به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

شنودم من که موشی تیز دیده

ز چنگ گربگان خون ریز دیده

برون آمد ز سوراخی چنان تنگ

که با تنگی او بودی جهان تنگ

بکنج خانهٔ کورا گمان بود

قضا را خایهٔ مرغی نهان بود

بسوی بیضه آمد پای برداشت

ولی دستش نداد از جای برداشت

نه بروی چنگل او را ظفر بود

نه دندانش ببردن کارگر بود

چو بسیاری بگرد بیضه درگشت

عجایب حیلهٔ بر ساخت برگشت

بیامد بانک زد موشی دگر را

بپیش او فرو گفت این خبر را

درآمد موش زیر بیضه درشد

دو دست و پای او گردش کمر شد

گرفتش موش دیگر زود دنبال

کشیدش تا به پیش خانه در حال

ز بیرون گربه در پس کمین داشت

مگر آن شیر دل بر موش کین داشت

بجست از پس بسوی موش گستاخ

مگر بس تنگ بود آن موش سوراخ

در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه

گرفت آن موش با آن بیضه در راه

بچنگل گربه برکند از همش زود

خلاصی داد از حرص و غمش زود

ببین تا چند جان کند آن ستم کار

که تا شد هم ببند خود گرفتار

موافق گفت با هم مرد رهبر

مثال موش با موش سیه سر

الا ای روز و شب در حرص پویان

بحیلت هم چو مور و موش جویان

حریصی بر سرت کرده فساری

ترا حرص است و اشتر را مهاری

شبان روزی چو اختر روز کوری

اسیر حرص روز و شب چو موری

مدان خون خوردن خود را تنعم

فغان از حرص موش و مور مردم

فغان زین عنکبوتان مگس خوار

همه چون کرکسان در بند مردار

فغان از حرص موش استخوان رند

همه سگ سیرتان زشت پیوند

اگر نه معدهٔ خون خواره بودی

کجا مردم چنین بیچاره بودی

شبان روزی فتاده در تک و تاز

که تا کار شکم را چون دهد ساز

بمانده در غم آبی و نانی

که تا پر گردد این دوزخ زمانی

زهر رنجی که مردم راز خویش است

تقاضاء شکم از جمله بیش است

شکم از تو برآورد آتش و دود

ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود

اگر صوفی ببیند زلهٔ تو

نشیند بی شکی در پلهٔ تو

همی پر کن که گر در تو دلی هست

ز تو پهلو تهی کردست پیوست

تو گاو نفس در پروار بستی

بسجده کردنش زنار بستی

بمکر آن گاو کز زر سامری کرد

سجود آن گاو را خلق از خری کرد

ترا تا گاو نفست سیر نبود

اگر صد کار داری دیر نبود

شکم چون پر شد و در ناز افتاد

قوی باری ز پشتت باز افتاد

ترا درچاه تن افتاد جانی

بدست او ز جایی ریسمانی

بحیلت گرگ نفست را زبون کن

برآی از چاه او را سرنگون کن

اگر در چاه مانی هم چو روباه

بدرد گرگ نفست در بن چاه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

براهی بود چاهی بس خجسته

رسن را در دو سر در دلوبسته

چو از بالا تهی دلوی درآمد

ز شیب او یکی پر بر سرآمد

مگر می‌شد یکی سرگشته روباه

در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه

چودید آن دلو شد در دلو تن زد

بدستان دست محکم در رسن زد

یکی گرگ کهن شد با سر چاه

درون چاه دید افتاده روباه

برو به گفت اگر مشتاق مایی

فرو آیم بگو یا تو برآیی

اگر از چه برون آیی ترا به

درین صحرا چو من گرگ آشنا به

جوابش داد آن روباه دل تنگ

که من لنگم تو به کایی برلنگ

نشست آن گرگ در دلو روان زود

روان شد دلو چون تیر از کمان زود

همی چندان که می‌شد دلو در چاه

ببالا می برآمد نیز روباه

میان راه چون درهم رسیدند

بره هم روی یک دیگر بدیدند

زبان بگشاد آن گرگ ستم کار

که ای روبه مرا تنها بمگذار

جوابش داد آن روباه قلاش

که تو می‌رو من اینک آمدم باش

امان کی یافت آن گرگ دغل باز

که با روبه کند گرگ آشتی ساز

چنان آن دلو او را زود می‌برد

که گفتی باد صرصر دود می‌برد

همی تا گرگ را در چه خبر بود

نگه می‌کرد روبه بر زبر بود

چه درمان بود آن گرگ کهن را

که درمان نیست این سخن را

چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخوی

رهایی یافت روباه سخن گوی

تنت چاهیست جان در وی فتاده

ز گرگ نفس از سر پی فتاده

بگو تا جان بحبل الله زند دست

تواند بوک زین چاه بلا رست

سگیست این نفس در گلخن بمانده

ز بهر استخوان در تن بمانده

اگر با استخوان کیبویی تو

مباش ایمن سگی در پهلویی تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

بگوش خود شنودستم ز هر کس

که موری را بسالی دانهٔ بس

ز حرص خود کند در خاک روزن

گهی گندم کشد گه جوگه ارزن

اگر بادی برآید از زمانه

نه او ماند نه آن روزن نه دانه

چو او را دانهٔ سالی تمام است

فزون از دانهٔ جستن حرام است

مثال مردم آمد حال آن مور

که نه تن دارد و نه عقل و نه زور

شده در دست حرص خود گرفتار

بنام و ننگ و نیک و بد گرفتار

همی ناگاه مرگ آید فرازش

کند از هرچ دارد خوی بازش

هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشت

دلش باید ازو ناکام برداشت

چو بستاند اجل ناگاه جانش

سر آرد جملهٔ کار جهانش

نه او ماند نه آن حرصش که بیش است

کدامین خواجه صد درویش پیش است

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

بر دیوانهٔ بی دل شد آن شاه

که ای دیوانه از من حاجتی خواه

چو خورشیدست تا جم چرخ و رخشم

چرا چیزی نخواهی تا ببخشم

بشه دیوانه گفت ای خفته در ناز

مگس را دار امروزی ز من باز

که چندان این مگس در من گزیدند

که گویی در جهان جز من ندیدند

شهش گفتا که این کار آن من نیست

مگس در حکم و در فرمان من نیست

بدو دیوانه گفتا رخت بردار

که تو عاجزتری از من بصد بار

چو تو بر یک مگس فرمان نداری

برو شرمی بدار از شهریاری

بگرد خواجه و شه چند گردی

گریزی جوی زین خلقان بمردی

چو می‌بینی که دایم خلق بسیار

بماندند از پی دنیا طلب کار

همه بنشسته یک یک دم بغم در

همی بندند یک یک جو بهم بر

کجا چون طبع مردم خوی گیرست

ز هر کس آدمی عادت پذیرست

چو ایشان حال ایشان باز دانی

تو نیز از جهل خود در آزمانی

ترا گرچه توانگر سیم دارست

و یا درویش در صد اضطرارست

ترا از هر دو چون سود و زیان نیست

چرا پس در تنت زین غصه جان نیست

ز درویش و توانگر در ره آز

ببین تا خود چه می‌گردد بتو باز

اگر کم گردد از عمر تو ده سال

غمت نبود گر افزونت شود مال

ترا مالت ز عمر و جان فزونست

ندانم کین چه سود او جنونست

الا ای بی خبر تا کی نشینی

قناعت کن اگر مرد یقینی

چو بالش نیست با خشتی بسربر

چو خوبی نیست با زشتی بسربر

چو دادی نیم نان این نیم جان را

فرا سر بر چنان کاید جهان را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

شبی خفت آن گدایی در تنوری

شهی را دید می‌شد در سموری

زمستان بود و سرما بود بسیار

گدا با شاه گفت ای شاه هشیار

تو گرچه بی‌خبر بودی ز سرما

فرا سرآمد این شب نیز بر ما

عزیزا در بن این دیر گردان

صبوری و قناعت کن چو مردان

بمردی صبر کن بر جای بنشین

بسر می در مدو وز پای بنشین

حکیمی در مثل رمزی نمودست

که صبر اندر همه کاری ستودست

همه خذلان مردم از شتابست

خرد را این سخن چون آفتابست

شتاب ازحرص دارد جان مردم

نگه کن حرص آدم بین و گندم

اگر نه حرص در دل راه داری

کجا از جنت الماوی فتادی

ز آدم حرص میراثست ما را

درازا محنتا آشفته کارا

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

سؤالی کرد آن دیوانه شه را

که تو زر دوست داری یا گنه را

شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت

شکی نبود که زر رادو ستر داشت

بشه گفتا چرا گر عقل داری

گناهت می‌بری زر می‌گذاری

گنه با خویشتن در گور بردی

همه زرها رها کردی و مردی

ترا چون جان ببایدکرد تسلیم

چه مقصود از جهانی پر زر و سیم

تو با دنیا نخواهی بود انباز

برو با لقمهٔ و خرقه می‌ساز

اگر بر خاک و گر بر بوریایی

چو با دنیا نیفتی پادشایی

چو تو بی محنتی نانی نیابی

چو تو بی رنج خلقانی نیابی

چرا خود را بسختی درفکندی

بدست تیره بختی درفکندی

ترا چون خرقه و نانی تمامست

فزون جستن ز بهر ننگ و نامست

چرا در بند خلقی باز مانده

جگر پر خون و دل پر آزمانده

شوی از یک جو زر دل بدونیم

که تا گویند او مردیست با سیم

برای نیم نان ای مرد غمناک

چه ریزی آب روی خویش برخاک

عزیزا کاه برگی بار منت

گران تر آمد از صد کوه محنت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

یکی پرسید از آن شوریده ایام

که تو چه دوست داری گفت دشنام

که هر چیزی که دیگر می‌دهندم

بجز دشنام منت می‌نهندم

چرا چندین تو اندر بند خلقی

بدان ماند که حاجتمند خلقی

که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست

نگیرد کس بیک جو زرترادست

اگر از جوع گردی نیم مرده

برای تکیه کردن نیم گرده

اگر روزی بباشی بهر دو، نان

ترا از پای بنشانند دو نان

ببین تا از کرم پروردگارت

نشاند اندر نمازی چند بارت

ترا چون چشم برجانست وجانان

دلت را کی سرجانست و جانان

چو نان از خوان ستانی خوان بود شوم

که بی‌شک خوان بیش از نان بود شوم

چه گردی گرد خوان و شاه چندین

که مشتی عاجزند و خوار و مسکین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ

گهی فریاد می‌کرد و گهی جنگ

چو سگ از ننگ زر فریاد دارد

بیک جو خواجه چون دل شاد دارد

سگ اندر ننگ زردر جنگ و بانگیست

ترا زر می‌کند بانگ ارچه دانگیست

ز جایی گر ترا دانگی درافتد

ترا زان زر سقط بانگی درافتد

اگر صد بدرهٔ زر برفشانی

بود کم دانکی آن میزبانی

الا ای مرد دنیا دار مستی

چه خواهی دید زین دنیاپرستی

چرا در بت پرستی ای هو جوی

بسان کافران آوردهٔ روی

چرا داری طریق کافران رت

که تو زر می‌پرستی کافران بت

بتی رز نیست صد من پیش کفار

ترا یک جو زرست ای مرد دین دار

برو دنیا بدنیا دار بگذار

زر و بت در کف کفار بگذار

نشاید زر به جز بت ساختن را

نشاید بت به جز انداختن را

اگر صد گنج زر در پیش گیری

بروز واپسین درویش میری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

ترا در ره بسی ریگست ای دوست

ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست

ز یک یک ریگ اگر تو می‌کشی بار

بسی به زانک از کوهی بیک بار

هوا و کبر و عجب و شهوت و آز

دروغ و خشم و بخل و غفلت و نار

همه سر در کمینت می‌شتابند

که تا چون بر تو ناگه دست یابند

همه ریگیست اگر در هم زند دست

شود کوهی و در زیرت کند پست

بپرهیز از دل تو مرد دین است

که کوه آتشین دوزخ اینست

یقین می‌دان که هرچ آرایش است آن

همه جان ترا آلایش است آن

چه خواهی آنچ ناپروردهٔ تست

چه جویی آنچ ناگم کردهٔ تست

اگر حق یک درم از دادهٔ خویش

ز تو بستاند ای افتادهٔ خویش

چنان ناحق شناسی تو گیرد

دو گیتی ناسپاسی تو گیرد

تویی اینجا بیک جوزر چنین هست

ولی صد ملک آنجا دادی از دست

ترا چون جای اصلی این جهان نیست

بدنیا غره بودن جای آن نیست

جهان بی وفا جز ره گذر نیست

ترا چندین تحمل در سفر نیست

خردمندا تو جانی و تنی آی

چراغی در میان گلخنی آی

چو خواهد گشت گلخن بوستانت

چراغی گو درین گلخن بمانت

درین نه کاسهٔ جان سوز دل گیر

گرت روزی عروسی کرد تقدیر

عروسی گر کنی بردار بانگی

منادی کن که کاسهٔ ده بدانگی

اگر چون یونسی در قعر عالم

چو جانت جوف ماهی شد مزن دم

وگر چون یوسفی با روی چون ماه

قناعت کن درین بیغولهٔ چاه

قناعت کن بآبی و بنانی

حساب خود چه گیری باز یابی

همه کار جهان ناموس و نام است

اگر نه نیم نان روزی تمام است

برو هر روز ساز نیم نان کن

دگر بنشین و کار آن جهان کن

فراغت در قناعت هرک دارد

ز مهر و مه کلاهش ترک دارد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

درآمد آن فقیر از خانقاهی

نهاده بر سر از ژنده کلاهی

یکی گفتش بطیبت ای خردمند

کلاه ار می‌فروشی قیمتش چند

جواب این بود آن درویش دین را

بکل کون نفروشم من این را

بسی خلقم خریدار کلاه‌اند

بکل کون از من می بخواهند

بنفروشم که دانم بهتر ارزد

که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد

چه دانی تو که من در سر چه دارم

چو من خود بی سرم افسر چه دارم

دلا بیدار شو گر هست دردیت

که ناوردند بهر خواب و خوردیت

گرفتم جملهٔ عالم بخوردی

ندانی جستن از مردن بمردی

ترا تا کی ز تو ای آفت خویش

تویی آفت تو هم برخیز از پیش

بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی

چه سنگین دل کسی، کویی کلوخی

بکن هرچت همی باید کژ و راست

اگر این را نخواهد بود واخواست

اگر چون خاک ره زر خواهدت بود

ز خاک راه بستر خواهد بود

ترا چرخ فلک در چرخه انداخت

که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4982382
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث