چون بیخبرم که چیست تقدیر مرا
دیوانگی آورد به زنجیر مرا
چون کار به علّت نکنی با بد و نیک
ترکِ بد و نیک گیر و بپذیر مرا
چون بیخبرم که چیست تقدیر مرا
دیوانگی آورد به زنجیر مرا
چون کار به علّت نکنی با بد و نیک
ترکِ بد و نیک گیر و بپذیر مرا
نه در صفِ صادقان قراری دارم
نه در رهِ عاشقان شماری دارم
آن در که به جز تو کس نداند بگشود
بگشای که سخت بسته کاری دارم
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
و احسانِ تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تنِ من زبان شود هر مویی
یک شکرِ تو از هزار نتوانم کرد
چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
دردِ تو بس است این دلِ بیدرمان را
چون از سرِ فضل، ره نمایی همه را
راهی بنما اینهمه سرگردان را
جانا که به جای تو تواند بودن
دل را چه به جای تو تواند بودن
در هر دو جهان نیست کسی را ممکن
چیزی که سزای تو تواند بودن
گر فضلِ تو عقل را یقین مینشود
زانست که تیز چشم دین مینشود
گر جملهٔ خلق را بیامرزی تو
دانم که ترا هیچ درین مینشود
یک ذره هدایتِ تو میباید و بس
یک لحظه حمایتِ تو میباید و بس
تر دامنی این همه سرگردان را
بارانِ عنایتِ تو میبایدو بس
چون عفو تو میتوان مسلم کردن
تا کی ز غمِ گناه،ماتم کردن
دانی که تمام است ز بحر کرمت
یک قطره نثارِ هر دو عالم کردن
ای عقل شده در صفت ذات تو پست
از حد بگذشت این همه تقصیر که هست
چبود چو به دست تست کز روی کرم
مشتی سرو پا برهنه را گیری دست
چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بود
شادی دلم به هر غم اندوه تو بود
درد دلِ اندوهگِنَم در همه عمر
گر بود مُفرِّحی، هم اندوه تو بود