به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

الحمد که از موهبت ایزد داور

زد تکیه بر اورنگ حمل خسرو خاور

الماس‌فشان شد فلک از ژالهٔ بیضا

یاقوت‌نشان چمن از لالهٔ احمر

در دامن ‌گل چنگ زده خار به خواری

زانگونه که درویش به دامان توانگر

در لاله وگل خلق خرامان شده چونانک

در آذر نمرود براهیم بن آزر

نرگس به جمال گل خیری شده خیره

زانگونه که بیمار کند میل مزعفر

لاله چو یکی حقهٔ بیجاده نمودار

در حقهٔ بیجاده نهان نافهٔ اذفر

گل ‌گشته نهان در عقب شاخ شکوفه

چون شاهد دوشیزه‌یی اندر پس چادر

از بوی مل و رنگ گل و نکهت سنبل

مجلس همه پر غالیه و بسد و عنبر

وقتست که در روی در آید کرهٔ خاک

چون شاخ‌گل از نغمهٔ مرغان نواگر

از فر گل و لاله و نسرین و شقایق

چون روز به شب ساحت باغست منور

برکوه همی لالهٔ حمرا دمد از سنگ

زانگونه‌ که از سنگ جهد شعلهٔ آذر

از لاله چمن تا سپری معدن مرجان

از ژاله دمن تا نگری مخزن ‌گوهر

خار ار نبود گرم سخن‌چینی بلبل‌

در گوش گل سرخ فرابرده چرا سر

از آب روان عکس‌گل و لاله پدیدار

زانگونه‌که عکس می‌گلرنگ ز ساغر

دل‌گر به بهاران شده خرم عجبی نیست

کاو نیز هم آخر بودن شکل صنوبر

پیریست جوانبخت‌که از بخت جوانش

کیهان کهن‌سال جوانی کند از سر

آن خال سیاهست بر اندام شقایق

یا هندوی شه مشک برآکنده به مجمر

دارای جوانبخت محمد شه غازی

کز صولت او آب شود زهرهٔ اژدر

گردی ز گذار سپهش خاک مطبق

موجی ز سحاب کرمش چرخ مدور

شیپور نظامش نه اگر صور سرافیل

خیزد ز چه از نفخهٔ او شورش محشر

ای‌ گوهر تو واسطه عقد مناظم

ای دولت تو ماشطهٔ شرع پیمبر

گه زلزله از حزم تو بر پیکر الوند

گه سلسله از عزم تو برگردن صرصر

گویی مه نوگشته زکوه احد آونگ

وقتی‌که حمایل شودش تیغ به پیکر

گردی که ز نعلین تو خیزد گه رفتار

در چشم خرد با دو جهانست برابر

چون تافته ماری شده ازکوه سراشیب

فتراک تو آویخته از زین تکاور

تنگست فراخای جهان بر تو به‌حدی

کت نیست تمایل به چپ و راست میسر

سیمرغ که بر قلهٔ قافست مطارش

گنجش ندهد لانهٔ عصفور و کبوتر

صفرت ز وجل خیزد از آنست‌که دینار

هست از فزع جود تو باگونهٔ اصفر

جز تیغ تو که چشمهٔ فتحست‌ که دیده

ناری‌که شود جاری از آن چشمهٔ کوثر

باس تو نگهداشته ناموس خلایق

چندان‌که اگر سیرکنی در همه‌کشور

یک قابله اندرگه میلاد موالید

از شرم پسر را نکند فرق ز دختر

نیران غضب شعله کشد در دل دشمن

از صارم پولاد تو ای شاه دلاور

خاره است دل خصم تو و تیغ تو فولاد

از خاره و پولاد فروزان شود آذر

دریا شود از تفّ حسام تو چنان خشک

کز ساحت او بال ذبابی نشود تر

شاها ملکا دادگرا مُلک‌ستانا

ای بر ملکان از ملک‌العرش مظفر

امروز به بخت تو بود نازش اقلیم

امرو‌ز به تخت تو بود بالش‌کشور

امروز تویی چرخ خلافت را خورشید

امروز تویی بحر ریاست راگوهر

امروز تویی‌کز فزع چین جبینت

در روم نخسبد به‌شب از واهمه قیصر

امروز تویی ‌کز غو شیپور نظامت

خوارزم خدا را نشود خواب میسر

امروز ز تو تخت مهی یافته زینت

امروز ز تو تاج شهی یافته زیور

امروز تویی آنکه ز شمشیر نزارت

بخت تو سمین‌ گشت و بداندیش تو لاغر

امروز تویی آن مهین‌گنبدگردول

در جنب اقالیم تو گوییست محقر

فرداست ‌که تاریک کند چون شب دیجور

گرد سپهت ساحت‌ کشمیر و لهاور

فرداست‌که در روم به هر بوم ز بیمت

فریاد زن و مردکندگوش فلک‌کر

فرداست‌ که شیپور تو از ساحت خوارزم

از یاد برد طنطنهٔ نوبت سنجر

فرداست ‌که‌ گیتی شودت جمله مسلم

فرداست‌که‌گیهان شودت جمله مسخر

ای شاه ترا موهبتی هست ز یزدان

کان موهبت از هر دو جهانست فزونتر

ناگفته هویداست ولی‌ گفتنش اولی است

تا گوش مزین شود و کام معطر

پیریست جوانبخت‌که از بخت جوانش

گیهان‌ کهن‌سال جوانی‌کند از سر

صدریست قَدَر قدر که با جاه رفیعش

گردون به همه فر و جلالت نزند بر

نوک قلمش صید کند جمله جهان را

چون چنگل شاهین ‌که ‌کند صید کبوتر

در پیکر اقلیم تو جانیست مجسم

درکالبد ملک تو روحیست مصور

زیبدکه بدو فخر کنی بر همه شاهان

زانگونه‌که از همرهی خضر سکندر

تکرارکنم مدح تو شاها که مدیحت

قندست و همان به‌ که شود قند مکرر

آنی تو که در روز و غا آتش خشمت

کاری کند از شعلهٔ کین با تن کافر

ک‌ز سهم تو بی‌پرسش یزدان به قیامت

از سوق سوی نارگریزد چو سمندر

زانرو که یقین داردکز فرط عنایت

در خلد ترا جای دهد ایزد داور

تا صفحه گردون به شب تار نماید

چون چهر من از ثابت و سیاره مجدر

خاک ه‌دمت باد چو روی من وگردون

پر آبله از بوسهٔ شاهان فلک فر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

 

امسال عید اضحی با نصرت و ظفر

با موکب امیر نظام آمد از سفر

عید و امیر هر دو رسیدند و می‌ربود

یک روز پیش از آنکه بدش بیش فال و فر

قربان عید کرده همه میش و خویش را

قربان نمود عید بر میر نامور

میران پی پذیره‌ گروه از پی‌ گروه

باکوس و با تبیره حشر از پس حشر

خوبان‌گرفته از لب و دندان روح‌بخش

نعل سمند او را در لعل و در گهر

یکساله هجر عید اگرچند صعب بود

شمشه فراق میر از آن بود صعبتر

شمشه فراق خواجه و یکساله هجر عید

بگذشت و باز شاخ طرب یافت برگ و بر

فهرست کامرانی و دیباچهٔ وجود

گنجور حکمرانی و گنجینهٔ ظفر

تاج امم اتابک اعظم نتاج مجد

کان‌کرم مکان خرد منزل هنر

معمار کاخ احسان معیار داد و دین

منشار شاخ عدوان منشور کام و کر

میقات علم و مشعر دانش مقام فضل

کعبهٔ صفا منای منی قبلهٔ بشر

از نوک‌کلکش ار نقطی بر زمین چکد

از خاک تا به حشر دمد شاخ نیشکر

میرا سپهر مرتبتا جز کف تو نیست

صورت‌پذیر گردد اگر فیض دادگر

از حرص جود دست ‌تو قسمت ‌کند به‌ خلق

صد قرن پیش از آنکه شود خاک سم و زر

از شوق بذل طبع تو بی‌منت صدف

هر قطره‌یی دهد به هوا صورت‌گهر

در چشم ملک صورت کف و بنان تو

نایب‌ مناب خط شعاعست و جرم‌خور

گردون مگر ‌سُرادِق عز و جلال تست

کز خاوران ‌کشیده بود تا به باختر

ظل ضمیر تست مگر نور آفتاب

کز شرق تا به غرب کشاند همی حشر

گر نام تو به نامهٔ صورتگران برند

جنبندد حالی از پی تعظیم او صور

امضای تیر و تیغ تو لازم‌تر از قضا

اجرای امر و نهی تو نافذتر از قدر

از کام روز مهر تو مشکین جهد نفس

از خاک‌گاه جود تو زرین دمد شجر

در روز بخشش تو ز شرم عطای تو

زی ابر باژگونه بتازد همی مطر

خون ‌شد ز بیم ‌تو جگر خصم ‌از آن شناخت

دانا که هست خون را تولید در جگر

آنسان‌که ناوک تو ز سندان‌گذرکنل

اندر بدن فرو نرود نوک نیشتر

نبود مجال پرسش خلق ار به روز حشر

یک روزه خرج جود تو آرند در شمر

زاغاز صبح خلقت تا روز واپسین

حزم تو دید صورت اشیا به یک نظر

فانی شود دو عالم از یک عتاب تو

زانسان که قوم نوح ز نفرین لاتذر

تا جیب قوس را چو مضاعف ‌کند حکیم

آن قوس را به نسبت حاصل شود وتر

هر کاو ز قوس حکم تو چون سهم بگذرد

جیش دریده بادا از سینه تا کمر

تا از مسام خاک به تاثیر آفتاب

گاهی بخار خشک جهد گه بخار تر

از آن بخار خشک برآید همی نسیم

وز این بخار رطب ببارد همی مطر

جز کام خشک و دیدهٔ تر دشمن ترا

از خشک و تر نصیب مبادا به بحر و بر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

ای به جلالت ز آفرینش برتر

ذات تو تنها به هرچه هست برابر

زادهٔ خیرالوری رسول مکرم

بضعهٔ خیرالنسا بتول مطهر

از تو تسلی گرفته خاطر گیتی

وز تو تجلی نموده ایزد داور

عالم جانی و عالم دو جهانی

اخت رضایی و دخت موسی جعفر

فاطمه‌ات نام و از سلالهٔ زهرا

کز رخ او شرم داشت زهرهٔ ازهر

ای تو به حوا ز افتخار مقدم

لیک ز حوا به روزگار موخر

تاج ویستی و از نتاج ویستی

وین نه محالست نزد مرد هنرور

ای بس بابا کزو به آید فرزند

ای بس ماما کز او به آید دختر

شمس‌که او را عروس عالم خوانند

به بود از خاوران‌که هستش مادر

گوهر ناسفته‌کاوست دخترکی بکر

مر صدفش مادریست دخترپرور

مادر آن را زنان برند به حمام

دختر این را شهان نهند به افسر

سیم به از سنگ‌ هست و خیزد از سنگ

لاله به از اغبرست و روید ز اغبر

منبر و تخت ار چه تخته‌اند ولیکن

تخته نه با تخت برزند نه به منبر

تا که ترا نافریده بود خداوند

شاهد هستی نداشت زینت و زیور

بهر وجود توکرد خلقت‌گیتی

کز پی روحست آفرینش پیکر

دانه نکارند جز که از پی میوه

حقه نسازند جزکه از پی‌گوهر

چیست مراد از سپهر گردش انجم

چیست غرض از درخت میوهٔ نوبر

علت ایجاد اگر عفاف تو بودی

نقش جهان نامدی به چشم مصور

عصمتت ار پیش چرخ پرده کشیدی

بر به زمین نامدی قضای مقدر

پیر خرد بد طفیل ذات تو گرچه

کشت به طفلی ترا سپهر معمر

صبح صفت ناکشیده یک نفس از دل

روز تو شد تیره‌تر ز شام مکدر

چشم و دل عالم و زمانه تو بودی

شخص ‌تو زان خرد بود و شکل تو لاغر

لیکن چون چشم و دل بدان همه خردی

هر دو جهان بود در وجود تو مضمر

عمر تو چون لفظ کاف و نون مشیت

کم بد و زو زاد هرچه زاد سراسر

صورت‌ کن را نظر مکن ‌که به معنی

بود دو عالم در آن دو حرف مستر

هست ز یگ نور پاک ایزد ذوالمن

ذ‌ات تو و حیدر و بتول و پیمبر

گر ز یکی شمع صد چراغ فروزند

نور نخستین بود که ‌گشته مکرر

ورنه چرا نورها ز هم نکنی فرق

چون شود از صد چراغ خانه منور

دانه نگردد دو از تکثر خوشه

شعله نگردد دو از تعدد اخگر

تا تو به خاک سیاه رخ بنهفتی

هیچکس این حرف را نکردی باور

کز در قدرت خدای هر دو جهان را

جای دهد در دوگز زمین مقعر

چرخ شنیدم‌که خاک در برگیرد

خاک ندیدم که چرخ گیرد در بر

گر به ‌گل اندوده می‌نگردد خورشید

چون به گل اندودت این سپهر بد اختر

پیشتر از آنکه رخ به خاک بپوشی

جملهٔ ‌گلها شکفته بود معطر

چون تو برفتی و رخ به‌گل بنهفتی

حالت‌گلها به رنگ و بو شد دیگر

تیره شد از بسکه سوخت سینهٔ لاله

خیره شد از بس‌گریست دیدهٔ عبهر

جامهٔ ماتم‌ کبود کرد بنفشه

پیرهن از غصه چاک زد گل احمر

طرهٔ سنبل شد از کلال پریشان

گونهٔ خیری شد از ملال معصفر

چون علوی‌زادگان به سوک تو در باغ

غنچه به سر چاک زد عمامهٔ اخضر

وز پی خدمت چو خادمان به مزارت

بر سر یک پای ایستاده صنوبر

فاخته کو‌کو زنان ‌که ‌کو به‌ کجا رفت

سرو دلارای باغ حیدر صفدر

گرچه نمردی و هم نمیری ازیراک

‌جانی و جان را هلاک نیست مقرر

لیک چو نامحرمست دیدهٔ عامی

بکر سخن به نهفته در پس چادر

بس کن قاآنیا ثنای‌کسی را

گثن ملک‌العرش مادحست و ثناگر

عرصهٔ بحر محیط نتوان پیمود

ماهیک خرد اگرچه هست شناور

رو ببراین شعر را به رسم هدیت

نزد مشیر جهان امیر مظفر

صدر مؤید مهین اتابک اعظم

کاو به ‌شرف خضر هست‌ و شاه سکندر

عمر وی و بخت بی‌زوال شهنشه

باقی و پاینده باد تا صف محشر

هم ز دعا دم مزن‌که اصل دعا اوست

کش همه آمال بی‌دعاست میسر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

اقبال و بخت و نصرت و فیروزی و ظفر

کشتند با رکاب من امسال همسفر

ز‌یرا که من به طالع میمون و فال نیک

کردم بسیج بزم خداوند نامور

اکسیر فضل جوهر جان ‌کیمیای عقل

رکن وجود رایت جود آیت هنر

میقات علم مشعر دانش مقام فیض

میزان علم‌کعبهٔ دین قبلهٔ هنر

توقیع مجد فرد بقا فذلک وچود

نفس جلال شخص شرف عنصر خط‌ر

غیث همم غیاث امم غوث داوری

یمن مهان یمین جهان فخر بوم و بر

تا‌ج خرد نتاج ابد زادهٔ ازل

باب هنر کتاب ظفر خصم سیم و زر

‌دیوان فضل نظم بقا شاه انسی هرجان

عنوان بذل ناهب‌ کان واهب ‌گهر

معمار کاخ ملت و معیار داد و دین

منشار شاخ ذلت و منشور فال و فر

جلاب جام عشرت و قدب جان جور

طلاع‌‌‌ره شو ه‌ر ه‌لاع تث‌رر ه‌ر تشر

فهرست آفرینش و دیباچهٔ وجود

گنجور حکمرانی و گنجینهٔ ظفر

آقاسی آنکه رفعت جاه قدیم او

جایی بود که نیست ز امکان در او اثر

آجال نارسیده عیان دیده در قضا

آمال نانوشته فرو خوانده در قدر

ای خلقت از طراوت خلاق نوبهار

وی نطقت از حلاوت رزاق نیشکر

نقش جمال خویش پراکنده در رقم

بر لوح‌ کُن‌فکان قلم صنع دادگر

یک جای جمع‌ گشت تفاریق صنع او

آن لحظه‌کافرید ترا واهب الصور

پیوسته چون ‌کمان دهدش چرخ‌ گوشمال

هر کاو چو نی نبندد در خدمتت ‌کمر

ازکام روز مهر تو مشکین جهد نفس

از خاک‌گاه جود تو زرین دمد شجر

روزی ‌که باد قهر تو بر خاک بگذرد

آب روان جهد عوض آتش از حجر

مرغی‌که بی‌رضای تو پرّد ز آشیان

زنجیر آهنین شودش بر به پای پر

آنجاکه هست ذکر عدوی تو در میان

وانجا که هست روی حسود تو جلوه گر

حسرت خورد دو دیدهٔ بینا به چشم‌کور

شنعت برد دو گوش نیوشا ز گوش کر

تا بنگرد جمال ترا هر شب آسمان

تا بشنود صفات ترا نیز هر سحر

گه پای تا به سر همه چشمت چون زره

گه فرق تا قدم همه‌گوشست چون سپر

گر بوالبشر لقب‌ نَهَمت بس شگفت نیست

کامروز خلق را به حقیقت تویی پدر

تو مرکز وجودی و لابد به سوی تو

مایل شود خطوط شعاعی ز هر بصر

همچون خطوط قطرکه بر سطح دایره

ناچار از آن بود که به مرکز کند گذر

فصاد روز جود تو آن را که رگ زند

مرجانش جای خون جهد از جای نیشتر

در عهد دولتت نگدازد ز غصه‌کس

جز شمع مجلس تو که بگدازدش شرر

گرچه درین گداختن از اصل حکمتی است

کافزون شود ز دیدن او خلق را عبر

خواهی به خلق باز نمایی‌که مرد را

در زجر جسم اجر روانست مستتر

فرهاد بیستون را از پیش برنداشت

تا از خیال شیرین نگداخت چون شکر

تا مرد حق‌پرست ز طاعت نکاست تن

روحش نشد ز عالم لاهوت باخبر

آن نص مصحفست ‌که یک نفس در بهشت

نارد گذشت تا نکند جای در سقر

در نافهٔ غزال‌گیاهی نگشت مشک

تا رنگ خون نگشت ز آغاز در جگر

تا دانه تن نکاهد اول به زیر خاک

آخر به باغ می‌نشود نخل بارور

ناطور از نخست برد شاخ و برگ تاک

تاکز بریدنش شود انگور بیشتر

وانگور تا به خم نخورد صدهزار لت

رنج هزار ساله‌ کی از دل‌ کند به‌در

چون چهر شه نیابد در روشنی‌کمال

تا همچو تیغ شه نشود کاسته قمر

در بزم خواجه‌کس ز سعادت نیافت بار

تا همچو حلقه بر در طاعت نکوفت سر

فولاد تا نگردد زاتش‌ گداخته

کی بهر دفع خصم شود تیغ جان ‌شکر

خاک سیاه تا نخورد صدهزار بیل

کی مغرس شجر شود و منبت زهر

از لوم قوم تا نشود خسته روح نوح

کی مستجاب‌گردد نفرین لاتذر

موسی نکرد تا که شبانی شعیب را

در رتبه ‌کی ز غیب رسیدیش ماحضر

عیسی ندید تا که دوصد ذلت از یهود

کی صیت‌ ملتش به جهان ‌گشت مشتهر

تا خاکروبه بر سر احمد نریختند

زین خاکدان نشد به سوی عرش رهسپر

تا مرتضی به عجز در نیستی نزد

هستی ز نام وی نشد اینگونه مفتخر

درکربلا حسین علی تا نشد شهید

کی می‌شدی شفیع همه خلق سر به‌سر

ای خواجه‌یی که حزم تو نارسته از زمین

یاردکه برگ و بار درختان‌کند ثمر

ای مهری‌که نطفهٔ اطفال در رحم

گویند شکر جود تو ناگشته جانور

برجیست آفرینش و درجیست روزگار

آن برج را ستاره و آن درج را گهر

این سال چارمست‌ که دور از جناب تو

هر صبح و شام بوده ز بد حال من بتر

دیو غمم به ملک سلیمان اسیر داشت

هدهدصفت ازان زدمی بر به خاک سر

وز طلعتت چو چشم رمد دیده ز آفتاب

محروم داشت چشم مرا چرخ بدسیر

تاج خروس بد مُژَگانم ز خون دل

تا چرخ بسته بود چو باز از توام نظر

چشمم چو غار و اشک برو تار عنکبوت

کرده در آن خیال تو چون مصطفی مقر

منت خدای را که چو بلبل به شاخ گل

اکنون سرود وصل تو خوانم همی زبر

خاک ره تو سرمهٔ مازاغ گشت و باز

روشن شد از جمال توام چشم حق‌نگر

تا از مسام خاک به تاثیر آفتاب

گاهی بخار خشک جهدگه بخار تر

از آن بخار خشک بزاید همی نسیم

وز این بخار رطب ببارد همی مطر

جزکام خشک و دیدهٔ تر دشمن ترا

از خشک و تر نصیب مبادا به بحر و بر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

 

الا ای خمیده سر زلف دلبر

که همرنگ مشکی و همسنگ‌گوهر

چو فخری عزیز و چو فقری پریشان

چو کفری سیاه و چو ظلمی مکدر

همه سایه در سایه‌یی همچو بیشه

همه پایه در پایه‌یی همچو منبر

به شب شمع و مه دیدم اما ندیدم

شب تیره در شمع و ماه منور

شمیمی ‌که از تارهای تو خیزد

کند تا به محشر جهان را معنبر

چو بپریشدت باد بر چهر جانان

پریشیده‌ گردند دلها سراسر

بلی چون پریشان شود آشیانی

درافتند بر خاک مرغان بی‌پر

ز شرمی فرومانده در چهر جانان

به عجزی سرافکنده در پای دلبر

به طرزی ‌که در پیش جبریل شیطان

بر آنسان‌که در نزد کرّار قنبر

قضا کاتبست و نکویی ‌کتابت

رخ یار من صفحه تارتو مسطر

چو دیوی که با جبرئیلی مقابل

چو مشکی‌که با سیم نابی برابر

دخانی تو وان رخ فروزنده آتش

بخاری تو وان چهره خورشید انور

ترا عود بابست و ریحان پسرعم

ترا مشک مامست و عنبر برادر

به تن عقرب و سم تو نافهٔ چین

به شکل افعی و زهر تو مشک اذفر

به خورشیدگه سجده آری چو هندو

به بتخانه‌ گه چهره سایی چو کافر

به ترکیب سر زان مدور نمایی

که‌ شخص و تن نیکویی را تویی سر

به خورشیدگردی از آنی به رشته

به فردوس خسبی از آنی معطر

ترا تا به عنبر همانندکردم

همه قیمت جانگرفتست عنبر

بسوزندگی آتش افروز مانی

که خم‌گشته دم می‌دمند اندر آذر

و یا چون دو هندوکه اندر بر بت

به زانو کنند از دو سو دست چنبر

و یا چون دو کودک‌ که نزد معلم

سبقهای مشکل نمایند از بر

به دفتر شبی از تو وصفی نوشم

همان دم پریشان شد اوراق دفتر

سیه چادری را به ترکیب مانی

کش از رشتهٔ جان بود بند چادر

غلام ولیعهد از آنی زدستی

سراپرده بر روی خورشید خاور

ولیعهد شاه جهان ناصرالدین

که دین ناصرش باد و داورش یاور

چنان دوربین است حزمش‌که داند

به صلب مشیت قضای مقدر

به خشمش نهانست مرگ مفاجا

به جودش موطست رزق مقرر

به هر عرق او یک فلک عقل مدغم

به هر عضو او یک جهان هوش مضمر

مقدم به هفت آسمان چار طبعش

بر آنسان ‌که بر نه عرض پنج جوهر

شکر را شرف بود بر جان شیرین

گر از ظق او خلق می‌گشت شکر

گهر را صدف بود چشم ملایک

گر از رای او تاب می‌جست‌گوهر

تعالی الله از توسن برق سیرش

که از نسل بادست و از صلب صرصر

دُم افشاند و روبد اجرام انجم

سم افشارد وکوبد اندام اغبر

عرق ریزد از پیکرش گاه پویه

چو از ابر باران چو از چرخ اختر

چو برقست اگر برق را بر نهی زین

چو وهمست اگر وهم‌ گردد مصور

فلک‌تاز و مه‌سیر وکه‌کوب و شخ‌بر

کم‌آسای و پر تاب و ره‌پوی و رهبر

به شب بیند اوهام اندر ضمایر

چو در روز اجرام بر چرخ اخضر

چنان‌گرم برگرد آفاق‌گردد

که پرگار برگرد خط مدور

به آنی چنان ملک هستی نوردد

که بارهٔ عدم را نمایان شود در

فلک را گهی بسپرد چون ستاره

زمین راگهی طی ‌کند چون سکندر

تنش کشتی و قلزمش دشت هیجا

دمش بادبان چار سم چار لنگر

عجبتر که آن بادبانست ساکن

ولی لنگرش بادبان وار رهور

زهی هرچه جویی ز بختت مسلم

خهی هرچه خواهی ز چرخت میسر

زگردون جلال تو صد باره افزون

ز هستی رواق تو یک شبر برتر

مگر خون همی‌گرید از هیبت تو

کزین گونه سرخست روی غضفر

جنین در رحم ‌گر جلال تو دیدی

ز شوق تو یک‌روزه زادی ز مادر

گوان را ز پیکان تیرت به تارک

یلان را از آسیب‌گرزت به پیکر

شود خود صد چاک برسان جوشن

شود درع یک لخت مانند مغفر

ز عکس لبت هر زمان‌کاب نوشی

شود جام بلور یاقوت احمر

پرندوش من مرگ را خواب دیدم

برهنه‌تن و خون‌چکان و مجدر

تنش همچو کشتی لبالب ز جانها

فرومانده در ژرف بحری شناور

سحر گشت تعبیر آن خواب روشن

چو دیدم به دست تو جانسوز خنجر

الا یا جوانبخت شاهی ‌که داری

ز مهر شهنشاه بر فرق افسر

به عمدا ترا شاه خواندم‌ که ایدون

تو شاهی و خسرو شهنشاه‌ کشور

چو فیروزی و فتح و اقبال دایم

ستاده به نزد شهنشاه صفدر

محمد شه آن کز هراسش نخسبد

نه در خانه خان و نه در قصر قیصر

جهانندهٔ توسن از شط‌گردون

گذارندهٔ نیزه از خط محور

چو سنجیدش ایزد به میزان هستی

فزون آمد از آفرینش سراسر

خلد تیرش آنگونه در سنگ خارا

که در جامه سوزن در اندام نشتر

رود حکمش آنگونه اندر ممالک

که در آب ماهی در آتش سمندر

تف ناری از قهر او هفت دوزخ

کف خاکی از ملک او هفت کشور

الا یا ولیعهد دارای دوران

الا یا دو بازوی شاه مظفر

به مدح تو قاآنی الکن نماید

بر آنسان‌ که حسّان به نعت پیمبر

پس از دیگران ‌گفت مدح تو آری

مقدم بود نطفه انسان مؤخر

پس از سنعل آید به‌گلزر سوری

پس از سبزه بالد به بستان صنوبر

رسالت پس از انبیا جست احمد

خلافت پس از دیگرن یافت حیدر

شوی‌گر توام ناصر بخت قاصر

وگر یاورم‌ گردد الطاف داور

سخن را ز رفعت به جایی رسانم

که روح‌القدس‌گوید الله اکبر

الا تا همی حرف زاید ز نقطه

الا تا همی فعل خیزد ز مصدر

بود جاودان مهرت اندر ضمایر

چو فاعل در افعال معلوم مضمر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

الحمد خدا را که ولیعهد مظفر

شد ناظم ملک پدر و دین پیمبر

شد منتظم از همت او ملت احمد

شد مشتهر از نصرت او مذهب جعفر

اقلیم خراسان که در آن شیر هراسان

یک ره چو خور آسان بدو مه ‌کرد مسخر

چون خو‌ر که جهان ‌گیرد بی‌نصرت انجم

بگرفت جهان را همه بی‌یاری لشکر

ای ‌گرز تو چون بخت نکوخواه تو فربه

ای تیغ تو چون جسم بداندیش تو لاغر

در فصل زمستان‌ که‌ کس ازکنج شبستان

گر مرغ شود سوی‌گلستان نزند پر

بستی و شکستی سپه خصم تناتن

رفتی و گرفتی ‌کرهٔ خاک سراسر

صدباره به یکباره ترا گشت مسلم

صد بقعه به یک وقعه تراگشت مقرر

تو بحر خروشانی و شاهان همه قطره

با بحر خروشان نشود قطره برابر

یک دشت پلنگستی و یک چرخ ستاره

یک‌ بحرنهنگشی‌ و یک بیشه‌ غضنفر

البرز بر برز تو و گرز تو گویی

کاهیست محقر به برکوه موقر

با سطوت تو شیر اَجَم ‌کلب معلم

با رایت تو مهر فلک ماه منور

با هوش فلاطونی و با توش فریدون

با عزم سلیمانی و با رزم سکندر

از عدل تو آهو بره درکام پلنگان

ایمن تر از آن طفل ‌که در دامن مادر

در روز وغا از تف شمشیر توگردون

ماند به یکی آهن تفتیده در آذر

از ناچخ تو نامی و ولوال به سقسین‌ا

از خنجر تو یادی و زلزال به‌کشمر

آنکو که بر البرز ندیدست دماوند

گو گرز تو بیند ز بر زین تکاور

از سطوت تو ویله به خوارزم و بخارا

از صولت تو مویه به ‌کشمیر و لهاور

شبرنگ‌‌گر‌ان‌سنگ سبک‌هنگ تو در جنگ

کوهیست‌ که با باد وزان‌ گشته مخمر

آنگونه ‌که بر چرخ بود حکم تو غالب

نه باز به کبکست و نه شاهین به کبوتر

از زخم خدنگت تن افلاک مشبک

وز گرد سمندت رخ اجرام مجدر

با خشم تو خشتیست فلک در ره سیلاب

با قهر تو خاریست جهان در ره صرصر

در دولت تو حال من و حالت دهقان

یکسان بود ای شاه ملک خوی فلک‌فر

لیکن بر شه جز سخن راست نشاید

با حالت من حالت دهقان نزند بر

او داس به‌کف دارد و من ‌کلک در انگشت

او تخم به‌گل‌ کارد و من شعر به دفتر

او تخم فشاند که به یک سال خورد بار

من مدح نمایم ‌که به یک عمر برم بر

او حاصل ‌کشتش نه به جز گندم و ارزن

من حاصل‌گفتم نه به جز لولو وگوهر

هم تقویت ‌کشت وی از آب بهاری

هم تربیت شخص من از شاه سخنور

خود قابل مداحی و خدمت نیم اما

تضمین‌کنم ازگفت خود این قطعه مکرر

تو ابری و چون ابر زند کله به‌گردون

تو مهری و چون مهر کند جلوه ز خاور

زان شاخ گل و برگ گیا هر دو مطرا

زین قصر شه و کوی ‌گدا هر دو منور

تا آب به حیلت نشود سوده به هاول

تا باد به افسون نشود بسته به چنبر

بخت تو فروزنده‌تر از بیضهٔ بیضا

تخت تو فرازنده‌تر از گنبد اخضر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

از شب نرفته دوش پاسی دو بیشتر

من‌ پاسدار آنک آن مه ‌کند گذر

هردم به خویشتن‌گویان به زیر لب

کایدون شب مرا طالع شود سحر

بربوی آنکه ‌کی خورشید سر زند

می‌رفت وقت من با بوک و با مگر

بسته روان دو چشم بر چرخ تیره جرم

وز روشنان چرخ در چشم من سهر

بس فکرها که‌ کرد اندر دلم‌ گذار

بر طمع اینکه یار بر من‌ کند گذر

گردون باژگون بر من نمود عِرض

از سیر دم به دم بس‌اگونگو صور

تمثالهای نغز بارو‌ی تابناک

آورد نو به نو از پشت یکدگر

گفتی نشسته‌اند در آبگون غراب

خوبان قندهار ترکان غاتفر

کیوان نموده چهر چون پیر منحنی

بهرام تفته رخ چون ترک کینه‌ور

ناهید و مشتری چون اهل زهد و لهو

آن ارغنون به ‌کف این طیلسان بسر

ماهی و گاو را جایی شده مقام

خرچنگ و شیر را سویی شده مقر

هم خوشه هم بره بی‌دانه و سُروی

هم‌کژدم و کمان بی‌چشم و بی وتر

نسر و سماک او بد جفت و بر خلاف

آن رامح این به‌عزل آن ساکن این‌ بپر

گردان بنات نعش ‌گر‌د جدی چنانک

افلاک را مدار پیرامن مدر

گفتی‌که آسمان‌گردیده آسکون

زو ماهیان سیم آورده سر به‌در

یا نی یکی ارم آکنده از سمن

یا نی یکی صدف آموده از دُرر

من بر مدار چرخ بردوخته دو چشم

تاکی زمان هجر آید همی به‌سر

تاگاه آنکه ماه بنشست بر زمین

ناگاه بر فلک برخاست بانگ در

زان سهمگین صدا جستم فرا ز جا

آسیمه سر دوان رفتمش ‌بر اثر

هم برگمان غیر اندر دلم هراس

هم با خیال یار اندر سرم بط‌ر

با خوف و با رجا گفتم‌ کیی هلا

کاین ‌وقت ‌شب ‌گذشت ‌نتوان به بوم و بر

دزدی و یا قرین در صلح یا به‌ کین

باری‌ که‌یی چه‌یی بنمای و برشمر

با خشم‌ گفت هی هوش حکیم بین

کا-‌ه‌از آشنا نشناسد از دگر

بگش‌ای در مایست تا بنگری‌که‌کیست

ای دلت منتظر ای جانت محتضر

در باز کردمش حیران و تن زده

تا بنگرم‌ که‌ کیست آن دزد خانه‌بر

چون بنگریستم دزدیده زیر چشم

دیدم ‌که بود یار آن ترک سیمبر

از شو‌ق مقدمش چرخی زدم سه چار

می‌خواست از تنم ‌کردن روان سفر

گفتم به چشم من بخ‌بخ درآ درآ

ای شمع کاشغر ای سرو کاشمر

بردمش در وثاق‌ گفتمش از وفاق

هان برفکن‌کله هین برگشاکمر

بنشست و برفکند از روی دلبری

زان چهر دلستان آن زلف دل‌شکر

گفتی طلوع‌کرد در آن فضای تنگ

یک چرخ مشتری یک آسمان قمر

خالش به تیرگی آزرم زنگبار

چهرش به روشنی آشوب‌ کاشغر

قد یک بهشت سرو رخ یک سپهر ماه

این ماه سرو چرخ آن سرو ماه‌بر

از زلف خم به‌خم یک شهربند ه دام

از چشم باسقم یک دهر شور و شر

سنگیش در بغل باغیش در رخان

کوهیش در ازار موییش در کمر

لب یک ‌بدخش لعل خط یک تتار مشک

لعلی‌ گهرفشان مشکی قمر سپر

رخسار و زلف او جبریل و اهرمن

گفتار و لعل او یاقوت و نیشکر

یاقوت را بود گر نیشکر بدل

جبریل را بودگر اهرمن به بر

چشمش‌ گه نگه‌ گفتی‌ که بسته است

در هر سر مژه صد جعبه نیشتر

مطبوع و دلربا از فرق تا قدم

منظور و دلنشین از پای تا به سر

شاید که تاجری از شرم پیکرش

در پارس‌ ناورد دیبای شوشتر

باری نگار من ننشسته بر بساط

گفتا شراب سرخ آور به جام زر

داری به چهر من تاکی نظر هلا

برخیز و برفکن درکار می نظر

بی‌نقل و بی‌نبید دل را رسد حزن

بی‌جام و بی‌قدح جان را بود خط‌ر

گرچه بودگنه مندیش‌ و می بده

با فضل‌ کردگار جرمست مُغتفر

برجسته در زمان آوردمش به پیش

زان جوهر خرد زان پایهٔ ظفر

زان می‌که مور ازو گر قطره‌یی خورد

در حمله برکند چنگال شیر نر

زان می ‌که گر فروغش‌ افتد به شوره‌زار

خاکش شود سمن سنگش شود گهر

زان می ‌که جسم ازو یکسر خرد شود

نارفته در گلو نگذشته در جگر

وان رشک حور عین از شیشه ی بلور

در جام زر فکند آن لعل معصفر

چون خورد ساغری پر کرد دیگری

بر من بداد و گفت ای مرد هوشور

از می شدن خراب آید نکوترم

چون منقلب بود اوضاع دهر در

بگذشته زان ‌که مرد اندر طریق فقر

مقبول‌تر بود چندان‌که بی‌خبر

مظور چون یکیست از این همه برون

با این رمه چری تاکی به جوی و جر

تن خانه فناست ویران شدنش به

جان آیت بقاست آباد خوبتر

در پیش عاشقان هستی بود و بال

درکیش بیدلان مستی بود هنر

تن کوی خواهشست دل کاخ آرزو

زین کوی شو برون زین کاخ رو بدر

در عالم بقا بس عیشها کنی

بتوانی ارگذشت زین عیش مختصر

از خویش درگذرگر یار بایدت

تا هستی تو هست یارست مستتر

در جلوه‌‌گاه دوست بود توشد حجاب

این پرده برفکن آن جلوه درنگر

از هٔد هست و نیست وارسته شو هلا

گر در حریم دوست بایدت مستقر

وارستگی بهست از قید کفر و دین

وارستگی خوشست از فکر نفع و ضر

زین چار مادرت باید گریختن

خواهی‌مسیح‌وش‌ گر رفت زی پدر

هرکس طلب‌ کند با یار خرگهی

وصل مدام را در شام و در سحر

سودای عم و خال دارد همی وبال

برخیز و از جهان بگریز و از پسر

وارستگان نهند بر فرق چرخ پای

آزادگان زنند با آفتاب بر

وارسته در جهان دانی‌کنون ‌کی است

مولای نامدار دستور نامور

گردون هنگ و هش دریای عز و مجد

گیهان داد و دین دنیای فال و فر

آقاسی آنکه هست شخصش درین جهان

چون روح در بدن چون نور در بصر

جودش چو فیض ‌ابر نازل به ‌خار و گل

فیضش‌چو نور مهر شامل‌به خشک و تر

ازکاخ قدر او طاقیست نه رواق

از ملک جاه او شبریست بحر و بر

نفس شریف اوست گر هیچ جلوه‌کرد

تأیید آسمان در کسوت بشر

هرچند بوالبشر نسرایمش ولیک

امروز خلق را باشد همی پدر

بر یاد قهر او سم زاید از عسل

وز باد مهر او گل روید از حجر

با ابر دست او ابرست چون دخان

با بحر طبع‌ او بحرست چون شمر

در حفظ مملکت ‌کلکش قو‌یترست

از رمح سام یل از تیر زال زر

او قطب وقت و دهر گردان به‌گرد او

چونان‌ نه فلک پیراهن مدر

دل در هوای او نیندیشد از جنان

جان با ولای او نهراسد از سفر

بر هرچه امر اوست اجرا دهد قضا

بر هرچه حکم اوست اذعان‌کند قدر

آنجا که قدر اوست‌ گردون بود زمین

آنجاکه قهر اوست دوزخ بود شرر

با عزم ثاقبش‌ صرصر بود گران

با رای روشنش‌ انجم بود کدر

در حفظ تن بود نامش به روز کین

بهتر ز صد سپاه افزون ز صد سپر

آنجاکه تیغ اوست از امن نی نشان

آنجاکه‌کلک اوست از ظلم نی خبر

در عهد عدل او اندر تمام ملک

جایی نمانده است از ظلم وکین اثر

کلب ه‌گ‌ثث‌ «- است تا روز وایسیا

میزان داد و دین رزّاق رزق بر

ای صدر راستین ای بدر راستان

کز وصف ذات تو عاجز بود فکر

ایدون‌که درکف یزدان ودیعه هشت

آمال انس و جان ارزاق جانور

دورست‌ چون منی‌ ،‌ هشیار نکته‌ دان

در عهد چون تویی بردن چنین خطر

با آن‌که در سخن همواره ‌کلک من

ریزد به یک نفس یک آسکون غرر

گاه حساب مال صفرست دست من

بر عیش سالیان زان نبودم ظفر

ارجو که جود تو آسوده داردم

از فکر آب و نان از یاد خواب و خور

تا در جهان رود از مهر و مه سخن

تا در زمین بود از آب و گل ثمر

جان عدوی تو از اشک دیده‌ گل

جاه حبیب تو از اوج ماه بر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

مقتدای انس و جان آمد پدید

پیشوای این و آن آمد پدید

فیض فیاضی ز دیوان ازل

بر که بر پیر و جوان آمد پدید

نور اشراقی ز خلاق زمن

بر چه بر اهل زمان آمد پدید

حامل اسرار وحی ایزدی

بر زمین از آسمان آمد پدید

مفخر آیات غیب سرمدی

با ضمیر غیب‌دان آمد پدید

واصل‌ کوی فنا شد جلوه‌ گر

حاصل ‌کون و مکان آمد پدید

یک جهان تسلیم و یک عالم رضا

از بر یک طیلسان آمد پدید

یک فلک تحقیق و یک ‌گیتی هنر

درد و مشت استخوان آمد پدید

از رخش‌کازرم باغ جنتست

یک‌گلستان ارغوان آمد پدید

قاف تا قاف جهان شد پر ز جان

تاکه آن جان جان آمد پدید

قیروان تا قیروان از خلق او

مشک و عود و ضیمران آمد پدید

ملک دین را حکمران شد جلوه گر

سرّ حق را ترجمان آمد پدید

راز دل را رازدان شد آشکار

ملک جان را قهرمان آمد پدید

زد بسی بیرنگ نقاش قضا

تا چنین نقش از میان آمد پدید

نقش مقصود اوست وین بیرنگها

بر سبیل امتحان آمد پدید

صورت فیض ازل شد جلوه‌گر

معنی سرّ نهان آمد پدید

وصف آن جان را که جویا بود جان

با تنی خوشتر ز جان آمد پدید

آنچه را در آسمان می‌جست دل

بر زمین خوش ناگهان آمد پدید

گو نهان ‌شو از نظر باغ جنان

غیرت باغ جنان آمد پدید

گو برون رو از بدن روح روان

حسرت روح روان آمد پدید

کی نماید جلوه در هفت آسمان

آن چه در این خاکدان آمد پدید

تهنیت را یک به یک‌ گویند خلق

عارف آن بی‌نشان آمد پدید

آنچه بر زاندیشه آمد آشکار

آنچه بیرون ازگمان آمد پدید

آنکه می‌گفتیم وصف حضرتش

می‌نیاید در بیان آمد پدید

آنکه می‌گفتیم حرف مدحتش‌

می‌نگنجد در زبان آمد پدید

آب شد از رشک سر تا پا محیط

کان محیط بیکران آمد پدید

عطسه‌زن شد خلق جان‌افروز او

زان بهشت جاودان آمد پدید

شعله‌ور شد خشم عالم‌سوز او

زان جحیم جان‌ستان آمد پدید

از دل و دستش‌ که جود مطلقند

خواری دریا و کان آمد پدید

با دو چشم حق‌نگر شد آشکار

با دو دست دُر فشان آمد پدید

جاودان آباد باد آن سرزمین

کاین سپهر جود از آن آمد پدید

در مدیحش بیش از این گفتن خطاست

کاینچنین یا آنچنان آمد پدید

مختصر گویم هرآن رحمت ‌که بود

در حجاب سرّ همان آمد پدید

تا به فصل دی همی‌گویند خلق

وقت سیر گلستان آمد پدید

عمر او چندان‌ که‌ گوید روزگار

مهدی آخر زمان آمد پدید

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

 

بهار آمدکه ازگلبن همی بانگ هزار آید

به هر ساعت خروش مرغ زار از مرغزار آید

تو گویی ارغنون بستند بر هر شاخ و هر برگی

ز بس بانگ تذرو و صلصل و دراج و سار آید

بجو‌شد مغز جان ‌چون ‌بوی ‌گل ‌از گلستان خیزد

بپرد مرغ دل چون بانگ مرغ از شاخسار آید

خروش عندلیب و صوت سار و ناله ی قمری

گهی ازگل گهی از سروبن گه از چنار آید

تو گویی ساحت بستان بهشت عدن را ماند

ز بس غلمان و حور آنجا قطار اندر قطار آید

یکی‌گیرد به‌کف لاله‌که ترکیب قدح دارد

یکی برگل ‌کند تحسین ‌کزو بوی نگار آ‌ید

کی با دلبر ساده به طرف بوستان ‌گردد

یکی با ساغر باده به طرف جویبار آید

یکی بیند چمن را بی‌تأمل مرحبا گوید

یکی بوید سمن را مات صنع‌کردگار آید

یکی بر لاله پاکوبد که هی‌هی رنگ می‌دارد

یکی از گل به وجد آید که بخ‌بخ بوی یار آید

یکی بر سبزه می‌غلطد یکی بر لاله می‌رقصد

یکی ‌گاهی رود از هش یکی‌ گه هوشیار آید

ز هر سوتی نواش، ارغنون و چگ و نی آید

ز هرکویی صدای بربط و طنبور و تار آید

کی آنجا نوازد نی یکی آنجاگسارد می

صدای های و هوی و هی ز هر سو صدهزار آید

به هر جا جشنی و جوشی به هر گامی قدح نوشی

نماند غالبا هوشی چو فصل نوبهار آید

مگر در سنبلستان ماه من ژولیده‌گیسو را

که از سنبل به مغزم بوی جان بی‌اختیار آید

الا یا ساقیا می ده به جان من پیاپی ده

دمادم هی خور و هی ده که می‌ترسم خمار آید

سیه شد از ریا روزم بده آب ریا سوزم

به جانت گر دوصد خرمن ریا یک جو به کار آید

نمی‌دانی‌کنار سبزه چون لذت دهد باده

خصوص آن دم‌ که از گلزار باد مشکبار آید

به حق باده‌ خوارانی‌ که می نوشد با خوبان

که بی‌خوبان به‌کامم آب‌کوثر ناگوار آید

شراب تلخ می‌خواهم به شیرینی‌که از شورش

خرد دیوانه‌ گردد کوه و صحرا بی‌قرار آید

دلم بر دشت شوخی شاهدی شنگی که همچو او

نه ماهی از ختن خیزد نه ترکی از حصار آید

چو باد آن زلف تاریکش به رخسارش بشوراند

پی تاراج چین‌گویی سپاه زنگبار آید

دمی‌ کز هم‌گشایم حلقهای زلف مشکینش

به مغزم‌ کاروان در کاروان مشک تتار آید

به جان اوکه هرگه‌کاکل وگیسوی او بینم

جهان ‌گویی به چشم من پر از افعیّ و مار آید

چو بو‌سم لعل شیرینش لبم هندوستان‌ گردد

چو بینم روی رنگینش دو چشمم قندهار آید

نظر از بوستان بندم اگر او چهره بگشاید

کنار از دوستان‌گیرم‌گرم او درکنار آید

کنار خویش را پر عقرب جراره می‌بینم

دمی ‌کاندر کنارم با دو زلف تا بدار آید

نگاهم چون همی‌غلطد ز روی او به‌موی او

به چشمم عالم هستی پر از دود و شرار آید

و خط و زلف و مژه و ابرو وگیسویش

جهان‌تاریک‌در چشمم‌چو یک‌مشت‌غبار آید

چه‌رمزست ‌این نمید‌‌انم‌ که چون ‌زلف و رخش بینم

به چشمم هر دوگیتی ‌گاه روشن‌گاه تار آید

رخش اهواز را ماند کزو کژدم همی خیزد

دمی‌کان زلف پر چینش به روی آبدار آید

کشد موی میانش روز و شب‌کوه‌گران‌گویی

مرا ماند که با این لاغری بس بردبار آید

لب قاآنی از وصف لبش بنگاله را ماند

کزو هردم نبات و قند و شکر باربار آید

الا یا سرو سیمینا ببین آن باده و مینا

که گویی از کُهِ سینا تجلی آشکار آید

مرا گویی که تحسین‌ کن چو سرتاپای من بینی

تو سر تا پای تحسینی تو را تحسین چه کار آید

بجو‌شد مغز من‌ هرگه ‌که ‌گویی فخر خوبانم

تو خلاق نکویانی ترا زین فخر عار آید

‌گلت‌خوانم‌ مهت دانم نه هیچت وصف نتوانم

که حیرانم نمی‌دانم چه وصفت سازگار آید

تو چون ‌در خانه ‌آیی خانه رشک بوستان ‌گردد

اگر فصل خزان در بوستان آیی بهار آید

غریبی‌کز تو برگردد به شهر خویش می‌نالد

که پندارد به غربت از بر خویش‌ و تبار آید

چرا باید کشیدن منت نقاش و صورتگر

تو در هر خانه‌کآیی خانه پر نقش‌ا و نگار آید

نگارا صبح نوروزست‌ و روز بوسه‌ات امروز

که در اسلام این سنت به هر عیدی شعار آید

به یادت‌هست ‌در مستی ‌دو مه ‌زین‌ پیش‌ می‌گفتم

که چون نوروز آید نوبت بوس وکنار آید

تو شکر خنده‌ می‌کردی‌ و نیک‌ آهسته می‌گفتی

بود نوروز من روزی که صاحب‌اختیار آید

حسین‌خان‌ میر ملک‌جم‌ که ‌چون در بزم بنشیند

نصیب اهل‌گیتی از یمین او یسار آید

به‌گاه‌کینه‌گر تنها نشیند از بر توسن

بد اندیشش چنان داند که یک دنیا سوار آید

به‌گاه خشم مژگانهای او در چشم بدخواهان

چو تیر تهمتن در دیدهٔ اسفندیار آید

چو از دست زرافشانش نگارد خامه‌ام وصفی

ورق اندر در و دیوان شعرم زرنگار آید

حکیمی ‌گفته هر کس خون خورد لاغر شود اکنون

یقینم ‌شد که ‌شمشیرش ‌ز خون‌خو‌ردن ‌نزار آید

به روز رزم او در گوش اهل مشرق و مغرب

به هر جانب که رو آرند بانگ زینهار آید

ز شوق آنکه بر مردم‌ کف رادش ببخشاید

زر از کان سیم از معدن دُر از قعر بحار آید

به‌روز واقعه‌زالماس ‌تیغش‌بسکه خون جوشد

توگویی پهنهٔ‌گیتی همه یاقوت زار آید

محاسب گفت ‌روزی ‌بشمرم‌ جودش‌ ولی ترسم

ز خجلت برنیارد سر اگر روز شمار آید

گه ‌کین با کف زربخش چون بر رخش بنشیند

بدان ماند که ابری بر فراز کوهسار آید

حصاری نیست ملک آفرینش را مگر حزمش

چه غم جیش فا راکاندران محکم حصار آید

فلک قد را ملک صد را بهار آید به هر سالی

به بوی آنکه از خلقت به‌گیتی یادگار آید

به‌عیدت‌تهنیت‌گویند ومن‌گویم‌توخود عیدی

به عیدت تهنیت هر کاو نماید شرمسار آید

مرا نوروز بد روزی که دیدم چهر فیروزت

دگر نوروزها در پیش من بی‌اعتبار آید

الا تا نسبت صد را اگر با چارصد سنجی

چنان چون نسبت ده با چهل‌یک با چهار آید

حساب ‌دولتت ‌افزون‌از آن‌کاندر حساب افتد

شمار مدتت بیرون ازان ‌کاندر شمار آید

تو پنداری دهانت بحر عمانست قاآنی

که از وی رشته اندر رشته در شاهوار آید

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4980668
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث