در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو
ملک تو یکی است معنوی،ای همه تو
در سِرُّ السِّرِ جان ما میدانی
کان کُنْه که جان راست تویی، ای همه تو
در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو
ملک تو یکی است معنوی،ای همه تو
در سِرُّ السِّرِ جان ما میدانی
کان کُنْه که جان راست تویی، ای همه تو
یا رب! همه اسرار، تو میدانی تو
اندازهٔ هر کار، تو میدانی تو
زین سِرّ که در نهاد ما میگردد
کس نیست خبردار،تو میدانی تو
بی تو به وجود آرمیدن نتوان
با تو به جز از عدم گزیدن نتوان
کاریست عجب، در تو رسیدن نتوان
وانگه ز تو یک لحظه بریدن نتوان
از بس که در انتظار تو گردون گشت
تا روز همه شب،ز شفق، در خون گشت
چون راه نیافت از پس و پیش به تو
در خویش به صد هزار قرن افزون گشت
گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبود
وین هر دو جهان، از تو،تنی بیش نبود
گفتند بسی از تو بزرگان جهان
اما همه بیشک سخنی بیش نبود
یک لحظه که در گفت و شنید آئی تو
صد عالم بسته را کلید آئی تو
چیزی که پدید نیست،آن پنهان است
پیداتر از آنی که پدید آئی تو
در معرفت تو دم زدن نقصان است
زیراکه ترا هم به تو بتوان دانست
خورشید که روشن است بینائی او
در ذات تو چون صبحدمش تاوان است
کس نیست که در دو کون ما دون تونیست
مستغرق آن حضرت بی چون تو نیست
نی نی تا کی ز کون و حضرت گفتن
بیرون تو هرچه هست بیرون تو نیست
ای پیش تو صد هزار جان یک سرِموی
در قرب تو هفت آسمان یک سرِ موی
چون یک سرِ موی از دو جهان نیست پدید
جز تو نبود در دو جهان یک سرِ موی
در وصف تو عقل و دانش مانرسد
یک قطره به گرد هفت دریا نرسد
چون هژده هزار عالم آنجا که توئی
پَرِّ مگسی بود، کس آنجانرسد