به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

عزیزا گر شوی از خواب بیدار

خبر یابی ز شادیهای بسیار

اگرچه جمله در اندوه و دردیم

یقین دانم که آخر شاد گردیم

چو خاری هست ریحان نیز باشد

چو دردی هست درمان نیز باشد

اگر امروز ظاهر نیست درمان

شود ظاهر چو آید وقت فرمان

از آن از حد گذشت این قصه ما

که درد آمد ز قسمت حصه ما

جهانی را که درمانست حصه

نه حصه باشد آنجا و نه قصه

بدانستیم بی‌شبهت یقین ما

که خوش خواهیم بودن بعد ازین ما

بهر رنجی که ما اینجا کشیدیم

بهر دردی و اندوهی که دیدیم

یکی شادی عوض یابیم آنجا

بیا تا زود بشتابیم آنجا

ورای آن که ما جمله درآنیم

بلاییست این که چیزی می ندانیم

چرا ناخوش دلی ای مرد درویش

که بسیاری خوشی داری تو در پیش

زهی لذت که نقد آن جهانست

همه لذت علی الاطلاق آنست

از آنت گر بود یک ذره روزی

ز شوق ذره دیگر بسوزی

جهان جاودان خوش خوش جهانیست

که کلی این جهان زان یک نشانیست

همه پیغامبران را جای آنجاست

دل و دین جان و جان افزای آنجاست

همه روحانیان آنجا مقیم‌اند

همه حوران در آن مجلس ندیم‌اند

گر آنجا بایدت کز من شنیدی

همی از خود بر آنجا رسیدی

گر اینجا از وجود خود بمیری

هم اینجا حلقه آن در بگیری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

حکیم هند سوی شهر چین شد

بقصر شاه ترکستان زمین شد

شهی می‌دید طوطی هم نشینش

قفس کرده ز سختی آهنینش

چو طوطی دید هندو را برابر

زفان بگشاد طوطی هم چو شکر

که از بهر خدا ای کار پرداز

اگر روزی بهندستان رسی باز

سلام من بیارانم رسانی

جوابی بازآری گر توانی

بدیشان گوی آن مهجور مانده

ز چشم هم نشینان دور مانده

بزندان و قفس چون سوگواری

نه هم دردی مرا نه غم گساری

چه سازد تا رسد نزد شما باز

چه تدبیرست گفتم با شما راز

حکیم آخر چو با هندوستان شد

بر آن طوطیان دلستان شد

هزاران طوطی دل زنده می‌دید

بگرد شاخها پرنده می‌دید

گرفته هر یکی شکر بمنقار

همه در کار و فارغ از همه کار

فلک سر سبز عکس پر ایشان

مگس گشته همای از فرایشان

حکیم هند آن اسرار برگفت

غم آن طوطی غمخوار بر گفت

چو بشنودند پاسخ نیک بختان

در افتادند یک سر از درختان

چنان از شاخ افتادند بر خاک

که گفتی جان برآمد جمله را پاک

ز حال مرگ ایشان مرد هشیار

عجب ماند و پشیمان شد ز گفتار

بآخر سوی چین چون باز افتاد

سوی آن طوطی آمد راز بگشاد

که یاران از غم تو جان نبردند

همه بر خاک افتادند ومردند

چو طوطی آن سخن بشنید در حال

بزد اندر قفس لختی پر و بال

چو بادی آتشی در خویشتن زد

تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد

یکی آمد فریب او نبشناخت

گرفتش پای و اندر گلخن انداخت

چو در گلخن فتاد آن طوطی خوش

ز گلخن بر پرید و شد چو آتش

نشست او بر سر قصر خداوند

حکیم هند را گفت ای هنرمند

مرا تعلیم دادند آن عزیزان

که هم چون برگ شو بر خاک ریزان

طلب کار خلاصی هم چو ما کن

رهایی بایدت خود را رها کن

بمیر از خویش تا یابی رهایی

که با مرده نگیرند آشنایی

هرانگاهی که از خود دست شستی

یقین دان کز همه دامی بجستی

بجای آوردم از یاران خود راز

کنون رفتم بر یاران خود باز

همه یاران من در انتظارم

من بی کار اینجا بر چه کارم

چو تو مردی بهم جنسان رسیدی

بخلوت گاه علوی آرمیدی

چو مردی زندهٔ جاوید گشتی

خدا را بندهٔ جاوید گشتی

چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست

قبای خاک بر بالای تو نیست

عزیزا جهد کن گر راز جویی

که با خود راز خود می‌بازجویی

برون گیری زچندین پرده خود را

پدید آری بخاصیت خرد را

چو وقت خواب می‌آید فرازت

چرا می‌دارد از اسرار بازت

بوقت خواب بی‌خود می بمانی

چگونه هم رهت گردد معانی

بدان سان رغبتی داری تو در خواب

که یکسانست با تو آتش و آب

چو راه پنج حس در خواب بستت

چرا ذوقی ندارد جان مستت

وگر گویی که جان ز آنست بی ذوق

که دارد سوی خود ببریدن شوق

چرا وقت ریاضت جان هشیار

ترا در ذوق می‌آرد بیک بار

غرض اینست ای جویندهٔ راز

که تو خفته نیایی خویش را باز

چو خفتی قطره افتادت بقلزم

شدی در بی خودی یا در خودی گم

ببیداری اگر از خود شوی دور

چو خفتی گشتی اندر بی خودی نور

دلت از خود ببیداری نشان یافت

که بیداری ببیداری توان یافت

وگرنه شب نم تاریک روشن

درین دریا بود چون شیر و روغن

یکی کو شیر او درآب شد خوش

ولی روغن جداگشت و مشوش

مشو اینجا حلولی ای فضولی

که نبود مرد مستغرق حلولی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

یکی برخم نشست و خویش خم ساخت

که اطلس بایدم با اسب و با ساخت

بدو گفتند تا اطلس شود راست

ز کرباست بباید پیرهن خواست

برین آن مرد در خم خورد سوگند

که سوگندم نخواهم برخم افکند

که تا من اطلس رومی نبینم

درین خم تا بمیرم می‌نشینم

تو نیز ای مرد غافل همچنانی

بغفلت خویش در خم می‌نشانی

برای از خم که تا در خم نشستی

چو خاکی زیر پای چرخ پستی

اگر گردون کله سازد ز مهرت

قبا تنگ آید از دور سپهرت

اگر خواهی تب لرزان فلک خواست

بتو ندهد که گوید نوبت ماست

ازین دریا که گویای خموش است

بتان را چشم پر درهم چو گوش است

تو هر جوری که می‌بینی شکی نیست

که آن از نه فلک خود ده یکی نیست

فلک خواهی بنا خواهی بسر کرد

که این سرگشته با او سر بسر کرد

ز چشم من زمین زان لعل گیرد

که هر دم آسمانم نعل گیرد

ز بس خون کز دلم هر چشم رد شد

ز خون خود دلم در خون خود شد

مرا نیست آسیا پر کار جاروب

کزین هفت آسیا گشتم لگدکوب

کسی جاروب اگر می بر گرفتی

ازین هفت آسیا دانه برفتی

چنان بر فرق من چرخ آسیا راند

که مویم زیر گرد آسیا ماند

مرا با حلقه چرخ دو تا پشت

بباید کوفت هر دم حلقه مشت

بجنگ خلق خورشید جهان سوز

نهد برگوش اسب این نیزه هر روز

درین جنگ آشتی سوره نبینی

که آب خضر در شوره نبینی

چنین آسان نیارم داد شرحش

که هر دم می‌بیندازم بطرحش

درین راه ای پسر چه پا و چه سر

درین هفت آسیا چه خشک و چه تر

گرت امروز زرین شد ستانه

بدر بازت نهد فردا زمانه

بدستت باز شد گنجی ز ایام

ولیکن هست این گنجت همه وام

بعمری گر فتوحی یافت روحت

لگد خواهد زدن اندر فتوحت

جهان پیشت چو برقی باز خندد

وزان پس پیش برقت باز بندد

بگردان روی زین وادی حیرت

که بر رویت روان کرد آب حسرت

اگر بنشست کار تو همه راست

ازین خوان گرسنه تر بایدت خاست

تو چون پیری برو منگر ز پس باز

که از پس ننگرد پیری بکس ناز

چو نه دل داری آخر نه دماغی

دبیرستان چه گیری از کلاغی

چو بام از یک لگد آید فراشیب

نیارد طاقت آشوب و آسیب

چو تو برگ قفا خوردن نداری

سر خود گیر چون گردن نداری

گدایی را نزیبد پادشاهی

که با کوس و علم نبود گدایی

تو بی سر چون گریبانی بمانده

سر دین نیستت زانی بمانده

ز خود در سر مکن گر هوشیاری

که تو سرمست در سر کرده داری

برین آخر چو خر بی کار تا چند

فرو کرده ز سر افسار تا چند

تنت دامیست جان مرغی عزیزست

نه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است

بوقت نزع در خود شهوت افتاد

که مرغ نا گرفته کردی آزاد

نهادی بر هم و بر هم نماندت

حسابی برگرفتی وا نخواندت

کجا افتادی ای عطار آخر

فرو مگذار آن اسرار آخر

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

عزیزی بد که تا شد شصت ساله

هوای گوشت بودش یک نواله

اگرچه دست می‌دادش ولیکن

نبود از نفس نامعلوم ایمن

مگر روزی شنود از دور بویی

روان شد نفس را از دیده جویی

که چون شد شصت سال از بهر الله

ازرین بریان مرا یک لقمهٔ خواه

دلش بر نفس خود می‌سوخت برخاست

که تا بوکش تواند لقمهٔ خواست

روان شد بر پی آن بوی بسیار

ز زندان بوی می‌آمد پدیدار

بزد در تا در زندان گشادند

یکی را داغ بر ران می‌نهادند

ز داغش بوی بریان می برآمد

وزان غم نفس را جان می برآمد

چو پیر آن دید بی خود گشت در حال

چو مرغی می‌زد اندر ره پر و بال

زبان بگشاد کای نفس زبون گیر

اگر بریانت می‌باید کنون گیر

ز دوری بوی بریانی شنیدی

چو بریانی بدیدی در رمیدی

عزیزان را چنین بریان دهد دست

تو پنداری که این آسان دهد دست

ترا چون نیست روزی چند سوزی

که نتوان شد برون از پیش روزی

برو دل گرم در سوز عقبی

که تا در سایه مانی روز عقبی

ترا دل هست لیکن هست معزول

ولی در آرزوی نفس مشغول

مثال ره بران این جزیره

مثال آن بز است و آن حظیره

که تا آن بز قدم بیرون نهادست

بسی سر در طغار خون نهادست

پی خود گیر خیز ای خیره سرکش

گلیم خود ز آب تیره برکش

بزن گردن کزین نبود دریغی

نهاد کافر خود را بتیغی

ازین کافر مسلمانی نیاید

که از روزن نگه بانی نیاید

نه هرگز از فضولی سیر گردد

نه هرگز هیچ کارش دیر گردد

وگر دیرش دهد یک آرزو دست

سگی گردد ز خشم اما سگی مست

گر از یک کام او گیری کناره

زند در یک زمانت صد هواره

خریست این نفس خر را بنده بودن

کجا باشد نشان زنده بودن

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

بدان خر بنده گفت آن پیر دانا

که کارت چیست ای مرد توانا

چنین گفتا که من خربنده کارم

بجز خر بندگی کاری ندارم

جوابی دادش آن هشیار موزون

که یارب خر بمیرادت هم اکنون

که چون خر مرد تو دل زنده گردی

تو خر بنده خدا را بنده گردی

ازین کافر که ما را در نهادست

مسلمان در جهان کمتر فتادست

مسلمان هست بسیاری بگفتار

مسلمانی همی باید بکردار

مرا یاری غمی کان پیش آید

ز دست نفس کافر کیش آید

بصد افسوس در لعب و نظاره

جهان خورد این سگ افسوس خواره

ببین تا استخوان این سگ بافسون

چه سان کرد از دهان شیر بیرون

بکین من چنان دل کرد سنگین

که مرگ تلخ بر من کرد شیرین

سگست این نفس کافر در نهادم

که من هم خانه این سگ بزادم

ریاضت می‌کشم جان می‌کنم من

سگی را بوک روحانی کنم من

مرا ای نفس عاصی چند از تو

دلم تا کی بود در بند از تو

تو شوم از بس که کردی سخره گیری

فرو ناید دو اشکم گر بمیری

عزیزا گر بمیرد نفس فانی

دل باقیت یابد زندگانی

برو گر مرد این راهی زمانی

بجوی از درج در در دل نشانی

دلت در تنگنای تنبلی ماند

تنت در چار میخ کاهلی ماند

تنت در تنبلی انداختن تو

ز خود عباس و بسی ساختن تو

تو می‌اندیش و آنهایی که مردند

رسیدند و چو مردان کار کردند

سبک روحان بمنزل گه رسیده

تو خود را در گران جانی کشیده

دلت در خون، تنت در تاب مانده

شده هم ره تو خوش در خواب مانده

ز راه کاروان یکسو فتاده

ز حیرت سر بزانو بر نهاده

برو بشتاب تا آخر ز جایی

بگوشت آید آواز در آیی

گرفتی کاهلی در ره بپیشه

بگفت و گوی بنشینی همیشه

هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند

جوانمردان بعین آن رسیدند

ز تو این قوت بازو نیاید

که از دام مگس نیرو نیاید

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

کری بر ره بخفت از خرده دانی

که تا وقتی درآید کاروانی

درآمد کاروان و رفت چون دود

کجا آن خفتهٔ کر را خبر بود

چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت

بدو گفتند ای کر کاروان رفت

چرا خفتی که کرد آخر چنین خواب

که بگذشتند هم راهان و اصحاب

ندانم تا چه خوابت دید ایام

که خوش در خواب کردت تا سرانجام

کر آن بشنود گفت آشفته بودم

که هم کر بودم و هم خفته بودم

دریغا چون شدم از خواب بیدار

نمی‌یابم ز یک هم راه آثار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

توکل کردهٔ کار اوفتاد

بجای آورد چل حج پیاده

مگر در حج آخر با خبر بود

گذر کردش بخاطر این خطر زود

که چل حج پیاده کرده‌ام من

بانصافی بسی خون خورده‌ام من

چو دید آن عجب در خود مرد برخاست

منادی کرد در مکه چپ و راست

که چل حج پیاده این ستم کار

بنانی می‌فروشد کو خریدار

فروخت آخر بنانی و بسگ داد

یکی پیر از پسش در رفت چون باد

زدش محکم قفایی و بدو گفت

که ای خر این زمان چون خرفروخفت

تو گر چل حج بنانی می‌فروشی

قوی می‌آیدت چندین چه جوشی

که آدم هشت جنت جمله پر نور

بدو گندم بداد از پیش من دور

نگه کن ای ز نامردی مرایی

که تا مردان کجا و تو کجایی

تو گویی من بگویم ترک این کار

ولی وقتی که وقت آید پدیدار

گر اکنون ترک کار خویش گیرم

بسی بی برگی اندر پیش گیرم

نمی‌گویم که ترک کار خود کن

ولیکن هم نمی‌گویم که بد کن

بجز وی این زمان تخمی نکوکار

که تا آنگه که کل گردی نکوکار

تو هر طاعت که این ساعت توانی

بجای آور کزین هم با زمانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

یکی کناس بیرون جست از کار

مگر ره داشت بر دکان عطار

چو بوی مشک از دکان برون شد

همی کناس آنجا سرنگون شد

دماغ بوی خوش او را کجا بود

تو گفتی گشت جان از وی جدا زود

برون آمد ز دکان مرد عطار

گلاب و عود پیش آورد بسیار

چو رویش از گلاب و عودتر شد

بسی کناس از آن بیهوش تر شد

یکی کناس دیگر چون بدیدش

نجاست پیش بینی آوریدش

مشامش از نجاست چون خبر یافت

دو چشمش باز شد جانی دگر یافت

کسی با گند بدعت آرمیده

نسیم مشگ سنت ناشنیده

اگر روحی رسد سوی دماغش

درون دل فرو میرد چراغش

کسی درمبرز این نفس ناساز

که گاهی پر کند گاهی تهی باز

اگر بویی رسد او را ز اسرار

همی در پای افتد سر نگوسار

نکو ناید شتر را بوس دادن

مگس را طعمه طاووس دادن

چو آبی در چله سی سال پیوست

ترا سی پاره این سر دهد دست

تو از خود راه گم کردی درین راه

نه بر هیچی ونه از هیچ آگاه

کسانی در چنین ره باز ماندند

که از دریای دل در می‌فشاندند

چو چوگان سرنگون مردان میدان

کسی این گوی نابرده بپایان

همه در پرده حیرت بماندند

بزیر قبه غیرت بماندند

برون نامد درین دوران بغایت

کسی در پختگی این ولایت

فریدونان ز ره مرکب براندند

بجز گاوان در این اولا نماند

چو یک دل نیست اندر خانقاهی

عوام الناس را نبود گناهی

دری در قعر دریای دل تست

که آن در از دو عالم حاصل تست

دل تو موضع تجرید آمد

سرای خلوت و توحید آمد

دل تو منظر اعلاست حق را

ولکین سخت نابیناست حق را

نظرگاه شبان روزی دل تست

ولی روی دل تو درگل تست

چو روی دل کنی از سوی گل دور

برین پستی بگیرد روی دل نور

غلام آن دلم کز دل خبر یافت

دمی از نفس شوم خویش سرتافت

عزیزانی که مرد کار بودند

دمی از نفس خود بیزار بودند

بکام نفس خود گامی نرفتند

نخوردند و بآرامی نخفتند

نه نان دادند نفس مشتهی را

نه برخوردنده یک نان تهی را

ولی هر کو هوای دل گسل کرد

نیارد لقمهٔ بی خون دل خورد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

 

یکی را دید آن دیوانهٔ دین

که ترکی مرده را می‌کرد تلقین

بدو گفت اعجمی ترک توانگاه

که زنده بود ناافتاده در چاه

نکو نشنود اندر زندگانی

که مُرده بشنود تلقین چه خوانی

چو این ترک اعجمی بد کز جهان شد

مگر زیر زمین تازی زبان شد

نبینی نشنوی هم چون کر و کور

از آن انگیزی این چندین شر و شور

رقیب دست چپ را مانده شد دست

ز بس کردار تو بنوشت پیوست

رقیب دست راست آزاد از تو

قلم بر کاغذی ننهاد از تو

نیاری از نماز خود چنان یاد

نماز تو بشهر کافران باد

نیایی در نماز الا بصد کار

حساب ده کنی و کار بازار

چو گربه روی شویی بعد از آن زود

زنی باری دوی سر بر زمین زود

نظاره می‌کنی از بی‌قراری

زمانی دل درو حاضر نداری

نمازی نغز بگذاری و تازه

سبک تر از نماز بر جنازه

غمت آن لحظه بی‌اندازه افتد

که آن دم کیکت اندر پازه افتد

چو بگزاری نماز خود بمردی

ندانی تا چه خواندی یا چه کردی

شره دنیا سرت برد بهیچی

سر از پیش خدا تا چند پیچی

اگر این خود نمازست ای سبک دل

گر آن جانی مکن اینت خنک دل

تو دانی کین نماز نانمازی

بریشت در خورد تا کی ز بازی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4983035
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث