به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

یکی رندی میان داغ ودردی

ستاده بود بر دکان مردی

ازو می‌خواست چیزی، می ندادش

بسی بر پیش دکان ایستادش

زبان بگشاد دکاندار پر پیچ

که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ

چو کردی زخم، از من نقد می‌جوی

وگر نه همچنین می‌باش و می‌گوی

برهنه کرد رند اندام حالی

بدو گفتا نگه کن از حوالی

اگر بر من ز سر درگیر تا پای

توانی دید بی صد زخم یک جای

بگو کانجایگه زخمی رسانم

که بی صد زخم جائی می‌ندانم

اگر بی زخم هستم جایگاهی

نباشد چشم زخم از تو گناهی

چو نیست از پای تا سر بی جراحت

بده چیزی که یابم از تو راحت

تنم چون جمله مجروحست اکنون

ازین پس نوبة روحست اکنون

خدایا من چو آن رند گدایم

که بر تن نیست بی صد زخم جایم

ز سر تا پای من چندان که جوئی

جراحت پُر بوَد چندان که گوئی

دمی هرگز براحت برنیارم

که سر از صد جراحت بر نیارم

دمی گر صد جراحت می‌نیابم

ز عمر خویش راحت می‌نیابم

اگر خود پای تا سر عین دردم

ز دردی کافرم گر سیر گردم

غم تو بایدم از عالم تو

ندارم غم چو من دارم غم تو

دریغا جان ندارم صد هزاران

که در پای غمت ریزم چو باران

چو حرف ها و هو آید بگوشم

همه در ها و هو و در خروشم

ترا دیدم خودی خود ستُردم

بتو زنده شدم وز خویش مُردم

اگردایم چنین باشم کمالست

وگر با خویشتن رفتم زوالست

خدایا دست این شوریده دل گیر

خلاصم ده ازین زندان دلگیر

در آن ساعت که جان آید بحلقم

نماند هیچ امیدی بخلقم

تنم را روشنائی لحد بخش

دلم را آشنائی ابد بخش

چو زایل گردد این مُلک وجودم

مکن بی بهره از دریای جودم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:37 PM

 

به پیش کعبه ابراهیم ادهم

بحق می‌گفت کای دارای عالم

مرا معصوم خواه و بی گنه دار

گناهی کان رود زانم نگه دار

یکی هاتف خطابش کرد آنگاه

که این عصمت که می‌خواهی تو در راه

همین بودست از من خلق را خواست

اگر کار تو و ایشان کنم راست

که تا جمله بهم معصوم مانید

همه از رحمتم محروم مانید

هزاران بحرِ رحمت بی قیاسست

ولیکن بنده را جای هراسست

ندارم از جهان جز بیمِ جان من

ز درد او زبان ترجمان من

چو من از عمر بهبودی ندیدم

زیان دیدم ولی سودی ندیدم

بمُردن راضیم زین زندگانی

اگر بازم رهانی می‌توانی

ز سر تا پای من جای نظر نیست

که بروی هر زمان زخمی دگر نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام

بیاران گفت کای قوم نکوکام

یکی زنّار آریدم هم اکنون

که تا بر بندد این مسکینِ مجنون

خروشی از میان قوم برخاست

که از زنّار ناید کار تو راست

چگونه باشد ای سلطان اسرار

میان بایزید آنگاه و زنّار

دگر ره خواست زنّاری ز اصحاب

نمی‌آورد کس آن کار را تاب

بآخر کرد شیخ الحاح بسیار

نمی‌دانست کس درمانِ آن کار

همه گفتند اگر بر شیخ تقدیر

شقاوة خواستست آنرا چه تدبیر

یکی زنّار آوردند اصحاب

که تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب

پس آنگه روی را در خاک مالید

بسوز جان و درد دل بنالید

بسی افشاند خون ازچشمِ خونبار

وزان پس از میان ببرید زنّار

زبان بگشاد کای قیّومِ مطلق

بحقّ آنکه جاویدان توئی حق

که چون این دم بریدم بند زنّار

همان هفتاد ساله گبرم انگار

نه گبری کو درین دم باز گردد

بیک فضل تو صاحب راز گردد؟

من آن گبرم که این دم بازگشتم

چه گر دیر آمدم هم باز گشتم

بگفت این و شهادة تازه کرد او

بسی زاری بی اندازه کرد او

اگرچه راه افزون آمدم من

همان انگار کاکنون آمدم من

چو میدانی که من هیچم الهی

ز هیچی این همه پس می چه خواهی

چه دارم، درد بی اندازه دارم

ز مال و ملک قلبی تازه دارم

چو دل دارم خرابی و کبابی

چه می‌خواهی خراجی از خرابی

اگر توعجز می‌خواهی بسی هست

ندانم تا چو من عاجز کسی هست

غمم جز تو دگر کس می‌نداند

تو می‌دانی اگرکس می‌نداند

چه می‌گویم چو دانم ناظری تو

چه می‌جویم چو دانم حاضری تو

تو خود بخشی اگر جویم وگرنه

تو خود دانی اگر گویم وگرنه

همه بی سر تنیم افتاده در بند

چه برخیزد ازین بی سر تنی چند؟

چو از خلقت نه سود ونه زیانست

همه رحمت برای عاصیانست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

مگر شبلی امام عالم افروز

گذر می‌کرد در عرفات یک روز

فتادش چشم بر ابلیس ناگاه

بدو گفتا که ای ملعونِ درگاه

چو نه اسلام داری ونه طاعت

چرا گردی میان این جماعت

بگو چون شد ازین تاریک روزت

امیدی می‌بوَد از حق هنوزت؟

چو بشنید این سخن ابلیس پُر غم

زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم

چو حق را صدهزاران سال جاوید

پرستیدم میان خوف و امید

ملایک را بحضرت ره نمودم

بهر سرگشتهٔ او دَر گشودم

دلی پر داشتم از عزّت او

مُقِر بودم بوحدانّیت او

اگر بی علّتی با این همه کار

براند از درگه خویشم بیکبار

که کس زهره نداشت از خلق درگاه

که گوید: از چه رد کردیش ناگاه؟

اگر بی علّتی بپذیردم باز

عجب نبوَد که نتوان داد آواز

چو بی علّت شد ستم راندهٔ او

شَوَم بی علتی هم خواندهٔ او

چو در کار خدا چون و چرا نیست

امید از حق بریدن هم روا نیست

چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز

عجب نبوَد که لطفش خواندم باز

نمی‌دانم نمی‌دانم الهی

تو دانی و تو دانی تا چه خواهی

یکی را خواندهٔ با صد نوازش

یکی را راندهٔ با صد گدازش

نه زین یک طاعتی نه زان گناهی

به سرّ تو کسی را نیست راهی

بحقّ آنکه تو کس را نمانی

که آن ساعت که تو کس را نمانی

زجُرم و ناکسی من گذر کن

بفضلت در من ناکس نظر کن

مکُش در پای پیل قهر زارم

که من خود طاقت موری ندارم

مرا چون پهلوی یک مور نبوَد

به پیش پیل قهرت زور نبوَد

من غم کُشته را دلشاد گردان

مکُش وین گردنم آزاد گردان

اگر کردم بدی با خویش کردم

نه از فضل تو من بد بیش کردم

اگر نیک و اگر بد کرده‌ام من

تو میدانی که با خود کرده‌ام من

چو از نیک و بد ما بی‌نیازی

زهر دو بگذری کارم بسازی

اگرچه بستهٔ نیک و بدم لیک

نمی‌گویم ز نیک و بد بد و نیک

چو بی علّت بسی دولت دهی تو

کنون هم نیز بی علت دهی تو

چو بی علت عطا دادی وجودم

همی بی علتی کن غرق جودم

چو نیست از رنجِ من آسایش تو

که علت نیست در بخشایش تو

مدر از کردهٔ من پردهٔ من

خطی درکش بگرد کردهٔ من

نه آن کافر که او دین دار گردد

در اوّل روز مرد کار گردد؟

ز چندین ساله کفرش از شهادت

دهد غُسل دلش عین سعادت

خدایا گرچه درخون آمدم من

همان انگار کاکنون آمدم من

چو آن کافر پشیمانیم انگار

همی چون نو مسلمانیم انگار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

 

پیمبر گفت بس مفسد زنی بود

که در دین همچو گِل تر دامنی بود

مگر می‌رفت در صحرا براهی

پدید آمد میان راه چاهی

سگی را دید آنجا ایستاده

زبانش از تشنگی بیرون فتاده

بشفقت ترک کار خویشتن کرد

ز موزه دلو و از چادر رسن کرد

کشید آبی به سگ داد و خدایش

گرامی کرد در هر دو سرایش

شب معراج دیدم هچو ماهش

بهشت عدن گشته جایگاهش

زنی مفسد سگی راداد آبی

جزا بودش ز حق چندین ثوابی

اگر یک دل کنی آسوده یک دم

ثوابش برنتابد هر دو عالم

برای آنکه دل با خویش باشد

ثوابش از دو گیتی بیش باشد

ز ابلیسیِ خود گر پاک گردی

چو آدم سخت نیکو خاک گردی

چو ابلیسی منی آورد جانت

کَی از رحمت بوَد بَر جاودانت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

 

یکی اعرابی آمد پیشِ مهتر

کنار خویش محکم کرده در بر

بدو گفتا که من اسلام آرم

اگر گوئی چه دارم در کنارم

پیمبر گفت داری یک کبوتر

گرفته دو کبوتر بچه در بر

ز صدق مُعجز آن صدرِ عالی

بصدق دل مسلمان گشت حالی

بدو گفت این کِه گفتت ای پیمبر

پیمبر گفت حق سلطانِ اکبر

در آن دم هر که آنجا از عرب بود

ز بهر آن کبوتر در عجب بود

که آن هر دو کبوتر بچّه در هم

بزیر پرکشیده بود محکم

پیمبر گفت ای اصحاب و انصار

شما را چه عجب آید ازین کار

بحقّ آن خدائی کاشکارا

بخلق خود فرستادست ما را

که بر هر عاصئی کاندر جهانست

خدا صد بار مشفق تر ازانست

که این مادر بدین دو بچّه امروز

کزو گشتید جمله شفقت آموز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

 

بزرگی گفت ایّوب پیمبر

که چندین سال گشت از کِرم مضطر

ز چندان رنج آهی بود مقصود

چو کرد آهی نجاتش داد معبود

زکریا ارّهٔ بر سر بزاری

بدوگفتا اگر آهی برآری

کنم از انبیا بسترده نامت

مزن دم تا کند ارّه تمامت

عجایب بین کزان یک آه می‌خواست

وزین یک خامشی را ز آه می‌خواست

نه آهی می‌توان کرد از بر خویش

نه خامش می‌توان بودن، بیندیش

چو دریائیست این دو چشم و جانی

نه سر پیدا ونه بُن نه میانی

درین دریا نه خاموشی نه گفتار

نه ساکن بودنت لایق نه رفتار

جوانمردا تو چندین پیچ پیچی

چگونه می‌بری چون هیچ هیچی

هزاران پرده بیش از ظلمت و نور

چگونه منقطع گردد رهی دور

هزاران بند داری تا قیامت

چگونه ره بری راه سلامت

مگر از پیش برخیزد حجابی

ز لطف حق بتابد آفتابی

که چون آن لطف از پیشان نباشد

جهانی درد را درمان نباشد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

چنین گفت آن یکی با خاک بیزی

که می‌آید شگفتم ازتو چیزی

که گم ناکرده می‌جوئی تو عاجز

نیابی چیزِ گم ناکرده هرگز

عجبتر، گفت، زین چیزی دگر هست

که گم ناکردهٔ گر ندهدم دست

بغایت می برنجم وین شگفتی

بسی بیشست ازان اوّل که گفتی

نه بتوان یافت نه گم می‌توان کرد

نه خاموشی رهست و نه بیان کرد

غرض آنست زین تا تو نباشی

نه این باشی نه آن هر دو تو باشی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:35 PM

چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون

حکیمی گفت ای شاه همایون

چو زیر خاک می‌گشتی چنین گم

چرا می‌کردی آن چندان تنّعم

دریغا و دریغا روزگارم

که دایم جز دریغا نیست کارم

چو نقد روزگار خود بدیدم

امید از خویشتن کلّی بریدم

همه در خون جان خویش بودم

که تا بودم زیان خویش بودم

بامّید بهی تا کِم خبر بود

همه عمرم بسر شد ور بتر بود

جهان چون صحّتم بستد مرض داد

جوانی برد و پیری در عوض داد

چو من هم نیستم از جسم و جانی

نخواهم من که من باشم زمانی

بجز مردن مرا روئی نماندست

ازان کم زندگی موئی نماندست

اگرچه از فنا موئی ندیدم

بجز فانی شدن روئی ندیدم

مرا گه ماتمست و گاه عیدست

که گاهم وعده و گاهی وعیدست

دلی بود از همه مُلک جهانم

همه خون گشت ودیگر می‌ندانم

زهی اندوهِ گوناگون که دلراست

زهی این آتش و این خون که دلراست

فرو رفتن بدین دریا یقینست

ولی تا چون برآیم، بیمِ اینست

چرا از مرگ دل پُر پیچ دارم

چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم؟

همه عمرم درافسانه بسر شد

کِه خواهد از پی عمری دگر شد؟

تهی دستم که کارم پُر خَلَل ماند

ز حیرت پای جانم در وَحَل ماند

چو قوم موسی ام در تیه مانده

هم از تعطیل در تشبیه مانده

همی نه خوانده‌ام نه رانده‌ام من

میان کفر و ایمان مانده‌ام من

کنون در گوشهٔ حیران نشستم

ستون کردم بزیر روی دستم

گرت اندوه می‌باید جهانی

ننزدیک دلم بنشین زمانی

که چندانی غم و اندوه دارم

که گوئی بر دلی صد کوه دارم

مرا در دست هر ساعت هزاران

که بر دل درد می‌بارد چو باران

گل عمر عزیزم بر سر خار

به پایان بُردم و من بر سر کار

چو نتوان داد شرح سرگذشتم

نَفَس با کام بُردم گنگ گشتم

چه گویم کانچه گفتم هست گفته

کرا گویم، خلایق جمله خفته

زبان علم می‌جوشد چو خورشید

زبان معرفت گنگست جاوید

چو مستی حیرت خود باز گفتم

چو مشتی خاک زیر خاک خفتم

مرا گوئی مگو! دیگر نگویم

چه سازم من بسوزم گر نگویم

ز من دایم سخن پرسید آخر

ز سوز من نمی‌ترسید آخر؟

عزیزا با تو گفتم ماجرائی

مدار آخر دریغ ازمن دعائی

گر از تو یک دعائی پاک آید

مرا صد نور ازان درخاک آید

کسی را چون بچیزی دست نرسد

وگر گه گه رسد پیوست نرسد

همان بهتر که بی روی و ریائی

سحرگاهان بسازد با دعائی

کنون از اهل دل درخلوة خاص

دعای خویش می‌خواهم باخلاص

غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست

که کار بی‌غرض جز از خدا نیست

عزیزا با تو گفتم حالِ مردان

تو گر مردی فراموشم مگردان

ترا گر ذرّهٔ زین راز روزیست

همه ساز تودایم سینه سوزیست

اگر ماتم زده باشی درین کار

ترا نوحه گری باشد سزاوار

ولی تو خود ز رعنائی چنانی

که نوحه بشنوی بازیچه دانی

چو نوحه لایق آزادگانست

که نوحه کار کار افتادگانست

اگر تو عاشقی گم کرده یاری

تو آن سرگشتهٔ افتاده کاری

چو می‌جوئی نشان از بی‌نشان باز

ازین جستن نه اِستی یک زمان باز

چو چیزی گم نکردی ای عجب تو

چه می‌جوئی تو با چندین طلب تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:35 PM

بپرسید از اویس آن پاک جانی

که می‌گویند سی سال آن فلانی

فرو بُردست گوری خویشتن را

فرو آویخته آنجا کفن را

نشسته بر سر آن گور پیوست

ز گریه می‌ندارد یک زمان دست

بروز آرام و شب خوابش نماندست

بچشم اشک ریز آبش نماندست

بخوف و ترس او در روزگاری

نیفتادست هرگز ترسگاری

تو او را دیدهٔ ای پاک گوهر؟

ورا گفتا مرا آن جایگه بَر

چو رفت آن جایگه او را چنان دید

ز بیم تیغِ مرگش بیم جان دید

بزاری و نزاری چون خیالی

تنی لاغر بمانند هلالی

ز هر چشمش چو سیلی خون روانه

دلی پر تف زبانی چون زبانه

کفن در پیش و گوری کنده در بر

بشکل مردهٔ بنشسته بر سر

اُوَیسش گفت ای نامحرم راز

بدین گور و کفن ماندی ز حق باز

خیال خویشتن را می‌پرستی

همه گور و کفن را می‌پرستی

ترا گور و کفن مشغول کرده

بسی سالت زحق معزول کرده

ترا سی سال بُت گور و کفن بود

که در راه خدایت راه زن بود

چوآن آفت بدید آن مرد درخویش

برآمد جان ازان دل داده درویش

چو از سرّ حقیقت کور افتاد

بزد یک نعره ودر گور افتاد

چو مرغی بر پرید از دامِ هستی

بمُرد و باز رست از بت پرستی

چنین کس را که زهدی بی‌حسابست

چو ازگور و کفن چندین حجابست

حجاب تو ز شعر افتاد آغاز

که مانی تو بدین بت از خدا باز

بسی بت بود گوناگون شکستم

کنون در پیش شعرم بت پرستم

هزاران بندِ چوبین برفکندم

کنون از بندِ زرّینست بندم

بپرّم گر بترک بند گیرم

وگرنه سرنگون در بند میرم

به بُت چون از خدا می باز گردم

چگونه با خدا هم راز گردم

بلائی کان مرا در گردن آمد

یقین دانم که آن هم از من آمد

سخن چندین که بر تو خواند عطّار

اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار

بقدر ازچرخِ هفتم درگذشتی

ز خیل قدسیان برتر گذشتی

زهی قصّه که از شومیِ گفتار

سگی برهد، شود مردم گرفتار

دلا چون نیست منزلگاهت اینجا

نگونساریست آب وجاهت اینجا

سر از آبی و جاهی برمیاور

فرو برخون و آهی برمیاور

زبان بودی بسی اکنون چو مردان

ز سر تا پای خود را گوش گردان

بسا آفت که گویا از زبان یافت

چو صامت بود زر عزّت ازان یافت

قلم را سر زدن دایم ازانست

که او را در دهانی دو زبانست

ترازو چون زبان بیرون زد از کام

بیک یک جَو حسابش کرد ایّام

زهر عضو تو فردا روزِ محشر

زبانت بند خواهد کرد داور

ازان سوسن بآزادی رسیدست

که او با ده زبان گنگی گزیدست

چوخواهی گشت همچون کوه خاموش

کفی بر لب چو دریائی مزن جوش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:35 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4986987
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث