به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

شنودم من که موشی در بیابان

مگر دید اشتری را بی نگه‌بان

مهارش سخت بگرفت و دوان شد

که تا اشتر بآسانی روان شد

چو آوردش بسوراخی که بودش

نبودش جای آن اشتر چه سودش

بدو گفت اشتر ای گم کرده راهت

من اینک آمدم کو جایگاهت

ترا چون نیست از سستی سرخویش

بدین عدت مرا آری بر خویش

کجا آید برون تنگ روزن

چو من اشتر بدین سوراخ سوزن

برو از جان خود برگیر این بار

که اشتر گربه افتادست این کار

برو دم درکش ای موش سیه سر

که نتوانی شد استر را سیه گر

برو ای مور خود را خانهٔ جوی

سخن در خورد خود از دانهٔ گوی

ترا ای موردازآن دل خوش فتادست

که کیک تو عماری کش فتادست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:30 PM

 

شنودم من که وقتی پادشاهی

که رویی داشت درخوبی چو ماهی

ز بهر گوی بازی رفت بیرون

وزو هر لحظه صد دل خفت در خون

چو گوی حسن در میدان بیفکند

فلک از گوی او چوگان بیفکند

رخش لاف جهان آرای می‌زد

جهان را حسن او سرپای می‌زد

خرد بر خاک راه او نشسته

عرق برگرد ماه او نشسته

غم عشقش زهی سودای بی سود

لب لعش زهی حلوای بی دود

چو سرمستی در آن میدان همی گشت

وزو نظارگی حیران همی گشت

مگر سرگشتهٔ چون شمع با سوز

که گلخن تافتی بیچاره تا روز

بدید از دور روی آن نکو را

که داند تا چه کار افتاد او را

ز عشقش آتشی در جانش افتاد

که دردی سخت بی درمانش افتاد

دلش در عشق معجون جنون ساخت

رخش از اشگ صد هنگامه خون ساخت

دم سرد از جگر می‌زد چو کافور

فرو می‌برد آب گرم از دور

بمانده در عجب حالی مشوش

ز دست دل دلی در دست آتش

نفس ازجان چون دوزخ بینداخت

ز مستی جامه را نخ نخ بینداخت

همی بدرید جان آن عاشق مست

بجای جانش آمد جامه در دست

جهان بر چشم او زیر و زبر شد

بیفتاد وز مستی بی خبر شد

چگونه پر زند در خون و در گل

میان راه مرغ نیم بسمل

بدان سان پر زد آن مسکین بی بار

زهی عشق و زهی دردوزهی کار

بآخر هم چنان تا ده شبان روز

میان خاک بود افتاده تا روز

برون آمد بمیدان یوسف عهد

بزیر چتر چون خورشید در مهد

بتک استاد گلخن تاب در حال

دل و جان پرسخن لیکن زفان لال

چو شاه گوی زن چوگان برآورد

دل درویش را از جان برآورد

چو از چوگان زلفش یافت بویی

بسر می‌شد ز خود بی خود چو گویی

وزیرش وقت دید و جای خالی

ز گلخن تاب رمزی گفت حالی

که او ده سال از عشقت شب و روز

نه خفت و نه چو شمع آسود از سوز

چو هستت این گدا از نیک خواهان

مرا عاتیش کن چون پادشاهان

اگرچه نیست رنگش راز گویی

بسوی او فرو انداز گویی

اگرچه ننگ باشد از چنین بار

غریبی نبود از شاهان چنین کار

شه از لطفی که او را بود در تاخت

بسوی آن گدا گویی بینداخت

بعاشق گفت گویم ده بمن باز

چرا ماندی چنین آخر دهن باز

چو از شاه این سخن بشنید درویش

بخاک افتاد و می‌افتاد در خویش

ز چشمش اشک ریزان شد چو باران

همی لرزید چون برگ چناران

ز جان صد جام خون بر جامه کرده

جهانی گرد او هنگامه کرده

برآوردی بدردی باد سردی

که تا هنگامه حالی سرد کردی

بآخر در میان خاک و خواری

بگلخن باز بردندش بزاری

دلش مستغرق دریای اندوه

ز چشم او زمین چون چشم در کوه

هوا از راه او سردی گرفته

ملک از روی او زردی گرفته

چو لختی با جهان هستی آمد

دگر ره خروش مستی آمد

فغان می‌کرد وز هر سوی می‌رفت

چو باران اشگ او برروی می‌رفت

چو برقی چون در آن صحرا بمانده

چو باران اشگ بر صحرا بمانده

دلش از صحن این صحرا برون بود

تنش را بسته با صحرای خون بود

بآب چشم صحرا کرده پر گل

جهانی درد صحرا کرده بر دل

نه یک محرم که با او راز گوید

نه یک هم دل که رمزی باز گوید

اگرچه خوردن و خفتن نبودش

ولیکن زهرهٔ گفتن نبودش

بدل می‌گفت شاهی عالم افروز

که عالم جمله ملک اوست امروز

اگر فرمان دهد در پادشاهی

سپه گیرد ز ماهش تا بماهی

وگر یک مردش آرد روی برمن

ز نامردی نجنبد موی بر من

برون می‌آید از گلخن گدایی

ببوی وصل زین سان پادشایی

اگر برگویم این راز آشکاره

بیک ساعت کنندم پاره پاره

چه سازم چون کنم چون کارم افتاد

خرم در گل بخفت و بارم افتاد

بآخر مدت ده سال پیوست

ز عشق پادشاه از پای ننشست

همه شب تا بروز و روز تا شب

ستاده بر درش می‌گفت یا رب

قرار و خواب و آرامش برفته

ببد نامی خود نامش برفته

زهی دولت که خورشید سرافراز

بپیش ذرهٔ خود می‌شود باز

چو شاه آورد سوی گلخن آهنگ

خبر آمد بگلخن تاب دل تنگ

چو چشمش بر جمال شاه افتاد

بلرزید و میان راه افتاد

چو شه در روی آن دلداده نگریست

سر او در کنار آورد و بگریست

دل پر جوش او را مرهمی کرد

خودش می‌کشت و خود ماتم همی کرد

چو سوی هستی خود راه یابند

سر خود در کنار شاه یابند

چگونه آورد پروانه آن تاب

که بنشیند بر شمع جهان تاب

نبودش طاقت وصل چنان شاه

برآورد از زمین تا آسمان آه

گلاب از دیده‌ها بر خویشتن زد

بزد یک نعره و جان داد و تن زد

دو دم از خلق آن حیران برآمد

یکی بی جان دگر با جان برآمد

برو ای هم چو گلخن تاب عاجز

که تاب وصل شاهت نیست هرگز

برو سودا مپز ای پارهٔ خاک

که مستغنیست از تو حضرت پاک

هر آن طاعت که چندان پاک کردند

فدای راه مشتی خاک کردند

خطاب آمد که ای پاکان درگاه

سجود آرید آدم را بیک راه

که افشاندیم چندین سجدهٔ پاک

ز استغنای خود بر پارهٔ خاک

که ذات ما ازینها بی نیازست

چه جای سجده و جای نمازست

برو ای گلخنی گلخن همی تاب

درین آتش بصد شیون همی تاب

برو تا چند ازین تزویر و دستان

که بیهوده بسی گویند مستان

اگر سلطان بسوی تو کند رای

چه سازی چون نه جان داری و نه جای

نه جان آنک حالی پیش آوری

نه جای آنکه نزد خویش آری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:29 PM

 

شنودم من که پیری بود کامل

نه چون پیران دیگر مانده غافل

نه شب خفتی و نه روز آرمیدی

بروز و شب کسش خفته ندیدی

کسی پرسید کای پیر دل افروز

چرا هرگز نه شب خفتی و نه روز

بدو گفتا نخسبد مرد دانا

بهشت و دوزخش در شیب و بالا

یکی پیوسته می‌تابند در شیب

دگر را می‌دهند آرایش و زیب

میان خلد و دوزخ در زمانه

چگونه خوابم آید در میانه

نیاوردست کس خطی بنامم

که تا من زین دو جا اهل کدامم

دلی پر تفت و جانی پر تب و تاب

چگونه یابد آخر چشم من خواب

چو دل پر تفت و جان پرتاب باشد

نگوساری من درخواب باشد

هزاران جان پاک نامداران

فدای خلوت بیدارداران

عزیزا چند خسبی چشم کن باز

پس زانوی خود خلوت کن آغاز

مباش آخر از آن مستی پریشان

که شب مهتاب بنماید بدیشان

چرا خفتی شب مهتاب آخر

چه خواهد آمدن زین خواب آخر

نیندیشی که چون عمرت سرآید

بسی مهتاب در گورت درآید

ترا زیر کفن بگرفته خوابی

فرو آید بگورت ماهتابی

براندیشد کسی چون خواب یابد

که در گورش بسی مهتاب تابد

شب مهتاب چون می‌آیدت خواب

که عاشق خواب کم یابد بمهتاب

نکو نبود چه گوید مرد هشیار

بخفته عاشق و معشوق بیدار

چه معشوق و چه عاشق این چه لافست

بخاکی کی رسد پاکی گزافست

تو مرد گلخن نفس و هوایی

کجا مردان عشق پادشایی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:29 PM

 

چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان

دورخ در خاک مالید ای عزیزان

براندیشید از آن ساعت که در خاک

فرو ریزد دو رخ چون برگ گل پاک

در آن ساعت نه بتوانید نالید

نه رخ در پیش او در خاک مالید

کنون باری شما را قدرتی هست

شبان روزی بدین سان حضرتی هست

چرا در کار حق سستی نمایید

اگر مردید پس چستی نمایید

بمردی آنگه آید افتخارت

که تو کاری کنی کاید بکارت

تو خواهی تا بسی طاعت کنی تو

ولی از جهل یک ساعت کنی تو

نخواهد ماند با تو هیچ هم راه

مگر سوز دل و آه سحرگاه

تو خود هرگز شبی در درد این کار

نداری خویش را تا روز بیمار

مخسب ای دوست تا بیدارگری

مگر شایستهٔ اسرار گردی

چرا خفتی تو چون در عمر بسیار

نخواهی شد ز خواب مرگ بیدار

بروبا گورت افکن خواب خود را

مگر بیدار گردانی خرد را

ببین کین آفتاب مانده عاجز

نکرد از خواب چشمی گرم هرگز

گرت چون آفتاب این درد باشد

ز بی خوابیت رویی زرد باشد

الا ای روز و شب در خواب رفته

برآمد صبح پیری و تو خفته

نمی‌ترسی که مرگت خفته گیرد

دلت را خفته و آشفته گیرد

تو درخوابی و بیداران برفتند

عزیزان وفاداران برفتند

تویی در کیسهٔ این دهر خود رای

بمانده هم چو سیم قلب برجای

ز غفلت بر سر غوغا بماندی

سری پر لاف و پر سودا بمانده

گرفتم شب نخفتی صبح گاهان

خراخفتی چو خفتی دیرگاهان

مکن در وقت صبح ای دوست سستی

که داری ایمنی و تن درستی

چو پیدا شد نسیم صبح گاهی

در آن ساعت بیابی هرچ خواهی

هر آن خلعت کزان درگاه پوشند

چوآید صبح دم آنگاه پوشند

چو شب از صبح گردد حلقه درگوش

درآید ذرهای خاک درجوش

دلی کو از حقیقت بوی دارد

ببیداری آن دم خوی دارد

ترا گر سوی آن درگاه راهیست

بوقت صبح خون آلود آهیست

دلا آن دم دمی از خواب دم زن

بآهی حلقهٔ را بر حرم زن

برآر از سینهٔ پرخون دمی پاک

که بسیاری دمد صبح و تو در خاک

بگیر آن حلقه را در وقت شبگیر

دل شوریده را درکش بزنجیر

و یا بنداز دل دیوانه بر گیر

خوشی فریاد مشتاقانه برگیر

زفان بگشای با حق رازی می‌گوی

غم دیرینهٔ دل باز می‌گوی

خوشی بگری چو باران در عتابی

مگر برخیزدت از دل حجابی

در آن دم گر شود آهی میسر

ز دنیا و آنچ در دنیاست خوشتر

عزیزا عمر شد در یاب آخر

شبان روزی مشو در خواب آخر

بشب خواب و بروزت خواب غفلت

که شرمت باد ای غرقاب غفلت

مخسب ای خفته آخر از گنه بس

چرا خفتی که گورت خوابگه بس

هزاران جان پر نور عزیزان

فدای سجده گاه صبح خیزان

رهی لذت که در شبهای تاری

نیاز خویش بر حق عرضه داری

خوشی در خاک می‌مالی رخ خویش

بزاری می‌گزاری پاسخ خویش

همه آفاق آرامی گرفته

ره تو با حق انجامی گرفته

گشاده پیش او دست نیازی

گهی در گریهٔ گه در نمازی

بنه پایی که در پیش چنان کس

خلایق خفته و تو باشی و بس

ببستر غافلان باز اوفتاده

تو و حق هر دو هم راز اوفتاده

چنین شب گر کند یزدان کرامت

نیاری گفت شکرش تا قیامت

خوشا با حق شب تاریک بودن

ز خود دور و بدو نزدیک بودن

ازین بهتر چه کار و بار داری

که یک شب او بیدار داری

چو صد شب از هوا بیدار بودی

بشهوت ریزهٔ در کار بودی

شبی بیدار دار آخر خدا را

چو صد شب داشتی نفس و هوا را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:29 PM

 

بشهر ما بخیلی گشت بیمار

که نقدش بود پنجه بدره دینار

ز من آزاد مردی کرد درخواست

که او را کرد باید شربتی راست

مرا نزد بخیل آورد آن مرد

یکی صد سالهٔ دیدم درآن درد

ژ بیماری درد آز خفته

همه مدهوشی ببستر باز خفته

دلش با مرگ نزدیکی گرفته

همه سوییش تاریکی گرفته

فتاده بر رخش عکس بخیلی

لبش از ناخورایی گشته نیلی

گلابش یافتم یک شیشه در بر

بگل بگرفته محکم شیشه را سر

یکی را گفتم آن گل درفکن زود

گلاب از شیشه بر بیمار زن زود

بزد از بیم بانگی مرد بیمار

که آن گل برمکن از شیشه زنهار

که گر آن شیشه را گل برکنی تو

بتر زان کز تنم دل برکنی تو

چو زین بوی خوشم دل هست ناخوش

مزن از آب گل جانم در آتش

بگفت این وزین عالم برون شد

نمی‌دانم دگر تا حال چون شد

چو آن بیچاره دل را پاک کردند

بصد زاری بزیر خاک کردند

بیاوردند زان پس شیشه در پیش

گلی کردند ازو سر خاک درویش

چو زاب گل گل آن خاک تر شد

دل آن کور مدبر کورتر شد

نمی‌دادش گل آن شیشه دل بار

که باشد خاک او زان شیشه گل زار

چو برنامدش از آن یک قطره از دل

برآمد زاب گل صد خارش از گل

سرنجام بخیلان باز گفتم

ببین تا خود چه نیکو راز گفتم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

زنی بد پارسا، شویش سفر کرد

نه شویی و نه برگی داشت در خورد

یکی گفتش بتنهایی و خواری

نه نانی نه زری چون می‌گذاری

زنش گفتا که تنها نیستم من

که اندر قربت مولیستم من

مرا بی شوی روزی به شود راست

که روزی خواره شد روزی ده اینجاست

تو ای مرد از زنی کم می‌نمایی

چنینی و آی تو در وا چرایی

زناشایست و شایست من و تو

بلاست این بیش وایست من و تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

من این نکته ز درویشی شنودم

که گفت اندر طواف کعبه بودم

یکی سرگشتهٔ بسرشته از نور

شده تیرش کمان و مشک کافور

مرا از هرچه باشد بیش یا کم

یکی مسواک بود از مال عالم

بدو گفتم که ای پیر کهن زاد

کزین مسواک می‌خواهی ترا باد

جوابم داد آن پیر سخن ساز

که من وایست را در چون کنم باز

که گر گردد در بایست بازم

نیاید تا ابد دیگر فرازم

فرو بستم من این در را بصد سال

کنون چون برگشایم آخر حال

تو نامرده نگردد حرص تو کم

که درد حرص را خاکست مرهم

نشیب حرص شیبی بی فرازست

درازی امل کاری درازست

بکرم قز نگر کاندر جوانی

کند زیر کفن خود را نهانی

ز حرص خویش و سرگردانی خویش

بسی چپ راست برگردد پس و پیش

چو از گشتن نماند در تنش روز

نهد خود را بدست خویش در گور

بهر چیزی که گرد آورد صد بار

بیک ره در میان گردد گرفتار

مرا آید زبوتیمار خنده

لب دریا نشسته سرفکنده

فرو افکند سر دردرمحنت خویش

نشسته تشنه و دریاش در پیش

همیشه با دلی تشنه در آن غم

که گر آبی خورم دریا شود کم

درین معنی تو بو بیمار خویشی

کزین محنت ز بوتیمار بیشی

تو بوتیمار با آبی در آتش

بخور تو اینچ داری این زمان خوش

دمی خوش باش غوغا را که دیدست

بخور امروز فردا را که دیدست

ز دنیا رشته تاری را بمگذار

که شد از سوزنی عیسی گرفتار

سخاوت کن که سرهای بخیلان

نمی‌زیبد مگر در پای پیلان

چنان بندیست برجانشان نهاده

که ابروشان نبیند کس گشاده

بخیلان را ز بخل خویش پیوست

نه دنیا و نه دین در هم زند دست

ز خر طبعیست این کز چوب بسیار

جوی ندهی و جان بدهی زهی کار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

مگر آن گربه در بریانی آویخت

ربود از سفره بریانی و بگریخت

یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد

مگر آن گربه را ناگه بگیرد

عزیزی آن بدید از دور ناگاه

که می‌زد گربه را آن مرد در راه

بدو گفت ای ز دل رفته قرارت

بیفتادست با این گربه کارت

تو آن سگ را زن ای سگ طبع ناساز

که بریانی ستاند گربه را باز

زهی خوش با سگی تازی نشسته

بپیش سگ بدمسازی نشسته

بپیش سگ بسوزن دادن آیند

چو سوزن داده شد تیغ آزمایند

بکار سگ بسی گردی تو شیری

هنوز این سگ نیاوردست سیری

تو سگ را بند کن روزی نهاست

که گردن بستهٔ با سگ گشادست

فرو ماندی همی چون مبتلایی

که چون قوتی بدست آری ز جایی

تو بر رزاق ایمن باش آخر

صبوری ورز وساکن باش آخر

ز کافر می‌نگیرد رزق خود باز

کجا گیرد ز مرد پر خرد باز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

حکایت کرد ما را نیک خواهی

که در راه بیابان بود چاهی

از آن چه آب می‌جستم که ناگاه

فتاد انگشتری از دست در چاه

فرستادم یکی را زیر چه سار

که چندانی که بینی زیر چه بار

همه در دلو کن تا برکشم من

بود کانگشتری بر سر، کشم من

کشیدم چند دلو بار از چاه

فراوان بار جستم بر سر راه

یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک

چو گویی شکل او بس روشن و پاک

برافکندم که تا سنگی گران هست

ز دستم بر زمین افتاد وبشکست

دو نیمه گشت و کرمی از میانش

برآمد سبز برگی در دهانش

زهی منعم که در پروردگاری

میان سنگ کرمی را بداری

بچاه تیره در راه بیابان

میان سنگ کرمی را نگه بان

حریصا لطف رزاقی او بین

عطا و نعمت باقی او بین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

شنودم من که موشی تیز دیده

ز چنگ گربگان خون ریز دیده

برون آمد ز سوراخی چنان تنگ

که با تنگی او بودی جهان تنگ

بکنج خانهٔ کورا گمان بود

قضا را خایهٔ مرغی نهان بود

بسوی بیضه آمد پای برداشت

ولی دستش نداد از جای برداشت

نه بروی چنگل او را ظفر بود

نه دندانش ببردن کارگر بود

چو بسیاری بگرد بیضه درگشت

عجایب حیلهٔ بر ساخت برگشت

بیامد بانک زد موشی دگر را

بپیش او فرو گفت این خبر را

درآمد موش زیر بیضه درشد

دو دست و پای او گردش کمر شد

گرفتش موش دیگر زود دنبال

کشیدش تا به پیش خانه در حال

ز بیرون گربه در پس کمین داشت

مگر آن شیر دل بر موش کین داشت

بجست از پس بسوی موش گستاخ

مگر بس تنگ بود آن موش سوراخ

در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه

گرفت آن موش با آن بیضه در راه

بچنگل گربه برکند از همش زود

خلاصی داد از حرص و غمش زود

ببین تا چند جان کند آن ستم کار

که تا شد هم ببند خود گرفتار

موافق گفت با هم مرد رهبر

مثال موش با موش سیه سر

الا ای روز و شب در حرص پویان

بحیلت هم چو مور و موش جویان

حریصی بر سرت کرده فساری

ترا حرص است و اشتر را مهاری

شبان روزی چو اختر روز کوری

اسیر حرص روز و شب چو موری

مدان خون خوردن خود را تنعم

فغان از حرص موش و مور مردم

فغان زین عنکبوتان مگس خوار

همه چون کرکسان در بند مردار

فغان از حرص موش استخوان رند

همه سگ سیرتان زشت پیوند

اگر نه معدهٔ خون خواره بودی

کجا مردم چنین بیچاره بودی

شبان روزی فتاده در تک و تاز

که تا کار شکم را چون دهد ساز

بمانده در غم آبی و نانی

که تا پر گردد این دوزخ زمانی

زهر رنجی که مردم راز خویش است

تقاضاء شکم از جمله بیش است

شکم از تو برآورد آتش و دود

ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود

اگر صوفی ببیند زلهٔ تو

نشیند بی شکی در پلهٔ تو

همی پر کن که گر در تو دلی هست

ز تو پهلو تهی کردست پیوست

تو گاو نفس در پروار بستی

بسجده کردنش زنار بستی

بمکر آن گاو کز زر سامری کرد

سجود آن گاو را خلق از خری کرد

ترا تا گاو نفست سیر نبود

اگر صد کار داری دیر نبود

شکم چون پر شد و در ناز افتاد

قوی باری ز پشتت باز افتاد

ترا درچاه تن افتاد جانی

بدست او ز جایی ریسمانی

بحیلت گرگ نفست را زبون کن

برآی از چاه او را سرنگون کن

اگر در چاه مانی هم چو روباه

بدرد گرگ نفست در بن چاه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4983854
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث