به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بپرسیدم در آن دم از پدر من

که چونی گفت چونم ای پسر من

ز حیرت پای از سر می‌ندانم

دلم گم گشت دیگر می‌ندانم

نگردد این کمان کار دیده

ببازی چو من پیری کشیده

چنین دریا که عالم می‌کند نوش

ز چون من قطرهٔ برناورد جوش

بدو گفتم که چیزی گوی آخر

که سرگردان شدم چون گوی آخر

جوابم داد کای داننده فرزند

بفضل حق بهر بابی هنرمند

ز غفلت خود نماییدم همه عمر

چه گویم ژاژ خاییدم همه عمر

بآخر دم چنین گفت آن نکوکار

خداوند محمد را نکو داد

پدر این گفت و مادر گفت آمین

وزان پس زو جدا شد جان شیرین

خدایا گفت این هر دو گرامی

بفضلت مهر بر نه بر تمامی

اگرچه گردنم زیر گناه است

دعای این دو پیرم حرز راهست

ببین یا رب دو پیر ناتوان را

بدیشان بخش جان این جوان را

تو آن پیر نکو دل را نکو دار

فروغ نور ایمان شمع او دار

در ایمان یافت موی او سپیدی

مدارش در سواد ناامیدی

بدرگاه تو باز افتاده کارش

بفضل خویشتن ده زینهارش

در آن تنگی گورش همنفس باش

در آن زیرزمینش دست رس باش

کفن را حله گردان در بر او

بباران ابر رحمت بر سر او

چو با خاکی شد آن شخص ضعیفش

بپاکی باد بر جان شریفش

ز جان مصطفی نور علی نور

بجانش میرسان تا نفخهٔ سور

گناهش عفو کن جانش قوی دار

بنور دین دلش را مستوی دار

خدایا پیش شاهان مرد مضطر

شود با تیغ و با کرباس هم بر

چو من دیدم که خلقانی که رفتند

همه یک تیغ در کرباس خفتند

تن من از کفن کرباس آورد

زفانم تیغ چون الماس آورد

کنون کرباس و تیغ آورده‌ام من

بسی داغ و دریغ آورده‌ام من

تو خواهی خوان و خواهی ران تودانی

که گر رانی و گرخوانی توانی

سخن با دردترزین کس ندیدست

کزین هر بیت خونی می‌چکیدست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:32 PM

 

شنودم من از آن داننده استاد

که چون عبادی اندر نزع افتاد

درآمد پیش او عباسه ناگاه

ز پای افتاده دیدش بر سر راه

ز سیلاب اجل مدهوش گشته

ز پاسخ بلبلش خاموش گشته

بدو گفت ای لطیف نغز گفتار

زفانت در سخن گفتن شکر بار

تو تا پیش سخن گویان نشستی

همه دست سخن گویان ببستی

چرا گشتی چنین خاموش بیکار

چو بود آن حرص بسیارت بگفتار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:32 PM

 

نکو گفتست آن درویش حالی

که می‌خواهم سه چیز از حق تعالی

یکی در خواب مرگی با سلامت

دوم در مرگ خوابی تا قیامت

سیم چیزی که گفتن را نشاید

چه گویم زانک در گفتن نیاید

خداوندا بفضلت دل قوی باد

کسی کز ما کند بر نیکویی یاد

قرین نور باد آن پاک رایی

که این گوینده را گوید دعایی

گرت در جام خود خونیست برخیز

ز چشم خون فشان بر خاک ما ریز

که بعد از ما عزیزان وفادار

بخاک ما فرو گویند بسیار

کنند از دل بسوی ما خطابی

ولی از گور ما ناید جوابی

بسی خونها بخوردند و برفتند

بدرد و غصه زیر خاک خفتند

کنون ما نیز خون خوردیم و رفتیم

بدرد و غصه زیر خاک خفتیم

بسی گفتیم و خاموشی گزیدیم

ز گویایی بخاموشی رسیدیم

خموشانند زیر خاک بسیار

نبینم من ازیشان کس خبردار

هزاران جان پاک از قالب پاک

فدای این همه روهای پر خاک

چرا چندین سخن بایست گفتن

چو زیر خاک می‌بایست خفتن

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:31 PM

 

بوقت نزع پیری زار بگریست

بدو گفتند پیرا گریه از چیست

چنین گفت او که اندر قرب صد سال

دری می‌کوفتم من در همه حال

کنون خواهد گشاد آن در بیک بار

از آن می‌گریم از حسرت چنین زار

که آگه نیستم کین در بعادت

شقاوت می‌گشاید یا سعادت

فرو می‌افتم از چرخ برین من

کجا آیم ندانم بر زمین من

مثالم کعبتین شش سو آید

که تا خود بر کدامین پهلو آید

در آن ساعت که جان از تن رها شد

دو عالم آن زمان از هم جدا شد

ازین سو تن ببیهوشی فرو رفت

وزان سو جان بخاموشی فرو رفت

که داند کین دو را کز هم جدا شد

کجا بود و کجا آمد کجا شد

جوامردا ازین نبود زیانت

که گویی خواب خوش باد ای جوانت

اگر بیتی خوشت آید ز جایی

من بیچاره را گویی دعایی

مرا کاری برآید روزگاری

ترا بزیان نیاید هیچ کاری

دعایی زود رو چون گشت نزدیک

مرا نوری بود درخاک تاریک

مرا راحت ترا باشد ثوابی

خلاصم باشدار باشد عقابی

تو خوش بنشسته در دنیای فانی

که من درخاک چون باشم نهانی

زهی ناخوش رهی در پیش ما را

زهی بی شفقتی برخویش ما را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:31 PM

 

بپرسیدم ز پیری سال فرسود

در آن ساعت که وقت رفتنش بود

که هم راه تو چیست ای مرد غمناک

چه داری زاد راه منزل خاک

جوابم داد کز بی آگهی من

دلی پر می‌برم دستی تهی من

خدایا من درین دیر تحیر

چو آن پیرم تهی دست و دلی پر

تهی دستم ز زاد راه جاوید

بفضل تو دلی دارم پر امید

خداوندا امید من وفا کن

دلم را از کرم حاجت روا کن

منور دار جانم را بنوری

دلم را زنده گردان از حضوری

حضوری ده ز چندین ترهانم

یقینی ده میان مشکلاتم

مرا از من نجاتی ده بتوفیق

ز نور خود براتی ده بتحقیق

دلم را محرم اسرار گردان

ز خواب غفلتم بیدار گردان

بر افروز از خداوندی دلم را

توانگر کن بخرسندی دلم را

نفس چون برکشندم هم نفس باش

در آن درماندگی فریاد رس باش

چو جان را منقطع شد از جهان دم

مرا با نور ایمان دار آن دم

چو با ایمان فرو بردی بخاکم

نیاید از جهانی جرم باکم

خداوندا همه بیچارگانیم

درین هنگامه چون نظارگانیم

همه گر دوزخی‌ایم از بهشتی

تو می‌دانی و تو تا چون سرشتی

که داند تا بمعنی متقی کیست

سعید از ما کدامست و شقی کیست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:31 PM

 

شنودم من که فردوسی طوسی

که کرد او درحکایت بی فسوسی

به بیست و پنج سال از نو ک خامه

بسر می‌برد نقش شاهنامه

بآخر چون شد آن عمرش بآخر

ابوالقاسم که بد شیخ اکابر

اگرچه بود پیری پر نیاز او

نکرد از راه دین بروی نماز او

چنین گفت او که فردوسی بسی گفت

همه در مدح گبری ناکسی گفت

بمدح گبر کان عمری بسر برد

چو وقت رفتن آمد بی خبر مرد

مرادر کار او برگ ریا نیست

نمازم بر چنین شاعر روا نیست

چو فردوسی مسکین را ببردند

بزیر خاک تاریکش سپردند

در آن شب شیخ او را دید خواب

که پیش شیخ آمد دیده پر آب

ز مرد رنگ تاجی سبز بر سر

لباسی سبزتر از سبزه در بر

بپیش شیخ بنشست و چنین گفت

که ای جان تو با نور یقین جفت

نکردی آن نماز از بی نیازی

که می ننگ آمدت زین نانمازی

خدای تو جهانی پر فرشته

همه از فیض روحانی سرشته

فرستاد اینت لطف کار سازی

که تا کردند بر خاکم نمازی

خطم دادند بر فردوس اعلی

که فردوسی بفردوس است اولی

خطاب آمد که ای فردوسی پیر

اگر راندت ز پیش آن طوسی پیر

پذیرفتم منت تا خوش بخفتی

بدان یک بیت توحیدم که گفتی

مشو نومید از فضل الهی

مده بر فضل ما بخل گواهی

یقین می‌دان چوهستی مرداسرار

که عاصی اندکست و فضل بسیار

گر آمرزم بیک ره خلق را پاک

نیامرزیده باشم جز کفی درخاک

خداوندا تو می‌دانی که عطار

همه توحید تو گوید در اشعار

ز نور تو شعاعی می‌نماید

چو فردوسی فقاعی می‌گشاید

چو فردوسی ببخشش رایگان تو

بفضل خود بفردوسش رسان تو

بفردوسی که علیینش خوانند

مقام صدق و قصر دینش خوانند

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:31 PM

 

مگر می‌رفت آن دیوانه دل شاد

فتادش چشم بر بقال استاد

بدو گفتا که ای مرد نکو نام

شکرداری سپید و مغز بادام

چنین گفتا که دارم هر دو بسیار

ولیکن تا پدید آید خریدار

بدو دیوانه گفت آخر کجایی

چرا آن هر دو خوش را خوش نخایی

اگر این هر دو بفروشی بصد ناز

ازین هر دو چه خوشتر می‌خری باز

بیک یک دم که در زیر دل و جانست

که می‌داند که چه اسرار پنهانست

هزاران بحر پر اسرار کامل

بیک دم می‌توانی کرد حاصل

ترا این پند بس در هر دو عالم

که برناید زجانت بی خدادم

اگر تو باز داری پاس انفاس

بسلطانی رسانندت ازین پاس

خدا را یاد کن تا کی ز اشعار

خموشی پیشه کن تا کی ز گفتار

اگرچه شعر در حد کمالست

چو نیکو بنگری حیض الرجالست

یقین می‌دان که هر حرف از کتابت

بتست و بت بود بی شک حجابت

کنون بیدار شو از خواب مستی

رها کن بعد ازین این بت پرستی

دریغا فوت شد عمری که یک دم

اگر گویی به ارزد هر دو عالم

مرا گر عمر بایستی خریدن

نبودی یک زمانم آرمیدن

همه عمرم اگر یک دم بماندست

همی دانم که صد عالم بماندست

چرا چندین سخن می‌بایدم راند

چو می‌دانم که می بربایدم خواند

بگو چندین سخن کی رانمی من

اگر یک حرف بر خود خوانمی من

اگر بودی ازآنجا رنگ و بویم

نبودی رنگ و بوی گفت و گویم

دریغا کانچ دانستم نکردم

غم خود وقت کار خود نخوردم

اگر صد سال پویم راه دین را

ندانم کرد استغفار این را

گر استغفار یک یک دم کنم من

ندانم تا بعمری هم کنم من

ولیکن چون خداوند کریم است

ببخشد گرچه این جرمی عظیم است

عجب نیست ار بفضل جاودانی

بیک بیتم ببخشد رایگانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:31 PM

 

زهی عطار از بحر معانی

بالماس زفان در می‌چکانی

ترا زبید بعالم بار نامه

که بر تو ختم شد اسرار نامه

میان چار طان گوژ رفتار

برین منوال کسی را نیست گفتار

چنانم قوت طبع است کز فکر

چو یک معنی بخواهم صد دهد بکر

در اندیشه چنان مست خرابم

که دیگر می‌نیاید نیز خوابم

نیابم خواب شب بسیار و اندک

ازین پهلو همی گردم بدان یک

همی رانم معانی را ز خاطر

که یک دم خواب یابم بوک آخر

یکی را چون برانم ده درآید

بتر را گر برانم به در آید

ز بس معنی که دارم در ضمیرم

خدا داند که در گفتن اسیرم

بصنعت سحر مطلق می‌نمایم

درین شک نیست الحق می‌نمایم

بحکمت لوح گردون می‌نگارم

که من حکمت زیؤتی الحکمه دارم

بمعنی موی از هم می‌شکافم

ببین گر پای داری دست بافم

جواهر بین که از دریای جانم

همی ریزد پیاپی بر زفانم

ببین این لطف لفظ و کشف اسرار

نگه کن معنی ترکیب و گفتار

اگر ما یک سخن گوئیم صد سال

همی دوشیزه ماند هم بیک حال

ز ما چندانکه گویی ذکر ماند

ولیکن اصل معنی بکر ماند

خردمندا بیا باری سخن بین

که می‌گوید سخنهای کهن بین

هرآنچ آن کهنه می‌گردد قدیدست

که لذت از جهان قسم جدیدست

چو من تا رو ز عالم باز بودست

ندانم تا سخن پرداز بودست

سخن را طبع عیسی فکر باید

چو مریم گر بزاید بکر ماند

ز تحسین درگذشتست این سخنها

که شوری دارد این شیرین سخنها

کسی را کارزوی این ضعیف است

نمودار منش شعر لطیف است

ز شعر خود نمودارش نمودم

ز هر در در و اسرارش نمودم

اگر تو اهل رازی چشم کن باز

بغواصی برون گیر از سخن راز

بساط مفسلی گسترده‌ام من

بسی دیوانگیها کرده‌ام من

کجاست اهل دلی درگوشهٔ فرد

که بنشیند دمی با من درین درد

تو ای عطار اکنون چند ازین گفت

کنی آن گفت را پیوند ازین گفت

چنان خواهم که هم چون خاک گردی

مگر در زیر پای پاک گردی

چو خاک راه خواهی شد ازین پس

چو خاک راه شو در پای هر کس

فروتن شو خموشی گیر پیشه

درین هر دو صبوری کن همیشه

ترا می صبر باید کرد حاصل

که گفت الصبر مفتاح قلایل

صبوری کن ز حق اندیش پیوست

که با حق باشی و با خویش پیوست

گرت باید بهر دم تازه جانی

فرو مگذار یاد او زمانی

همی هر دم زدن در بیم و امید

بحق سرمایهٔ ملکیست جاوید

چو هر دم می‌توانی یافت نوری

چرا دایم نباشی در حضوری

گر از صد چیز می‌یابی شرف تو

چه بهتر گر حضور آری بکف تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:30 PM

 

بچین شد پیش پیری مرد هوشیار

که ما را از حقیقت کن خبردار

جوابش داد آن پیر طریقت

که ده جزوست در معنی حقیقت

بگویم با تو گر نیکو نپوشی

یکی کم گفتنست و نه خموشی

ز خاموشیست بر دست شهان باز

که بلبل در قفس ماند ز آواز

اگر در تن زدن جانت کند خوی

شود هر ذرهٔ با تو سخن گوی

چو چشمه تا بکی در جوش باشی

که دریا گردی ار خاموش باشی

درین دریا بگوهر هر که ره داشت

بغواصیش باید دم نگه داشت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:30 PM

 

مشو مغرور ملک و گنج و دینار

که دنیا یاددارد چون تو بسیار

خدا را زان پرست از جان پرنور

که استحقاق دارد وز طمع دور

بهر کاری خدا را یاد می‌دار

خدا را تا توی از یاد مگذار

بکاری گر مدد خواهی ازو خواه

که به زین در نیابی هیچ در گاه

اگر از خویش خشنودی تو ای دوست

یقین می‌دان که آن خشنودی اوست

بطاعت خوی کن وز معصیت دور

که ندهد طاعتت با معصیت نور

ز بس تندی مشو بس زود در خشم

که ناری هیچ کس را نیز در چشم

مکن از کینهٔ کس سینه پرسوز

که خود در سوختن مانی شب و روز

حریصی را مکن بر خویشتن چیز

که جان پاک تو گردد ز تن سیر

دروغ و کژمگو از هیچ راهی

که نبود زین بتر هرگز گناهی

حسد گر بر نهادت چیر گردد

دلت از زندگانی سیر گردد

چو کاری را بخواهی کرد ناکام

ببین تا بر چه سان دارد سرانجام

ز بی‌صبری دلت گر سخت خستست

صبوری کن مگر در وقت بستست

اگر خواهی که یک هم دم گزینی

خردمندی گزین تا غم نبینی

بصد نا اهل در شو در زمانه

که تا اهلی بیابی در میانه

کسی را امتحان ناکرده صد بار

مگردانش بر خود صاحب اسرار

مگردان هیچ احمق را گرامی

که احمق در غلط افتد زخامی

مگو هرگز بپیش ابلهان راز

مده هرگز جواب احمقان باز

مکن کس را ز عام و روستاچیر

که خلقی را بظلم از جان کند سیر

بسنگ و هنگ باش و هیچ مشتاب

بسر می در مدو مانند سیماب

بمعیار خرد گر سخته گردی

چو نیل خام حالی پخته گردی

مریز از پشت خود این آب پاره

که در پشت تو گردد پشت واره

بهر کاری که اندر شهوت آیی

چو خویشی را دهی از خود جدایی

زفان را خوی کم ده بر سخن تو

ز سی دانش در سی بند کن تو

نخست اندیشه کن آنگه سخن گو

بسی پرسیدن و گفتن مکن خو

سخن خوش گوی چندانی که گویی

که خوش گوییست اصل هر نکویی

مگوی از هیچ نوعی پیش زن راز

که زن رازت بگوید جمله سر باز

بدین فرزند را دل دار زنده

که آن نقشی بود در سنگ کرده

پسر را از قرین بد نگه دار

که مردم از قرین گردد گنه کار

گرامی دار پیران کهن را

که در پیری بدانی این سخن را

سخن کم گوی چون گویی نکوگوی

نه نیک و بد چنانک آید فرو گوی

سخنهای بزرگان یاد می‌گیر

ز هر یک نکته صد استاد می‌گیر

کسی کو در هنر بردست رنجی

بخر یک نکتهٔ آنکس بگنجی

کسی را کز تو عزت یافت یک بار

بنادانی مکن خوارش فلک وار

کسی با تو سخن گوید براندیش

مگو کین را شنودستم از این پیش

کسی را کازمودی چند و چونش

مکن زنهار دیگر آزمونش

مکن بدگوی را نزدیک خود رام

که بد گوید ترا هم در سرانجام

مبادت هیچ با نادان سر و کار

که تا زو ناردت جان کاستن یار

کسی کو کار بد گوید که چون کن

مده بازش ز پیش خود برون کن

سخن چین را مده نزدیک خود جای

که هر روزت بگرداند بصد رای

همی عیب کسی کان ناپدیدست

که حق داند که چونش آفریدست

سوی هر کس چنان گردان نظر را

که بهتر بینی از خود هر بتر را

گمان بد مبر بر کس نکو بر

حلیمی کن ز کمتر کس فرو بر

برغبت بر همه کس مهربان باش

همه کس را چو خورشید جهان باش

اگر خواهی که گردد کعبه آباد

دل اهل دلی از خویش کن شاد

نظر از روی نامحرم نگه دار

مشو از یک نظر در زیر صد بار

مکن غیبت مده بیهوده دشنام

که در حسرت فرو مانی سرنجام

بطیبت کردن ار شمعی فروزی

از آن طیبت چو شمعی هم تو سوزی

مده بر باد عمر را رایگانی

که کس نشناخت قدر زندگانی

بپاسخ زیر دستان را نکو دار

مگر بپسنددت مرد نکوکار

میفکن در سخن کس را بخواری

خود افکن باش گراستاد کاری

بچشم خرد منگر سوی کس هم

که چون طاوس می‌باید مگس هم

مگو بیهوده کس را ناسزاوار

بهر زه هم مرنجان هم میازار

اگر پیش تو آید احمقی باز

تکبر کن بپیش احمق آغاز

وگر پیش تو آید مرد یزدان

فروتن باش خود را خاک گردان

اگر گرد کسی بسیار گردی

اگرچه بس عزیزی خوارگردی

اگر بسیار کس را سر دهی باز

ز دردسر فراوان سر نهی باز

بپیران کن تقرب تا توانی

که ایشانند آگاه از جوانی

بدرویشان رسان از مال بهری

که تا مالت نگردد مار و زهری

توانگر چون برت آید بخدمت

مدار او را برای سیم حرمت

ور آید پیش تو درویش خسته

بپرسش تا نگردد دل شکسته

کسی کو بر تو حق دارد بآبی

فراموشش مکن در هیچ بابی

مجوی از عیب بر موری فزونی

که در قدرت تو چون موری زبونی

نکو بین باش گر عقلت بجایست

که گر بی عیب می‌جویی خدایست

مکن در هیچ کاری ناسپاسی

رضا ده در قضا گر حق شناسی

اگر قبضیت باشد ناگهانی

بگورستان شو و بگری زمانی

مخند و تاتویی اندوهگین باش

بکنجی در شو و تنها نشین باش

چو خواهی کز بلا یابی رهایی

اسیران را ز زندان ده جدایی

زمانی در سیاست کن توقف

که تا از پس نمانی در تاسف

مچخ با هیچ کس در گفت بسیار

که نبود سر سگی کردن بسی کار

مکن گستاخ کودک را برخویش

که در گل کرده باشی گوهر خویش

مکن در وقت پاسخ پیش دستی

که شرطست آن که یک ساعت باستی

سخاوت کن که هر کس کو سخی بود

روا نبود که گویم دوزخی بود

دلت خرسند کن تا جان نپوسد

که خرسندیست گنجی کان نپوسد

مگو از خویش بسیاری بپاکی

بدان خود را که مشتی آب و خاکی

مکن ز اندیشهٔ بیهوده دل ریش

که خود اندیشه داری از عدد بیش

مخور حسرت ز غمهای کهن بار

که نبود این سخنها را بن و بار

چو عیسی باشد خندان و شکفته

که خر باشد ترش روی و گرفته

بخوبی و بزشتی تا توانی

مده اقرار بر کس تا ندانی

اگر دل زندهٔ در پردهٔ راز

ز مرده جز بنیکویی مگو باز

سخن گرمست گوید چون نگو گفت

بجان بپذیر و آن منگر که او گفت

اگر خصمی شود بر تو بداندیش

بنیکویی زفان بندش کن از خویش

مدان زنهار خصم خرد را خوار

که شهری شعله سوزد بیک باز

ز بهر خلق نیکویی رها کن

نکویی خاص از بهر خدا کن

بترک هرچ گفتی تا توانی

دگر مندیش از آن گر کاردانی

چو در ره می‌روی سر پیش می‌دار

مبین در خلق و دل با خویش می‌دار

طعام افزون مخور ناگاه و ناساز

که آن افزون ترا بی‌شک خورد باز

چو شب در خواب خواهی شد بعادت

بگو از صدق دل قوی شهادت

بوقت صبح سر از خواب بردار

که آن دم بهترست از خفته مردار

چو هنگام نماز آید فرازت

مکن زندیشها باطل نمازت

ز کار عاقبت اندیش پیوست

که هر کو عاقبت اندیش شد رست

همیشه حافظ اوقات خود باش

بفکرت در حضور ذات خود باش

برون را پاک می‌دار از شریعت

بپرهیز از پلیدی طبیعت

درون را نیز در معنی چنان دار

که خجلت ناردت گر شد پدیدار

چنان وقتی بدست آرد زمانه

که گر گویند روگردی روانه

اگر زر داری و گر پادشاهی

بکن چیزی که باز آن کرد خواهی

زفانت چون شود در نزع خاموش

همه اندیشها را کن فراموش

مترس آن ساعت و امید می‌دار

چراغی را فرا خورشید می‌دار

که هر کو جان دهد بر شادمانی

بسی لذات یابد جاودانی

بکارست این مثل اینجا که گویی

بجان کندن بباید تازه رویی

مدار از غافلی پند مرا خوار

یکایک کار بند و بهره بردار

ترا گر در ره اسرار کارست

مدان کس را که به زین یادگارست

بدان این جمله و خاموش بنشین

زفان در کام کش وز جوش بنشین

صبوری پیشه کن اینک طریقت

خموشی پیشه گیر اینک حقیقت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4982026
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث