به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

برامد نالهٔ کوس از در شاه

بجوش آمد چو دریا کشور شاه

ز عالم، بانگ زرّین نای برخاست

ز بانگ نای،‌دل از جای برخاست

جهان در زیر گرد ره نهان شد

همه خاک زمین بر آسمان شد

بدین کردار، تاج پادشاهان

سپه میراند تا دشت سپاهان

چو از رومی سپاهانی خبر یافت

سپاهی گرد کرد و کار دریافت

ببالا،‌گرد دو لشکر چنان بود

که گویی نردبان آسمان بود

برامد از بیابان نالهٔ کوس

تو گفتی کوس میزد بر زمین، بوس

ز آواز درای و بانگ شیپور

تو گفتی در قیامت میدمد صور

سحرگاه از میان گرد لشکر

دُرفشان شد درفش شاه قیصر

ز عکس خود، همه سرهای نیزه

شده مانندهٔ خورشید ریزه

ز عکس جوش و بانگ تبیره

شده تفّیده مغز و چشم خیره

نماز دیگری خورشید شاهان

فرود آمد بصحرای سپاهان

برون تافت از کنار جنگ جایش

چو خورشیدی مه پرده سرایش

چو تاج چرخ سوی باختر شد

عروس آسمان پیرایه درشد

جهان شد زیر خیمه ناپدیدار

زمین چون آسمان شد خیمه کردار

شب تیره درین پیروزه خرگاه

سیاهی بود، زرّین گویش از ماه

مگر بر تخت نرد چرخ، پروین

بگردانید چندان مهره زرّین

شبی تاریک بر راه مجرّه

شده خورشید روشن ذرّه ذرّه

شفق را جامهٔ خونی کشیده

زدبران شکل مامونی کشیده

گرفته تختهٔ افلاک جدول

نشسته شب که اقلیدس کند حل

ز آب زر، ذوابه بر کشیده

چو دیبای کبود زر کشیده

نیاسودند آن شب جمله در دشت

که تا چتر از سر افلاک بر گشت

چو خورشید از دم کژدم برامد

ز عالم بانگ رویین خم برامد

چو گیتی گشت چون دریای سیماب

دو لشکر سر برآوردند از خواب

کشیدند آن دلیران صف ز هر سو

باستادند هر یک روی در رو

خروش نای چون صور سرافیل

بگردون شد ز پشت کوههٔ پیل

سواران آهنین دل کوه رفتار

ز سر تا پای در آهن گرفتار

دوباره صد هزار از پای تا فرق

چو ماهی جمله در جوشن شده غرق

نخستین، پیش میدان شد پیاده

قدم غرقه در آهن تا چکاده

بیک ره تیر بگشادند برهم

بیک ساعت درافتادند بر هم

جهان پنهان شد از گرد سواران

هوا تاریک گشت ازتیر باران

چنان گردی پدیدار آمد از راه

که شد چون گنبد گل، گنبد ماه

بزیر گرد، مهر و ماه گم شد

سپهر راه بین را راه گم شد

ز پیکان عالمی پر ژاله کردند

زمین از خون مردم لاله کردند

هرانکس را کزان یک ژاله بگرفت

جهان از خون آنکس لاله بگرفت

فلک از عکس چون دریای خون شد

زمین از پای اسبان چون ستون شد

معلّق گر نبودی طاس گردون

شدی تاسر چو طشت خاک پرخون

روان شد سیل خون فرسنگ فرسنگ

میان خون سر مردان چو خرچنگ

برامد جوی خون از اوج گردون

چو بحر خون همی زد موج، گردون

ز کشته کوه شد یکسوی کشور

ز خون دریا شد آن یکسوی دیگر

ز گرما، مرکبان بی تن ببودند

بجای کفک، خون افگن ببودند

چو تیغ از خون دشمن ریخت باران

قلم شد تیغ در دست سواران

ز خون، شنگرف گفتی میسرشتند

همه شنگرف، اسبان مینوشتند

چنان برخاست ازعالم قیامت

که دیو آنجا گرفت از بیم اقامت

قیامت بود، امّا خلق زنده

بسی مرده بسی هرسو فگنده

ز خون خصم روی هفت اقلیم

گرفته جوی خون چون روی تقویم

همه کار زمین خونخوارگی بود

فلک از دور، خود نظّارگی بود

چو طاس آتش ازگردون در افتاد

گهر از طشت گردون باسرافتاد

چو شد در قیروان خورشید غرقاب

برون ریخت از مسام چرخ سیماب

گروهی کشته را از هم گشادند

گروهی خسته را مرهم نهادند

چو پر بگشاد مرغ صبحگاهی

مه روشن معلّق شد بماهی

بماهی همچو یونس صید شد ماه

برآمد یوسف خورشید ازچاه

گهی بر خاک و گه بر میغ میزد

سپر بود و دو دستی تیغ میزد

سرافرازان دگر ره،‌صف کشیدند

دو رویه صور در گیتی دمیدند

بپیش صف درآمد خسرو از پس

کشید از خون بپای اسب اطلس

چو رعدی گشت، حالی یک فغان زد

که گویی این جهان بر آن جهان زد

گهی تاخت اسپ بر بالا و پستی

گهی زد تیغ پیش و پس دو دستی

تو گفتی داشت آنجا میغ در تیغ

که خون میریخت و میزد تیغ در میغ

اجل با تیغ او همسر همی رفت

قضا همچون قلم بر سر همی رفت

چو برقی تیغ او میرفت و میریخت

بیک ضربت بسی سر از سران ریخت

چو لاله بود سر تا پای در خون

که میآمد ز کوهی کشته بیرون

ز لشکرگاه میشد نعره بر ماه

ز بسم اللّه وز الحمدللّه

جهان ازشعلهٔ خورشید پرتف

چو آتش گشته هر شمشیر در کف

زمین گل شد ز خون سرفرازان

فرو ماندند بر جا اسپ تازان

زمین را خون چنان غرقاب میکرد

که ماهی زمین اشناب میکرد

بآخر، بر سپهدار از سپاهان

شکستی آمد از خورشید شاهان

چو در گردید این زرّین سطرلاب

ازین نه تختهٔ پاشیده سیماب

ز دست شب گریزان در افق شد

مه از مشرق برین نیلی تتق شد

جهانی شد فلک پر دُرّ شهوار

گرفت آفاق عالم میغ هموار

شبی همچون سیاهی بصر شد

ز گور کافران تاریکتر شد

شبی در چادر قیری نهفته

چو زیر چشم بندی،‌چشم خفته

طلایه بی خبر در خواب مانده

ز غفلت بر ره سیلاب مانده

یکی نیکو مثل زد پیر استاد

که خواب مرد سلطان هست بیداد

در آن تاریک شب خسرو برون شد

شبیخون کرد و دشمن سر نگون شد

بگرد لشکر دشمن درامد

جهان بر لشکر دشمن سرامد

سپاه از خواب درجستند ناگاه

یکی زیشان نه لشگر دیدنه شاه

بهم گفتند هنگام گریزست

که شب چون هندوی انگشت تیزست

درافگند اسپ بر شه، خسرو نو

نبودش خانه، مانش کرد خسرو

درامد گرد شه پیل و پیاده

ز اسپ خویش رخ بر شه نهاده

چه گویم قصّه، وقت صبحگاهان

بزاری کشته شد شاه سپاهان

شبی نابوده خوش در زندگانی

شبش خوش کرده نوروز جوانی

جهانا تا کی از تو بس که کشتی

نگشتی سیرچندین کس که کشتی

چو میداری کهن افتادهیی را

چراپس میبری نوزادهیی را

زهی مرگ پیاپی این چه کارست

که در هر دم نه مرگی صد هزارست

اگر نه مرگ مردم عام بودی

زهی حسرت که در ایام بودی

تو چون شمعی درین زندان همی باش

میان سوختن خندان همی باش

نیی تنها بنه تن، چند از اندوه

که تن را خوش بود مرگی بانبوه

کسی کو مُرد اگر تو پیش بینی

براندیشی و مرگ خویش بینی

چرا بر مردگان بسیار گریی

که میباید که برخود زار گریی

چو داری مردهیی افتاده در پیش

تویی آن مرده، بگری زار بر خویش

رهی دورست امّا بعد مرگت

ازینجا برد باید زاد و برگت

اگردر دست و گردرمان، از اینجاست

که زاد راه بی پایان ازینجاست

تو خود زینجا سر رفتن نداری

که جز خوردن و یا خفتن نداری

چو تو از زخم خاری خسته گردی

چه سازی گر بدوزخ بسته گردی

چو ازخاری توانی شد دژم تو

مکن بر هیچ گلبرگی ستم تو

اگر شاه سپاهان بد نکردی

بهر یک تیغ، زخمی صد نخوردی

بخوزستان چو چندانی جفا کرد

ز قیصر در سپاهان آن قفا خورد

چو پیدا گشت تاج شاه انجم

ز زیر هودج چرخ چهارم

فرو شد شه با سپاهان چو جمشید

منوّر کرد عالم را چو خورشید

در گنج گهر بر خویش بگشاد

ببخشش هر دو دست از پیش بگشاد

بزرگان را بخلعت نامور کرد

همه کار سپاهان معتبر کرد

ولی پیوسته خسرو در تعب بود

که از هر گلشن آنجا گل طلب بود

بسی زان بت خبر جست و نمییافت

بهر دم بیشتر جست و نمییافت

بشه گفتند گشت آن ماه غرقاب

ازو یا ماهی آگاهست یا آب

نشد یک ذرّه از گل شاه نومید

که عاشق زنده ز امّیدست جاوید

دلش خالی نشد از مهر آن ماه

خیالش بست نقش چهر آن ماه

بسی بگریست و چون دیوانهیی شد

ز شرم مردمان در خانهیی شد

زبان بگشاد چون بلبل بگفتار

که ای گل کردیم در خون گرفتار

چو مور از خانه بیرون اوفتادم

چو مویی درجهان افگند بادم

تویی یار، از تو یاری مینبینم

تن خویش از نزاری مینبینم

کجا رفتی که من بیتو چنانم

که چون دریای آتش گشت جانم

ز چشمم خون گشادی و برفتی

مرا در خون نهادی و برفتی

چنان زخمی بجان من رسیدست

که خوناب از مسام من چکیدست

ز بیخوابی چنان شد کار بر من

که دشمن میبگرید زار بر من

همه شب خون دل از چشم بارم

خیالت را چگونه چشم دارم

هران رازی که در دل داشتم من

ز خون بر روی خود بنگاشتم من

بیا و یک نظر بر رویم انداز

ز روی من فرو خوان این همه راز

چو آخر از دلش آن سوز برخاست

بدیدار جهان افروز برخاست

چو شیدایی دران ایوان همی گشت

بیک یک خانه سرگردان همی گشت

درون خانهیی یک تخت زر دید

برو سر گشتهیی بی پا و سر دید

تنی چون شوشهٔ زر از نزاری

فرو مانده بصد سختی و زاری

ز جان سیر آمده ازناتوانی

شده گلگونهٔ او زعفرانی

چو یافت از چهرهٔ او شاه بهره

جهان افروز بود آن ماه چهره

دل خسرو بدرد آمد ز دردش

برامد همچو زر از روی زردش

بدان رنجور گفت ای ماه چونی

که داری همچو گردون سرنگونی

چنین زار و نزار آخر چرایی

مگر بیماری از درد جدایی

مگر در علت عشقی گرفتار

که نتوان داد شرح آن بگفتار

جهان افروز او را آشنا یافت

بنو، گفتی که جانی از خدا یافت

نظر بگشاد و در خسرو نگه کرد

ز دیده اشک خونین سر بره کرد

چنان بر چشمش از خون بسته شد راه

که نتوانست دیدن چهرهٔ‌شاه

همه بیناییش از خون فرو بست

وزان خون راه بر گردون فرو بست

بسی بگریست خسرو بر سر او

ز نرگس کرد پرخون بستر او

میان اشک ازو آغشته تر شد

بپای افتاد وزو سرگشته تر شد

جهان افروز چون با خویش آمد

ز سر در اشک چشمش پیش آمد

رخش چون ماه جان افزای میدید

خطش بر مه جهان آرای میدید

خطی همچون زمّرد گرد ماهی

هزاران حلقه در زلف سیاهی

رخش چون دید، با دل درمری ماند

از آن رخ همچو شاهی در غری ماند

دران دم مینیندیشید از کس

نگاهی می نکرد از پیش و از پس

کسی درد فراق یار برده

بسی در هجر او تیمار خورده

کجا اندیشد ازتیر ملامت

که دید از عشق ورزیدن سلامت؟

ز بی صبری برفت ازدل قرارش

بدست آورد زلف مشگبارش

چو زلف یار خود در دست میدید

همه خلق جهان را مست میدید

نهادش روی بر روی و بیکبار

نه عقلش ماند و نه جان سبکبار

چنان از اشتیاقش جان همی سوخت

که جان خویش بر جانان همی دوخت

چو لختی بیخودی کرد آن دل افروز

بخسرو گفت کای شمع جهان سوز

مرا در جوی بیتو آب خونست

ترا در جوی بی من آب چونست

مرا زین درد کی خواهی رهانید

بکام خویش کی خواهی رسانید

ببین تا چون رگ جانم گشادی

چگونه داغ بر جانم نهادی

بصد محنت گرفتارم تو کردی

چو مویت سرنگونسارم تو کردی

منم جانی وفایت را بسر بر

دلی پرخون و چشمی تا بسر بر

زرنگ و بوی عالم چشم بسته

ببوی آشتی رنگی نشسته

چو کوزه دست بر سر پای در گل

چو کاسه سوز و گرمی کرده حاصل

بدل بردن، برم چندان نشستی

که دل بربودی و در جان نشستی

مکن بر جان ودل چندین کمینم

بترس آخر ز آه آتشینم

طبیبم بودهیی درمان من کن

ببین دردم دوای جان من کن

چو هردم یاد آید از پزشکم

بپهلو می بگرداند سرشکم

دو چشمم تیره بی آن ماهپارهست

چگونه تیره شد چون پر ستارهست

چو چشم تیره کرد آن ماهپاره

از آن بیرون شد از چشمم ستاره

چو شمعم ازتف آن شهد شیرین

نداد این خسته دل راموم مومین

چنان مشغول جان افزای خویشم

که نیست از عشق او پروای خویشم

اگر درمان نخواهد کرد یارم

ز عشقش کشتهیی انگار زارم

بگفت القصّه از هر گونه یابی

توقع بودش از خسرو جوابی

شه اوّل گفت ای سرو سمن بوی

مرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوی

خبرده تا درین ایوانست یا نه

کجاست این جایگه پنهانست یا نه

بسی سوگند خورد آن ماهپاره

که گل شد غرقه چون در آبساده

کسی را در جهان از وی خبر نیست

مرا زین بیش آگاهی دگر نیست

چو خسرو این خبر بشنید دانست

که هرچ آن ماه میگوید چنانست

دگر ره در میان آتش افتاد

دل او در غم آن دلکش افتاد

دگر ره گفت از سر کارم افتاد

ز گل در راه چندین خارم افتاد

بدل گفتم رخ دمساز بینم

گلم را در سپاهان باز بینم

بکام خویشتن نابوده روزی

شبم خوش کرد وصل دلفروزی

چو گلرویم شود الحق پدیدار

شود کار مرا رونق پدیدار

کز اوّل رونقی بگرفت حالم

گرفت آخر ولی از جان ملالم

مرا تا سر نیاید زندگانی

ز گل گویم، ز گل جویم نشانی

چوبی جان یک نفس نتوان نشستن

دگر ناید ز من بی جان نشستن

چو در دل شد، ز دل بر در نیاید

بترکش گویم از دل برنیاید

لبش چون بازم آورد از لب گور

نپیچم از پی او یک پی مور

دل من میدهد گویی گواهی

که دارد حال آن دلبر تباهی

بجویم تا بیابم زو نشانی

که جانی بهتر ارزد از جهانی

بدست آرد بجهدش زود هرمز

جز این خود کی تواند بود هرگز

نیاسایم بعالم در زمانی

که تازان بی نشان یابم نشانی

چو در دریا نهان شد درّ جانم

چو دریا گشت چشم دُر فشانم

کنون دریا نشینی کاردارم

که درّم را ز دریا باز آرم

چو دریا دارد از گل چشم هرمز

ز دریا برنگیرد چشم هرگز

چو در دریا بود آغشته یارم

چو دریا خویش را سرگشته دارم

ز دریا باز باید جستن او را

دل از دریا نباید شستن او را

بسوزم ماهی دریا بآهی

برآرم گرد از دریا بماهی

چو درّی بالب دریاش آرم

اگر در سنگ شد پیداش آرم

من از دریا کنون یک چشم زد را

بخشگی بازآرم درّ خود را

کنون خواهم ره دریا گرفتن

کم هامونی و صحرا گرفتن

شوم گل را ازین دریا طلبگار

و یا چون گل شوم من هم گرفتار

کرا بر گویم این کارم که افتاد

دلم برخاست زین بارم که افتاد

کجایی ای گل پنهان بمانده

ز چشمم رفته و در جان بمانده

شدی چون مردمک در هفت پرده

بیا از مردمی هر هفت کرده

مرا هر بی خبر گوید ببرهان

نگردد آفتاب از آب پنهان

ازان در آب شد گم آفتابم

که بود او مردم چشم پر آبم

جهان بر چشم من تاریک ازان شد

که از من مردم چشمم نهان شد

چو بشنود آن جهان افروز شیدا

همه صحرا ز اشکش گشت دریا

بخسرو گفت کای دیرینه یارم

چو میبینی که شد دریا کنارم

اگر راز دلم پیدا کنم من

جهان از خون دل دریاکنم من

درین دریا مرا تنها بمگذار

دلم را در چنین سودا بمگذار

تویی در چشم من هم مهر و هم ماه

منم در دشت و دریا با تو همراه

بهرجایی که خواهی شد پس و پیش

مکن از بهراللّه دورم از خویش

بترس از آه همچون آتش من

مرا برهان ز عیش ناخوش من

ترا سهلست این تدبیر آخر

ترا دارم مرا بپذیر آخر

بدیداری قناعت کردم از تو

تو میدانی که چون خون خوردم از تو

اگر از من جداگردی ازین غم

دمار ازمن برآید اندرین دم

منم در آتش عشق و جوانی

تو دانی گر بخوانی گر برانی

اگر گویی بخون برخیزمت من

میان خاک ره خون ریزمت من

بتیغ عشق گر خونم بریزی

چه برخیزد ز خونم چند خیزی

عنایت کن عنان را باز برکش

و یا در پایم آور دست درکش

مده رنگم که دل صد باره مُردی

اگر بوی وصال تونبردی

ندانم کرد، اگرچه غیرتم کشت

بسوی چادر وصل تو انگشت

چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماه

بدیدار خودش شد میزبان شاه

که تا بااو گذارد روزگاری

ولی نبود ز وجهی نیز کاری

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

چو خود بر لوح زنگاری قلم زد

سپر بود و زتیغ خود علم زد

درآمد پیک پیش شاه حالی

بداد آن نامه را در جای خالی

چو شاه آن نامه را برخواند یکسر

دلش آشفته گشت از شاه قیصر

شه عالی صفت را بی خرد خواند

بخواری پیک را از پیش خود راند

بزودی ره برید آن پیک خوش رو

درآمد همچو بادی پیش خسرو

ز بیدادی آن شاهش خبر کرد

شه از خشمش جهانی را حشر کرد

نه چندان خلق گرد آورد قیصر

که چندان خلق، باشد روز محشر

همه صحرا و دشت از مردپرگشت

نیافت از خلق سوزن جای در دشت

ز ریگ و برگ، لشکر را عدد بیش

ز هر سوییش هر ساعت مدد بیش

ز چرخ ار سوزن عیسی فتادی

ندانم تا زمینش راه دادی

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

بگفت این و دبیری را بفرمود

که کلکش از عطارد گوی بربود

دبیر شاه چون بگرفت خامه

بنام حق مزین کرد نامه

خداوندی که دور از چند و چونست

دو عالم را بکلّی رهنمونست

جهانداری که این چرخ کهن ساخت

خرد را دایهٔ طفل سخن ساخت

نکوکاری که عالم کرد موجود

که درعالم نبودش هیچ مقصود

جز او اندر حقیقت دیگری نیست

رهش را حدّ و ملکش را سری نیست

جهان از ظلّ فضلش را نجاتست

سر مویی ز فضلش کایناتست

زانجم، شمع جان افروز آرد

گهی شب را برد، گه روز آرد

زنی، شکّر، زتود اطلس نگارد

ز کس، ناکس، زناکس، کس برآرد

بسی در وصف او تصنیف کردند

بسی با یکدگر تعریف کردند

هزاران قرن میکردند فکرت

بآخر با سرامد عجز و حیرت

ازان پس گفت عیسی را ثنایی

مسیحی، پاک روحی، پاک رایی

بدان ای شاه سر از خط کشیده

که در روی زمین هیچ آفریده

ندارد تاب کین ما زمانی

که مینازند از مهرم جهانی

زنسل شاه ذوالقرنین ماییم

شه و شهزادهٔ ثقلین ماییم

تو دانی پایگاه ما که چندست

فلک نرسد بما گرچه بلندست

دران میدان که آنجا جنبش ماست

فلک چون گوی، سرگردان آنجاست

منم شاهی که خورشیدم نگینست

چه جای ملکت روی زمینست

اگر خشمی برانم، دوزخ آنجاست

شود آبی و گردد، چون یخ آنجاست

مکن، خود را ز خسرو خشم مرسان

سپاهان را چو سرمه چشم مرسان

روان کن آن سمنبر را بر من

بترس از دارو گیر لشگر من

که گردی بیقرار از تو برآریم

کم از یکدم دمار از تو برآریم

چو نامه سر بمهر خسروان شد

بدست پیک دادند و روان شد

روان شد پیک خوش رو تا سپاهان

بقصر شاه آمد صبحگاهان

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

فغان برداشت آن مسکین مکّار

که زنهار، الا مان ای شاه، زنهار

بجان زنهار ده تا بازگویم

که چون زنهار دادی راز گویم

شه زنهار ده، زنهار دادش

دو گوش، آنگه سوی گفتار دادش

بدی میخواست گلرخ را از آن کار

خود او ماند ای عجب در زیر این بار

چه نیکو گفت خشم آلود سرهنگ

که گر چاهی کنی زیرش مکن تنگ

روا باشد، که چون در راه افتی

سراسیمه شوی در چاه افتی

زبان بگشاد و مکر خویش برگفت

کژی ننمود، و کم تا بیش برگفت

شه او را گفت: ای شوم جفا کار

چرا گشتی بدینسان ناوفادار

بزد القصّه بسیارش بزاری

فگند آنگاه در چاهش بخواری

چو شاه آگاه شد از درد خسرو

بدرد خسروش دل گشت پس رو

پدر، دردپسر، چون بیند آخر

دلش زیر و زبر، چون بیند آخر

بخسرو گفت صبری پیش‌ آور

مکش خود را و دل با خویش آور

که تا من چارهیی سازم هم امروز

نشانی جویم از ماه دل افروز

نویسم نامهیی سوی سپاهان

شوم گل را از آن اقلیم خواهان

اگر نفرستد آن گل را بر ما

دمار از وی برآرد لشگر ما

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

الا ای کبک کهسار معانی

چو آتش خورده آب زندگانی

بمانده در کنار خضر و الیاس

شده مشغول دُر سفتن بالماس

ترا چون چشمهٔ خضرست بر در

چه ماندی در عجایب چون سکندر

ز تاریکی، بسوی چشمه شو باز

ز چشمه، گوهر روشن برانداز

تو را این چشمه، کآبشخور از آنجاست

یقین دانم که این گوهر از آنجاست

تویی چون کبک در کان گهر تو

شده با تیغ دایم در کمر تو

چو اندر کوکب درّی سخن ساز

سخن گویی تو چون کبک دری باز

تو دایم همچو کبک نازنینی

که هر دم بر سر سنگی نشینی

چو کبکی میجهی از کان گوهر

ازین سرسنگ، بر سر سنگ دیگر

چو کبک از کوه، هر ساعت درایی

بقعر چشمهٔ گوهر برایی

اگر تو معنی سنگین ببینی

چو کبکی بر سر سنگی نشینی

کنی چون کبک، خون آلوده منقار

ز سنگ آتش برون آری بگفتار

کنی با سنگ چندانی ستیزه

که خصم تو شود آن سنگ ریزه

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

چنین گفت آن حکیم نغز پاسخ

که چون از قصر شه گم گشت گلرخ

شدند از هر سویی گل را طلبگار

نیامد هیچ باد از گل خبردار

فغان برداشت شاه و اشک بگشاد

دلش صد جوی خون از رشک بگشاد

بدل میگفت: روزی چند گردون

بترکم گفت، بازم برد در خون

جهانا هرچه بتوانی بخواری

بکن با من، زهی ناسازگاری

چو در خون، زار میگردم فلک وار

چرا آخر نمیسوزم بیکبار

تن من سوختست از گل بصدرشک

دلم پر آتشست و دیده پر اشک

ز چشم این سوخته چون نم گرفتست

درون آبست آتش کم گرفتست

کجاآتش کند در من اثر نیز

نسوزد سوخته بار دگر نیز

منم گل کرده خاک، از آب دیده

ز باد سرد دل، آتش دمیده

دلی دارم بزیر کوه اندوه

چو کاهی ناتوان و میکشد کوه

شدم دیوانه از سوز جدایی

چه سازم با غم روز جدایی

کجا، کی، ای دلم با خویش برده

غمت خواب من دلریش برده

چو پنهان گشت عالم بینم، آخر

چگونه نیز عالم بینم آخر

بخون بردوختم چشم از زمانه

که پرخونست و خون از وی روانه

خداوندا، مرا زین درد برهان

ز سوز هر و آه سرد برهان

مرا پیدا کن این راز نهانی

که بر من تلخ شد عیش جوانی

چو برجان زد گره چندانک خواهی

گشادش آن گره فضل الهی

یکی هندو زنی،‌ از مطبخ شاه

رخ گل دیده بود آن روز در راه

که حُسنا در برش میرفت چون تیر

بیامد پیش خسرو، کرد تقریر

برخودخواند حُسنا را شه آنگاه

چو حُسنا را، نظر افتاد بر شاه

چوبرگ بید، لرزان گشت از بیم

رخش شد زعفرانی، دل بدونیم

ازان هیبت زبانش رفت از کار

تو گفتی میدهد برخویش اقرار

مرا یاد این سخن از گفت داناست

که ناید بد دلی با فعل بد راست

ز سر تاپای، هر مویش که خواهی

همی دادند بر جرمش گواهی

نشد بیچاره پیش اندیش ازان کار

که شد در خون جان خویش ازان کار

بجای آورد حالی شاهزاده

که آن کاریست با حسنا فتاده

شه رومی، چو ترکان کین گرفته

دلش چون جعد زنگی،چین گرفته

بحسنا گفت: ای سگ رازبگشای

فرو بستی مرا، آواز بگشای

بگو تا آن سمنبر را چه کردی

گل صد برگ دلبر را چه کردی

چو حسنا این سخن بشنود از شاه

بشه گفتا نیم زین حال آگاه

تو خود دانی امانت داری من

وفاداری و عهد و یاری من

ولی کان دل بود از گفت خالی

سخن گفتن توان دانست حالی

کسی کو کوژگفتن، خوی دارد

زبان در راستی کژ گوی دارد

چرا کژ گویی ای من خاک کویت

که کژ گفتن بریزد آب رویت

چو خر بهتر نگردد هیچگونه

چه کن پالانش برنه باژگونه

شهش فرمود تا چون سگ ببستند

دو خادم بر سرو پایش نشستند

بزیر زخم چوبش، پاره کردند

ز خونش، خاک ره خونخواره کردند

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

الا ای روشنایی بخش بینش

تویی گنج طلسم آفرینش

تویی گنج وجهان پرگوهر از تست

سپهری و فلک پراختر از تست

ز گنج عشق گوهر بر جهان ریز

شراب معرفت در حلق جان ریز

جهانی خلق را یکرنگ گردان

جهان بر کور چشمان تنگ گردان

ز یک رنگی برآور روشنایی

دو عالم را بهم ده آشنایی

چو شمعی، خویشتن سوزی بیاموز

تو میسوز و جهانی می برافروز

چو هستت قدرت پاکیزه گویی

که هم یک رنگ، هم دوشیزه گویی

ز هر علمی که باید بهره داری

بمیدان سخن دل زهره داری

ز تو گر ذکر ماند در زمانه

عوض باشد ز عمر جاودانه

چه بهتر مرد را از یادگاری

که بعد از وی بماند روزگاری

کنون از سر بگستر داستانی

که دربند تواند این دم جهانی

چنین گفت آنکه از ابر معانی

مسلّم آمدش گوهر فشانی

که چون هرمز نهاد آن مکر آغاز

که تا گل را ستاند از پری باز

چهل روز از سپاهانی امان خواست

امان دادش چنان کش دل چنان خواست

ولی شاه سپاهان آن چهل روز

چهل ساله کشید از دست دل، سوز

نبودش صبر تا خود کی درآید

که آن چل روز بی پایان سرآید

فرو شد از هم و بگداخت از سوز

چله میداشت گفتی آن چهل روز

نه روزی دل بر آسودی بسوزش

نه یک شب خواب بودی تا بروزش

نیابد چشم عاشق خواب هرگز

که نبود چشم او بی آب هرگز

همه اندیشه آن بودش شب و روز

که تا چل روز آید آن دل افروز

چو باز آید رهی گیرم ز سرباز

ز پایش موزه اندازم بدر باز

بنگذارم دمی از خویش دورش

کنم از هرکه پیش آید نفورش

بمیزانش کشم وانگه بدرخواست

خوشی در پردهٔ خود بینمش راست

حسابی میگرفت آن شاه غافل

که نبود آن حساب از هیچ عاقل

بدو عقلش بگفت از خام کاری

که شاها خط دوکش گر عقل داری

بآخر چون بآخر شد چهل روز

نشد آگه ز هرمز شاه دلسوز

نشست آن شه پگاه از خون برش تر

که تا هرمز کی آید از درش در

بسی بنشست و بس برخاست آن شاه

نیامد هیچکس پیدا ازان راه

بدل میگفت امروزی کنم صبر

که تا فردا براید ماهم ازابر

بیاید پیش من هرمز پگاهی

ز گلرخ پس رو خود کرده ماهی

بدین امّید روز آورد با شب

ولی تا روز آن شب کرد یارب

همه شب جای خوابش خون گرفته

زمین از اشک او جیحون گرفته

دُرش در چشم ازان وسواس میگشت

مژه در چشم او الماس میگشت

چو دُر از چشم او پیدا همی شد

کنار او ز دُر دریا همی شد

گهی از روی گلرخ یاد میکرد

گهی از شوق او فریاد میکرد

گهی چون مرغ بی آرام میشد

گهی از تخت زر بر بام میشد

گهی از در چو باد صبح میجست

گهی دل در کلید صبح میبست

گهی گفت ای حکیم ناوفادار

چو شد چل روز چون نایی پدیدار

مکر او نیز بر دست پری ماند

پری بردش، ازان از من بری ماند

چو شمعی شب بروز آورد از سوز

ولی زان شب بتر بودش دگر روز

چو دراز برج گردون باز کردند

کواکب خانهها را ساز کردند

همه یکسر بدان در، دردویدند

ازان چون صبح بدمد ناپدیدند

چو قرص تیغ زن بگشاد بازو

چو پرآتش تنوری، در ترازو

بجوشید ازتنور آتشین خوش

جهان شد جمله پر طوفان آتش

چو طاوس مرصّع بال گردون

علم زد با هزاران جلوه بیرون

یکی را شه بر هرمز فرستاد

که ای استاد بگذشت آن بر استاد

بگو کز چیست این چندین مقامت

بیا چون گشت چل روزی تمامت

مرا خود دل ز غم زیر و زبر شد

که تا این چل شبانروزم بسرشد

قدم در نه، رها کن از سخن دست

چو زلف گلرخ این چل را مکن شست

شبانروزی دگر کاری ندارم

مگر بنشسته روز و شب شمارم

نهادی از پی این عهد گردن

کنون هم سر مپیچ ازوعده کردن

اگر بنشستهیی و گر بپایی

ز پا منشین چنان کاین دم بیایی

اگر گل را گرفتی پیشم آری

مرا دلخوش کنی با خویشم آری

چو آن مرد این سخن بشنید از شاه

بزخم پای گرد انگیخت از راه

چوتیری کاورد قصد نشانه

شد آن پرتک سوی هرمز روانه

چونزدیک در هرمز رسید او

در هرمز چو آهن بسته دید او

بنرمی حلقه برسندان در زد

چو کس پاسخ ندادش سخت تر زد

بصد در، در بزد آن در زن خوار

درش نگشاد و لرزان گشت دیوار

زمانی در زدن را باز میداد

زمانی از برون آواز میداد

چو دادی از برون بسیار آواز

صدادادی جوابش از درون باز

یکی همسایهٔ بی سایه ناگاه

برون آمد چو خورشیدی ز خرگاه

بگفتش در مزن ای در زن سرد

مکوب ای آهنین دل آهن سرد

که چل روزست تا هرمز بشبگیر

از اینجا شد برون چون از کمان تیر

سه زن را با دو تن دیگر ببردست

مگر ایوان بدیگر کس سپردست

چو پاسخ یافت از زن مرد در زن

بجست از جای چون ارزن زدرزن

چوباد از رهگذر حالی گذر کرد

برشه رفت و زان حالش خبر کرد

شه از گفتار مرد از جای برجست

چو شیری مست میزد دست بر دست

گهی لب را بدندان پاره میکرد

گهی جان را بمردی چاره میکرد

گهی ز اندیشه در سودا فتادی

گهی در دست صد غوغافتادی

گهی در تاب شد چون شیر از تف

گهی چون شیر میریخت از لبش کف

رگش رادیده میبرّید بی نیش

دلش از غصه میغرّید بیخویش

برآمد آه خون آلود از شاه

که دانست آنکه هرمز بردش از راه

زبان بگشاد کاحسنت ای سگ شوم

نکوکاری بکرد این بدرگ روم

چو بد کردم، بدم افتاد از خویش

کسی کو، بد کند بد آیدش پیش

یقین دانم که این فکری نه خردست

که این زن را چنین از راه بردست

ندانم تا چسان تزویر آمیخت

که گل با او چو می با شیر آمیخت

ندانم تا چه زرق و جادویی کرد

که گل با من چنین کدبانویی کرد

ندانم تا چه دم داد آهنم را

که گل برداشت چون بادی قدم را

کلوخ امرود کرد آن سگ بدستان

کلوخ آمدمگر برنارپستان

دلش را زو کلوخی بود در راه

که آبی برکلوخش ریخت ناگاه

مگر سنگیش ازو در کفش افتاد

که شد همچون کلوخی کفشش از یاد

مگر کفشش ازو در اندرون گشت

بمن بگذاشت کفش ازدر برون جست

چنان بی کفش رفت آن شوم زاده

که مرد کفش دردامن پیاده

مگر هرمز چو مرد کشفگر شد

که گل را پاره بردوخت و بدر شد

مرا زین کفشگر رویی بنفشست

که کافر نعمت و کافر درفشست

اگر خوردی ز کفش من قفا او

بزیر کفش منشاندی مرا او

زن ناپارسا درخورد تیغست

اگر روزی خورد روزی دریغست

سگ از بیگانه با فریاد گردد

ز روی آشنا دلشاد گردد

سگ از وی به که سگ همخانهیی را

بنگذارد شود بیگانهیی را

دریغا کان سگ از دامم برون جست

وزو آتش ز اندامم برون جست

دریغا گر مرا بودی خبر زود

ولیکن چون کنم دیرم خبر بود

کرا افتاد هرگز در جهان این

زهی کار جهان، کار جهان بین

گرامی داشتم آن شوم زن را

بپروردم بلای خویشتن را

سخن جز بر مذاق او نگفتم

بسالی در فراق او نخفتم

چوجانی برگزیدم از جهانش

پس آنگه خواندمی آرام جانش

شبی گر دست من بروی رسیدی

بده روز آتش اندر نی دمیدی

بتندی پیرهن را چاک کردی

بکندی موی و بر سر خاک کردی

برآوردی فغان از دل بزاری

مرا از در برون راندی بخواری

وگر استادمی از دور بر راه

چو چشم او در افتادی بدرگاه

دو چشم از چشم من برهم نهادی

چنین این خسته را مرهم نهادی

بپوشیدی بپرده روی از من

گریزان گشتی از هر سوی از من

ز زنگی، طفل چون آرد هراسی

ز من او بیش آوردی قیاسی

چه گر شاهی بقال و قیل بودم

بچشم گل چو عزرائیل بودم

چنان ترسیدی از من آن جفا کیش

که من زومی بترسیدم ازو بیش

اگر دیدی مرا درجای خالی

بگردانیدی از من روی حالی

نه گوهر خواستی نه جامه وزر

نه آرایش نه مشّاطه نه زیور

ز شادی منش اندوه بودی

ز مهرم بر دلش صد کوه بودی

اگر روی مرا در آب دیدی

بشب هندوستان درخواب دیدی

ز خود صد دستبردم برشمردی

بنرد حیله صد دستم ببردی

مگر گفتم ز روی شرمگینی

ندارد آرزوی همنشینی

مگر گفتم که از بس پارسایی

همه ننگ آیدش از پادشایی

مگر گفتم ز بیماری چنانست

که گر با من بود، او رازیانست

چه دانستم که آن شوم زبونگیر

درون پرده خواهد شد برونگیر

مرا گوید سوی باغم کسی کن

چوباز آیم تماشاها بسی کن

نبودش هیچ دامنگیر با من

ازان درچید ازین سرگشته دامن

دریغا گر کسم آگاه کردی

سپه درحال عزم راه کردی

نمیگردد کمم یکدم ز دل سوز

چه سازم چون کنم بگذشت چل روز

چه سگ بود آنکه گل را برده از راه

نترسید و نه اندیشید از شاه

حکیمی و پزشکی کرد تلبیس

که تا از راه برد او را چو ابلیس

ولیک آن مرد را این دست ازان بود

که بس نیکو و بس شیرین زبان بود

چو بس پاکیزه بود آن مرد دانا

شد از پاکیزگی بر گل توانا

درین معنی مرا اوّل گنه بود

که او در شهر همچون خاک ره بود

رسانیدم ز خاکش سر بگردون

مکافاتم چنین کرد آن سگ دون

چو پای از جای شد بر پی چه پویم

که یار از دست دادم می چه جویم

شد القصّه ازین غصّه شب و روز

چو شمعی اشک میبارید در سوز

بشب در یک زمان خوابش نبودی

بجز خون بر جگر آبش نبودی

چونی زاتش دلش در سینه میسوخت

ز بی مهری گل در کینه میسوخت

بران بنشست آخر شاه خونخوار

که تا از پرده چون آید برون کار

درون پرده زان دل بیقرارست

که کار پرده بیرون از شمارست

کنون با حال خسرو شاه آییم

سپاهان رفت با این راه آییم

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

چنین گفت آنکه استاد جهان بود

که در باب سخن صاحبقران بود

که چو شش ماه خسرو بود با گل

بهردم عشرتش نوبود با گل

گهی با گل می گلفام خوردی

گهی صد بوسه از گل وام کردی

گهی آن وام گل را بازدادی

گهی گل را بهای ناز دادی

گهی سیمین برش در برگرفتی

گهی خاک رهش در زر گرفتی

زمانی عشرتی نوساز کردی

زمانی خلوتی آغاز کردی

زمانی از گلش شکّر چشیدی

زمانی تنگ شکر درکشیدی

چو در برداشت چون گل دلستانی

نکردی یاد از حسنا زمانی

چو گل باشد، که، از حُسنا کند یاد

چو دُر باشد، که از مینا کند یاد

چو سر باشد ز افسر کم نیاید

چو ماه آمد ز اختر کم نیاید

چو صبح آید، که جوید وصل انجم

چو آید آب برخیزد تیمّم

بسی بودی که حسنا پیش شهزاد

باستادی و شه را نامدی یاد

بسی بودی که خود را مینمودی

بشاه، و شاه ازو آزاد بودی

بشادی خسرو و گل شام و شبگیر

بهم بودند دایم چون می و شیر

دل حُسنا ز گل درجوش افتاد

گهی برخاست و گه مدهوش افتاد

بجوش آمد در آن اندوه رشکش

کنارش گشت دریایی زاشکش

ز دانا این سخن آمد مراخوش

که گفتارشک سوزان تر ز آتش

نباشد رشک زن بر کس مبارک

که رشک زن بود زخم بلارک

روا دارد که سر بر جای نبود

ولی با سوز رشکش پای نبود

کسی داند که رشک آدمی چیست

که او در رشک روزی تا بشب زیست

شبی کان شب سیه تر بود از قار

شبی تیره چو روز دوری از یار

جهان تاریک تر از روی زنگی

چو چشم مور بر حسنا ز تنگی

دمش از آه دل آتش فروزان

نشسته اشک ریزان، سینه سوزان

همه شب بود حسنا حیله اندیش

که تا گل را چسان بردارد از پیش

یکی مکری بساخت از نوک خامه

جهان افروز را بنوشت نامه

جهان افروز کدبانوی او بود

که حُسنای گزین هندوی اوبود

در آن نامه نوشت از حال هرمز

که این برنا یکی شاهست کربز

طبیبی نیست او صاحب کلاهست

که قیصر زادهٔ رومست و شاهست

اگر روزی شود با چرخ درخشم

کند خشمش فلک را خاک در چشم

وگر بر مهر بگشاید ره چهر

زمین بوسند پیش او مه و مهر

سپاه او فزونند از هزاران

صدی بشمر بهر یک قطره باران

خزانهش از قیاس اندکی گیر

ز یک یک برگ هر شاخی یکی گیر

سمند و ابلقش را نیست پایان

ولی هستش عدد ریگ بیابان

چنین شاهیست گفتم با تو حالش

ازان گلرخ چنین شد در جوالش

پزشکی مکر آن مکّار بودست

که با هم پیش از اینشان کار بودست

چو خسرو را دل گل بود خواهان

ز شهر روم آمد با سپاهان

ز اسپاهان بصد افسونش آورد

براه رازیان بیرونش آورد

بتک از اسپ تازی این نیاید

ز صد طرّار رازی این نیاید

چو بر گل دست یافت، از راه بردش

بشب از باغ شه ناگاه بردش

مرا در نیمهٔ ره گشت معلوم

که آن زن گلرخست و او شه روم

گر آنجا گشتمی آگه ازین کار

برون آوردمی شه را ازین بار

مرا زین کارغم بسیار افتاد

ولیکن چون کنم چون کار افتاد

در آن شب گو برون شد از سپاهان

دلم خاتون خود را بود خواهان

مرانگذاشت هرمز از بر خویش

وگرنه کردمی کار از سرخویش

کنون هم گلرخ و هم شاهزاده

گهی شکّر خورند و گاه باده

بهم در عشرتند این هر دو خوشدل

ز پرّ زاغ تا پرّ حواصل

نیاسایند یک ساعت زعشرت

دل حسنا بجان آمد زغیرت

بسا ننگا که باشد بر سپاهان

که زن دزدد کسی از شاه شاهان

بعالم هرکجا کاین قول گویند

ز ننگ شاه ما، لاحول گویند

چه گر من کس نیم آن پیشگه را

ندارم طاقت این ننگ شه را

چوهرمز کرد ازینسان ناجوانی

من این را ننگ میدانم تو دانی

دو کس را معتمد بفرست ناگاه

که تاگل را بدزدم من ازین شاه

بدست معتمد بسپارم او را

که سیصد مکرودستان دارم او را

کنون این نامه سر در راه کردم

ترا از نیک و بد آگاه کردم

چو شد از نامه فارغ، نوک خامه

ببازار آمد و برداشت نامه

فراز آمد سوی بازار گانان

بسی بودند پیران و جوانان

سپاهانی یکی بازارگان بود

که در بازارگانی خرده دان بود

برخود خواند حسنا آن زمانش

بپرسید آشکارا و نهانش

نخستین عهد دربست استوارش

که تا بازارگان شد رازدارش

یکی گوهر گشاد از بازوی خویش

نهاد آن مرد را با نامه در پیش

بدو گفت این گهر بر گیر و بستان

ولیک این راز من بپذیر و برسان

چو نامه سوی آن دلبر رسانی

هزاران گوهر دیگر ستانی

جهان افروز را ده نامه ازدست

وزو درخواه هرچت آرزو هست

کنون خواهم که وقت صبحگاهان

ازینجا سر نهی سوی سپاهان

چو جان این نامه با خود رازداری

وگر خواهی جوابش بازآری

چو هر نوعی سخن آن بیخبر گفت

بسوگند آن سپاهانی پذیرفت

ز شهر روم چون بادی بدر شد

چه باد، از هرچه گویم زودتر شد

بدریا رفت و در دریا سفر کرد

وزانجا نیز بر صحرا گذر کرد

بوقت شام آمد در سپاهان

توقف کرد شب تا صبحگاهان

چو پیش آهنگ روز آهنگ ره کرد

شد از زردی رویش روی اوزرد

بزودی مرد، سر از سوی ره تافت

که تا سوی جهان افروز ره یافت

بپیش پردهٔ او مرد هشیار

جهان افروز را بستود بسیار

جهان افروز حالی پرده بگشاد

که تا آن نامه پیش پرده بنهاد

چو مهر نامه بگشاد آن پری روی

شد از رشک گلش نیلوفری روی

جهان بر چشم او چون پرنیان شد

جهان افروز گفتی از جهان شد

یکی آتش برامد تا سر او

که همچون لالهیی شد عبهر او

زمانی دست میزد موی میکند

زمانی لب، زمانی روی میکند

شدش ناخن کبود و روی چون خون

حریر سبزش از خون گشت گلگون

پس آنگه برد آن نامه بر شاه

که تا شه گشت از آن دلخواه آگاه

گرفته نقطهٔ خون جامهٔ او

ز اشک آغشته گشته نامهٔ او

که میدانست حال و کار آن ماه

ز عشق او دل وی بود آگاه

بگفت آن نامه را حالی ببردند

بدست شاه اسپاهان سپردند

چو شاه آن نامهٔ حُسنا فرو خواند

چو سودایی دران سودا فرو ماند

چو خواند آن نامه را و با خبر شد

چو زهری غصّه بروی کارگر شد

درین اندیشه گفتی شه فرو مرد

چو شیدایی زمانی سر فرو برد

چوبا خود آمد آن از خویش رفته

فراق از پس، خرد از پیش رفته

دو تن را خواند و از حُسنا سخن گفت

که بس نیکوست هرچ آن سرو بن گفت

شما را میبباید شد بزودی

مگر ماهم براید از کبودی

گر او گل را بدزدید و صوابست

منش هم باز دزدم این جوابست

شدند آن هر دوحالی از سپاهان

چو از دوزخ برون صاحب گناهان

چو از صحرا سوی دریا رسیدند

درون رفتند ودریا را بریدند

بآخر چون سفر کردند در روم

طریق قصر گل کردند معلوم

چو دم زد یونس مهراز دم حوت

شفق بر گرد گردون ریخت یاقوت

شدند آن هر دوتن تا درگه شاه

نگه میداشتند از هر سویی راه

بدین ترتیب هر دو از پگاهی

باستادند تا وقت سیاهی

چو یک هفته برامد، بامدادی

برون آمد ز در حُسنا چو بادی

بدید آن هر دو را ناگاه بشناخت

ولی آن دم نظر بر راه انداخت

فراتر رفت زود از پیش آن در

بخواند آن هر دو را از زیر چادر

چوآن هر دو بحُسنا در رسیدند

بپرسیدند و گفتند و شنیدند

چنین فرمود شان حُسنای مکّار

که صندوقی بباید ساخت ناچار

ستوران خوش و رهوار باید

سزا و لایق آن کار باید

که تا گل را بدزدم بامدادی

بدست هر دو بسپارم چو بادی

شما گل را بصندوق اندر آرید

دو دستش بسته برگرد سرآرید

دهان بندی کنید از معجز او

بر او بندید بند چادر او

بگفت این،‌وزپی ایشان روان شد

وزان موضع بجای هر دوان شد

چو جای هر دو تن را کرد معلوم

بیامد تا بایوان شه روم

چوروزی ده گذشت، آن مرد استاد

باستادی خود در کار اِستاد

بفرصت خواند گل را جای خالی

چو الماسی زبان بگشاد حالی

بگلرخ گفت کای خاتون کشور

خداوند منی و بنده پرور

ندارد هیچ شاهی چون تو ماهی

نیابد هیچ ماهی چون تو شاهی

نزاید هیچ مادر چون تو فرزند

نیارد هیچ قرنی چون تو دلبند

نکویی نام گیرد از رخ تو

شکر شیرین شود از پاسخ تو

اگر لعل تو گویم، جان فزایست

وگر زلف تو گویم، دلگشایست

بری همچون بلورتر تو داری

نمکدانی همه شکّر تو داری

نکوتر مینیاید هیچ جایت

که نیکوییست از سر تا بپایت

تو با این جمله خوبی و نکویی

کسی را با تو خوش نبود چه گویی

کسی بنشسته با حور بهشتی

چرا برخیزد از سودای زشتی

کسی را جفت باشد پادشایی

چرا عشرت گزیند باگدایی

کسی را نقد باشد چون تو دلکش

چرا نبود ز دیدار تو دلخوش

در آتش ماندهام از مشکل خویش

چو آتش میکشم غم در دل خویش

ازان ترسم که گویم راز با کس

که بیم جان من باشد ازان پس

کنون چون طاقتم از حد برون شد

دلم زین غصّه چون دریای خون شد

نخواهم گفت راز خویشتن را

ولی وقتی که وقت آید سخن را

اگر با من کنی عهد و وفا تو

درین معنی امین گردی مرا تو

بشرط آنکه چون رازم نیوشی

نگهداری سخن، رازم بپوشی

وگر گویی بکس راز نهانم

شوی هم در زمان در خون جانم

چو پاسخ یافت گل زان ماهپاره

ندید از عهد کردن هیچ چاره

چو عهدی بست با او گل بسوگند

زبان بگشاد حُسنا کای خداوند

دل خسرو کنون با تو یکی نیست

دورویی میکند دایم، شکی نیست

چنان کز پیش بود او کی چنانست

دلش در پرده برعکس زبانست

دل خسرو چو آتش بود با تو

بماند از آتش او دود با تو

ندارد با تو یک دم مهربانی

کند با تو برویی زندگانی

تو میدانی که خسرو بس جوانست

بزور و قوّت او شیر ژیانست

اگر او را بوصلت رای بودی

ترا با زوراو کی پای بودی

جوان کو آگهی یابد ز معشوق

وگر باید شدن بالای عیوق

قدم گردد ز سر تا پای در راه

که تا چون کام دل یابد ز دلخواه

کسی را عشق باشد با جوانی

چو تو معشوق یابد رایگانی

بجزمی خوردنش کاری بود نیز

مگر او را نهان یاری بود نیز

اگر در کار تو سر تیز کارست

چرا از وصل تو پرهیزگارست

بدان ای بت که خسرو در فلان کوی

بتی دارد چو ماه آسمان روی

نکویی هم ندارد بی نهایت

ولی شیرینیی دارد بغایت

اگرچه گویی او حور بهشتست

ولی درجنب خوبی تو زشتست

اگر شیرینیش چندان نبودی

ازو خسرو چنین حیران نبودی

چنان از عشق او خسرو نژندست

که گویی بندبندش زیربندست

اگر روزی شکارش رای باشد

بردلدار جان افزای باشد

ززرّ و جامه چندانش بدادست

که گویی دختر قیصر نژادست

نهانی میرود شاه دل افروز

برِ آن ماهرخ هر روز، هر روز

اگر خواهی که شه را بنگرم من

ترا پنهان در آن ایوان برم من

چو پنهان در پس ایوان نشینی

بهم پیوند این و آن ببینی

ببینی تا چه باید ساخت چاره

که تا خسرو ازو گیرد کناره

ببینی آن زن بد را بدیدار

که زینسان شاه شد او را خریدار

چو گلرخ آن سخن بشنید، از رشک

همه برگ گلش پرخون شد از اشک

چنان دردی پدید آمد بجانش

که غلتان گشت خون از دیدگانش

چنان در آتش و در تفت افتاد

که گفتی آتشی در نفت افتاد

بحُسنا گفت اکنون آن زن شوم

که عاشق شد بروشهزادهٔ روم

بمن بنمای تا رویش ببینم

نهان ازوی بکنجی در نشینم

پس آنگه چارهٔ آن پیش گیرم

وگرنه راه شهر خویش گیرم

دران دلگرمیش حُسنا بدر برد

بجای آن دو مرد بدگهر برد

چو آتش رفت و همچون دود برگشت

بدیشانش سپرد و زود برگشت

چو جای خویش را گلرخ چنان دید

جهان برچشم خود همچون دخان دید

دلش از مکر حُسنا بحر خون شد

ز راه چشمهٔ چشمش برون شد

نکردندش رها تا برکشد دم

دهانش را فرو بستند محکم

بلورین ساعدش بر هم ببستند

ز بیم جان، تنش محکم ببستند

بصد خواری بصندوقش نشاندند

وزانجا هم دران ساعت براندند

شبانروزی نیاسودند در راه

چو دو پیکر جهان بگرفته بر ماه

چو از خشکی سوی دریا رسیدند

زخشکی، سوی کشتی درکشیدند

بهر روزی در صندوق یکبار

گشادندی بران درماندهٔ کار

دران سختی چنان حور بهشتی

فرومانده نهان از اهل کشتی

همی گفتند صندوقی بقیرست

که اندر وی کنیزی بی نظیرست

ز بهر پادشاهی میبرندش

ازان پنهان چو ماهی میبرندش

چو روزی پنج در دریا براندند

بگردابی در آن دریا بماندند

برامد باد کژ از روی دریا

ز دریا موج میشد تا ثرّیا

گهی کشتی بسوی ماه بردی

گهی تا پشت ماهی راه بردی

فغان از مردم کشتی برآمد

جهان یکبارگی گفتی سرآمد

بآخر بند کشتی خرد بشکست

بگرد تخته باد کژ بپیوست

بدادند آن ستمگاران مسکین

در آب تلخ دریا، جان شیرین

ازان قوماند کی بر چوب پاره

فتادند از میانه با کناره

روان میگشت در گرداب صندوق

گهی میشد بماهی گه بعیوق

ببادی از زمانی تا زمانی

برفتی ازجهانی تا جهانی

دو استاد سپاهانی بشیناب

برون بردند جان از دست غرقاب

خبر زیشان سوی هر شهر بردند

که کشتی غرقه گشت و خلق مردند

کنون ای مرد خوشگوی نکوکار

در آن صندوق گلرخ را نگهدار

چودارد قصّه گلرخ درازی

برو تا قصّه هرمز بسازی

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

بتی خوشبوی همچون مشک بویا

زبان در بستهیی را کرده گویا

شکسته بستهیی دو دست بر سر

بیکسو فربه و یک سوی لاغر

رگش از نیش، آوازی نکوداشت

برگ در استخوان گیسوی او داشت

چو از زخمه رگش زاری گرفتی

چو زخمه دل نگونساری گرفتی

بشادی دایهیی در بر کشیدش

ولی چون راه زد، پی برکشیدش

خروشان گشت طفل رنج دیده

که بخروشد بسی پی برکشیده

همی بر پهلویش زد دایه ناگاه

که او پهلوتهی میکرد از راه

نبودی در رگش خون از نزاری

ولیکن جوی خون راندی بزاری

بهر دم دایه زخمش بیش میزد

بزخمه در رگ او نیش میزد

بمالش برد از گوشش گرانی

رگی در گوش داشت از مهربانی

اگر یک ناله بودی بیحسابش

فتادی هم ازان پرده حجابش

حسابی ناگزیر راه بودش

ادب از دایهٔ دلخواه بودش

بنوک خار، لب میدوخت او را

حساب انگشت میآموخت او را

اگرچه بر طریق خویش میبود

اسیر گوشمال و نیش میبود

ز درد زخم نیش آن طفل مضطر

ببسته بود ساعد را سراسر

چو شاه از جشن کردن بازپرداخت

بعشرت با گل دمساز پرداخت

گل و خسرو بهم چون مهر با ماه

بشادی باده نوشیدند شش ماه

جوانی بود و عشق و کامرانی

چه خوشتر باشد از عشق و جوانی

بهم بودند دلخوش روزگاری

ولیکن در میان نارفته کاری

در آن بودند تا خسرو بصد ناز

بخواهد از پدر گل را باعزاز

کنون بنگر کزین دهر پریشان

کجا خواهد رسیدن حال ایشان

تو حاضر باش تا من رازگویم

چو شکّر قصّه گل بازگویم

زهی عطّار کز فضل الهی

بحمدللّه تو داری پادشاهی

تویی اعجوبهٔ دوران سخن را

تو دادی از معانی جان سخن را

زهی صنعتگری احسنت احسنت

زهی دُر پروری احسنت احسنت

شکن بین در سر زلف سخنها

زهی شیرین سخنها و شکنها

چو دستم داد بسیاری صنیعت

بفریاد آمد از دستم طبیعت

منم امروز در ملک سخن شاه

بهرمویی نموده در سخن راه

عروض آموز کژ طبعان صریرم

ترازوی سخن سنجان ضمیرم

ضمیرم در جنان زیبا زند جوش

که حوران مینهندش دربناگوش

ضمیر من خلیل آسا از آنست

که هم ز انگشت، خود شیرم روانست

معانی ضمیرم را عدد نیست

مرا این بس که از خلقم مدد نیست

نه غایت می درآید در معانی

نه نقصان میپذیرد این روانی

مراحق داد در معنی هدایت

ازین معنیست، معنی بی نهایت

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

 

یکی طاوس فر بگرفته ماری

چه ماری همچو کار افتاده زاری

تهی و قعر جان را دُر همی داد

نی و خوشی چو شکّر پُر همی داد

نفس زد گرچه شخصش بی روان بود

بسی نالید امّا بی زبان بود

بپاسخ بود بانگش بیست دربیست

نبودش جان ولی از باد میزیست

قلم بود و خطش گرد دهان بود

قلم استاده و انگشتان روان بود

چو نبضش دلبری آورد در دست

ز نبضش همچو نبض انگشت میجست

عجایب همدمی بود او دهان را

که دم خوردی و دم دادی جهان را

نه خُلق از حلق فرسودن گرفتش

نه دم از باد پیمودن گرفتش

چرا چندین دم او تیز رو بود

چو میدانست کز بادی گرو بود

اگر بادی برو جست از نزاری

برون آمد ازو صد بانگ و زاری

زمانی شور در آفاق افگند

زمانی پرده بر عشّاق افگند

گهی راه عراق آهسته میزد

گهی راه سپاهان بسته میزد

مخالف را چو در ره راست افگند

بصنعت جادویی کرد از نهاوند

چگویم چون همه کاری نکو کرد

نوایی داشت هرکاری که او کرد

چه گر از لاغری بی بیخ و بن بود

ولکین لعبتی شیرین سخن بود

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4981364
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث