا

درنوک مژه تعبیه صد نیشتر بود

د‌ر زیر دام زلف تو از خال دانه‌ایست

کاین دانه دام مردم صاحبنظر بود

قدت صنوبرست و ندیدم صنوبری

کوهیش بر به زیر و مهی بر زبر بود

باشد به حکم عادت سیم و کمر به‌کوه

چونست‌کوه سیم ترا درکمر بود

پیمای نیست‌کوه سرین تو در خرم

لرزان مدام از چه سبب اینقدر بود

بلور ساده است‌ که چونین ز عکس او

روشن سر او بام و در و بوم و بر بود

اندر ازار سرخ بجای سرین تو

نسرین به بار و سیم به خروار در بود

مسکین دلم‌که در طلب سیم تو مدام

همچون گدای گرسنه دل دربه‌در بود

بی‌زر به‌کف نیاید سیم تو مر مرا

اشکی بسان سیم و رخی همچو زر بود

با زر چهر و سیم سرشکم بود محال

کم بر مراد خاطر هرگز ظفر بود

من آن زمان‌ که دادم تن در بلای عشق

گشتم یقین‌ که جان و تنم در خطر بود

چون نیست درکنارم سروقدت چسود

گر بی‌تو از سرشک‌کنارم شمر بود

ای غیرت ستاره ز هجر تو تا به‌ کی

شب تا به صبح چشمم اختر شمر بود

یک ره در آ به‌کلبه مسکین اگرچه تو

قدت بزرگ وکلبهٔ ما مختصر بود

چندین متاز توسن و دل را مکن خراب

زین فتنه ترسمت‌که در آخر ضرر بود

آخر نه خانهٔ دل ما ملک پادشاست

دانی‌که شاه از همه جا باخبر بود

شاهنشه زمانه محمد شه آنکه مهر

هر صبح از سجود درش مفتخر بود

گیهان خدای آنکش در حل و عقد ملک

دستی قضا به قدرت و دستی قدر بود

ظل خدا خدیو بشر کز طریق حق

دارای ملک و ملت خیرالبشر بود

د‌ر روزکین به نهب روان‌ گفتئی اجل

تیغ خمیده قامت او را پسر بود

گردون به‌کاخ‌دولت او چیست قبه‌ایست

گیتی ز ملک شوکت او یک اثر بود

جوییست از محیط عطایش هرآنچه یم

خشک و ترش به خوان کرم ماحضر بود

از مهر او بهشت برینست یک ورق

وز قهر او لهیب سقر یک شرر بود

صدره به چرخ نازد خاک از برای آنک

رامش در او گزیده چنین تاجور بود

د‌ر روز رزم و بزم ز شمشیر و جام می

دستش هماره حامله خیر و شر بود

وقتی‌که جام جوید گوهرفشان شود

وقتی‌ که تیغ‌ گیرد دشمن شکر بود

هرجا به عودسوزی رامش طلب ‌کند

هرجا به‌کینه‌توزی پرخاشخر بود

جامش‌ موالیان را کوثر شود به طعم

تیغش مخالفان را سوزان سقر بود

تا از پس شکوفه شجر بارور شود

یارب نهال دولت او بارور بود

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

هر کرا ایزد اختیار کند

در دوگیتیش‌ بختیارکند

وانکه را کردگار کرد عزیز

نتواند زمانه خوارکند

بس نماید مدار چرخ‌کهن

تا یکی را جهان مدار کند

صه‌ چون شاه خاوران ملک

که بدو ملک افتخار کند

قهرمان میرزاکه از سخطش

ملک الموت زینهارکند

آنکه چون پا به ‌کارزار نهد

بر بداندیش کارزار کند

خنگش از گرد در بسیط زمین

هرچه دشت‌است کوهسار کند

تبرش از سهم در دیار عدو

هرچه چشمست‌اشکبار کند

تیغش ار نیست نو بهار چرا

دامن خاک لاله‌زارکند

باش‌ تا بوم روم را ز غبار

تیره چون اهل زنگبارکند

باش تا عزم مملکت‌گیرش

فتح‌ کشمیر و قندهار کند

باش تا موکب جهانگردش

عزم فرغانه و حصارکند

جیشش از مور تیغ و مار سنان

پهنه را پر ز مور و مار کند

قتل و تاراج و اخذ مال و منال

به یکی حمله هر چهارکند

در مذاق عدو مهابت او

شهد را زهر ناگوارکند

دشمن از ملک او برون نرود

مگر از این جهان فرارکند

نفس باد عنبرین ‌گردد

چون به خاک درش گذار کند

با تن دشمنان‌ ک‌ند قهرش

آنچه با پرنیان شرارکند

با دل دوستان ‌کند مهرش

آنچه با بوستان بهارکند

کس نیارد که تا به روز شمار

جود یک‌روزه‌اش شمارکند

آ‌فتابیست بر فراز سپهر

جا چو بر خنگ راهوار کند

ای امیری‌که یک پیادهٔ تو

کار یکم مملکت سوارکند

در جهان هیچ راز پنهان نیست

کش نه رای تو آشکارکند

نبرد جان عدو ز سطوت تو

گر ز پولاد صد حصار کند

فلک سفله را قضا نه عجب

گر به کاخ تو پرده‌دار کند

لاجرم عنکبوت پرده زند

چون نبی جایگاه به غار کند

بس ‌عجب نیست‌ کز رعایت تو

پشه سیمرغ را شکار کند

در صف کینه خنجرت کاری

با تن خصم نابکار کند

کافریدون به خیره سر ضحاک

همی ازگرزگاو سارکند

گوش آفاق را مشاطهٔ صنع

از عطای تو گوشوار کند

شهریارا سزدکه دولت تو

فخر از صدر روزگار کند

دولت تست چرخ و او اختر

چرخ از اختر افتخارکند

آن امیری‌که‌کوه را سخطش

همچو سیماب بی‌قرارکند

آنکه در چشم فتنه انصافش

اثر برگ کوکنار کند

خرد پیر راکیاست او

سخرهٔ طفل شیرخوار کند

بحر عمان‌کهین عطیهٔ اوست

که به هنگام اضطرار کند

ورنه‌در یک نفس دو عالم را

خود به یک سایلی نثارکند

حزم او آبگینه را به مثل

همچو البرز استوار کند

نکند تکیه برکسی الاک

تکیه بر عون‌کردگارکند

به دو انگشت نی سرانگشتش

کار صد تیغ آبدارکند

هست یک‌تن ولی به‌جودت رای

روز کین کار صدهزار کند

ابر دستش به دشت اگر بارد

دشت را بحر بی‌کنار کند

خسروا به‌که در محامد تو

فکر قاآنی اختصارکند

تا همی خاک را عبیرآگین

نفس باد نوبهارکند

ابر اردیبهشت بستان را

مخزن در شاهوار کند

دولتت را چو حزم آصف عهد

ملک العرش پایدارکند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:20 PM

غم و شادیست‌که با یکدگر آمیخته‌اند

یا مه روزه به نوروز درآمیخته‌اند

درکفی رشتهٔ تسبیح و کفی ساغر می

راست با عقد ثریا قمر آمیخته‌اند

تردماغ از می شب خشک‌لب از روزهٔ روز

ورع خشک به دامان تر آمیخته‌اند

در کف شیخ‌ عصا در کف میخواره قدح

اژدها با ید بیضا اثر آمیخته‌اند

همه را چهره چو صندل شده از ره‌زه ولی

صندلی هست‌ که با دردسر آمیخته‌اند

مطرب و ناله نی واعظ و آوازه وعظ

لحن داود به صوت بقر آمیخته‌اند

تا چرا روزه به نوره,ز درآمیخته است

خلق با وی ز سرکینه درآمیخته‌اند

همه با روزه بجنگند و علاجش نکنند

روبهانندکه با شیر ن‌ر آمیخته‌اند

باز نوروز شود چیره هم آخرکه‌کنون

نیمی از خلق بدو بیخبر آمیخته‌اند

رو‌رزه‌کس را ندهد چیز و کند منع ز خور

ابله آنان‌که بدو بی‌ثمر آمیخته‌اند

گرچه بر روزه به شورند هم آخر که سپاه

با ملوک از پی تحصیل خور آمیخته‌اند

خوان نوروز پر از نعمت الوان با او

زین سبب مردم صاحب هن‌ر آمیخته‌اند

منع می هم ند زانرو با اه سپهی

همچو رندان جهان معتبر آمیخته‌اند

زاهدان را اگر از سبحه‌کرامت اینست

که یکی رشته به صد عقده‌ بر آمیخته‌اند

ساقیان ‌راست ازین معجزه‌ کز ساغر می

آب و آتش را با یکدگر آمیخته‌اند

کرده در جام بلورین می چون لعل روان

نی نی الماس به یاقوت تر آمیخته‌اند

آتش طور عجین با ید بیضاکردند

نار نمرود به آب خضر آمیخته‌اند

باده درکام فروریخته از زرّین جام

خاو‌ران ‌گو‌یی با باختر آمیخته‌اند

سرخ مرجان تر آمیخته با لؤلؤ خشک

تا به ساغر می مرجان گهر آمیخته‌اند

رنگ و بو داده به‌می لاله‌رخان از لب و زلف

یا شفق را به نسیم سحر آمیخته‌اند

کرده در جام هلالی می خورشید مثال

یا هلالیست‌که با قرص خور آمیخته‌اند

قطره‌یی آب بهم بسته ‌که هیچش‌ نم نیست

با روان آتش نمناک درآمیخته اند

آب بی‌نم نگر و آتش پر نم‌ که به طبع

هر نمش را به هزاران شرر آمیخته‌اند

اشک می پاک‌کند خون جگر را گرچه

رنگ آن اشک به ‌خون جگر آمیخته‌اند

نی خبر می‌دهد از عشق و خبردار مباد

گوش و هوشی که نه با آن خبر آمیخته‌اند

شکل ماریست‌ که باده دهش نیست زبان

طبع زهرش به مزاج شکر آمیخته‌اند

چنگ در چنگ خوش‌آهنگی کز آهنگش

هوش شنوایی با گوش کر آمیخته‌اند

شاهدان بسته کمر کوه‌کشی را به میان

زان سرینهاکه به موی‌کمر آمیخته‌اند

هنت سین کز پی تحویل گذارند به خوان

گلرخان رنگی از آن تازه‌تر آمیخته‌اند

ساعد و سینه و سیما و سر و ساق و سرین

هفت سین‌آسا با سیم بر آمیخته‌اند

گویی از لخلخهٔ عود و سراییدن رود

بوی‌ گل با دم مرغ سحر آمیخته‌اند

مهوشان قرص تباشیر ز اندام سفید

از پی راحت قلب‌کدر آمیخته‌اند

تا همی از زر و یاقوت مفرح سازند

می یاقوتی با جام زر آمیخته‌اند

گلعذاران شکرلب به علاج دل خلق

هر زمان از رخ و لب گلشکر آمیخته‌اند

همه‌مشکین‌خط وشیرین‌لب‌و سیمین ‌عارض

نوبه و هند عجب با خزر آمیخته‌اند

نقشبندان قضا بر ز بر دیبهٔ خاک

نقشها تازه‌تر از شوشتر آمیخته‌اند

جعد سنبل جو زره عارض نسرین چو سپر

از پی کینه زره با سپر آمیخته‌اند

مقدم اهل خرد غالیه‌بو بسکه به باغ

عطرگل در قدم پی سپر آمیخته‌اند

شجر باغ چمان از چه ز تحریک صبا

گرنه روح حیوان با شجر آمیخته‌اند

حجر از فرط لطافت ز چه ناید به نظر

گرنه جان ملکی با حجر آمیخته‌اند

چشم نرگس ز چه بر طرف چمن حادثه‌بین

گرنه چشمش به خواص نظر آ‌میخته‌اند

از مطر زنده چرا پیکر بیجان نبات

دم عیسی نه اگر با مطر آمیخته‌اند

شاهد گل شده بازاری و از مقدم آن

نکهت نافه به هر رهگذر آمیخته‌اند

آب همرنگ زمرّد شده از بسکه به باغ

حشر سبزه بهر جوی و جر آمیخته‌اند

بسکه در نشو و نمایند ریاحین‌گویی

طبعشان زاب و گل بوالشر آمیخته‌اند

سوسن و عبهر و گل لاله و ریحان و سمن

رسته در رسته حشر در حشر آمیخته‌اند

گویی از خیل خدیوان معظم گه بار

نقش بزم ملک دادگر آمیخته‌اند

خسرو راد حسن‌شاه که از غایت لطف

روح پاکانش با خاک درآمیخته‌اند

جرأت‌انگیز ز بس موقف رزمش‌گویی

خاکش از زهرهٔ شیران نر آمیخته‌اند

یک الف ترهٔ خشکیست به خوان‌کرمش

هر تر و خشک‌ که در بحر و بر آمیخته‌اند

اجر یک‌روزهٔ سگبان جلالش نبود

هرچه در خوان بقا ماحضر آمیخته‌اند

ابر و دریا نه ز خود اینهمه‌گوهر دارند

باکف داور فرخنده‌فر آمیخته‌اند

دوست ‌سازست‌ و عدو سوز همانا زنخست

طینتش را ز بهشت و سقر آمیخته‌اند

خاک راه تو شد اکسیر ز بس شاهانش

با بصر از پی ‌کحل بصر آمیخته‌اند

روزی از گلشن خُلقت اثری‌ گشت پدید

هشت جنت را زان یک اثر آمیخته‌اند

رقتی ار آتش قهرت شرری شد روشن

هفت دوزخ را زان یک شرر آمیخته‌اند

ظفر از جیش تو هرگز نشود دور مگر

طینت جیش ترا از ظفر آمیخته‌اند

پاس ایوان ترا شب همه شب انجم چرخ

دیده تا وقت سحر با سهر آمیخته‌اند

صارمت صاعقهٔ خرمن عمرست مگر

جوهرش با اجل جان‌شکر آمیخته‌اند

نیزه از بسکه‌گشاید رگ جان پنداری

با سنانش اثر نیشتر آمیخته‌اند

یابد آمیزش جان جسم یلان با جوشن

گویی ارواح بود با صور آمیخته‌اند

بسکه در خود یلان نیفکند جاگویی

خود ابطال به تیغ و تبر آمیخته‌اند

تیرها بسکه نشیند به زره پنداری

عاشقان با صنمی سیمبر آمیخته‌اند

پدران خنجر خونریز ز مغلوبی جنگ

روستم‌وار به خون پسر آمیخته‌اند

پسران دشنهٔ فولاد ز سرگرمی‌کین

همچو شیرویه به خون پدر آمیخته‌اند

تیغت آنگاه‌که بر فرق عدوگیرد جای

ماه نو گویی با باختر آمیخته‌اند

گاو سرگرز به دریای‌کفت پنداری

کوه البرز به بحر خزر آمیخته‌اند

گوهر نظم دلارای ترا قاآنی

راستی‌گرچه به سلک‌گهر آمیخته‌اند

خازنان ملک از بهر خریداری آن

هر دو سطرش‌ به دو مثقال زر آمیخته‌اند

کم شود قیمت‌کالا چو فراوان‌گردد

با فراوانی کالا ضرر آمیخته‌اند

به دل و دست ملک بین‌که دُرّ و گوهر را

بسکه بخشیده چسان با مدر آ‌میخته‌اند

تاکه همواره ز همواری و ناهمواری

که به نیک و بد دور قمر آمیخته‌اند

تلخی‌ کام بود لازم شیرینی عیش

شهد با زهر و صفا با کدر آمیخته‌اند

تلخی‌ کام تو دشنام تو بادا به عدو

گرچه دشنام تو هم با شکر آمیخته‌اند

و‌انچنان عیش‌ تو شیرین که خود اقرار کنی

که ازو شربت جان بشر آمیخته‌اند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:19 PM

هست ‌از دو کعبه ‌امروز دین‌ خدای خرسند

کز فر آن دو کعبه است شاخ هدی ‌برومند

آن‌کعبه صدر ملت این‌ کعبه پشت دولت

آن را به شرع پیمان ، این‌ را به عدل پیوند

صید اندر آن حرامست در ملت پیمبر

می اندر این حلالست در مذهب خردمند

از فر آن عرب را ساید به چرخ اکلیل

از قرب این عجم را نازد به عرش آوند

این قبلهٔ ملوکست آن قبلهٔ ملایک

آن خانهٔ خدایست این خانهٔ خداوند

عباس شاه غازی کز یاری جهاندار

صیت جهانگشایی در هفت‌کشور افکند

کوهیست بحر پرداز بحریست‌ کوه پیکر

مهریست ابر همت ابریست مهر مانند

با حلم او سه گوی است ‌ثهلان و طور و جودی

با جود اوسه‌جوی‌اس‌عمان‌و نیل‌و اروند

با جود بیکرانش چاهیست بحر قلزم

با حلم بی ‌قیاسش‌ کاهیست‌ کوه الوند

خنگش چو در تکاد و غوغا و ملک ختلان

عزمش چو در روارو آشوب و مرز میمند

جیشش‌ به گاه ‌پیکار خنجر گذار و خونخوار

هریک به وقعه الوا هریک به حمله الوند

از قهرکینه‌توزش ولوال در بخارا

از رمح فتنه‌سوزش زلزال در سمرقند

با دست گوهرافشان چون پا نهد به یکران

بینی سحاب نیسان بر قلهٔ دماوند

بر دیرپای‌گیتی‌کاخش‌کند تحکم

برگرد گرد گردون خنگش‌‌ زند شکر‌خند

پیر خرد ندیده چون او بهینه استاد

مام جهان ندیده چون او مهینه فرزند

سامان هفت کشور عدلش‌ به امن آراست

دامان چار مادر جودش به‌ گوهر آکند

ثهلان به پیش حملش خجلت برد ز خردل

عمان به نزد جودش شنعت برد ز فرکند

د‌رکاخ شوکت او گیهان بهنیه چاکر

بر خوان نعمت اوگردون‌کمینه آوند

کنزی ز بخش اوست دریا و ‌گنج و معدن

رمزی ز دانش اوس استا و زند و پازند

در مرغزار عالیش هرجاکه خار ظلمی

با تیشهٔ عدالت عزمش ز ریشه برکند

د‌ی در سرخ دیدی از حملهٔ سپاهش

یک‌شهر بنده آزاد یک ملک خواجه دربند

یک جیش را غنیمت از مرو تا به سقلاب

یک فوج را هزیمت از طوس‌ تا به دربند

فردا بود که بینی اندر دیار خوارزم

فوجی اسیر شادان جوقی امیر دربند

آخر مگر نه سنجر بهر هلاک اتسز

شدکینه‌جو به‌خوارزم‌در سال سیصد و اند

از بهرکشور وگنج خود را فکند در رنج

تاگنج و مال آورد بر سرکشان پراکند

خسرو نه کم ز سنجر از زور و هور و لشکر

خصمش نه بر ز اتسز از زر و زور و پیوند

فرداست ‌کز خراسان لشکر کشد به توران

با دست‌ گوهرافشان با تیغ‌ گوهر کند

از بسکه کشته پشته حیران شود محاسب

از بسکه خسته بسته نادان شود خردمند

خوارزمشه‌گریزان از دیده اشک‌ریزان

بر رخ ز مویه صد چین بر دل ز نال صد بند

توران خراب‌ گشته جیحون سراب ‌گشته

میمند و مرو ویران‌ گرگانج و کات فرکند

تا باغ و راغ‌گردد در موسم بهاران

از ژاله‌کان الماس از لاله‌کوه یاکند

در رزم و بزم بادا آثار مهر و قهرش

در جام دشمنان زهر درکام دوستان قند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:19 PM

سحر بشیر ملکزاده اردشیر آمد

مرا دوباره به پستان شوق شیر آمد

نگشته بود تباشیر صبح فاش هنوز

که سوی من زره آن ماهرو بشیر آمد

سیه غلامکم از خوشدلی صفیری زد

که خواجه مژده که از ره یکی سفیر آ‌مد

هنوز داشت دوصد گام راه تا بر من

کس‌ از دو زلف همی نکهت عبیر آمد

گه مصافحه سرپنجگان سیمینش

درون دست من از نازکی حریر آمد

چو در برش بگرفتم دو دست من لغزید

ز طرف دوشش و در یک بقل خمیر آمد

به چشم من همه اندامش از روانی و لطف

چو شعرهای ملکزاده اردشیر آمد

د‌و سال پیشترک کاش نامه می‌آورد

چو عذر قافیه خواهم دریغ دیر آمد

اگر چه وقتی آمد که از حرارت تب

مزاج م‌ا همه سوزان‌تر از سعی‌ر آمد

ولی چو آمد رنجم برفت پنداری

که پیک رحمت از گنبد اثیر آمد

مرا ز سلسلهٔ رنج و درد کرد خلاص

گمان بری‌ که بر روی تن زریر آمد

سپرد نامه و بگشود نامه را دیدم

که بوی مشکم در مغز جای‌گیر آمد

نه نامه بود یکی درج بود پر ز گهر

به چشم ارچه‌ گهرها به رنگ قیر آمد

مگر ز مردمک چشم بود دودهٔ او

که چشم تار من از دیدنش‌ بصیر آمد

به‌ گاه خواندنش از فرط وجد درگوشم

چو چنگ باربد آواز بم و زیر آمد

رست نیشکرم از دوگوش‌ بسکه درو

همی عبارت شیرین و دلپذیر آمد

ف‌کنده بود تب از پا مرا هزاران شکر

که حرز مهر ویم باز دستگیر آمد

چه شکر جودش ‌گویم‌ که پیش‌ همت او

هزار جودی همسنگ یک نقی‌ر آمد

احاطه یافته بر هرچه هست همت او

از آنکه همت او عالم کبیر آمد

به هرچه حکم‌ کند قادرست پنداری

که آفرینش در چنگ او اسیر آمد

به‌ کوه روزی اوصاف عزم او خواندم

ادا نکرده سخن ‌کوه در مسیر آمد

ملک‌نژادا ای‌ کز کمال عز و شرف

چو ذات پاک خرد خاطرت خطیر آمد

به خاک پای تو تا شوکت ترا دیدم

جهان هستی در چشم من حقیر آمد

مگرکه شخص تو تمثال خود ز عقل‌کشید

که ذات پاک تو چون عقل بی‌نظیر آمد

به درگه تو سماوات سبع را دیدم

همی به شکل کم از عرض یک شعیر آمد

لباس‌ عقل‌ که‌ کون و مکان در او گنجد

به قد قدر تو سنجیدمش قصیر آمد

تو خود به دانش صد عالم‌کبیرستی

به نسبت ارچه تنت عالم صغیر آمد

شود ز فرط غنا مستجار هرچه غنیست

هر آن گدا که به جود تو مستجیر آمد

صفات خلق تو هر گه نگاشت خامهٔ من

صدای شهپر جبریلش از صریر آمد

تنور عمر عدو سرد به‌ که نان هوس

هر آنچه پخت به‌ کام امل فطیر آمد

ز دشمن تو نفورند خلق پنداری

ز مادر و پدرش طعم و بوی سیر آمد

ز هم معانی و الفاظ سبق می‌جستند

چو یاد مدح توام دوش در ضمیر آمد

قلیل جود تو دنیاست وانچه هست درو

زهی قلیل‌که دارای صدکثیر آمد

چه رزمگاهان زین پیش کز سموم اجل

هوای معرکه سوزان‌تر از اثیر آمد

به ‌گوش‌ گردون ‌گفتی‌ که زیبق افکندند

ز بسکه نعرهٔ رویین خم و نفیر آمد

گمان نمود مخالف چو تف تیغ تو دید

که از گلوی جهنم بر‌ون زفیر آمد

چو دید رمح تورا بدسگال با خود گفت

اجل کشیده سنان باز خیرخیر آمد

چو خارپشت سخنگو بالامان برخاست

ز بسکه بر تن خصم تو چوب تیر آمد

عقاب تیر تو با بشکرد کبوتر مرگ

ز هر کرانه چو صباد در صفیر آمد

بدان رسید که قهرت جهان خراب کند

ولیک رحمت تو خلق را مجیر آمد

ز فر طالع منصور بر زمانه ببال

که ناصرالدین شه مر ترا نصیر آمد

به مرد فتنه در آن روز کاو به طالع سعد

طراز تاج شد و زینت سریر آمد

از آن به پیر و جوان واجبست طاعت او

که هم به بخت جوان هم به عقل پیر آمد

فلک چگونه تواند که دم زند ز خلاف

که نظم ملکش در عهدهٔ امیر آمد

مهین اتابک اعظم یگانه صدر جهان

که بحر باکف رادش‌کم از غدیر آمد

ستاره صدرا ای آنکه جرم‌کوه‌گرن

به نزد حلم تو همسنگ یک ستیر آمد

مبین به سردی طبعم‌ که در تن از نوبه

هزار نوبتم امسال زمهریر آمد

و گرنه در همه آفاق دانی آنکه چو من

نه یک سخنور زاد و نه یک دبیر آمد

مرا به مهر تو ایزد سرشته است روان

از آن ز مدح توام طبع ناگزیر آمد

فسون چرخ مرا از تو دورکرد آری

هلاک سهراب از حیلت هجیر آمد

درین سفر همه قسم من از جهان گویی

بلا و رنج و غم و نقمت و زحیر آمد

ولی شکایتم از دست روزگار خطاست

که این مقدرم از ایزد قدیر آید

توانگرست بحمدالله از خرد مغزم

اگر چه دست من از سیم و زر فقیر آمد

به جیش‌ نظم مسخرکنم حصار هنر

به زیر پا چه غم ار فرش من حصیر آمد

ولیک با همه دانش خجالت از تو برم

چو قطره‌یی که بر لجهٔ قعیر آمد

همی بمان که شود روشن از تو شام ابد

چنانکه صبح ازل از رخت منیر آمد

به آفتاب شبیهست‌ شعر قاآنی

عجب نباشد اگر در جهان شهیر آمد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:19 PM

ماهم ز در درآمد و بر من سلام کرد

مشکوی من ز طرهٔ خود مشک‌فام‌کرد

با هم دمید ماه من و مهر آسمان

روشن جهان ازاین دو ندانم‌کدام‌ کرد

رضو‌ان ندانما که به غلمان چه خشم‌کرد

کاو تنگدل ز خلد به‌ گیتی خرام‌ کرد

غلمان مگو فریشته به ذکر مهین خدای

زی من به مدح خسرو دنیا پیام کرد

دارای ملک فارس فریدون راستین

کاو را خدای بار خدای انام‌کرد

باری نگارم آمد و بنشست و هر نفس

مستانه بر رسوم تواضع قیام ‌کرد

وهم آمدم به پیش‌ ‌که دیوانه شد مگر

از بس نمود لابه و از بس سلام کرد

دزدیده کرد خنده و از دیده اشک ریخت

دل زو رمیده بدین حیله رام‌کرد

زخمی‌که تیر غمزهٔ او زد به جان من

آن زخم را به زخم دگر التیام کر‌د

آن عنبرین‌ دو زلف ‌که رقاص روی اوست

گاهی به شکل دال و گهی شکل لام کرد

تا بوی زلف او همی از باد بشنوم

پا تا سرم شعور محبت مشام‌کرد

عارض نمود و مجلس من پرفروغ ساخت

گیسو گشود و محفل من پرظلام کرد

آن را ز صبح روشن نایب مناب ساخت

وی را زشام تاری قایم مقام کرد

بر من نمود یک دم وصلش هزار سال

از بس زروی و موی عیان صبح و شام کرد

برجست و پیش‌ خم شد و بر سرکشید می

از کف قرابه از گلوی خویش جام کرد

زان پس دوید و رخشم از آخر برون کشید

زین بر نهاد و تنگ‌کشید و لجام‌ کرد

باد رونده را به شکم برکشید تنگ

برق جهنده را به سر اندر زمام کرد

برپشت باد همچو سلیمان نهاد تخت

و‌آنگه به تخت همچو سلیمان مقام کرد

تا بسته بود چون ‌کرهٔ خاک بدگران

چون باز شد چو گنبد گردون خرام‌ کرد

که بود تا فسار بسر داشت رخش من

بادی رونده شد چو مر او را لگام‌کرد

که هیچ بادگردد الحق نگار من

معجز نمود و آیت قدرت تمام‌کرد

گفتا ز جای خیز و برون آی و برنشین

کامروز بخت کار جهان با قوام‌ کرد

گفتم چه موجبست‌که باید به جان و دل

زحمت شمرد رحمت و راحت حرام‌کرد

گفتا ندانیا که شهنشاه نیک بخت

شه را روانه از ری رخت نظام‌کرد

و ایدون پی پذیره جهاندار ملک جم

پا در رکاب رخش ثریا ستام‌ کرد

تا پشت ‌گاو و ماهی‌ کوبیده‌ گشت دشت

از بس‌که خاص و عام برو ازدحام‌کرد

از بانگ چگ جان خلایق به وجد خاست

از بوی عود مغز ملایک زکام کرد

رخت نظام‌ کرد به بر حکمران فارس

کار جهان و خلق جهان با نظام‌کرد

گیهان به ذکر تهنیتش افتتاح جست

هم بر دعای دولت او اختتام‌کرد

شاها توبی که هرکه ترا نیکنام خواست

او را خدای در دو جهان نیکنام کرد

تخت ترا زمانه صفت لایزال‌گفت

بخت ترا ستاره لقب لا ینام‌ کرد

آبی‌که خورده بود امل بی‌رضای تو

خوی شد ز خجلت تو و قصد مسام‌کرد

یارب‌که در زمانه ملک شادکام باد

کز فضل در زمانه مرا شادکام‌کرد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:19 PM

آن کیست که باز آمد و در بزم نظر کرد

جان و دل ما از نظری زیر و زبر کرد

آن برق یمانست‌که افتاد به خرمن

یا صاعقه‌یی بود که بر کوه ‌گذر کرد

خیزید و بگیرید و بیارید و بپرسید

زان فتنه که ناگاه سر از خانه بدر کرد

نی هیچ مگویید و مپویید و مجویید

من یافتم آن شعبده ‌کان شعبده‌گر کرد

آن‌یار منست‌ آن و همانست‌ و جز این نیست

صدبار چنین‌کرد و فزون‌کرد و بتر کرد

این است همان یار که هر روز دو صد بار

ناکرده یکی‌کار ز نوکار د‌رکرد

گه‌آمد و گه خست و گهی ‌رفت و گهی ‌بست

گه ساز سفرکرد و گه آهنگ حضرکرد

گه‌صلح وگهی جنگ وگهی نوش و گهی نیش

گه شد ز میان بی‌خبر و گاه خبر کرد

گاه از بر من رفت و دو صد نوع دغل باخت

گه بر سر من آمد و صدگونه حشر کرد

گه خادم و گه خائن و گه دشمن و گه دوست

گه دست به خنجر زد و گه سینه سپر کرد

گه‌ گفت نیم خادم و صدگونه قسم خورد

گه گفت نیم چاکر و صد شورش‌ و شر کرد

گه خانه‌نشین گشت و گهی خانه نشان داد

گه‌ خون ز رخم شست و گهی خون به ‌جگر کرد

گه رفت به اصطبل و گهی‌‌ گشت نمدپوش

گاهی ز قضا شکوه وگاهی ز قدرکرد

گاهی به فلان برد امان گاه به بهمان

گاهی به علی تکیه و گاهی به عمر کرد

از فضل امیرالامراء آمد و این بار

از بوسئکی چند لبم پر ز شکرکرد

یک روز چو بگذشت به ره دخترکی دید

مانند سگ عوعو زد و آهنگ قمرکرد

گاهی ز پی هدیه ز من شعر و غزل خواست

گاهی طلب جامه و آویزگهرکرد

گه موی سر زلف فرستاد به معشوق

وانرا ز گرفتاری خود نیک خبر کرد

گه نقل فرستاد وگهی جوزی بوان

گه بهر عرایض طلب‌ کاغذ زر کرد

گه نعل فکند از پی معشوق در آتش

گه زآتش عشقش‌ دل خود زیر و زبر کرد

گه شد به منجم ز پی ساعت تزویج

گه مشت به حمدان زد و نفرین به پدر کرد

گه خواست صد اندر صد و گه خواند عزیمه

گه از پی تحبیب دو صد فکر دگر کرد

گه‌گفت خداکاش مرا چشم نمی‌داد

کاو دید و دلم را هدف تیر خطر کرد

گه‌گفت مرا از همه آفاق دلی بود

دیدار نکویان دلم از دست بدر کرد

گه‌ گفت ‌که دیوانه شوم‌ گر نشد این ‌کار

وندر رخ من خیره چو دیوانه نظر کرد

من‌ گاه پی تسلیه‌ گفتم مکن این‌ کار

هشدار کزین حادثه بایست حذر‌ کرد

عشق چه و کشک چه و پشم چه فرو هل

وسواس تو عرض من و خون تو هدر کرد

رو جان پدر جلق زن و دلق به سر کش

هر دم به بتی دست نشاید به کمر کرد

خندید که این جان پدر جان پدر چند

هر چیز به من کرد همین جان پدر کرد

این جان پدر از وطن افکند مرا دور

این‌ جان پدر بین ‌که چه بر جان پسر کرد

قا آنیا تن زن و انصاف ده آخر

با یار خود اینقدر توان بوک و مگر کرد

من یار تو باشم تو به کارم نکنی میل

یزدان دل سختت مگر از روی و حجر کرد

این ‌گفت و خراشید رخ از ناخ‌ و پاشید

اشکی که به یک رشحه زمین را همه تر کرد

گفتم چکنم نیست مرا برگ عروسی

خود حاضرم ار هیچ توانی خر نر کرد

برتافت زنخدان مرا با سرانگشت

وندر رخ من ژرف نگاهی به عبر کرد

گفتا تو عروس منی ای خواجه بدین‌ حسن

کز روی تو زنگی به شب تار حذر کرد

خر گایم و نر گایم و آنگاه چنین زشت

ویحک که ترا بار خدا این همه خر کرد

گویند حکیمی تو که آباد شود فارس

خرتر ز تو آن کس که تو را نام بشر‌ کرد

گفتم به خدا هرچه‌‌ کنم فکر نیارم

کاری‌ که توان بر طلب سیم ظفر کرد

گفتا نه چنینست به یک روز توانی

یزدان نه مگر شخص ترا زاهل هنر کرد

شعری دو سه در مدح امیرالامرا‌ گوی

میری ‌که ترا صاحب این جاه و خط‌ر کرد

گفتم‌که من این قصه نگارم به علیخان

کش بار خدا پاک دل و نیک سیر کرد

شعر از من و سور از تو و سیم از کرم میر

نصرت ز خدایی که معانی به صور کرد

تا صورت این حال دهد عرضه بر میر

میری ‌که خدایش به سخا نام سمر کرد

گفتاکه نکوگفتی و تحقیق همین بود

وین ‌گفتهٔ حق در دل من نیک اثر کرد

محمود بود عاقبت میر که دایم

از همت او کشته‌ آمال شمر کرد

قاآنی ازین نوع سخن گفتن شیرین

بالله‌که توان‌ کام تو پر درّ و گهر کرد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4981368
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث