گر با تو به هم دگر نباشد چه بود
یک ذرّه به سایه در نباشد چه بود
جائی که هزار عرش یک سارَخْک است
مشتی سارَخْک اگرنباشد چه بود
گر با تو به هم دگر نباشد چه بود
یک ذرّه به سایه در نباشد چه بود
جائی که هزار عرش یک سارَخْک است
مشتی سارَخْک اگرنباشد چه بود
ای غیر تو درهمه جهان موئی نه
جز روی تو در همه جهان روئی نه
از هر سوئی که بنگرم، در دو جهان
آن سوی توئی ولیکن آن سوئی نه
نه لایق کوی تست سیری که بود
نه نیز موافقست خیری که بود
یک ذرّه خیال غیر، هرگز مگذار
کافسوس بود خیال غیری که بود
نه عقل به کُنْهِ لایزال تو رسد
نه فکر به غایت جمال تو رسد
در کُنْهِ کمالت نرسد هیچ کسی
کوغیر تو کس تا به کمال تو رسد
آنجا که تویی هیچ مبارز نرسد
پیک نظر و عقل مُجاهِز نرسد
فی الجمله، به کنه تو که کس را ره نیست
نه هیچ کسی رسید و هرگز نرسد
نه عقل، بدان حضرت جاوید رسد
نه جان به سراچهٔ جلال تو رسد
گر میجنبد سایه و گر اِستادست
ممکن نبود که درجمال تو رسد
هر نقطه که در دایرهٔ قسمت تست
بر حاشیهٔ مائدهٔ نعمت تست
در سینه ذرّهای اگر بشکافند
دریا دریا، جهان جهان، رحمت تست
هم گوهر بحر لطف بیپایانی
هم گنج طلسم پردهٔ دوجْهانی
بس پیدایی از آنکه بس پنهانی
بیرونِ جهانی و درونِ جانی
عالم که فنای محض، سرمایهٔ اوست
چون شش روزهست، لطف تو، دایهٔ اوست
هر ذرّه که در سایهٔ لطف تو نشست
بر هشت بهشت، تا ابد، سایهٔ اوست
هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
سر رشتهٔ خوددر دوجهان یابد باز
در راه تو هر که نیم جانی بدهد
از لطف تو صد هزار جان یابد باز