به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای ترا در چهره آب و وی ترا در طره تاب

در دلم‌زان آب تاب و بر رخم زین تاب آب

هست‌در چشمم عیان‌و هست‌در جسمم نهان

هرچه‌در روی‌تو آب و هرچه در موی تو تاب

آب و تاب روی و مویت برده آب و تاب من

آن زدینم برده آب و این ز جسمم برده تاب

رو بتابی مو نتابی برخلاف رای من

چندگویم چند مویم مو بتاب و رو متاب

تا به چند از حرقت فرقت بسوزم چون جحیم

تا بکی ازکلفت الفت بنالم چون رباب

چند جوشم چندکوشم چند نوشم خون دل

چند پویم چند جویم چندگویم ترک خواب

جویمت تاگویمت در بر دو صد راز نهان

خوانیم تا رانیم از در به صد ناز و عتاب

با رقیبستی حبیب و با حبیبستی رقیب

اینت‌ننگی‌بس‌عجیب‌و اینت‌رنگی‌بس‌عجاب

با چو من پیری تو برنایی چو برنایی بلی

بس عجب نبودکه برنایند باهم شیخ و شاب

چون جبان جنگجو باشد جوان ننگ‌جو

لیکن آن از تیر و این از پیر دارد اجتناب

تو جوانی با توان و من توانی ناتوان

کی توانی گردد از وصل جوانی کامیاب

گر ز خودرایی خودآرایی‌که من بیخود شوم

نیست محتاج خودآرایی خدا را آفتاب

بس‌که لاغر ز اشتیاقم بس‌که دلتنگ از فراق

بی‌خلیلم چون خلال و بی‌حبیبم چون حباب

بی‌تو ای رشک روان بارم به رخ اشک روان

آنچنان‌اشکی‌که رشک از وی برد لعل مذاب

جلوهٔ‌خورشید و ما هم‌از توکی‌بخشد شکیب

کی‌شنیدستی‌که‌گردد نشنه سیراب از سراب

سیم در سنگست سنگ اکنون ترا در سیم در

مشک‌در چین‌است چین‌اکنون‌ترا در مشک ناب

در میان لعل خندان در دندانت نهان

چون درون حقهٔ یاقوت لولوی خوشاب

ساعدت‌چون‌اشک‌من‌سمین‌ولی‌هردو خضیب

این ز خون بیگناهان وان ز خون دل خضاب

تا مرا زلفت دلیل دل شد اندر راه عشق

هر زمان با خویشتن‌گویم اذا کان‌الغراب

پرنیان‌سوزد زآتش‌وین‌چه‌سحر است‌اینکه‌تو

بر عذار آتشین از پرنیان بستی نقاب

چون ببینی چشم‌گریانم بپوشی رخ بلی

از نظر پنهان‌شود خورشید چون‌گرید سحاب

قامتت را سرو ناز از راستی قایم مقام

طلعتت را ماه بدر از روشنی نایب مناب

عشق رویت‌گر بلای دل به دل جویم بلا

مهر مویت‌گر عذاب‌جان‌به‌جان‌خواهم عذاب

بی‌توگر زین‌بعد همچون رعد نالم دور نیست

وعدهمچون‌رعد نالدچون‌شود دوراز رباب

گر دهانت نیست سیمرغ از چه باشد بی‌نشان

گر وصالت نیست اکسیر از چه باشد دیریاب

هم ز سیمرغت بدل باری مرا چون‌کوه قاف

هم زاکسیرت به‌رخ اشکی‌مرا چون سیم ناب

ترک می‌کن ترک من ترسم‌که خشم آرد امیر

گر ببیند چشمت‌از می‌چون‌دل دشمن خراب

اعتماد دولت و دین‌کافتد اندر روزکین

در سپاه هفت‌کشور از نهیب او نهاب

فارس رخش جلالت حارس اقلیم فارس

کز تف تیغش به بحر اندر شود ماهی‌کباب

پیش‌جودش‌بحر جوی و نزد حلمش‌کوه‌کاه

پیش عزمش باد خاک و نزد قهرش نار آب

رمح او شیر فلک را دل بدرد از طعان

تیغ اوگاو زمین را تن بکافد از ضراب

ملک‌گیرد بی‌سپاه و خصم بندد بی‌کمند

درع درّد بی‌طعان و خود برّد بی‌ضراب

قدر او بدریست‌کاو را سدره آمد آسمان

تیغ او میغیست‌کاو را فتنه آمد فتح باب

معشر او محشری‌کش خنجر سوزان جحیم

درگه او خرگهی‌کش گنبدگردان قباب

فوج او موجی بودکاو را چرخ‌گردانست پل

تیر او شریست‌کاو را مغزگردانست غاب

چهر او مهریست‌کز وی ماه اندر تاب و تب

قهر او زهریست‌کز وی مار اندر پیر و تاب

عصر او قصریت‌در وی‌خفته‌یک‌کشوربه‌ناز

عهد اومهدیست‌در وی‌رفته‌یک‌عالم‌به‌خواب

دفتر پیشینیان را سوخت باید فرد فرد

داستان باستان را شست باید باب باب

بی‌ثنای او مقیم است آنچه در عالم رقیم

بی‌سپاس او عقیم است آنچه درگیتی‌کتاب

گر نسیم لطف او درکام اژدر بگذرد

در دهان اژدها نوش روان گردد لعاب

دست او بازنده ابر و تیغ او تابنده برق

کوس او نالنده رعد و تیر او سوزان شهاب

عیب خلق او نه‌کز وی خصم او باشد نفور

مرجعل را نفرت جان خیزد از بوی‌گلاب

یک سوار از لشکر او خصم یک‌کشور سپاه

یک پلنگ ازکوه بربر مرگ یک هامون‌کلاب

ازکمال عدل او ترسم‌کزین پس‌گوسفند

آنچنان نازد به خودکارد شبیخون بر ذئاب

هرکه‌گردد تشنه آبش چاره باشد ای شگفت

تیغ‌او آبست و چبود چاره چون شد تشنه آب

با سپاه او روان نصرت عنان اندر عنان

با سمند او دوان دولت رکاب اندر رکاب

غرهٔ اقبال و سلخ فتنه آنروزیست‌کاو

همچو ماه نو برآرد تیغ خونریز از قراب

ای‌که چرخ از صولت قهر تو دارد ارتعاش

ای‌که دهر از هیبت تیغ تو دارد اضطراب

خصم را ماهیت از خشم توگردد منقلب

گرچه در ماهیت اشیا محالست انقلاب

التهاب تشنه راگویند آب آمد علاج

وین‌سخن‌نزدیک‌دانشمنددور است‌ازصواب

زانکه تیغت تشنهٔ خون چون شد آبش دهند

تا بیفزاید ورا از دادن آب التهاب

داد بخشا داورا باشد سؤالی مر مرا

هم به‌شرط آنکه مهلت می نجویی در جواب

مر ترا امروز همچون من هزاران چاکرست

هریکی در دفتر آفاق فردی انتخاب

هریکی را مزدهایی پایمرد امتحان

هریکی راگنج‌هایی دسترنج اکتساب

هریکی را همچو افلاس من و احسان تو

هست‌دولت بی‌شمار و هست‌مکنت بی‌حساب

هریکی را بندگان با صولت اسفندیار

هریکی را بردگان با دولت افراسیاب

هریکی‌را صد عیال حورمنظر در حریم

هریکی را صد غلام ماه‌پیکر در جناب

هریکی را قصرها هریک به رفعت آسمان

هریکی راکاخ‌ها هریک بطلعت آفتاب

قصرشان چون قصر قیصر مملو از رومی لبوس

کاخشان چون‌کاخ خاقان محشو از چینی ثیاب

من همانا قابل خدمت نبودم ورنه من

هم به قدر خویشتن بودم سزاوار خطاب

هم مرا بودی چو دیگر چاکران قدر و جاه

هم مرا بودی چو دیگر بندگانت فر و آب

نه‌چو من یک‌تن ثناخوانت‌ازینسان در حضور

نه‌چو من یک‌کس دعاگویت‌ازینسان‌در غیاب

هم تو خود دانی‌که‌گر شمشیر رانندم به فرق

در خلوص صدق من نبود مجال ارتیاب

شعر من شعرا و نثرم نثره هرکاو منکر است

گو بگو بیتی‌که تا پیدا شود قشر از لباب

با چنان نثری مرا نبود نثاری از مهان

با چنین شعری مرا نبود شعیری در جواب

گر سخن‌گویدکسی‌کاو معجز است‌و سر و وحی

الله‌اینک‌معجز اینک سحر و اینک وحی ناب

نه بود شاعر هرانکو می ببافد یک دو شعر

نه بود بونصر هرکاو را وطن شد فاریاب

نه بود پیل دمان هرکش بود خرطوم وگاز

نه بود شیر ژیان هرکس بود چنگال و ناب

هم به جز خرطوم پیلان را بباید زور و هنگ

هم به جز چگال شیران را بباید توش و تاب

پشه را خرطوم و از پیل دمان در احتراز

گربه را چنگال و از شیر ژیان در اجتناب

مردواب و آدمی را بس به باطن فرقهاست

گر به‌ظاهر همچو آدم‌جسم‌و جان دارد دواب

چون تویی بایدکه داند شعر نیک از شعر بد

خضر باید تا شناسد جلوهٔ آب از سراب

این‌من و این‌گوی‌و این‌چوگان‌و این‌صف این‌حریف

هرکه می‌گوید حریفم‌گوگران سازد رکاب

با چنین شعری مرا نبود هوای شاعری

وز چنین شعری روا نبود بدین فن ارتکاب

گر نبودی شعر و شاعرکس نخواندی مر مرا

شاهد بختم نماندی در حجاب احتجاب

آه ازان شعری‌که شاعر را رسد از وی زیان

آوخ از آن ناخلف‌کامد بلای جان باب

هرکه آمد یک دو روز وکرد بختش یاوری

یافت عالی پایه‌یی زین آستان مستطاب

غیر من‌کم بخت ‌بد در خواب و می‌دانم یقین

کاینچنین‌در خواب خواهد بود تا روز حساب

از سخن‌گر نازش من خاک بر فرق سخن

خشک‌به‌آن‌لجه‌یی کاوراست نازش از سراب

هست ز الطاف توام نازش ولی الطاف‌کو

تا به‌گردن هفت گردون را دراندازم طناب

نه زکم ظرفیست‌گر رازم تراوید از درون

خس برون افتد چو آید قلزم اندر اضطراب

تنگدل‌گشتم بسی زان شکوه سرزد از لبم

جام می چون‌شد لبالب ریزدش از لب شراب

خون‌کند قی‌هرکرا زخمی‌است پنهان‌در درون

گرد خیزد از زمین چون خانه‌یی‌گردد خراب

فارس قدر من نداند زانکه من زادم درون

در صدف فرقی‌ندارد با شبه در خوشاب

خود بیا انصاف ده با قدردانی همچو تو

باید اینسان‌قدر چون من نکته‌سنجی نکته‌یاب‌؟

خانهٔ من چشم مور و خدمت من شاعری

ذلت من با درنگ و عزت من با شتاب

هرکرا درکوی من افتد پس از عمری‌گذر

همچو عمر رفته‌اش نبود به سوی من ایاب

روز فرش من زمین و نزل خوانم خون دل

شب دواجم آسمان و شمع بزمم ماهتاب

غیر آب جاری اندر خانهٔ من هیچ نیست

ور نبودی آب بودی اشک من جاری چو آب

بیست‌تن‌ماهی‌صفت‌خوشدل‌به‌آب‌استیم و بس

آب‌مان باشد طعام و آب‌مان باشد شراب

تاب دلتنگی نیارد در قفس یک مرغ و بس

بیست‌تن در یک قفس برگو چسان آرند تاب

خدمتی جز شعر فرما مر مراکاین روزگار

شاعری ننگست‌کش نتوان شنود از هیچ باب

وز طریق لفظ و معنی بیش از این‌یک فرق نیست

شاعران را با یهودان ازکمال انتساب

آن کشد خواری که از مردم ستاند جایزه

وین سپارد جزیه تا جان را رهاند از عذاب

ملکهاگیری به یک‌گفتار چبودگر مرا

هم به‌یک‌گفتار سازی‌کامجوی وکامیاب

من نیم دریا وکان تا باشم از جودت به رنج

من‌نیم‌خورشید و مه تا باشم از رایت به تاب

شکوه از بخت زبون قاآنیا زین پس بسست

شکر یزدان راکه هستی مدح‌گوی بوتراب

آنکه با مهرش ثوابست آنچه در عالم‌گناه

آنکه باکینش‌گناه است آنچه درگیتی ثواب

هردو عالم از زکات بخشش او یک نصیب

گرچه مال او نشد هرگز پذیرای نصاب

عفو او در روز محشر هفت دوزخ را حجیب

خشم او در وقت‌کیفر هشت جنت را حجاب

مدح او ذکر شفاه وگرد او نور عیون

مهر او داغ جباه و حکم او طوق رقاب

مؤمن صدیق از قهرش بنالد از عمل

کافر زندیق با مهرش ننالد از عتاب

بخت‌او تختیست‌کاو را عرش یزدانست فرش

چهر او مهریست‌کاو را نور ایمانست ناب

گر جنینی را نباشد داغ مهرش بر جبین

از مشیمهٔ مام پوید واژگون زی پشت باب

طاعت میکال بی‌مهرش نیفتد سودمند

دعوت جبریل بی‌عونش نگردد مستجاب

تا قدومش‌گشت‌زیب‌فرش خاک از عرش پا ک

قدسیان را ذکر لب یالیتنی‌کنت تراب

گر قوافی شد مکرر غم مخور قاآنیا

قند بود و شد مکرر اینت عذری ناصواب

تا ببالد از وصال دوست طالب چون نهال

تا بنالد از فراق یار عاشق چون رباب

هرکه یار او ببالد چون نهال از انبساط

هرکه خصم او بنالد چون رباب از اکتئاب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:44 PM

دوشم ندا رسید ز درگاه‌کبریا

کای بنده‌کبر بهتر ازین عجز با ریا

خوانی مرا خبیر و خلاف تو آشکار

دانی مرا بصیر و نفاق تو برملا

گر دانیم بصیر چرا می‌کنی‌گنه

ور خوانیم خبیر چرا می‌کنی خطا

ماگر عطاکنیم چه خدمت‌کنی به خلق

خلق ارکرم‌کنند چه منت بری ز ما

ماییم خالق تو چو حاصل شود تعب

خلقند خواجهٔ تو چو واصل شود عطا

اجرای من خوری وکنی خدمت امیر

روزی من بری وکشی منت‌کیا

گه چون عسس مدارت از خون بی‌کسان

گه چون مگس قرارت بر خوان اغنیا

گاهی چوکرم پیله‌کشی طیلسان به سر

گاهی ز روی حیله‌کنی پیرهن قبا

یعنی به جذبه‌ایم نه شوریده از جنون

یعنی به خلسه‌ایم نه پیچیده در ردا

تاکی شود به رهگذر جرم ره سپر

تاکی‌کنی به معذرت جبر اکتفا

گویی‌که جبر باشد و باکت نه ازگنه

دانی‌که جرم داری و شرمت نه از خدا

آخر صلاح را نبود فخر بر فجور

آخر نکاح را نبود فرق از زنا

مقتول را ز قاتل باطل بود قصاص

مظلوم را ز ظالم لازم بود جفا

کس‌گفت رنگها همه در خامهٔ قدر

کس‌گفت ننگها همه در نامهٔ قضا

درگردش است لعبت و لعاب درکمین

در جنبش است خامه و نقاش در قفا

میغست در تصاعد و قلاب آفتاب

کاهست در تحرک و جذاب‌کهربا

دیو از برای آنکه به خویشت شود دلیل

نفس از برای آنکه زکیشت‌کند جدا

آن از طریق شرع‌کند با تو دوستی

وین در لباس زهد شود با تو آشنا

آن نرم نرم شبههٔ باطل‌کند بیان

وین خند خند نکتهٔ ناحق‌کند ادا

آن طعنه‌گوکه یاوری دین ذوالمنن

وین خنده زن‌که پیروی شرع مصطفا

گر جز قبول ملت اجدادکو دلیل

ور جز وثوق عادت اسلاف‌کوگوا

این‌گویدت همی به تجاهل‌که حق‌کدام‌؟

وین راندت همی به تعرص‌که رب‌کجا؟

این دزدکاروان و تو مسکین‌کاروان

آن رند و اوستا و تو نادان روستا

آن آردت ز مسلک توحید منصرف

وین آردت به مهلک تزویر رهنما

تو در میانه هایم و حیران و تن‌زده

آکنده از سفاهت و آموده از عما

بر دیدهٔ خلوص تو حاجب شود هوس

بر آتش نفاق تو دامن زند هوا

سازد ترا به شرک خفی دیو ممتحن

آرد ترا به‌کفر جلی‌نفس مبتلا

نفس تراکسالت اصلی شود معین

طبع ترا جهالت فطری شود غطا

گویی‌گه صلوه‌که شرعست ناپسند

رانی‌گه زکوه‌که دین است ناروا

تا رفته رفته دغدغهٔ دل شود قوی

تا لمحه لمحه تقویت دل‌کند قوا

گویی به‌خودکه‌رب ز چه‌رفتست‌درحجاب

رانی‌به دل‌که حق ز چه ماندست در خفا

گر زانکه هست‌، حکمت پنهان شدن‌کدام

ور زانکه نیست پیرو فرمان شدن چرا

تا چند مکر و دغدغه‌ای دیو زشت‌خو

تا چندکفر و سفسطه‌ای مست ژاژخا

بر بود من دلیل بس این چرخ‌گردگرد

بر ذات من‌گواه بس این دیر دیرپا

کوبنده‌یی بباید تا دف‌کند خروش

گوینده‌یی بباید تاکه‌کند صدا

سریست زیر پرده‌که می‌پوید آسمان

آبیست زیر پره‌که می‌گردد آسیا

بی‌نوبهارگل نشود بوستان فروز

بی‌کردگارکه نشود آسمان گرا

شاه ار ترا به تخت منقش دهد جواز

میر ار ترا به‌کاخ مقرنس زند صلا

مدحت‌کنی نخست به نقاش آن سریر

تحسین‌کنی درست به معمار آن بنا

گویی به‌کلک صنعت نقاش‌آفرین

رانی به دست قدرت معمار مرحبا

آخر چگونه‌کوه بدان شوکت و شکوه

آخر چگونه چرخ بدین رفعت و علا

بی‌قادری به وادی هستی نهد قدم

بی‌صانعی به عرصهٔ امکان زند لوا

آخر چگونه عرش بدین پایه و شرف

آخر چگونه مهر بدین مایه و بها

بی‌آمری بسیط جهان را شود محیط

بی‌خالقی فضای‌زمین را دهد ضیا

اسباب فرش من چه‌کم ازکاخ پادشه

آیات عرش من چه‌کم از عرش پادشا

با این‌گنه امید تفضل بودگنه

با این خطا خیال ترحم بود خطا

الا به یمن طاعت برهان حق علی

الا به عون مدحت سلطان دین رضا

اصل‌کرم ولی نعم قاید امم

کهف وری امام هدی آیت تقا

سطح حیات‌، خط بقا، نقطهٔ وجود

قطب نجات‌،قوس صفا، مرکز وفا

نفس بسیط‌، عقل مجرد، روان صرف

مصباح فیض راح روان روح اتقیا

مصداق لوح‌، معنی نون، مظهر قلم

نور ازل چراغ ابد مشعل بقا

منهاج عدل تاج شریعت رواج دین

مفتاح صنع درج سخن‌گوهر سخا

فیض نخست‌ صادراول ظهورحق

مرآت وحی رایت دین آیت هدا

معنی باء بسمله‌، مسند نشین‌کن

مصداق نفس‌کامله عزلت‌گزین لا

گر حکم او به جنبش غبرا دهد مثال

ور رای او به رامش‌گردون دهد رضا

راند قضا پیاپی کاجراست ای قدر

گوید قدر دمادم‌کامضاست ای قضا

پاینده دولتیست‌بدو جستن انتساب

فرخنده نعمتیست بدوکردن اقتدا

بیمی‌که با حمایت او بهترین ملک

سلطان به یک تعرض اوکمترین‌گدا

عکسی ز لوح حکمت او هرچه در زمین

نقشی زکلک قدرت او هرچه در سما

گر پرسد از خدای‌که یارب‌کراست حق

الحق فیک منک الیک آیدش ندا

ارواح‌‌انبیا همه بر خاک او مقیم

اشباح اولیا همه در راه‌او فدا

با نسبت وجود شریف تو ممکنات

ای ممکنات را به وجود تو التجا

خورشید وسایه، روز و چراغ آفتاب وشمع

دریاو قطره‌، درو خزف برد و بوریا

اصل‌وطفیل‌، شخص وشبه‌، قصدوامتحان

بود و نبود، ذات و صفت عین و اقتضا

فیاض وفیض‌، علت و معلول‌، نور و ظل

نقاش و نقش‌،‌کاتب و خط‌، بانی و بنا

معنی ولفظ‌، مصدر ومشتق مفاد و حرف

عین و اثر عیان و خبر، صدق و افترا

بالله من قلاک بصیرا فقد هلک

تالله من اتاک خبیراً فقد نجا

ذات تو سرفراز به تمجید ذوالمنن

نفس تو بی‌نیاز ز تقدیس اصفیا

ازگوهر تو عالم ایجاد را شرف

از هستی تو دوحهٔ ابداع را نما

در پیشگاه امر تو بی‌گفت و بی‌شنود

درکارگاه نهی تو بی‌چون و بی‌چرا

اضداد بی مسالمه با یکدگر قرین

ابعاد بی‌منازعه از یکدگر جدا

اخلاف راشدین توگنجینهٔ شرف

اسلاف ماجدین تو آیینهٔ صفا

یکسر به‌کارگاه هدایت‌گشاده دست

یکسر به بارگاه امامت نهاده پا

در پردهٔ ولایت عظمی نهفته رو

بر مسند خلاقت‌کبری‌گزیده جا

نفس تو بوستانی معطور و دلنشین

ذات توگلستانی مطبوع و جان‌فزا

نورسته لاله‌ایست از آن بوستان ادب

نشکفته غنچه‌ایست از آن‌گلستان حیا

غمگین‌شودبه‌هرچه‌توغمگین‌شوی‌رسول

شادان شود به هرچه تو شادان شوی خدا

خورشیدگر نه‌کور شد از شرم رای تو

دارد چرا ز خط شعاعی به‌کف عصا

شرعی‌که بر ولای تو حایل شود دغل

وحیی‌که بی‌رضای تو نازل شود دغا

هر نیش‌کز خلیل تو نوشیست دلنشین

هر نوش‌کز عدوی تو نیشیست جانگزا

مهر ترا ثواب مخلد بود ثمر

قهر ترا عذاب مؤبد بود جزا

آنجاکه‌ قدرتست اثر نیست از جهت

آنجاکه صدر تست خبر نیست از فضا

با شوکت تو چرخ اسیریست منحنی

با همت تو مهر فقیریست بینوا

خرم بهشت اگر تو برو نگذری جحیم

رخشان سهیل اگر تو برو ننگری سها

از فر هستی تو بود عقل را فروغ

از نورگوهر تو بود نفس را بها

درکارگاه امر تویی میر پیش بین

در بارگاه ملک تویی شاه پیشوا

بی‌رخصت تو لاله نمی‌روید از زمین

بی‌خواهش تو ژاله نمی‌بارد از هوا

گویا شود جماد اگرگوییش بگو

پویا شود نبات اگرگوییش بیا

مردود پیشگاه تو مردودکاینات

مقبول بارگاه تو مقبول ماسوا

مستوثق ولای تو نندیشد از اجل

مستظهر و داد تو نگریزد از فنا

در مکتب‌کمال تو خردی بود خرد

از دفتر نوال تو جزوی بود بقا

جسم ترا به مسند ناسوت مستقر

روح ترا ز بالش لاهوت متکا

گنجی‌که بد سگال تو بخشدکم از خزف

رنجی‌که نیکخواه تو خواهد به از شفا

حب توگر عدوست به جان می‌خرم عدو

مهر توگر بلاست به دل می‌برم بلا

خاری‌که از خلیل تو می‌خوانمش رطب

دردی‌که از حبیب تو می‌دانمش دوا

دل با توگر دو روست ز دل می‌برم امید

جان با توگر عدوست ز جان می‌کنم ابا

خوفی‌که از دیار تو باشد به از امان

فقری‌که در جوار تو باشد به از غنا

بیمم نه با وداد تو از آتش حجیم

باکم نه با ولای تو از شورش جزا

در روز حشر جوشن جان سازم آن وداد

در وقت نشر نشرت تن سازم آن ولا

قاآنیا اگرچه دعا و ثنای شاه

این دیو را اذی بود آن روح را غذا

زان بر فراز عرش سرافیل را سرور

زین بر فرود فرش عزازیل را عزا

لیکن ترا مجال بیان نیست در درود

لیکن ترا قبول سخن نیست در ثنا

دشت دعا وسیع و سمند تو ناتوان

بام ثنا رفیع وکمند تو نارسا

زین بیش بر طبق چه نهی جنس ناپسند

زین بیش بر محک چه زنی نقد ناروا

این عرصه‌ایست صعب بدو بر منه قدم

وین لجه‌ایست ژرف بدو بر مکن شنا

گیرم‌که درکلام تو تأثیرکیمیاست

دانا به‌کان زر نکند عرض‌کیمیا

گیرم‌که عنبرین سخنت نافهٔ ختاست

کس نافه ارمغان نبرد جانب ختا

ختلان و خنگ چاچ وکمان‌، روم و پرنیان

توران و تیر مصر و شکر هند و توتیا

کرمان و زیره بصره و خرما بدخش و لعل

عمان و در حدیقه وگل جنت وگیا

گر رایت از مدیح شناسایی است و بس

خود را شناس تا نکنی مدح ناسزا

ور مقصد از دعا طلبت نیل مدعاست

خود را دعاکن از پی تحصیل مدعا

شه، را هر آنچه باید و شاید مقرر است

بی‌سنت ستایش و بی‌منت دعا

آن را که افتخار دعا و ثنا بدوست

ناید ثنا ستوده و نبود دعا روا

یا‌رب به پادشاه رسل ماه هاشمی

یارب به رهنمای سبل شاه لافتی

یار‌ب به زهد سلمان آن پیر پارسی

یارب به صدق بوذر آن میر پارسا

یارب به اشک دیدهٔ‌گریان فاطمه

یارب بسوز سینهٔ بریان مجتبی

یارب به اشک چشم اسیران ماریه‌

یارب به خون خلق شهیدان‌کربلا

یارب به آفتاب امامت علی‌که هست

مفتاح آفرینش‌ و مصباح اهتدا

یارب به نور بینش‌ باقرکه پرتویست

از علم او ظهورکرامات اولیا

یارب به فر مذهب جعفرکه جلوه‌ایست

از صدق او شهود مقامات اوصیا

یارب به جاه موسی‌کاظم‌که بوقبیس

با علم او به پویه سبق برده از صبا

یارب به پادشاه خراسان‌کش آسمان

هر دم‌کند سجودکه روحی لک الفدا

یارب به جود عام محمدکه‌کرده‌اند

تعویذ جان ز حرز جواد وی انبیا

یا‌رب به مهر برج نقاوت نقی‌که یافت

هجده هزار عالم ازو نزهت و نوا

یارب به نور دعوت حسن حسن‌که هست

هستی او حقیقت جام جهان‌نما

یارب به نور حجت قائم‌که تا قیام

قائم به اوست قائمهٔ عرش‌کبریا

فضلی‌که از شداید برزخ شوم خلاصت

رحمی‌که از مهالک دوزخ شوم رها

برهانم از و‌ساوس این نفس دون‌پرست

دریابم ازکشاکش این طبع خود ستا

چندم به‌کارگاه طلب نفس‌ در تعب

چندم به بارگاه فنا روح در عنا

مگذار بیژنم را در قعر تیره چه

مپسند‌‌ بهمنم را درکام اژدها

ادعوک راجیاً و انادیک فاستجب

یا من یجیب دعوه داع اذا دعا

فاستغفری لذنبک با نفس و اهتدی

بالله ان ربک یهدی لمن یشا

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

دوشم مگر چه بودکه هیچم نبرد خواب

پروین به رخ فشاندم تا سر زد آفتاب

بیدار بود خادمکی در سرای من

گفت‌از چه‌خواب می‌نروی دادمش جواب

کامروز بخت خواجه ز من پرسشی نمود

زین پس چو بخت‌خواجه نخواهم شدن به‌خواب

گفت ار چنین بود قلمی‌گیر وکاغذی

بنگار بیتکی دو سه در مدح بوتراب

تفسیر عقل ترجمهٔ اولین ظهور

تأویل عشق ماحصل چارمین‌کتاب

روح رسول زوج بتول آیت وصول

منظور حق مشیت مطلق وجود ناب

تمثال روح صورت جان معنی خرد

همسال عشق شیر خدا میرکامیاب

گنج بقا ذخیرهٔ هستی‌کلید فیض

امن جهان امان خلایق امین باب

مشکل‌گشای هرچه به‌گیتی ز خوب و زشت

روزی‌رسان هرچه به‌گیهان ز شیخ و شاب

منظور حق ز هرچه به قرآن خورد قسم

مقصود رب‌ز هرچه به فرقان‌کند خطاب

داغی نه بر جبین و پرستار او قلوب

طوقی نه برگلوی وگرفتار او رقاب

وجه‌الله اوست دل مبر از وی به هیچ‌وجه

باب‌الله اوست پامکش از وی به‌هیچ باب

او هست جان پاک و جهان مشتی آب و خاک

زین پاکتر بگویم هم اوست خاک و آب

یک لحظه پیش ازین‌که نگارم مناقبش

در دل نشسته‌بود چو خورشید بی‌نقاب

چون مدح او نوشتم اندر حجاب رفت

زیراکه لفظ و خامه‌شد اندر میان حجاب

نی نی صفات من بود اینها نه وصف او

بشنو دلیل تاکه نیفتی در اضطراب

آخر نه هرچه زاد ز هرچیز وصف اوست

زانسان‌که‌گرمی‌از شرر و مستی از شراب

این وصف آب نیست‌که‌گویی شرر برد

کاین وصف‌هم‌تراعطش‌افزاست چون‌سراب

در مدح سیل اینکه خرابی‌کند چرا

بس مدح سیل‌کردی و جایی نشد خراب

لیکن هم ار به دیدهٔ معنی نظرکنی

در پردهٔ قشور توان یافتن لباب

زیراکه از خیال رهی هست تا خرد

کاسباب خوب و زشت بدو داد انتساب

هرچند ذکر آب عطش را مفید نیست

خوشتر ز وصف آتش در دفع التهاب

لطف و عذاب هردو ز یزدان رسد ولی

لاشک حدیث لطف به از قصهٔ عذاب

چون نیک بنگری سخن از عرش ایزدی

زانجاکه آمدست بدانجاکند ایاب

ازگوش باز در دل و از جان رود به عرش

در دل ز راه‌گوش نیوشاکند شتاب

پس شد عیان‌که سامع و قایل بود یکی

کاو خودکند سؤال‌و هم او خود دهد جواب

باری علی چو شافع دیوان محشرست

ارجو شفیع من شود اندر صف حساب

زانسان‌که هست صاحب دیوان شفیع من

در حضرت جناب جوانبخت مستطاب

شیخ اجل مراد ملل منشاء دول

فهرست مجد نظم بقا فرد انتخاب

آن میر حق‌یرست‌که درگنج معرفت

یک تن نیامدست چو اوکامل‌النصاب

با او هر آنکه‌کینه سگالد به حکم حق

حالی به‌گردنش رگ شریان شود طناب

داند ضمیر اوکه سعیدست یا شقی

هر نطفه را نرفته به زهدان ز پشت باب

قاآنیا ببندگیش جان نثارکن

گم شو ز خویش و زندگی جاودان بیاب

خواهی دعاکنی‌که خدایش دهد دوکون

حاجت بگفت نیست خداکرد مستجاب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

دو قلاع کفرند با هم مصاحب

یکی تیغ خسرو یکی‌کلک صاحب

یکی خرمن ظلم را برق خاطف

یکی‌کشتهٔ عدل را مزن ساکب

یکی ضبط ملک عجم را مزاول

یکی ربط دین عرب را مواظب

یکی ماشطهٔ چهر ملک از مساعی

یکی واسطهٔ رزق خلق از مواهب

یکی حل و عقد اجل را ممارس

یکی رتق و فتق امل را مراقب

یکی زاهن و خود آهن دلان را

چو آهن‌ربا روز پیکار جاذب

یکی ملک اجلال را جم عادل

یکی قلک اقبال را یم واهب

یکی ابر باذل یکی ببر با دل

یکی غیث وابل یکی لیث ساغب

یکی رافع فاقه ازکف‌کافی

یکی دافع فتنه از سهم صائب

هرآنچ این‌کند با مخالف ز خامه

هرآنچ آن‌کند با معاند ز قاضب

نه باگله ذئبان‌کنند از براثن

نه با صعوه عقبان‌کنند از مخالب

یکی رایت مجد را چیست رافع

یکی آیت نجد راکیست ناصب

یکی با خطابش ثعالب ضیاغم

یکی با عتابش ضیاغم ثعالب

دوگوییست قاآنیا از دو بینی

یکی‌گوکه نبود دوگویی مناسب

زهی ز اهتزاز صبای قبولت

چه صابی صبی صاحب رای صائب

ز تاثیر تریاق لطفت عجب نی

که جدوار روید ز نیش عقارب

بکاخت ز آمد شد اهل حاجت

نبیندکسی چین در ابروی حاجب

شکال از قبولت به هرماس چیره

حمام از خطابت به سیمرغ غالب

پلنگان به صحرا نهنگان به دریا

ز خشم تو خائف ز قهر تو هارب

به توکج رود هرکه چون خط ترسا

بسوزاد قلبش چو قندیل راهب

به تن باز ناید ز انفاس عیسی

روانی‌که از رحمتت‌گشته خائب

ز مکتوبه‌یی داده‌کلکت جهان را

نظامی‌که شاهان دهند ازکتائب

بر رفته سقف سرای جلالت

فلک چیست دانی نسیج العناکب

کنی آنچه با نامه‌یی در معارک

کنی آنچه با خامه‌یی در محارب

نه ترکان توران‌کنند از عوالی

نه‌گردان ایران‌کنند از قواضب

به تعجیل مضراب در چنگ چنگی

بجنبد قلم‌گر به دست محاسب

محاسب نه یک تن همه اهل‌گیتی

نه یک روز تا روز محشر مواظب

مداد آنچه نقش نوشتن پذیرد

اگر ماء جاری اگر طین لازب

قلم هرچه در دست بتوان‌گرفتن

ورق هرچه بهر نوشتن مناسب

به دیوان فضلت نیارندکردن

نه حصر محامد نه حد مناقب

زهی امر و نهی تو اندر ممالک

نفاذی که ارواح را در قوالب

در این مه‌که باشد عمل پارسا را

کهی لف شاره‌گهی قص شارب

ز اندیشهٔ صوم و تشویش سرما

گروهی ز می برخی از توبه تائب

چنان سردگیتی‌که با سیف قاطع

نگردد ز مرکب جدا پای راکب

چو مویی‌که در می‌فتد جرعه‌کش را

به خون سرشک اندران جسم ذائب

گران‌گشته بی‌بادهٔ صاف ساغر

بر آنسان‌که بی‌جان فرخنده قالب

چنان لعل دلبر بخندد صواعق

چنان چشم عاشق بگرید سحائب

کند ابر هاطل ز تقطیر ژاله

زمن را چوگردون پر از نجم ثاقب

همی هردم از برف زال زمانه

به عارض پریشان‌کند شعر شائب

مرا هست بی‌مهر ماهی‌که بر من

بود مهر آن ماه چون روزه واجب

دو چشمش تعالی دو جادوی لاهی

دو زلفش تبارک دو هندوی لاعب

به ایوان خرامد غزالی غزلخوان

به میدان شتابد پلنگی مغاضب

عذار فروزانش در فرع فاحم

سهیل یمانیست در لیل ضارب

به خون تن من خضیبش انامل

ز دود دل من وسیمش حواجب

غزلخوان غزالیست‌کزگرگ غمزه

کند صید غژمان هژبر محارب

مرا چون پری دیده دیوانه سازد

چوگردد پری‌وارم از دیده غایب

پریدوش چون مهرهٔ اختران را

برون ریخت از حقه چرخ ملاعب

چو از قعر وارون چهی سنگ ریزه

ز چرخ معلق عیان شدکواکب

فروزنده دری در آن لیل اللیل

چو آویزهٔ در ز جعدکواعب

درآمد ز در آن بت مهر چهرم

پراکنده بر ماه مشک از دو جانب

خرامان و سرمست و مخمور و بیخود

شکسته‌کله تاب داده ذوائب

چو بنشست برخاستم از سر جان

سرودم‌که ای جان به وصل تو راغب

دراین فصل‌واین ماه‌و این وقت‌و این‌شب

من و وصل تو زه‌زه از این عجایب

فوالله ماکان من قبل هذا

فؤادی خبیراً بتلک الغرائب

لقد اسعف الدهرکل المقاصد

لقد انجح الجد جل المطالب

المت بنا نعمه الله بالحق

و همت و تمت علینا الرغائب

من الله مالت الینا الموائد

من‌الحق عالت علینا المواهب

تو وکوی من بخ بخ ای بخت مقبل

من و روی تو خه‌خه‌ای دهر خاطب

شب و آفتاب آنگهی‌کوی مسکین

بیابان و آب آنگهی‌کام لائب

ز رویت چو روز است روشن‌که امشب

پس از صبح صادق دمد صبح‌کاذب

مراد من ایدون چه باشد مرادت

بگو ای مراد ترا طبع طالب

بگفتا یکی چامه خواهم ملفق

به وصف زمستان و تعریف صاحب

به دستم شد آن شوشتر خامه جنبان

چو در دست بربط نوازان مضارب

به امداد آمه به نامه ز خامه

رقم‌کردم این چامهٔ نغز راتب

همی بارد از ابر بارنده راضب

چو از دست دستور واهب مواهب

فرو ریزد از این بخار مصاعد

لآلی چو ازکف رادش رغایب

بر اغبر هجوم آرد از ابر باران

چوگرد سرایش‌گه سان مواکب

سیه ابر برخیره‌گردید گریان

چو بدخواه جاهش ز فرط‌کرائب

هوا سرد شد چون دم خصم جاهش

که درگرم دوزخ بماناد واصب

خنک‌گشت عالم چو جسم خلیلش

که‌گلشن براو باد نار نوائب

شمر در بر آورد پولاد جوشن

چو برکین حضمان جاهش رکائب

چو جان بداندیش او در معارک

تن بینوایان نوان در مصاطب

شخ و تل‌گرنمایه آمد ز ژاله

چو از دست خدامش دامان‌کاسب

چو خون دل از دیدهٔ بد سگالش

همی آب باران روان از مثاعب

درخشان به‌گردون ز هر سو بوارق

چو در بارگاهش عذارکواعب

خروشان همی رعد آمد پیاپی

چو در موکب اوکبوس‌کتائب

ز صرصر غصون‌گشت بی‌برگ چونان

که خصمش ز پرخاش جویان ناهب

چو دندان زیبا و شاقان بزمش

شب و روز باران تگرگ از سحایب

چو خصمش درختان بر افسرده چونان

که هنگام سختی ابی روح قالب

همی تا فلک را چو یاران مخلص

بود امتثال اوامرش واجب

وثاقش بود از وشاقان مهرو

مزین چوگردون به شام ازکواکب

الا تاکه هرساله آید زمستان

ز مستان بزمش بلا باد هارب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

در خواب دوش دیدم آن سرو راستین را

بر رخ حجاب‌کرده از شوخی آستین را

حیران صفت ستاده سر پرخمار باده

برگرد مه نهاده یک طبله مشک چین را

پوشیده در دو سنبل یک دسته سرخ‌گل را

بنفته در دو مرجان یک‌کوزه انگبین را

برگرد ماه‌کشته یک خوشه ضیمران را

بر شاخ سرو هشته یک دسته یاسمین را

گفتم بتا نگارا سروا مها بهارا

کافیست چین زلفت بگشا ز چهره چین را

چند ایستاده حیران بنشین و رخ مپوشان

ها ازکه وام‌کردی این خوی شرمگین را

تو مرهم ملالی مخدوم اهل حالی

آزرده دید نتوان مخدوم نازنین را

سیمین‌ سرین خود راگر بر زمین‌گذاری

بر دوش تا به محشر منت نهی زمین را

بر دوش خادمت نه‌گر خسته‌گشتی آری

تنهاکشید نتوان پنجاه من سرین را

تو آن نئی‌که بر ما هرشب به‌کنج خلوت

بر می‌زدی پی رقص آن ساعد سمین را

چون‌گرد مهرهٔ سیم در دست حقه‌بازان

هرلحظه چرخ دادی آن جفتهٔ رزین را

از عکس ساق و ساعدکان بلورکردی

کریاس آستان را‌کرباس آستین را

آب دهان یاران جاری شدی چو باران

هرگه‌که می‌نمودی آن ساق دلنشین را

گفتا ز اهل هوشی دانم‌که پرده پوشی

عذری شنوکه تا لب بگشایی آفرین را

رندان شهر دانی همواره درکمینند

باید ز چشم رندان بستن ره‌کمین را

ویژه‌که از بزرگان مشتی قلندرانند

کز خلد می‌ربایند غلمان و حور عین را

هرجاکه‌ساده‌روییست افسون‌کنندوحیلت

تا بر نهد به سجده چون زاهدان جبین را

من شوخ پارسی‌گو دانی‌که پارسایم

آماج تیر شهوت نتوان نمود دین را

در حقه‌دان نقره دارم نگین لعلی

زانگشت دیو مردم می‌پوشم آن نگین را

گه‌گه به کنج‌خلوت‌گر با تو حالتی رفت

از خاینان دولت فرقی بود امین را

آخر تو ز اهل راهی مداح پادشاهی

خرسند داشت باید مداح اینچنین را

آن نایب محمد آن مهدی مؤید

کز صارم مهند بگشود روم و چین را

شاهان هفت‌کشور بدرو‌د تخت‌گویند

هر‌گه‌که اوگذارد بر پشت رخش زین را

با جاه او مبر نام فرزند زادشم را

با عدل او مگو وصف دلبند آتبین را

کلکش ز جود فطری چون حرف سین نگارد

چون شین سه‌نقطه بخشد از فضل حرف سین را

وز بخل دشمن او ه‌رگه‌که شین نویسد

دندانها رباید از مده حرف شین را

چون‌گوهر وجودش از ماء و طین سرشتند

بر نه سپهر فخر است تا حشر ماء و طین را

گر نام عزم او را بر باره‌یی نگارند

ناردگشوگردون آن‌بارهٔ حصین را

شاها ز خدمت تو هرگه‌که دور مانم

حنانه‌وار هردم از دل‌کشم حنین را

گویی ز مادر امروز زادستمی ازیراک

جز پوست جامه‌یی نیست این هیکل متین را

در دولت تو باید من بنده راکه هرشب

از می نشاط بخشم این خاطر حزین را

گه‌گویمی به مطرب بنواز ارغنون را

گه‌گویمی به ساقی پر ساز ساتکین را

بر فرق او فشانم‌که زر شش سری را

در مشت این‌گذارم‌گه‌گوهر ثمین را

تا آن به می طرازد آن جام زرفشان را

تا این نکو نوازد آن چنگ رامتین را

تشریف هرچه دادی انعام هرچه‌کردی

خازن نداد آن را حاکم نکرد این را

تکرار شایگانی‌گر رفت در قوافی

عذری بود خجسته از فکرت متین را

چون مدح شاه‌گویم حیران شوم به حدی

کز لفظ دوری افتد این رای دوربین را

درکشت‌زار دانش خرم مراست یک سر

مزد ارچه قسمت آمد دزدان خوشه‌چین را

قاآنیا دعاگو وین مدعا بپرداز

زحمت مده ازین بیش سلطان راستین را

یزدان سنین ماضی باز آورد دوباره

تا بر بقای خسرو بفزاید آن سنین را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

شاه ختن چو دوش نهان شد به مکمنا

وز فرق سر فکند زر اندودگرزنا

با لشکری عظیمتر از جیش روم و روس

شاه حبش دو اسبه برآمد ز مکمنا

پوشیده از لآلی منثور جوشنی

بر جامهٔ سیاه‌تر از خز ادکنا

زراد چرخ بهر تن او ز اختران

از حلقهای سیم بهم بافت جوشنا

انجم چو یک طبق جو سیمین و آسمان

افسون برو دمیده چو جادوی جوزنا

مه موسی‌کلیم و خط‌کهکشان عصا

انجم‌گلهٔ شعیب و فلک دشت مدینا

چندین هزارگوی درخشنده از نجوم

گردان به‌گردگیتی بی‌زخم محجنا

من هردو چشم دوخته در چشم اختران

تا صبح و پر ز اخترم از دیده دامنا

ناگاه پیش از آنکه‌گزارم دوگانه‌یی

بهر یگانه ایزد دادار ذوالمنا

ماهم ز در درآمد ناشسته روی و موی

چهرش ز می شکفته چو یک باغ سوسنا

چون صبح صادقی ز پس صبح‌کاذبی

پیدا زگیسوانش بناگوش وگردنا

در فوج دلبران به صباحت مسلما

وز خیل نیکوان به ملاحت معینا

در بابلی چه ذقنش زلف عنبرین

هاروت‌وارگشته به موی سر آونا

یا نی منیژه‌گفتی آشفته‌کرده موی

از بخت واژگون به لب چاه بیژنا

گیسوکمند رستم و ابرو حسام سام

مژگان خدنگ آرش و قد رمح قارنا

زلف خمیده پشتش‌کفهٔ فلاخن است

وان‌گیسوان بافته بند فلاخنا

چشم مرا به چهرهٔ خوددوخت زانکه داشت

از تار زلف رشته و از مژه سوزنا

گفتم فرامشت شده ماناکه از سحاب

ریحان وگل دمیده زهر بوم و برزنا

وز پشت ابر تیره عیان قرص آفتاب

همچون نگین جم زکف آهریمنا

برکوه لاله چون شب مهتاب بشکفد

گویی به تیغ‌کوه چراغیست روشنا

گر سرخ بید را نبود رنج سرخ باد

گل‌گل چراست در چمنش لاله‌گون تنا

مانا شنیده‌یی‌که پی قتل تهمتن

غلطاند سنگی از زبرکوه بهمنا

نک سیل بهمنست‌که سنگ افکند زکوه

وان لالهٔ دمیده به دامن تهمتنا

در هاون عقیق شقایق نسیم صبح

از بس‌که سوده غالیه و مشک ولادنا

اینک سواد سودهٔ آن مشک و غالیه است

این داغ‌هاکه هست برآن سرخ هاونا

بر صحن باغ سرو چمن سایه افکند

هر صبح‌کافتاب بتابد به‌گلشنا

زانسان‌که سرو قامت میر زمانه هست

از فر بخت شه به جهان سایه افکنا

شیرکام ملک ملکزاده اردشیر

کز جود دست اوست خجل ابر بهمنا

فرماندهی‌که هست به فرخنده نام او

منشور ملک و نامهٔ ملت معنونا

از بیم تازیانهٔ قهرش ازین سپس

تا حشر توسنی نکند چرخ توسنا

ای آنکه به سحاب‌کفت ابر نوبهار

دودیست خشک مغزکه خیزد زگلخنا

در هرکجاکه خنجر تو خونفشان شود

روید ز خاک معرکه تا حشر روینا

حزم‌تو پیش از آنکه رود دانه زیر خاک

دردانه خوشه دیده ودر خوشه خرمنا

ماناکه عهد بسته و سوگند خورده‌اند

شمشیر جانستان تو با جان دشمنا

کاندم‌که می برآید شمشیرت از نیام

آید برون روان بد اندیشت از تنا

گر جان دهد ز جود تو سائل شگفت نیست

میرد چراغ چونکه فزاییش روغنا

درگوش تو ز فرط شجاعت به روز رزم

خوشتر صهیل ارغون ز آواز ارغنا

در هر فن از فنون هنر بس‌که ماهری

خوانندت اوستادان استاد یکفنا

آن به‌که بدسگال تو زیرزمین رود

کش بر تمام روی زمین نیست مأمنا

نبود عجب‌که بر دو جهان سایه افکند

چتر ترا ز بس‌که فراخست دامنا

در چینه دان همت سیمرغ جود تو

انجم دو‌دانه‌کنجد و یک مشت ارزنا

کوه از نهیب‌گرز تو خواهد به روز رزم

بیرون دود چو رشته ز سوراخ سوزنا

سرهنگ بی‌سپاه بود خازنت ازانک

از ترکتاز جود تو خالیست مخزنا

اسلام شد قوی ز تو چونانکه سوی حج

هرسال پابرهنه شتابد برهمنا

رفتم‌کنم به خصم تو نفرین سپهرگفت

زین مرده درگذرکه نیرزد به شیونا

از حرص جود طبع تو خواهدکه سیم و زر

جاوید سکه‌کرده برآید ز معدنا

از چهر زرد و بخت سیاه و سرشک سرخ

خصم توگشته است سراپا ملونا

ای قهرمان ملک تو دانی‌که پیش من

دانشوران چیره زبانند الکنا

جز چرب‌گفتهاکه بود دست پخت من

شعری قبول می نکند طبع روشنا

زانسان‌که چشم‌گرسنه بر خوان مهتران

اول دود به جانب مرغ مسمنا

ور شعر دیگران بگزیند به شعر من

کژ طبع جاهلی‌که پلید است وکودنا

نزل سپهر را چه زیان‌گر پیاز و سیر

خواهد یهود در عوض سلوی و منا

تنها جز آفرین نشنیدم ز هیچ‌کس

هی هی تفو به‌گردش‌این چرخ ریمنا

من‌از چرا نشد صله عاید به هیچ نحو

در نحو عاید وصله خواهد اگر منا

یا من‌نه آن منم‌که صله‌هست و عایدش

ورآن منم چه شد صله و عاید منا

ارجوکزین سپس‌ دهدم فیض‌عام تو

دینار بار بار و زر و سیم من منا

نی نی هزار شکرکه ازکودکی هگرز

آرو شره نبوده مرا رسم و دیدنا

گنجی‌ مرا ز علم و هنر داده‌کردگار

کایمن بود زکاستن وکید رهزنا

گنجم درون خاطر و من دردمشق دهر

سرگشته بی‌سبب چو خداوند زهمنا

لیک آوخاکه چهرهٔ اهرون فکرتم

از غم شدست تیره‌تزاز روی اهرنا

طبعم عقیم‌گشت و به پنجه رسید سال

پنجاه ساله زن شود آری سترونا

تا شیر شرزه روی بتابد ز آتشا

تا مارگرزه سخت بپیچد به چندنا

خصم تو را ز آتش و آب سنان تو

در آب چشم‌و آتش دل باد مسکنا

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

نسیم خلد می‌رود مگر ز جویبارها

که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها

فراز خاک وخشت‌ها دمیده سبزکشتها

چه‌کشتها بهشتها نه ده نه صد هزارها

به‌چنگ بسته چنگها بنای هشته رنگها

چکاوهاکلنگها تذروها هزارها

ز نای خویش فاخته دوصد اصول ساخته

ترانها نواخته چو زیر و بم تارها

ز خاک رسته لالها چوبسدین پیالها

به برگ لاله ژالها چو در شفق ستارها

فکنده‌اند همهمه کشیده‌اند زمزمه

به‌شاخ سروبن همه چه‌کبکها چه سارها

نسیم روضهٔ ارم جهد به مغز دمبدم

ز بس دمیده پیش هم به طرف جویبارها

بهارها بنفشها شقیقها شکوفها

شمامها خجسته‌ها اراک‌ها عرارها

ز هرکرانه مستها پیالها به دستها

ز مغز می‌پرستها نشانده می خمارها

ز ریزش سحابها بر آبها حبابها

چو جوی نقره آبها روان در آبشارها

فراز سرو بوستان نشسته‌اند قمریان

چو مقریان نغز خوان‌به‌زمردین منارها

فکنده‌اند غلغله دو صد هزار یکدله

به شاخ‌گل پی‌گله ز رنج انتظارها

درختهای بارور چو اشتران باربر

همی ز پشت یکدگرکشیده صف قطارها

مهارکش شمالشان سحابها رحالشان

اصولشان عقالشان فروعشان مهارها

درین بهار دلنشین‌که‌گشته خاک عنبرین

ز من ربوده عقل و دین نگاری از نگارها

رفیق جو شفیق خو عقیق لب شقیق رو

رقیق دل دقیق مو چه مو ز مشک تارها

به طره‌کرده تعبیه هزار طبله غالیه

به مژه بسته عاریه برنده ذوالفقارها

مهی دو هفت سال او سواد دیده خال او

شکفته از جمال او بهشت‌ها بهارها

دوکوزه شهد در لبش دو چهره ماه نخشبش

نهفته زلف چون شبش به تارها تتارها

سهیل حسن چهر او دو چشم من سپهر او

مدام مست مهر او نبیدها عقارها

چگویمت‌که‌دوش چون‌به‌ناز وغمزه‌شدبرون

به حجره آمد اندرون به طرز می‌گسارها

به‌کف بطی ز سرخ می‌که‌گر ازو چکد به نی

همی ز بند بند وی برون جهد شرارها

دونده در دماغ و سر جهنده در دل و جگر

چنانکه برجهد شرر به خشک ریشه خارها

مرا به‌عشوه‌گفت‌هی تراست هیچ میل می

بگفتمش به یادکی ببخش هی بیارها

خوش‌است کامشب‌ای صنم‌خوریم می به‌یاد جم

که‌گشته دولت عجم قوی چوکوهسارها

ز سعی صدر نامور مهین امیر دادگر

کزوگشوده باب و در ز حصن و از حصارها

به جای ظالمی شقی نشسته عادلی تقی

که مؤمنان متقی‌کنند افتخارها

امیر شه امین شه یسار شه یمین شه

که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها

یگانه صدر محترم مهین امیر محتشم

اتابک شه عجم امین شهریارها

امیر مملکت‌گشا امین ملک پادشا

معین دین مصطفی ضمین رزق‌خوارها

قوام احتشامها عماد احترامها

مدار انتظامها عیار اعتبارها

مکمّل قصورها مسدد ثغورها

ممّهد امورها منظم دیارها

کشندهٔ شریرها رهاکن اسیرها

خزانهٔ فقیرها نظام بخش‌کارها

به‌هر بلد به‌هر مکان به‌هر زمین به‌هر زمان

کنند مدح او به جان به طرز حقگزارها

خطیبها ادیبها اریبها لبیبها

قریبها غریبها صغارها کبارها

به عهد او نشاطهاکنند و انبساطها

به مهد در قماطها ز شوق شیرخوارها

سحاب‌کف محیط دل‌کریم خوبسیط ظل

مخمرش از آب وگل فخارها وقارها

به ملک شه ز آگهی بسی فزوده فرهی

که‌گشت مملکت تهی ز ننگها ز عارها

معین شه امین شه یسار شه یمین شه

که فکر دوربین شه‌گزیدش ازکبارها

فنای جان ناکسان شرار خرمن خسان

حیات روح مفلسان نشاط دلفکارها

به‌گاه خشمش آنچنان طپد زمین و آسمان

که هوش مردم جبان ز هول‌گیر و دارها

زهی ملک رهین تو جهان در آستین تو

رسیده از یمین تو به هر تنی یسارها

به هفت خط و چار حد به هر دیار و هر بلد

فزون ز جبر و حد و عد تراست جان نثارها

کبیرها دبیرها خبیرها بصیرها

وزیرها امیرها مشیرها مشارها

دوسال هست‌کمترک‌که‌فکرت‌توچون محک

ز نقد جان یک به یک به سنگ زد عیارها

هم ازکمال بخردی به فر و فضل ایزدی

ز دست جمله بستدی عنان اختیارها

چنان ز اقتدار توگرفت پایه‌کار تو

که‌گشت روزگار تو امیر روزگارها

چه مایه‌خصم ملک و دین‌که‌کرد ساز رزم وکین

که ساختی به هر زمین زلاششان مزارها

خلیل را نواختی بخیل راگداختی

برای هردو ساختی چه تختها چه دارها

در ستم شکسته‌یی ره نفاق بسته‌یی

به آب عدل شسته‌یی ز چهر دین غبارها

به پای تخت پادشه فزودی آن قدر سپه

که صف‌کشد دو ماهه ره پیادها سوارها

کشیده‌گرد ملک و دین ز سعی فکرت رزین

ز توپهای آهنین بس آهنین حصارها

حصارکوب‌وصف‌شکن‌که‌خیزدش‌تف‌ازدهن

چو ازگلوی اهرمن شررفشان به خارها

سیاه‌مور در شکم‌کنند سرخ‌چهره هم

چه‌چهره قاصد عدم چه مور خیل مارها

شوند مورها در او تمام مار سرخ رو

که بر جهندش ازگلو چو مارها ز غارها

ندیدم اژدر اینچنین دل آتشین تن آهنین

که افکند در اهل‌کین ز مارها دمارها

نه داد ماند ونه دین ز دیو پر شود زمین

فتد خمار ظلم‌وکین به‌مغز ذوالخمارها

به‌نظم‌ملک ودین نگر ز بسکه‌جسته زیب‌و فر

که نگسلد یک‌از دگر چو پودها ز تارها

الاگذشت آن زمن‌که بگسلد در چمن

میان لاله و سمن حمارها فسارها

مرا بپرور آنچنان‌که ماند از تو جاودان

ز شعر بنده در جهان خجسته یادگارها

به جای آب شعر من اگر برند در چمن

ز فکر آب و رنج تن رهند آبیارها

هماره تابه هر خزان شود ز باد مهرگان

تهی زرنگ و بو جهان چو پشت س‌وسمارها

خجسته باد حال تو هزار قرن سال تو

به هر دل از خیال تو شکفته نوبهارها

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

ازسروش وحدتم‌برگوش هوش‌آمدخطاب

یافتی لا تبطل الاوقات فی عهدالشباب

بعد ازین درکنج عزلت پای در دامن‌کشم

من‌کجا و مستی ومیخانه و جام شراب

تا توانم نغمهای نای وحدت را شنید

گوش بگمارم چرا بر نالهٔ چنگ و رباب

انقلونی یا قضاه‌الحق من ارض‌الخطا

دللونی یا هداه‌الذین الی دارالصواب

چند در دام طبیعت دانه برچینم ز آز

تا به‌کی بر جیفهٔ دنیاگرایم چون‌کلاب

هادی‌خودنفس‌سرکش راگزینم‌ای شگفت

گرچه صد کرت شنیدستم اذا کان‌الغراب

از نکونامی مرا بر سر چه آمدکاین زمان

سر به بدنامی‌برآرم‌درمیان شیخ و شاب

ازخدا وز خویش شرمم باد آخر تا به‌کی

روح را زاطوار ناشایسته دارم در عذاب

آفتابم من چرا جان را بکاهم چون هلال

شاهبازم من چرا بیغاره یابم از ذباب

من‌که برگردون زنم خرگاه دانش از چه‌رو

درگلوی جان چو میخ خرگهم باشد طناب

اهرمن خونم بریزد سوی آن پویم شگفت

غافلم از پرسش میعاد و از روز حساب

مرغ جان را تا به‌کی محبوس دارم در قفس

چهرهٔ توفیق را تا چند پوشم در نقاب

چند در تعمیر دنیاکوشم و تخریب دین

تا به‌کی دارم روان خویش را در اضطراب

مصطفی‌فرمود ان‌الناس فی‌الدنیاء ضیف

حاصلش‌یعنی‌لدواللموت وابنوا للخراب

درنمانم زین سپس درکار و بار خویشتن

عرضه‌دارم حال خود را برجناب مستطاب

نقطهٔ پرگار هستی خط دیوان وجود

قطب‌گردون‌کرم توقیع طغرای ثواب

سرور عالم ابوالقاسم محمّد آنکه چرخ

با وجود او بود چون ذره پیش آفتاب

الذی ردت الیه الشمس و انشق القمر

کان امیاً ولکن عنده ام الکتاب

والذی فی کفه الکفار لمّا ابصروا

کلم الحصباء قالوا انه شیئی عجاب

رهنمای هردو عالم آنکه در یک چشم زد

برگذشت‌ازچارحدوهفت‌خط‌و شش‌حجاب

از ضمیر انور و از جود ابر دست اوست

نور جرم آفتاب و مایهٔ دست سحاب

با شرار قهر او هر هفت دوزخ یک شرر

باسحاب دست‌او هر هفت‌دریا یک حباب

گر وجود او ندادی ذات واجب را ظهور

تا ابد سرپنجهٔ تقدیر بودی در خضاب

تالی هستی‌اوهست آنچه‌هست‌از ممکنات

غیرذات حق‌کزو هستی وی شد بهره‌یاب

نه‌سپهروشش‌جهات‌وهفت دوزخ‌هشت‌خلد

با سه‌مولود و دو عالم چار مام و هفت باب

در همه عمر از وجود او خطایی سر نزد

زانکه بودافعال نیکویش سراسروحی ناب

باوجود آنکه صادر شد خطا از بوالبشر

گر همی باور نداری از نبی برخوان فتاب

وز سلیمان حشمت‌الله‌گر خطایی نامدی

چیست القینا علی‌کر سیه ثم اناب

روز وشب ازهاتف غیب این نداگردد بلند

انه من مال عن شرعه قد نال العقاب

هر زمان از ساکنان عرش آید این سروش

من تطرق فی طریقه قد اصاب ما اصاب

معنی‌خوف‌و رجا تفسیربغض ومهر اوست

کاین‌یکی رامعصیت نامند وآن یک‌را ثواب

توبهٔ آدم نیفتادی قبول‌کردگار

تابه‌فیض خدمتش صدره‌نگشتی فیض‌یاب

آتش نمرودکی‌گشتی‌گلستان بر خلیل

گر به انساب جلیل او نجستی انتساب

موسی‌از تیه ضلالت نامدی هرگز برون

تا ز طور رأفتش لبیک نشنیدی جواب

نوح اگر بر جودی جودش نجستی التجا

همچوکنعان نامدی‌هرگز برون‌از بحر آب

تا نشست ایوب از سرچشمهٔ لطفش بدن

کی به‌اول حال‌کردی زان‌چنان‌حالت ایاب

تا مسیح از خاک راهش مسح پیشانی نکرد

کی‌شدی‌برآسمان همچون‌دعای مستجاب

یوسف ار بر رشتهٔ مهرش نکردی اعتصام

یونس ار بر درگه قربش نجستی اقتراب

تا ابد آن یک نمی‌آمد برون از بطن حوت

تا قیامت آن یکی بودی به زندان عذاب

آسمان هرجاکه درماند بدو جوید پناه

آری آری آستان او بود حسن المآب

عقل پیش قائل ذاتش بود تسلیم محض

پشه‌کی لاف توانایی زند پیش عقاب

ای شهنشاهی‌که پیش ابر دست همتت

عرصهٔ دریای پهناور نماید چون سراب

تا نه بر مسمار ذاتت محکم الاطناب شد

کی شدی افراشته این خرگه زرین قباب

فی‌المثل بر تری آتش اگر بدهی مثال

در زمان ماهیت آتش پذیرد انقلاب

ور به تبدیل زمین و آسمان فرمان دهی

آن‌کند چون‌این‌درنگ‌واین‌کندچون آن‌شتاب

نی تو راممکن توان‌گفتن نه‌واجب لیک حق

بعد ذات خویشتن ذات تراکرد انتخاب

چون برآیی بر براق برق‌پیما جبرئیل

گیرد از دستی عنان و از دگر دستی رکاب

خسروا تادرفشان‌گردیده درمدحت حبیب

گشته‌خورشید ازفروغ‌فکرتش دراحتجاب

وانکه از دیباچهٔ نعتت‌کند بابی رقم

درقیامت بررخش‌ یزدان‌گشاید هشت باب

بر دعای دوستدارانت‌کنم ختم سخن

زانکه‌باشد حذ اوصاف توبیرون از حساب

تا ز تابان مشعل خورشید انور بزم روز

هرسحر روشن شودچونان که‌شب ازماهتاب

تا قیامت‌کوکب بخت هوا خواهان تو

باد روشن‌تر ز نور نیر و جرم شهاب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

اگر مشاهده خواهی فروغ یزدان را

به صدر فضل نگر میرزا سلیمان را

چراغ دودهٔ خیرالبشرکه طاعت او

ز لوح دهر فروشسته نقش عصیان را

کلیم‌وار عیان بین به طور سینهٔ او

چو نور وادی ایمن فروغ ایمان را

هرآنکه بیند بر سفت او ردای ورع

به یک ردا نگرد صدهزار سلمان را

کف‌کریمش‌ از بس فشانده در یتیم

یتیم ساخته پروردگار عمان را

مرآن نشاط بود روح را ز صحبت او

کز آب چشمهٔ زمزم روان عطشان را

ز خوان فضلش اگر توشه‌یی برد عاصی

به خوشه‌یی نخرد هفت باغ رضوان را

به نوع انسان آنسان بود مباهاتش

که بر بسایر انواع نوع انسان را

کلام او همه وحی است لاجرم دانا

زگفت او نکند فرق هیچ فرقان را

ز آب چشمهٔ آتش فروغ حکمت او

فلک به باد فنا داده خاک یونان را

زبان او به‌سخن صارمیست خاره شکاف

که بر دو سندس داند پرند و سندان را

زمانه اشهدبالله به ملک هستی او

به عمر خود نشنیده است نام پایان را

سپهرکوکبه صدرا تویی‌که‌کوکب تو

شکسته‌کوکبه هفت آسمان‌گردان را

پی تذکر مدح تو شسته حافظ روح

ز لوح حافظهٔ ناس نقش عصیان را

به باغ مجد تو سیسنبریست چرخ‌کبود

چه افتخار به سیسنبری‌گلستان را

سپهر رای ترا آفتاب تابان خواند

چو نیک دید ستغفارگفت بهتان را

از آن سپس ز در شرم زیب بزم تو ساخت

چو آفتابهٔ زر آفتاب تابان را

ترا به ملک هنر شاه دید و با خودگفت

که آفتابهٔ زر لایق است سلطان را

نبود آگه ازین ماجراکه اندر شرع

ز زر و سیم نسازند آب دستان را

ضعیف پیکر تو یک دو مشت ستخوانست

کزوست توشهٔ هستی همای امکان را

هر آنکه دید تنت خیره ماندکز چه خدای

گزیده بردو جهان یک‌دو مشت ستخوان را

به راه یزد چو یعقوب دیده‌گشت سفید

ز شوق خاک رهت سرمهٔ سپاهان را

ز نور رای توگر دم زد آفتاب مرنج

که التهاب تبش موجبست هذیان را

ز هجر احمد مرسل حنین حنانه

اگر قرین انین ساخت عرش یزدان را

شب فراق تو نیز این زمان ز نالهٔ یزد

نموده حنان بر اهل یزد حنان را

بزرگوارا از روی شوق قاآنی

دهد به مدح تو زیور عروس دیوان را

که تا به روز قیامت بزرگ بار خدای

ز وی دریغ ندارد عطا و احسان را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

چه مایه مایلی ای ترک ترک و خفتان را

یکی بیاو میازار چهر الوان را

هوای جنگ چه داری نوای چنگ شنو

به یک دو جام می‌کهنه تازه‌کن جان را

ز شور و طیش چه‌دیدی به‌سور و عیش‌گرای

که حاصلی به ازین نیست دور دوران را

ز سینه‌کینه بپرداز وکار آب بساز

مزن بر آتش‌کین همچو باد دامان را

چهارماهه نه‌بس‌ بود شور و فتنه و جنگ

که باز زین زنی از بهرکینه یکران را

به زلفکان سیاهت به جای مشک و عبیر

چه بینم این همه‌گرد و غبار میدان را

از‌ین قبل‌که به بر بینمت سلیح نبرد

گمان برم‌که خلف مر تویی نریمان را

تو فتنه‌کردی و تاجیک و ترک متهمند

که ره به فتنه‌گشودند ملک سلطان را

نه از نبایر سلمی نه از نتایج تور

تراکه‌گفت‌که ویران نمایی ایران را

کمان و تیرت اگر نفس آرزو دارد

کمان ابرو بنمای و تیر مژگان را

ورت به خود و زره دل‌کشد یکی بگذار

چو خود بر سر آن‌گیسوی زره‌سان را

بس است آن زنخ و زلف‌گوی و چوگانت

چه مایلی هله این‌قدرگوی و چوگان را

همی ز بند حوادث‌گشایش ار طلبی

درآ به حجره و بگشای بند خفتان را

ورت هواست‌که در فارس فتنه بنشیند

یکی ز خلق بپوش آن دو چشم فتان را

بیار از آن می چون ارغوان‌که مدحت آن

میان جمع به رقص آورد سخندان را

چو در شود به‌گلوی خورنده از دل جام

ز دل برون فکند رازهای پنهان را

از آن شراب‌که‌گر بیندش‌کسی شب تار

کند نظاره به ظلمات آب حیوان را

بده بگیر بنوشان بنوش تا ز طرب

تو عشوه سازکنی من مدیح سلطان را

خدیو راد محمد شه آن‌که ملکت او

ز هرکرانه محیط‌است ملک امکان را

ندانما به چه بستایمش‌که شوکت او

گشاده ز آن سوی بازار وهم دکان را

به خلق پارس بس این رحمتش‌که برهانید

ز چنگ حادثه یک مملکت مسلمان را

اگرچه حاکم و محکوم را نبودگناه

که‌کس نداند علت قضای یزدان را

سخن درازکشد عفو شه بس اینکه سپرد

زمام ملک سلیمان امیر دیوان را

بزرگوار امیری‌که با سیاست او

به چار رکن جهان نام نیست طغیان را

ز موشکافی تدبیر موکشان آرد

به خاک تیره ز هفتم سپهرکیوان را

به جامه خانهٔ جودش ندیده چشم جهان

جز آفتاب جهانتاب هیچ عریان را

نظام‌کار جهان پیرو عزیمت تست

چنانکه حس عمل تابع است ایمان را

به‌عهد عدل توصبحست وبس اگربه‌مثل

تنی به دست تظلم دردگریبان را

سبب وجود تو بود ارنه بر فریشتگان

هگرز برنگزیدی خدای انسان را

کشند صورت شمشیرت ار به باغ بهشت

بهشتیان همه مایل شوند نیران را

ز روی صدق‌گواهی دهدکه خلد اینست

اگر به بزم تو حاضرکنند رضوان را

خدانمونه‌یی‌ازطول‌وعرض‌جاه توخواست

که آفرید به یک امرکن دوکیهان را

جنایتی‌که به‌کیهان رسد زکید سپهر

کف‌کریم تو آماده است تاوان را

ترشح کرمت گرد آز بزداید

چنان‌که آب ستغفار لوث عصیان را

زمانه بی‌مدد حزم تو ندارد نظم

که بی‌خرد اثر نطق نیست حیوان را

به آب و آینه ماند ضمیر روشن تو

که آشکارکند رازهای پنهان را

به دست راد تو بیچاره ابرکی ماند

چه جرم‌کرده‌که مستوجبست بهتان را

کدام ابر شنیدی‌که فیض یک‌دمه‌اش

دهد به در وگهر غوطه ملک امکان را

برنده تیغ تو ویحک چگونه الماسیست

که روز معرکه آبستن است مرجان را

بسان آتش سوزنده صارم قهرت

جداکند ز موالید چهار ارکان را

بتابد ازکف رخشنده‌ات به روز مصاف

بسان برق‌که بشکافد ابر نیسان را

تبارک‌الله از آن خنگ‌کوه‌کوههٔ تو

که بر نطاق نهم چرخ سوده‌کوهان را

پیش ز پویه دهانش زکف تنش ز عرق

نمونه‌ایست عجب باد و برف وباران را

گمان بری‌که معلق نموده‌اند به سحر

ز چارگوشهٔ البرز چار سندان را

به غیر شخص‌کریمت برو نیافته‌کس

فرازکوه دماوند بحر عمان را

مطیع تست به هرحال در شتاب و درنگ

چنان‌که باد مطاوع بدی سلیمان را

مگر نمونهٔ وی خواست آفرید خدای

که آفرید دماوند وکوه ثهلان را

قوی قوایم او خاک را بتوفاند

چنانکه باد به‌گرداب لجه طوفان را

بزرگوار امیرا تویی‌که همت تو

زیاد برده عطایای معن و قاآن را

دوسال و پنج‌مه ایدون رودکه بنده‌به‌فارس

شنوده در عوض مدح قدح نادان را

متاع من همه شعرست و او بس ارزانست

یکی بگو چکنم این متاع ارزان را

کسش ز من نخرد ور خرد بنشناسد

ز پشک مشک وز خرمهره در غلطان را

تویی‌که قدر سخن دانی و عیار هنر

برآن صفت‌که پیمبر رموز قرآن را

ولی تو نظم پریشانم آن زمان شنوی

که نظم بخشی یک مملکت پریشان را

چه‌باشد این دو سه مه تا تو نظم‌کار دهی

ببنده بار دهی خاکبوس خاقان را

مرا مگو چو ترا نیست سازو برگ سفر

هلا چگونه‌کنی جزم عزم طهران را

ز ساز و برگ سفر یک اراده دارم و بس

که هست حامله صدگونه برگ و سامان را

بدان ارادهٔ تنها اگر خدا خواهد

نبشت خواهم‌کوه و در و بیابان را

به‌جز تو از تونخواهم‌که‌نافریده خدای

عظیم‌تر ز وجود تو هیچ احسان را

زوال و نقص مبیناد عز و جاه امیر

چنانکه فضل خداوندگار پایان را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:38 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4980081
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث