به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چو باز آمد به درگاه سلیمان

صف اندر صف کشیده جمله مرغان

سر خود بر زمین بنهاد بلبل

کمر بسته زبان بگشاد بلبل

سپاس پادشه کرد و دعا گفت

سلیمان را بسی مدح و ثنا گفت

تو آن شاهی که مار و مور و انسان

دد ودام و پری داری به فرمان

ترا زیبد به عالم پادشاهی

که زیر حکم داری مرغ و ماهی

نباشد از تو بهتر شهریاری

کریمی تاج بخش تخت داری

رسول پادشاه بی زوالی

به همت برتر از نقص وکمالی

ز کویت تا گل بی خار روید

چو فراشان صبا خاشاک روید

تراکام و مرادت حاصل آمد

دلت از نور عزت کامل آمد

توئی مطلوب هر جا طالبی هست

دلت از سر معنی گشته سرمست

از آن از خدمتت دوری گزیدم

که خود را لایق خدمت ندیدم

اگر عمرم دهد یزدان ازین پس

غلام حضرتت باشم از این پس

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

 

سلیمان گفت ای مرغ سخندان

چرا می می‌خوری مانند رندان

گهی سرمست و گه هشیار باشی

بگاهی خفته گه بیدار باشی

بماتم جمله مرغان بر سری خاک

نشسته کرده رخها بر سوی خاک

همه درماتم و اندوه و دردند

ز هرچه دون بود آزاد و فردند

تو می‌سازی بهر دم نوعروسی

نمی‌دانم که گبری یا مجوسی

شرابی خور که بدمستی ندارد

نشاطش روی درهستی ندارد

شرابی را که جانت شاد باشد

ز مخموری دلت آزاد باشد

شرابی را که بدمستی صفاتست

حرامش دان اگر آب حیاتست

حرام از بهر آن کردند می را

که با اوباش می‌خوردند وی را

مکن مستی میان جمع اوباش

که مستی می‌کند اسرار را فاش

نشاط می خمارش هم نیرزد

عروس یک شبه ماتم نیرزد

مخور چیزی که عقلت راکند گم

وز آن هر لحظه باشی در توهم

مخور چیزی که در اندوه مانی

بود آنت بلای جاودانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

شنیدی قصهٔ هاروت و ماروت

که بودند خادم درگاه لاهوت

از اول بر فلک بودند فرشته

شدند آخر چو دیو از غم سرشته

ز حرص و آز و شهوت دور بودند

ز مستی بی خبر مستور بودند

چوآدم را به عالم می‌فرستاد

بجان هردوشان آتش درافتاد

به درگاه خدا رفتند و گفتند

هر آن رازی که در دل می‌نهفتند

از اول کرده بودند این حکایت

که بر ما هست اولی تر ولایت

فساد و خون کنند اولاد آدم

پر از آشوب دارند کار عالم

چو خود را بهتر از آدم بدیدند

از آن پس روی بهبودی ندیدند

خداوند جهان فرمانشان داد

بدارالملک دنیاشان فرستاد

چو روی زهرهٔ زهرا بدیدند

رقم را بر صلاح خود کشیدند

برو عاشق شدند از خود برفتند

نه روز آرامشان نی شب بخفتند

درآمد زهره گوش هر دو بگرفت

بگوش هر دوشان پوشیده می‌گفت

شما را گربه من میلی تمام است

بجز فرمان من بردن حرام است

لباس عاصیان بر خود بپوشید

فساد و خون کنید و می‌بنوشید

مرا گر ز آنکه می‌خواهند همدم

درآموزید ما را اسم اعظم

فساد و خون نکردند می بخوردند

چو می‌خوردند فساد و خون بکردند

به زهره اسم اعظم را بدادند

چو سنگ ایشان بچاه غم فتادند

چو زهره اسم اعظم را بیاموخت

در آتش یکسر مویش نمی‌سوخت

بخواند آن اسم را بر آسمان شد

مهش دربان و مهرش پاسبان شد

فرو ماندند ایشان بر سر خاک

به کام دشمنان سرمست و بی باک

ز مستی هر دو چون هشیار گشتند

وز آن خواب گران بیدار گشتند

قضا چون اقتضای نیک و بد کرد

نداند هیچ کس تدبیر خود کرد

برآورند آهی آتش اندود

چو کار افتاد آهش کی کند سود

ستاده پای با جان عذر خواهان

گناه از بنده عفو از پادشاهان

چنان از کردهٔ خود شرمساریم

که روی عذر خواهی هم نداریم

عذاب ما هم اینجا ده که اینجا

نه دی باشد نه امروز و نه فردا

عذاب این جهان دوران سرآرد

عذاب آن جهان پایان ندارد

به بابل سرنگون در چاه آیند

ولیک از آب جز حسرت نیابند

روند مردم به بابل در سر چاه

به سحر آموختن وقت سحرگاه

بیاموزند از ایشان هرچه خواهند

کنند برخود از ایشان هرچه خواهند

تو هاروت خودی در چاه هستی

همیشه از شراب حرص مستی

تو اول برتر از افلاک بودی

ز گرد خاک تیره پاک بودی

سرای خاکدانت آرزو کرد

بفرش از عرش جانت سر فرو کرد

ز اصل خویشتن ببریدهٔ تو

تو آنجا را از این جا دیدهٔ تو

مثالی خوش بگویم با تو بشنو

اگر تو بشنوی بر من به یک جو

ز گرد تو دو عالم نور دیده

که دیده کی بود همچون شنیده

جهان چاه است و آتش مال دنیا

مثال زهره چون آمال دنیا

تو زین جا چون از آنجاباز گردی

شوی کبک دری یا باز گردی

اگر میلت بود با حشمت و جاه

همیشه سرنگون باشی درین چاه

بجان تشنه لب و تو بر سر آب

ز سر بگذشته آب و آب نایاب

بمانی دایماً جوینده بر در

ز دنیا دور دائم دل پر آذر

بمانی دایماً در محنت و غم

نیابی در دو عالم هیچ محرم

بمانی دایماً مجروح و دلتنگ

بدرد و سوز و ناله مانده چون چنگ

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

چو می‌رفتند بر بالای کهسار

نسیم صبحدم آمدبه گلزار

به دامانش بزد بلبل به دستان

ز بهر دلستان آن هر دو دستان

نسیم صبحدم را گفت برخیز

برو در دامن معشوقم آویز

بگو با من ترا آرام چونست

مرا بی تو جگر یک قطره خونست

چنانم در فراقت ای دل آرام

نه صبرم ماند و نی هوش نه آرام

دلم مشتاق تست ای جان شیرین

چو میل خاطر خسرو به شیرین

اگر بار دگر رویت به بینم

به خلوت یک زمان پیشت نشینم

غم گیتی به یک جو برنگیرم

نباشم مردهٔ گر زان چه مهرم

به جز چشمم کسی رویت مبیناد

غم گیتی سر کویت مبیناد

اگر عمرت بود زین پس بمانم

وگرنه جان به عشقت برفشانم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

نسیم صبحدم آمد به گلشن

به چشمش گلش آمد همچو گلخن

گل از بلبل بکلی دست شسته

دریده پیرهن در خون نشسته

هزاران خار در پا دست در گل

فراق بلبلش بنشسته در دل

چو سرو اندر چمن افتان و خیزان

به زاری زار می‌گفت ای عزیزان

به هم خوش بود ما را در گلستان

حسد بردند بر ما جمله مرغان

حسودان را به جز کوری مبادا

میان همدمان دوری مبادا

همینش کار باشد چرخ گردان

که دوری افکند با دوستداران

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

به بلبل گفت بشنو تا چه گویم

حدیثی خوش گذشته باز جویم

جوانان گر ببوسند دست پیران

به پیری پای بوسندش امیران

چو می‌نامد به صد لطف و به صد ناز

چو ترکان یا ز تندی کرد آغاز

بزد چنگال و او را در هوا برد

به چنگالش دو سه نوبت بیفشرد

چو بلبل دید کار از دست رفته

ز پای افتاده یار از دست رفته

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

بدو گفت ای تو هم نیش و توهم نوش

بمن رسوای عالم پرده درپوش

چه کردی لطف و بنمودی بزرگی

چو شیران رحم کن بگذر ز گرگی

مرا بگذار تا بهر سلیمان

بسازم تحفهٔ مدح از دل و جان

که شرط مرد دانا این چنین است

به هر کاری که باشد پیشه این است

خردمندان چو آیند نزد شاهان

به نظم آرند دعای صبحگاهان

سه چیز آید وسیلت نزد شاهان

هنر یا مال یا مرد سخندان

هر آن کس کو تهی‌دستی نماید

همیشه کار او پستی نماید

من از مال و هنر چیزی ندارم

ولی گنج سخن دارم بیارم

به بلبل گفت هین میساز و میرو

ز هر چیزی که داری کهنه و نو

چو ره پیش است ما از پس چرائیم

اگر چه خسته بال و بسته پائیم

بیا تا پای بگشائیم یک ره

به فرق سر به پیمائیم یک ره

زمین بوسیم در بزم جهاندار

دعای دولتش گوئیم صد بار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

به نزد خانهٔ دستور کشور

وثاقی مختصر بگرفت بی در

همی مالید سالی بیشتر عور

تن خود را بدان دیوار دستور

ز نزدیکان یکی می‌دید از دور

به عالم فاش گشت این راز مستور

وزیر شهر شروان مرد را گفت

چه مقصود است ترا بر خاک ما خفت

جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور

زرخسار تو بادا چشم بد دور

یکی دل خسته‌ام ای صدر عالم

نمی‌داند کسی اسرار حالم

چو فر دولت اندر خانهٔ تست

دل من مرغ دام و دانهٔ تست

همی مالم تن خود را به دیوار

مگر روزی دهی در خانه‌ام بار

خوش آمد این سخن در گوش جانش

ز زر پر کرد دامان ودهانش

مقرب گشت حضرت راچنان شد

که حکمش بر همه شروان روان شد

اگر خواهد کسی تا میر گردد

به گرد پادشاه و میر گردد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

 

جوابش داد هشیار سخنگوی

مگو ما را از این معنی بر این روی

برو ما را سر و سودای کس نیست

ز عشقم یک نفس پروای کس نیست

تو هرگز بر کسی عاشق نبودی

هنوز آتش نهٔ مانند دودی

تو نادر بی خودی بیخود نمانی

تو قدر عاشقان هرگز ندانی

شراب عاشقی آن کس کند نوش

که یاد غیر را سازد فراموش

مرا معذور می‌دار ای خداوند

که عاشق نشنود از عاقلان پند

مقام عاشقان بالای عقل است

طریق عاقلی در عشق جهل است

سلیمان را بگو ای نور یزدان

عنان حکم خود از ما بگردان

ترا بر ما از آن دست ستم نیست

که بر دیوانه و عاشق قلم نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

شبی دور از لب و دندان اغیار

به دندان می‌گزیدم من لب یار

درآمد باغبان با گل همی گفت

بگو تا خود که بود امشب ترا جفت

نقاب از روی خوبت که کشیده است

لب و لعلت بدندان که گزیده است

دم باد صبا خوردی شکفتی

به دست هر کس و ناکس بیفتی

لبانم نیم شب تا روز تر کرد

نسیم آمد دهانم پر ز زر کرد

دهانم خون بلبل می‌مکیده است

از آن خون قطرهٔ بر لب چکیده است

مکن عهد و وفا داری فراموش

بیا چون جان شیرینم در آغوش

ترا چون من هزاران بنده باشد

که سر در پای تو افکنده باشد

مرا چون تو به عالم هیچ کس نیست

شکیبم از وصالت یک نفس نیست

ترا بهتر ز من عاشق هزاراست

مرا بی روی خوبت کارزار است

لبانم خشک و چشمم اشگباران

زمین خشک را جانست باران

همی ترسم ازین دوران گردون

که دون را نیک کرده نیک را دون

بیک گردش که گرد خود بگردد

نظام کار نیک و بد بگردد

ترا در کورهٔ آتش بسوزد

مرا آتش به دل در بر فروزد

ترا باد خزان پژمرده دارد

مرا هجران تو افسرده دارد

مبادا روز ما را روشنائی

شب وصل ترا روز جدائی

مبادا بی وصالت روز ما خوش

که از هجران تو باشم بر آتش

مبادا بی وصالت زندگانی

که تو هستی مراد جاودانی

درین اندیشه بودند تا سحرگاه

نبودند از قضا آگه که ناگاه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4983036
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث