به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کسی کو ابن عمّ مصطفی بود

امامت در دو کون او را روا بود

دو ابن عم رسول حق چنان داشت

که دینش از هر دو نور جاودان داشت

ز ابن مطلّب برخاست امامت

چنانک از ابن عبّاسش خلافت

اگر اهل طریقت صد هزارند

وگر صد، جز طریق او ندارند

یقینم شد که او سلطان جیشست

دلیلم، الامیة من قریشست

چو دین صدر عالم بایدم داشت

قریشی را مقدّم بایدم داشت

دلش تا پیشگه چون بی حسابست

کتاب امّتش اُمّالکتابست

اگر روزی بدریا راه یابد

شود گمنام، بحر آنگاه یابد

چو او در دین پیغمبر فرو شد

بجای او نشست آن بحرو او شد

چو آن دریا بجای خود روان یافت

قریشی و محمّد نام ازان یافت

محمّد بر زبان او گهر شد

چنان کانجا سخن حق بر عمر شد

اگر او محو پیغامبر نبودی

حدیث و آیتش همبر نبودی

حدیث آن بجای این چو برخاست

شد از صاحب حدیثی قامتش راست

قریشی جدّو ادریسش اَب آمد

طریقت از بهشت این مذهب آمد

چو این مذهب بنا داده به ادریس

بهشتش نقد دان اعداش ابلیس

نبی بنهاد گنجی جمله رحمت

بحصهٔ بوحنیفه کرد قسمت

درآمد شافعی آن گنج عالی

چو دید الحق براو افشاند حالی

گرت از مهر کوفی حاصلی نیست

چو بوفت جز خرابی منزلی نیست

چو داری شافعی و بوحنیفه

تویی هم مالک دین هم خلیفه

وگر این داری امّا آن نداری

دلی داری ولیکن جان نداری

چو ایشانند هردو چشم، دین را

بنه سر این دو چشم راه بین را

اگر این هر دو را باهم نداری

تو یک عالم ز دو عالم نداری

چه میگویی که هر دو در مقابل

یکی اندو دو میبینی تو احول

اگر زیشان تو در دل خشم داری

دو چشمت کوربین گر چشم داری

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:24 PM

 

خدا را آنکه محبوب و حبیبست

ابوالفضل زمان ابن الربیبست

دل و دین خواجه سعدالدّین که امروز

دل اوست آفتاب عالم افروز

خراسان را وزارت داشت بابش

ولی انداخت او تابرد آبش

چو ابراهیم ادهم ملک بگذاشت

که او ملک خلافت یکجو انگاشت

قیام آفرینش از دل اوست

که نقد هر دو عالم حاصل اوست

سر یک موی او عالم نداند

که داند قدر او اوهم نداند

چو حق تحت قباب لایزالیش

فرود آورد، حق داند معالیش

بحق امروز قطب اولیا اوست

حریم خاص را خاص خدا اوست

گر اوتادند و گر ابدال امروز

ازو دارند کشف حال امروز

هر آن علمی که در لوح جهانست

باقصی الغایة او را نقد جانست

کمال فضل و علم او نهان نیست

ولیکن کور دل را چشم آن نیست

چو رو آورد در معلوم پیوست

همه پشتش ورای روی آن هست

چو بود او در شریعت شافعی دوست

طریقت را علی الحق شافعی اوست

که سرّ جملهٔ فقه و اصول او

معین دیده از نور رسول او

همه اسرار قرآنش عیانست

که با او علم مطلق در میانست

بود بر قرب ماهی شرب آبش

برین میکن قیاس خورد و خوابش

طعام او چه گویم کز چسانست

که هر روزش کم از ده سیر نانست

شده سی سال تادل بر سخنها

بخلوت روی آوردست تنها

بترک جملهٔ عالم گرفتست

فرو رفته بهم در دم گرفتست

خدایا قادری و میتوانی

باوج همّت خویشش رسانی

مرا در خرمن او خوشه چین دار

ز نور او دلم را راه بین دار

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:24 PM

 

جهان را هم امام و هم خلیفه

کِرا میدانی الّا بوحنیفه

جهان علم و دریای معانی

امام اوّل و لقمان ثانی

اگر اعدای دین بسیار جمعند

ز کار بوحنیفه سر چو شمعند

چراغ امّت آمد آن سرافراز

چراغی کو عدو را مینهد گاز

قضا کردند بر وی عرضه ناگاه

بنپذیرفت یعنی جان آگاه

قضا را و قدر را معتبر یافت

ولیکن این قضا اندر قدر یافت

چو نعمان سرخ روی حق چو لالهست

قضا چکند بشاگردش حوالهست

قضا در جنگ او آمد فروتر

که از یوسف همه چیزی نکوتر

چو تو یوسف قضا را این زمان بس

مرا قاضی اکبر جاودان بس

چودر دین محمّد داد دین داد

محمّد را چنین بود و چنین داد

چو او استاد دین آمد در اسرار

چو تو بگذشتی از قرآن و اخبار

اگر در فقه صد جامع کبیرست

ز یک شاگردش آن جامع صغیرست

مجرّد شو اگر کوفی شعاری

برافشان چون الف چیزی که داری

ره کوفیت میباید روان شو

الف دانی تو باری همچنان شو

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:24 PM

 

امامی کو امامت را حسن بود

حسن آمد که جمله حسن ظن بود

همه حسن و همه خلق و همه حلم

همه لطف و همه جود و همه علم

زجودش هفت دریا هشت آمد

ز شوقش نه فلک در گشت آمد

سه نور بس قوی را چارم او بود

برای آن همه چیزش نکو بود

مربع زان سه آمد جوهر او

مثلث دو مثنّی در بر او

چو دو میراث مشکین زان سه تن داشت

چو جان در بر ازو با خویشتن داشت

دل پر نور او دریای دین بود

دو موی او دو شست عنبرین بود

چو در دریا فکند آن شست در راه

بشست افتاد از ماهیش تا ماه

رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت

کسی کان هر دو دید الحق عجب داشت

چو آه از دل برآوردی بغم در

در افتادی شب و روزش بهم در

شب از موی سیاهش تیره گشته

ز رویش ماه روشن خیره گشته

لبش قایم مقام حوض کوثر

که بودی چشمهٔ نوش پیمبر

چنان نوشی بزهر آلوده کردند

جگر پر خون دلش پالوده کردند

ز زهرش چون جگر شد پاره پاره

ز غصّه گشت خونین سنگ خاره

دل خصمش نشد از خون جگر رنگ

ولی از درد او خون شد دل سنگ

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

امامی کافتاب خافقینست

امام از ماه تا ماهی حسینست

چو خورشیدی جهان را خسرو آمد

که نه معصوم پاکش پس رو آمد

چو آن خورشید اصل خاندانست

بمهرش نه فلک از پی روانست

چراغ آسمان مکرمت بود

جهان علم و بحر معرفت بود

بهمّت هر دو عالم کم گرفته

ولی نورش همه عالم گرفته

رخ او بود خورشید الهی

شبی تاریک، مویش از سیاهی

کسی کو آفتاب و شب بهم خواست

حسن آن از حسین آمد بهم راست

امام ده و دو حق کرد قسمت

که هر یک پردهیی سازد ز عصمت

ده و دو پرده زان آمد پدیدار

حسینی بود امّا پردهیی زار

ببر داین راه او گر مبتلا بود

ولی خونریز او در کربلا بود

اگر هستی تو اهل پردهٔ راز

ازین پرده بزاری میده آواز

بسی خون کرده‌اند اهل ملامت

ولی این خون نخسبد تا قیامت

هر آن خونی که بر روی زمانهست

برفت از چشم و این خون جاودانهست

چو ذاتش آفتاب جاودان بود

ز خون او شفق باقی ازان بود

چو آن خورشید دین شد ناپدیدار

در آن خون چرخ میگردد چو پرگار

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

جهان معرفت دریای عرفان

امیرالمؤمنین عثمان عفّان

حیابحریست کورا پاو سر نیست

ولی دروی به جز عثمان گهر نیست

کسی در صحبت قرآن همیشه

حیا چون نبودش پیوسته پیشه

دلش در علم و تقوی عالمی پاک

نبی را و ُنبی را همدمی پاک

نکویی با پیمبر بی عدد کرد

بسی در ساعة العسرش مدد کرد

بدامادی پیمبر بر گزیدش

مکن ردّش چو پیغمبر گزیدش

چو او مقبول قرآن و رسولست

ترا گر نیست مغزت بر فضولست

چنان آن گوهر پاکش صفا داشت

که در دریای قرآن آشنا داشت

دل پاکش چو جان پاک در باخت

بپاکی با کلام پاک در ساخت

بهر حرفی که از قرآن بخواندی

ز سرّش صدورق از جان بخواندی

ولی تا یک ورق از جان گرفتی

جهانی علم از جانان گرفتی

بمعنی حرف او بودی جهانی

ز کاف و نون ترا این بس نشانی

جهانی چون زهر حرفی درون داشت

ببین تا وسعت جان چند و چون داشت

ز یک یک نقطهٔ قرآن چنان بود

که نقطه نقطه چشمش خون فشان بود

ز هر نقطه که در اسرار میگشت

بگرد نقطه چون پرگار میگشت

چو عثمان کرد آن بنیاد آغاز

ثواب جمله میگردد بدو باز

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

سپهر معرفت خورشید انور

امیرالمؤمنین کرّار صفدر

امام مطلق ارباب بینش

بدانش آفتاب آفرینش

چو او شیر حق آمد داغ حق داشت

بمردی و جوانمردی سبق داشت

اسد چون خانهٔ خورشید باشد

علی کالشمس ازو جاوید باشد

چو اصل اهل بیت افتاد حیدر

بلی بایست شهر علم رادر

چو شهر علم دین پیغمبر آمد

اگر بابیست آن را حیدر آمد

چو بیت آفتاب ذوالجلالست

گرش شیر خدا خوانی حلالست

چنین گفت او که در دین حق تعالی

مرادادست در علم آن کمالی

که گردرباء بسم اللّه ز اسرار

کنم تضیف بیش از ده شتروار

بهر حرف از کلام صانع پاک

کنم هر دم هزاران معنی ادراک

چو دنیا را طلاقی داد جانش

مگر انگشتری ماند از آنش

خداوندش یکی سایل فرستاد

که آمد در نمازش پیش،‌ استاد

که در دین تو دنیا بند جانست

تو میدانی که این خاتم از آنست

چو شد زین سرّ عالی سرفراز او

بسایل داد خاتم در نماز او

نمازش را چو خاتم در نگنجید

بجز حق ذرّهیی هم درنگنجید

نمازش چون حضوری معتبر داشت

کی از پیکان برون کردن خبر داشت

کسی کو در حقیقت تشنه جانست

که کلّی سیر از کار جهانست

اگر آبیش میباید که جان خورد

ز دست ساقی کوثر توان خورد

عزیزی کو دو چشم راه بین داشت

سه روح ازچاریار راستین داشت

ترا از زهر بدعت گر گزندست

همین تریاق اربع سودمندست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

چراغ جنّت و شمع دو عالم

امیرالمؤمنین فاروق اعظم

اگر چه بود ملکی در میانش

نمیارزید ملکی یک زمانش

غلامی بر سرش استاده بودی

زبان بر نیکویی بگشاده بودی

همی گفتی بدو الموت الموت

که تا عمرش نگردد لحظهیی فوت

کسی کو را موکّل مرگ باشد

کجا ملک جهان پر برگ باشد

شبی بودی که خود هیزم بچیدی

برای پیره زن هیزم کشیدی

چراغ خلد هیزم چین که دیدست

چنین روشن چراغ دین که دیدست

چو دین را مغز بودی در دماغش

بسی کردند روغن در چراغش

چو در دنیا نمیگنجید آن نور

چرغی شد میان جنّت و حور

اگر در دل ز فاروقت غباریست

ترا در راه دین آشفته کاریست

چه برخیزی بخصمی چراغی

که روشن زوست چون فردوس باغی

بخصمی زخم او برخویشتن زن

بروابلیس را کن کورو تن زن

چو زو ابلیس شد کور اوّل کار

از آن در خصمی او با تو شد یار

عجم بگشاد و این فتحی مدامست

چو پیغمبر عرب را، وین تمامست

عجم آنگه جهود و گبر بودند

ازو گوی مسلمانی ربودند

کسی اجدادش اسلام از عُمر یافت

ز مهر او چرا امروز سر تافت

کسی کو اعجمی افتاد در راه

ز سعی او مسلمان گشت و آگاه

چو از سعیش درون آمد باقرار

چرا باوی برون آمد بانکار

گر او هرگز نکردی نشر ایمان

که گشتی در عجم هرگز مسلمان

کسی را زو بود ایمان برونق

چگونه گویدش کو بود ناحق

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

ثنایی کان ورای عقل و جانست

چه حدّ شرح و چه جای بیانست

ثنا و مدح صدری چون توان گفت

که مدح او خداوند جهان گفت

محمد کافرینش را غرض اوست

مراد از جوهر و جسم و عرض اوست

محمد مشفق دنیا و دین را

شفیع اوّلین و آخرین را

شگرف کارگاه هر دو عالم

نبی و خواجهٔ اولاد آدم

سوار چابک میدان افلاک

نظام عالم و سلطان لولاک

لطایف گوی رمزلایزالی

معارف جوی گنج ذوالجلالی

سپهسالار دیوان رسالت

امام مسند و صدر جلالت

ز عالم تا بآدم پرتو اوست

ز مشرق تا بمغرب پیرو اوست

سپهر دانش و خورشید بینش

بزیر سایهٔ او آفرینش

باصل و فرع مالک عقل و جان را

بجان و دل ولی نعمت جهان را

تنش معیار دارالضرب اشباح

دلش طیار دارالملک ارواح

ملایک خاشه روب گلشن او

خلایق خوشه چین خرمن او

نیازش پیک راه قاب قوسین

نمازش جلوه گاه قرّة العین

خرد با حکم شرعش یافه گویی

جهان از مشک خلقش نافه جویی

خدا را در حقیقت اوست بنده

لباس اصطفا در بر فکنده

زر خالص ز کان کبریا اوست

همه عالم مس آمد کیمیا اوست

نه عالم بود و نه آدم که او بود

که او بود و خدا آن دم که او بود

چو از کُنت نبیاً راه برداشت

بیک ره بر جهانی رهگذر داشت

در آن ره آن قدمها را شمارست

چنین دانم که بیش از صد هزارست

ز خاک هر قدم کان صدر برداشت

خدا پیغمبری با قدر برداشت

چو شد خاک رهش در هم سرشته

سجودش کرد صد عالم فرشته

اگر ظاهر نمیدانی تو آن خاک

نبود آن خاک الّا آدم پاک

نه آدم بود هرگز نه سلیمان

که او از پیش و از پس داد فرمان

چو آمد انبیا را خاتم آن صدر

ازان خاتم سلیمان یافت آن قدر

چو آن سلطان دین آمد پدیدار

هزاران بُت ز عالم شد نگونسار

درین نه طاق ازرق خیمه افراخت

بچَفته طاق نوشروان درانداخت

جهان تاریک بود از کفر کفّار

ز نور او منّور شد بیکبار

برون آمد ز پرده همچو خورشید

دل و دین را منّور کرد جاوید

چو شد لطف خداوندیش دایر

بران بی سایه میغ افکند سایه

چو خورشید از پس پرده زدی تیغ

برو سایه فکندی یکسره میغ

چرایی تو کثیرالصّمت کافلاک

ز نطق تست رقّاصی طربناک

چرایی دایم الفکر اینت بس نیست

که چون از تو گذشتی جز تو کس نیست

چو مهر انبیایی در دو عالم

بمهر تست ذُریات آدم

دو قوس قاب قوسین اوّل کار

یکی شد کامد آن صورت پدیدار

ز چشم بد چو سربرداشت بد خواه

مگر عقرب از آن افتاد در راه

درآمد جبرییل آن پیک کونین

یکی تیر از کمان قاب قوسین

بزد بر عقربو بر آسمان دوحت

چنان محکم که عقرب بر کمان دوخت

ز مهر مهرهٔ پشتش بر افلاک

همه مهره بریخت و حقّه شد پاک

چو ماهی گیسوی او چون زره یافت

خجل شد جوشن از تشویر بشکافت

بپشتی چنان مهری که بر پشت

تو داری میشکافی مه بآنگشت

گر انگشتت نبودی در مقابل

ندیدی منزلت ماه از منازل

بهر منزل که میگردد شب و روز

ترا میخواند ای درّ شب افروز

بهر منزل سلوکی طرفه دارد

که گاه اکلیل گاهی صرفه دارد

طوافت میکند تا در وجودست

که او رادر روش سعدالسعودست

از آن در راه قلبش منزل آمد

که پر دل رفت او و پر دل آمد

تو جانی و کسی کز عشق جان رفت

اگر منزل رود پر دل توان رفت

چو پر دل بود و بر دل بود راهت

خطاب آمد بدل از پیشگاهت

که گردندانت بشکستند از سنگ

بر افروزیم آتش چند فرسنگ

ولیک ار سنگ در مردم فروزیم

بت سنگین و سنگین دل بسوزیم

چو دندان تو از سنگی نگون شد

دل سنگ ای عجب از درد خون شد

بسنگ آن را که با تو جنگ باشد

دل او سخت تر از سنگ باشد

چو سنگت میزند اعدای ناچیز

بزن هم سنگ دل هم سنگ را نیز

فلک از شرم او پرده نشین شد

گهی بر رفت گاهی بر زمین شد

چومهرت سنگ مغناطیس آمد

حسود سنگدل ابلیس آمد

کسی باتو چو سنگ و آبگینه

بیک دم سنگسارش کن ز کینه

حسودت سنگ بر دل پاره پاره

چو سنگ آتش آمد زخم خواره

چو سنگ افسرده آمد جانش گویی

ز سنگ آمد برون ایمانش گویی

اگر قرآن فرو خواندی تو بر سنگ

شود چون سنگ سرمه نرم و یکرنگ

بقرآن کوه سنگین شاخ شاخست

از آن روی زمین پر سنگلاخست

دل خصم تو چون نقشیست بر سنگ

که از قرآن نگردد نرمتر سنگ

ز قران سنگدل را نیست تبدیل

ولی سنگش به از طیراً ابابیل

عدوی توبتی از سنگ دارد

عجب نبود که بروی سنگ بارد

چو خصمت کرد جنگ سنگ آغاز

تو نیز ای شمع دین سنگی در انداز

سهیل شرع او را جدی بشناخت

ادیم از بهر نعلینش در انداخت

رسن چون دلو گردان چرخ پرتاب

که تا بهر بُراق او برد آب

چو دیدش هشت خلد از هفت پرده

باستقبال شد هر هفت کرده

از آن گیسوی کژوان قامت راست

ز حوران صد قیامت بیش برخاست

فلک در آستین صد جان برآمد

بخدمت چون گریبان بر سر آمد

چو با جان در طبق پیش آمدش باز

چو طاق آمد بخدمت شد سرافراز

فلک از راه او کحلی طلب کرد

که درچشم کواکب شب بشب کرد

چو گرد خاک پایش آسمان یافت

کواکب پردهٔ کحلی از آن یافت

فروغ صبح ازان بر عالمی زد

که با او از سر صدقی دمی زد

چراغش خواند حق تا گشت از اخلاص

همه قندیلهای عرش رّقاص

قلم در پیش او لوحی فرو خواند

بسی عرش آیة الکرسی برو خواند

چو شد القصه در صدر طریقت

سبق گفت انبیا را از حقیقت

وز آنجا همچو خورشیدی روان شد

چو سایه هر دو عالم زو نهان شد

جهانی دید پر موج مسّمی

بیک ره هم جهان محو و هم اسما

اگرچه داشت جبریل منوّر

هزاران پرّ طاوس معطّر

باستاد و پیمبر گفت آنگاه

منم پروانه، شمعم نوراللّه

اگر سازد وگر سوزد چنان به

نیم من در میان حق جاودان به

تو طاوس ملایک مینمایی

منم پروانهٔ نور خدایی

بدر منشین چو آن همخانهٔ تو

بیفکن پر چو آن پروانهٔ تو

زهی نور جهان پرور که او داشت

که پیشش هر دو عالم سر فروداشت

چو نور او علم زد از رهی دور

دو عالم خورد با هم کوس ازان نور

چو او در بندگی داد قدم داد

خداوندش چنین کوس و علم داد

چو رفت آنجا که اصل کار آنجاست

جهان را نقطهٔ پرگار آنجاست

درآمد پیک الهامی ز پیشانش

سخن گفت از زبان وحی در جانش

که بنگر قاب قوسین الهی

مثال بندگی و پادشاهی

بدست او یکی وان چیست ایمان

بدست تو یکی رفتن بفرمان

چو قوس جان من یافت استطاعت

تو قوس جسم برزه کن بطاعت

چو یک زه تو کشیدی و یکی من

زهی تو نه منم جمله زهی من

هزاران زه سزد یکیک زبان را

اگر تو میبری این دو کمان را

نه از انگشت تو بر ماه یکبار

دو قوس آمد بزاغ شب پدیدار

یکی شد بعد ازان دو قوس آنگاه

پدید آمد ازان دو قوس یک ماه

کنون نیز آن دو قوس قاب قوسین

یکی شد از تو، ای سلطان کونین

عدد از ماه تا ماهیست در راه

عدد گم گشت باقی ماند یک ماه

تویی آن ماه ای خورشید اصحاب

که انجم بر تو میلرزد چو سیماب

ز عالم نرگس چشمت فرو پوش

بکش این دو کمان تالالهٔ گوش

بلندی دو عالم پستی تست

غرض از آفرینش هستی تست

دو گیتی حور و از شعر تو بویی

دو عالم نور و از فرق تو مویی

ز دو ابروت طاق چرخ بابی

ز دو گیسوت مهر و ماه تابی

ز حُسنت جنّة القلبست پر نور

ز نورت جنّة الفردوس پرحور

چو تو آسایش عقل و روانی

بحق آرایش هر دو جهانی

چه کژ موییست در چشم تو افلاک

بیک یک مینگر لا تعدعیناک

تواضع مینهد تاجی بتارک

اگر خواهی علّو و اخفض جناحک

نظر درعکس این قوم اصفیااند

ولاتَطرُد که عکس نور مااند

که اوّل زمرهیی نه واقف راز

ترادادند از نه حجره آواز

سپهری را که بر اندازهٔ تست

کنون نه حجره پر آوازه تست

بآخر نور آن حضرت علم زد

محمّد محو شد آنگاه دم زد

ز امّت در سخن آمد زمانی

بدو بخشید امّت را جهانی

چو کار امّتش از پیش برخاست

بحق خویش قرب خویش درخواست

میان آندو حضرت دو کمان بود

ز احمد تا احد میمی میان بود

چو در میمی که میگویی دو میمست

بهر یک میم یک عالم مقیمست

چو این عالم در انعالم نهان شد

دومیم آمد یکی،‌ وحدت عیان شد

چو آن میم دگر برخاست از پیش

احد ماند و فنا شد احمد از خویش

ترا این سرّ که میگویم عیانست

قل ان کنتم تحبّون صدق آنست

چوب از آمد از آنجا جانش آنجا

ایاز اینجایگه سلطانش آنجا

نشست القصّه پیش صفّهٔ بار

همه مقصود او حاصل بیکبار

سخن از جسم و از جانش برون گفت

که نحن السابقون الآخرون گفت

چو تشریف لعمرک بر سر افکند

دو گیسوی مسلسل در برافکند

بیک موی حقیقت آن مسلسل

محقق کرد نسخ دین اوّل

همه خطها از آن در درج او بود

که دخل کلّ عالم خرج او بود

زهی کونین عکس نور پاکت

خطاب از نه فلک روحی فداکت

زهی کرسی درت را حلقه داری

ز دستت عرش اعظم خرقه داری

کجا خورشید باشد سایه داری

ندارد سایه با خورشید کاری

زهی در حلقهٔ گیسوت مضمر

برات هشت خلد و هفت اختر

تو بنشسته طویل الحزن جاوید

ز تو هر ذرّه میتابد چو خورشید

تنش از سایه زان معنی جدا بود

که دایم سایه پرورد خدا بود

کسی کو در قیامت قطب مردانست

وزو هفت آسیای چرخ گردانست

چو او را نیم جو هفت آسیا نیست

کند دست آس چون این کار مانیست

چو این نه حجره را میکرد دست آس

وزو نه آسیای چرخ را پاس

که داند تا دران منصب که او بود

چنان عالی چرا اینجا فرو بود

ترا امّ القری کی در حسابست

نبی امّی ازامّ الکتابست

چو دارد خط حق نقش دل خویش

چه بنویسد، چنان خطیش در پیش

چو علم اوّلین و آخرین داشت

چه برخواند که ناخواندن ازین داشت

چو سر بر خط نهادش عرش و کرسی

بسش این خط، دگر از خط چه پرسی

خدا چون خواند در دارالسلامش

چه خواهد خواند این خواندن تمامش

دلش چون غرق قرآن بود و اخبار

درین منصب چه خواهد کرد اشعار

چو شد بیت الله و بیت المقدّس

ردیف این دو بیتش شعر من بس

دم سحر حلال بیت دامست

که بیت لایقش بیت الحرامست

اگر اوّل گل سرخش عرق کرد

ازان در آخرش زرّین طبق کرد

که تا بر نام او زر میفشاند

گلاب از دیدهٔ تر میفشاند

ازان گل صدورق شد در ره ناز

که تا آن صدورق از هم کند باز

ازان یک یک ورق چون عاشق مست

صفات روی او خواند بصد دست

چو بسیاری بود آن شرح عالی

فرو ریزد ز هم از سرّ جالی

شنودی آنکه طشت آورد جبرئیل

نه برشق کرد صد را و بتعجیل

چو عکس انداخت این طشت مثمن

ز عکسش گشت این نه طاس روشن

مزین کرد آن طشت از دل او

چنانک آن طاق ازرق از گل او

دل او میبشست این کی بود راست

که فردوس از دل او میبیاراست

غلوّ قهر شرع موسوی بود

غلوّ لطف دین عیسوی بود

یکی از قهر ملّت نفس میسوخت

یکی از لطف دین دل می بر افروخت

چو قهر و لطف با هم معتدل شد

رسول ما طبیب نفس و دل شد

چو او سلطان دارالملک جانست

سر موییش بیش از دو جهانست

چو هفده موی شد در دین سپیدش

دو عالم سر بسر اندر امیدش

چنان آن هفده مویش سایه انداخت

که هژده الف عالم سر بر افراخت

چو نور هفده مویش موجزن شد

نماز هفده فرض مرد و زن شد

خدا‌آن هفده میدانست از پیش

فریضه هفده کرده از همه بیش

رخ او را و مه را اهل اقلیم

همی گفتند چون سیبی بدونیم

چو سیب ماه را بشکافت ز انگشت

سخنها چون چراغی در دهان کشت

چو گویی دید ماه آسمان را

شبی ز انگشت چوگان ساخت آن را

چو زخمی شد ز چوگانش آشکاره

بیک ره گشت گوی مه دو پاره

کنون از شوق انگشتش از آنگاه

گهی گوی و گهی چوگان شود ماه

چو خورشید رخش افگند سایه

همای چرخ را بشکست مایه

ز فرّ او از ان مه پاره آمد

که او خورشید صد مهپاره آمد

ازان مه پارهٔ هست آسمان شد

که او مهپارهٔ هر دو جهان شد

زهی روشن چراغی کوبانگشت

چراغ ماه را بر آسمان کشت

زهی چشم و چراغ چرخ چارم

زهی نور دو چشم هفت طارم

زهی برقبّه افلاک جایت

زهی بر فرق ساق عرش پایت

اگر فر تو همچون فیض یزدان

بموری بگذرد گردد سلیمان

تو بی شک از سلیمانی بسی بیش

منت پای ملخ آوردهام پیش

ز من بپذیر زیرا کاین حکایت

ز تو کردند ره بینان روایت

که پیغمبر که داغ کبریا داشت

یکی مُهر مدوّر بر قفا داشت

بسی سر سبزی ونورش از آن بود

که در سرّ حقیقت آسمان بود

ز مهر مُهر پشتت ای سرافراز

بصد پشتی بپشت افتادهام باز

طمع دارم کزان مهر نبوّت

نهی بر کار من مهر مروت

میان از بهر فرمان بسته دارم

که نامت حرز جان خسته دارم

اگر من ذرّهام امیدوارم

که در پرده چو تو خورشید دارم

سبکسارم کن ای پشت و پناهم

که از صد ره گران بار گناهم

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:23 PM

 

امام اهل دین سلطان اوّل

امیرالمؤمنین صدیق افضل

ولی عهد سپهر صدق صدّیق

خلافت را ولی او بود بتحقیق

چو یافت از فقر پیغمبر نسیمی

همه در باخت جز هیچ و گلیمی

نبود از معرفت پروای گفتش

ازینجا کن قیاس خورد و خفتش

شبانروزی خموشی پیشهٔ او

ورای هر دو کون اندیشهٔ او

خلافت را نخست او لایق آمد

که صدّیقست و صبحش صادق آمد

خلافت را اگر کس صبح دیدی

که بودی پیش او کاذب دمیدی

چودر عالم دمید آن صبح انوار

کواکب رنگ او گیرند هموار

چو اصحابش کواکب را مثالند

بنور صبح همرنگ از کمالند

ز نور او موحدّ شد مقرّب

که در صبحست همرنگی کوکب

ولی آن صبح صادق را بتحقیق

نمیداند کسی مانند صدّیق

بنور صبح صدّیقست لایق

که آنها کوکبند او صبح صادق

پس اینجا تو یقین دان کانکه هستند

بنور صبح صادق حق پرستند

نبی گفتست اگر ایمان صدّیق

بسنجد آنکه از ایمان بتحقیق

از ایمان خلایق بیش آید

پس آن بهتر که اوّل پیش آید

چو ابراهیم امّت را پدر بود

بصدیقیش قرآن جلوه گر بود

چو افضل آمد و دین را پدر شد

لقب صدّیق یافت و نامور شد

ادامه مطلب
دوشنبه 14 فروردین 1396  - 1:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4982026
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث