به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به گل بلبل همی گفت ای دل افروز

چراغ مهربانی را برافروز

بیا کامشب شب ناز و نیاز است

چو زلف ماهرویان شب دراز است

غنیمت دان شبی با یار تا روز

به هم گفتن بسی اسرار جان سوز

دو یار مهربان چون راز گویند

حکایتهای رفته باز گویند

بهشت جاودان جز آن نفس نیست

ولی کس را بدان دم دسترس نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

 

ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید

بتندید و ببالید و بجوشید

یکی از خشم آتش را برافروخت

گهی بر آب و آتش را فرو سوخت

همان دم باز را فرمود هان زود

برو چون آتش و باز آی چون دود

به بین خود تا چه مرغ است آنکه مرغان

ز دست او همی دارند افغان

ز دانش بهره دارد یا ندارد

چو شیران زهره دارد یا ندارد

چرا آرد به بین نفرت ز کثرت

که داد او را بگو منشور وحدت

نمی‌گردد دمی خالی ز غوغا

نمی‌بندد کمر در خدمت ما

چرا از خدمت ما مستمند است

وزین دوری گزیدن دردمند است

مگر دیوانه و مستست و بی خود

که دائم غافلست از نیک و از بد

به تن زار و نزارش می‌نمایند

به هر گلزار زارش می‌نمایند

ز استغناء او بسیار گفتند

همه مرغان ز عشقش درشگفتند

چو نزدیکش رسی میکن تبسم

مبادا کو بمیرد از توهم

مگو سختش بنه انگشت بر لب

نگه می‌دارش از منقار و مخلب

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

 

روان شد باز تند و تیز منقار

بخون بلبل زار کم آزار

به زهر آلوده کرده تیغ و چنگال

به هیبت بازگسترده پر و بال

بساط خدمت سلطان ببوسید

ز سر تا پای خود جوشن بپوشید

چنان مستغرق فرمان شه شد

بجای پا سرش بر خاک ره شد

نشان بندهٔ مقبل همان است

که پیش از کار کردن کاردان است

ز مهتر کار فرمودن ز کهتر

بجان کوشیدن اندر کار مهتر

هر آن کهتر که داند حق شناسی

ازو هرگز نیاید ناسپاسی

هر آن کهتر که او عقل و ادب داشت

مدام اندر وفاشوق و طلب داشت

هر آن کهتر که با مهتر ستیزد

چنان افتد که هرگز برنخیزد

پی فرمان گرفت آمد به بستان

چو مستان بود بلبل درگلستان

هوا چون نافهٔ مشگین معطر

چمن چون عالم علوی منور

میان خود به عیش گل ببسته

چو بلبل را بدو تقوی شکسته

صفای گلستان از بی بقائی

نوای بلبلان از بی نوائی

به گوشش نالهٔ بلبل خوش آمد

به چشمش رنگ و بوی گل خوش آمد

به چرخ آورد یک دم باز را عشق

به بست از گفت و گو دم باز را عشق

چو باز آمد به خود از بیخودی باز

به خون بلبلان در کار شد باز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

به توفیق خدای صانع پاک

که دانش می‌دهد بر ملک و افلاک

ز بلبل نامه بیتی چند گویم

چو آب رفته باز آمد به جویم

قلم برگیر و راز دل عیان کن

سرآغازش به نام غیب دان کن

خداوندی که جز وی کس نشاید

که تا بر بندگان روزی گشاید

قلم می‌شد به سر از درد هجران

همی بارید خون بر شکل باران

چو بر کافور مشک ناب داده

به زنجیرش سراسر آب داده

قلم غواص دریای معانی

سخن‌هایش همه چون درّ کانی

ز بهر دردمندان غم گساری

بماند تا قیامت یادگاری

بود روح و روان اهل دانش

ز روی عقل و از افهام دانش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

 

شنید ستم که در دور سلیمان

که بد دیو و پری او را بفرمان

نشسته بود روزی بر سر تخت

سعادت یاور و اقبال با تخت

شدند مرغان بدرگاه سلیمان

بر آورده ز دست بلبل افغان

بنالیدند چو نای و می زدند چنگ

گهی بر سر گهی بر سینهٔ تنگ

چو بگشادند همه منقار آمال

بسی بر خاک مالیدند پر و بال

ز بلبل جمله می‌کردند شکایت

همی گفتند هر یک در حکایت

هر آن رازی که در دل می‌نهفتند

سلیمان را یکایک باز گفتند

ز بلبل جمله می‌کردند شکایت

همی گفتند هر یک در حکایت

خطیب مرغها مرغی نزار است

نهاده منبرش بر شاخسار است

لئیمی ترش روی و پر فغانست

ولیکن مرغکی شیرین زبانست

نمی‌بندد دمی شیرین نفس را

نمی‌گیرد به چیزی هیچ کس را

همیشه جامهٔ بی رنگ پوشد

ریا و زرق و هستی می‌فروشد

به صد دستان زهر دستی سرآید

چوهنگام بهار و گل درآید

چودیگی بر سر آتش به جوش است

نمی‌خسبد همه شب در خروش است

همی‌نوشد شراب آب انگور

همی نالد به زاری همچو طنبور

ز خامی می‌زند آن قلتبان خوش

که خام آوازه دارد پخته خاموش

چو چشمش گرید آهش کلّه بندد

دهان گل بر او حالی بخندد

قدش پست است و بانگش بس بلند است

خداوندا که او را حیله چنداست

ندارد صبر و باشد بی قرار او

کند از شوق خود را آشکار او

ندارد یک زمان ذوق و حضوری

ز درد عشق هست او ناصبوری

نه بیند هیچ کس رخسارهٔ او

بجز گل کو بود غمخوارهٔ او

وگر نه اختیار از دست بستان

بده ما را خلاص از دست مستان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

این فصل در نسخه کتابخانه سلطان محمد فاتح استانبول عبارت از ۳۲۲ بیت است، بیت اول و آخرش بروجه ذیل است:

محمد مقتدای هر دو عالم

محمد مهتر اولادِ آدم

وگر در خوردّ آب تو نیم من

فرا آبم مده والله اعلم

 

در نسخه کتابخانه موزه انگلستان بجای این فصل ۱۷ بیت وجود دارد که اول و آخرش نیز بروجه ذیل است:

محمد کو سرافراز عرب بود

وجودش درِّ دریای طلب بود

...

چو هم دستی تو با موسیِ عمران

همی از جامِ جان خور آبِ حیوان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:38 PM

آلهی، نامه را آغاز کردم

بنامت باب نامه باز کردم

زبان را در فصاحت راه دادم

دهان را در بلاغت برگشادم

توکّل بر خدا، تقصیر بر خویش

نهادم این نهایت نامه در پیش

دل حاضر بتحریرش سپردم

اگر خوش گوی کردم گوی بر دم

در گنج عبارت برگشادم

آلهی نامه نام این نهادم

آلهی، نامِ تو و نامهٔ تست

بلی جَفَّ القلَم در خامهٔ تست

بآغازش تو دادستی نهایت

بانجامش تو کن این را کفایت

رفیق خاطرم کن فضل و توفیق

میفکن خاطرم در فکر و تعویق

که تا آخر کنم این داستان را

باُنس جان نمایم اِنس و جان را

توئی هادیِ خلق جاودانی

نهان و آشکارا جمله دانی

بانجام آوری آغازِ رازم

که تا گردن کشم گردن فرازم

آلهی، فضلِ خود را یارِ ما کن

ز رحمت یک نظر درکارِ ما کن

که تا مطلوبِ جانم حاصل آید

مگر قولم قبول یک دل آید

اگر یک دل شود زین شعر خشنود

مراد جان برآید کامِ دل زود

سخن بر من، هدایت بر خداوند

خداوندا جدائی را بپیوند

بلطفت می‌کنم این را حوالت

نگه دارش خدایا از بطالت

پسند خویش کن این گفت و گو را

قبولم کن فزون ده رغبتم را

مهیّا کن مراد روح پیشم

کرامت کن عطیّتهای خویشم

مرا در وصفِ وحدت ترجمان ده

برّب خویش خاطر را نشان ده

نشان ده بی نشانا تا درآیم

بکام دل زبان را برگشایم

در الحان آورم طوطیِ جان را

شکر بخشم ز شعر خود بیان را

بشغل روح تو مشغول گردم

ز ننگ بحر و کان معزول گردم

همه جان گردم و تن را بمانم

روان را از دل و جان وا رهانم

ز سر تا پای کلّی نور گردم

اگر مشکم مگر کافور گردم

خدایا در زبان من صواب آر

دعای بندهٔ خود مستجاب آر

دل پر دُردیم را صاف گردان

بما بین شکر من لاف گردان (؟)

مرا در حضرت خود کامران دار

ز کج گفتن زبانم در امان دار

مرا توفیق ده تا حمد خوانم

صفات ذات تو بر لفظ رانم

ز درگاهت همین دارم امانی

مرا یا رب بدین مقصد رسانی

سخن انجام شد، آغازِ توحید

کنم از حمد و از تمجید و تخمید

بنالم همچو بلبل در بهاران

ببارانم ز ابر دیده باران

بجنبانم سلاسل جان و دل را

کنم روح و روانی آب و گل را

برآرم دستِ دعوت در مناجات

بزاری گویم ای قاضیِ حاجات

مرادر حمدِ خود صاحب قران کن

زبان من چو شعر من روان کن

روان کن کارِ من در کامرانی

زبان را ده برات ترجمانی

خدایا از حکایت خسته گردم

بساط انبساط اندر نوردم

دهان بگشایم اندر وصفِ ذاتت

کنم آغازِ اوصاف صفاتت

خداوندا عطاهای تو عام است

عنایتهای عامّت بر دوام است

ز مشتی خاک ما را آفریدی

کُلی بر کلِّ کَونم بر گزیدی

بگفت خیر امّت سر فرازیم

ازان برجامهٔ طوعت طرازیم

بدین تشریف و خلعت شهریاریم

بکَرَّمنا کبیر و کامگاریم

خداوندا توئی دانا و داور

صفات ذات تست الله اکبر

منزّه از زن و از خویش و فرزند

مبّرا از شریک و مثل و مانند

قدیم بی ولد، قیّوم بی خویش

تولّای توانگر، فخرِ درویش

ز دودی آسمان را آفریدی

ز خاکی کُلِّ انسان آفریدی

سما را بی ستون بنیاد دادی

ترابی بر سرابی تو نهادی

ز بادی عیسی مریم تو کردی

زناری دشمن آدم تو کردی

ز کاف و نون تو کردی کَون کَون را

جهان و جان تودادی اِنس و جان را

مسالک هوش و مستی از تو دارند

ممالک مِلک هستی از تو دارند

خلایق جمله ازجام تو مستند

همه مأمور فرمان الستند

ترا می‌زیبد الحق پادشاهی

که پیدا آوری ماهی ز ماهی

توئی رزّاق هر پیدا و پنهان

توئی خلّاق هر دانا و نادان

وَمَا مِن دابّةٍ منشورِ شاهیست

اَلَم تَعلَم نفاد پادشاهیت

توبودی و نبُد جنّات و نیران

توبودی و نبود ایوان و کیوان

تو بودی ونبود افلاک و کَونَین

تو بودی و نبود این قاب قوسین

توئی باقی و فانی هرچه هستند

بتقدیرت نه بالا بل که پستند

توئی خلاق هر بالا و پستی

توئی پیدا و پنهان هرچه هستی

توئی گیرنده و میرنده مائیم

توئی سلطان و ما مشتی گدائیم

گنه کاریم اما مستمندیم

مسلمانیم ازان ره شهر بندیم

جهان زندان سرای مؤمنانست

ولی مال و منال مؤمن آنست

اگر فضلت قرین حال گردد

خرابم جمله جا و مال گردد

چه باشد بنده مقرون انابت

کند طاعت کند دعوت اجابت

اگر بابنده عدل وداد ورزد

عبادتهای صد ساله چه ارزد

خداوندا توئی حامی و حاضر

بحال بندگان خویش ناظر

خطی از فضل گرد این خطا کش

قلم در نامهٔ کردارِ ما کش

اگر بر ما ببخشائی کریمی

وگر تعظیم فرمائی عظیمی

گر از ما زلّتی آید هم ا زماست

فراموشیِ ما ازحجّت ماست

اگر حوّا وآدم سهو کردند

نه لعبت بازی و نه لهو کردند

بنسیان اندر افتادند آنها

عفو کردی ازیشان پادشاها

ز ما بیچارگان گر درگذاری

گناهی کرده، باشد شهریاری

جلیس خاک این درگاه مائیم

انیس آه و واویلاه مائیم

امانت را نهاده بر کف دست

زبان در ذکر می‌داریم پیوست

ثنای ذات پاکت می‌سرائیم

دهان در شرحِ ذکرت می‌سرائیم

بصد فریاد و واویلا و زاری

همی جوئیم راه رستگاری

باُدعُونی توسُّل کردگانیم

بامر اَستَجِب اخبار خوانیم

الها جز تو ما کس را نخواهیم

ازان رو در پناهت می‌پناهیم

دعای ما اجابت کن الها

انیس ما امامت کن الها

دل عطار را بیت الحرم کن

بتشریف حضورش محترم کن

بتضمین بشنوید این بیتِ نامی

اگرذکری دهد این را تمامی

قدم در کلبهٔ احزان ما نِه

وزان پس منّتی بر جان ما نِه

دل عطّار از دردت خرابست

گذر سوی خرابیها صوابست

خداوندا نظر درجان ما کن

گذر در کلبهٔ احزان ما کن

بعشق خویش ما را مبتلا دار

خرد را مالک راه رضا دار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:38 PM

بنام آنک ملکش بی زوالست

بوصفش نطق صاحب عقل لالست

مفرّح نامهٔ جانهاست نامش

سر فهرست دیوانهاست نامش

ز نامش پُر شکر شد کام جانها

زیادش پر گهر تیغ زبانها

اگر بی یادِ او بوئیست رَنگیست

وگر بی نام او نامیست ننگیست

خداوندی که چندانی که هستیست

همه در جنب ذاتش عین پستیست

چو ذاتش برترست از هرچه دانیم

چگونه شرح آن کردن توانیم

بدست صنع گوی مرکز خاک

فکنده درخم چوگان افلاک

چو عقل هیچ کس بالای او نیست

کسی دانندهٔ آلای او نیست

همه نفی جهان اثباتش آمد

همه عالم دلیل ذاتش آمد

صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتست

چو نیکو بنگری خود جمله ذاتست

وجود جمله ظلّ حضرت اوست

همه آثار صنع قدرت اوست

نکوگوئی نکو گفتست در ذات

که التوحید اِسقاطُ الاضافات

زهی رتبت که ازمه تا بماهی

بود پیشش چو موئی از سیاهی

زهی عزّت که چندان بی نیازیست

که چندین عقل و جان آنجا ببازیست

زهی حشمت که گر در جان درآید

ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید

زهی وحدت که موئی در نگنجد

در آن وحدت جهان موئی نسنجد

زهی رحمت که گر یک ذرّه ابلیس

بیابد گوی برباید ز ادریس

زهی غیرت که گر بر عالم افتد

بیک ساعت دو عالم برهم افتد

زهی هیبت که گر یک ذرّه خورشید

نیابد گم شود در سایه جاوید

زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه

نیابد کس ورای اوبدان راه

زهی ملکت که واجب گشت لابد

که نه نقصان یذیرد نه تزاید

زهی قوّت که گرخواهد بیک دم

زمین چون موم گرداند فلک هم

زهی شربت که در خون می‌زند جان

بامید سَقاکُم رَبُّکُم خوان

زهی ساحت که گر عالم نبودی

سر موئی از آنجا کم نبودی

زهی غایت که چشم عقل و ادراک

بماند از بُعدِ آن افکنده بر خاک

زهی مهلت که چون هنگام آید

بموئی عالمی دردام آید

زهی شدّت بحجّت برگرفتن

نه برگ خامشی نه روی گفتن

زهی عزلت که چندانی زن و مرد

دویدند و ندیدند از رهش گرد

زهی غفلت که ما را کرد زنجیر

وگرنه نیست ازما هیچ تقصیر

زهی طاقت که گر ما زین امانت

برون آئیم ناکرده خیانت

زهی حسرت که خواهد بود ما را

ولی حسرت ندارد سود ما را

جهان عشق را پای و سری نیست

بجز خون دل او را رهبری نیست

کسی عاشق بوَد کز پای تا فرق

چوگل در خون شود اوّل قدم غرق

خداوندا بسی بیهوده گفتم

فراوان بوده و نابوده گفتم

اگرچه جُرمِ عاصی صد جهانست

ولی یک ذرّه فضلت بیش ازانست

چو ما را نیست جز تقصیر طاعت

چه وزن آریم؟ مشتی کم بضاعت

کنون چون اوفتاد این کار ما را

خداوندا بما مگذار ما را

مبرا از کم و چون و چرائی

ورای عالم و خلقی ورائی

خدایا رحمتت در یای عام است

از آنجا قطرهٔ ما را تمام است

اگر آلایش خلق گنه کار

در آن دریا فرو شوئی بیکبار

نگردد تیره آن دریا زمانی

ولی روشن شود کارِ جهانی

چه کم گردد ازان دریای رحمت

که یک قطره کنی بر خلق قسمت

خوشا هائی ز حق و ز بنده هوئی

میان بنده و حق های و هوئی

نداری در همه عالم کسی تو

چرا بر خود نمی‌گرئی بسی تو

اگر صد آشنا درخانه داری

چو مُردی آن همه بیگانه داری

بآسانیت این اندوه ندهند

بدست کاه برگی کوه ندهند

گرت یک ذرّه این اندوه باید

صفای بحر و صبر کوه باید

اگر پیش از اجل یک دم بمیری

در آن یک دم همه عالم بگیری

اگر آگه شوی ای مردِ مهجور

که ازنزد کِه ماندی این چنین دور

ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو

سر تشویش بر زانو نهی تو

اگر شایستهٔ راه خدا را

بکلی میل کش چشم هوا را

چو نابینا شود چشم هوایت

بحق بینا شود چشم هُدایت

تحیّر را نهایت نیست پیدا

که یابد باز یک سوزن ز دریا

جهان را چون رباطی با دو در دان

که چون زین در درآئی بگذری زان

توغافل خفته وز هیچت خبر نه

بخواهی مُرد اگر خواهی وگرنه

ترا گر خود گدائی ور شهنشاه

سه گز کرباس و ده خشتست همراه

بسی کردست گردون شعله کاری

نخواهد بود کس را رستگاری

زهر چیزی که داری کام و ناکام

جدا می‌بایدت گشتن سرانجام

وگر ملکت ز ماهی تا بماهست

سرانجامت بدین دروازه راهست

وگر اسکندری، دنیای فانیت

کند روزی کفن اسکندرانیت

عزیزا بی تو گنجی پادشائی

برای خویشتن بنهاد جائی

اگر رایش بود بر دارد آن گنج

وگرنه همچنان بگذارد آن گنج

جهان بی وفا نوری ندارد

دمی بی ماتمی سوری ندارد

اگر سیمت ببخشد سنگ باشد

وگر عذریت خواهد لنگ باشد

وصالی بی فراقی قسمِ کس نیست

که گل بی خار و شکر بی مگس نیست

نمی‌دانم کسی را بی غمی من

که تادستی برو مالم دمی من

برَو تن در غم بار گران نه

بسی جان کَن چو جان خواهند جان ده

نمی‌بینم ترا آن مردی و زور

که بر گردون شوی نا رفته درگور

نه ششصد سال آدم ماند غمناک

ز بهر گندمی خون ریخت برخاک؟

چو او را گندمی بی صد بلا نیست

ترا هم لقمهٔ بی غم روا نیست

زیان آمد همه سود من و تو

فغان از زاد و از بود من و تو

جهانا کیست کز جَور تو شادست

همه جَور تو و دَور تو بادست

جهان چون نیست از کار تو غمناک

چرا بر سر کنی از دستِ او خاک

جهان چون تو بسی داماد دارد

بسی عید و عروسی یاددارد

مرا عمریست تادربندِ آنم

که تا با همدمی رمزی برانم

نمی‌بینم یکی هم دم موافق

فغان زین هم نشینان منافق

چو بهر خاک زادستی ز مادر

درین پستی چه سازی کاخ و منظر

چو جسمت سوده خواهد گشت در خاک

سر منظر چه افرازی بر افلاک

اگر آگندهٔ از سیم و زر گنج

نخواهی خورد یک دم آب بی رنج

غم خود خور که کس را ازتو غم نیست

چه می‌گویم ترا حقّا که هم نیست

اگرچه جای تو در زیر خاکست

ولیکن جان پاک از خاک پاکست

نه مسجود ملایک گوهر تست؟

نه تاجی از خلافت بر سر تست؟

خلیفه زادهٔ گلخن رها کن

بگلشن شو گران جانی رها کن

بمصر اندر برای تست شاهی

تو چون یوسف چرا در قعر چاهی

ازان بر ملک خویشت نیست فرمان

که دیوت هست برجای سلیمان

تو شاهی هم در آخر هم در اوّل

ولی بیننده را چشمست احول

دو می‌بینی یکی را و دو صد صد

چه یک چه دو چه صد، جمله توئی خود

تو یک دل داری ای مسکین و صد بار

بیک دل چون توانی کرد صد کار

ترا اندوهِ نان و جامه تا کی

ترا از نام و ننگ عامه تا کی

نهادی بوالعجب داری تو در اصل

پلاسی کرده اندر اطلسی وصل

اگر هر دم حضوری را بکوشی

زواَسجدواَقتَرِب خلعت بپوشی

ز بس کاندیشهٔ بیهوده کردی

نهاد خویش را فرسوده کردی

الا ای خفته گر هستی خردمند

دربایست خود برخود فرو بند

زهی حرص دل فرزندِ آدم

زهی حیران و سرگردانِ عالم

الا ای از حریصی با دل کور

بماندی در حرص را مرگست مرهم

...

تو نامرده نگردد حرصِ تو کم

چه خواهی کرد چندین مال دنیا

چشیدی جامِ مالامالِ دنیا

متاع جملهٔ دنیا بیک جَو

نیرزد بالله اندر چشمِ رهرَو

همه چون کرکسان دربند مردار

...

فغان زین مور طبعان سخن چین

چو موران جمله نه رهبر نه ره بین

فغان از حرص مشتی استخوان رند

همه سگ سیرتان موش پیوند

الا ای روز و شب غمخواره مانده

بدست حرص در بیچاره مانده

حریصی بر سرت کرده فساری

ترا حرصست و اشتر را مهاری

تو بر رزّاق ایمن باش آخر

صبوری وَرز و ساکن باش آخر

ز کافر او نگیرد رزقِ خود باز

کجا گیرد ز مرد پر خرد باز

مکن در وقت صبح ای دوست سستی

چو داری ایمنی و تن درستی

چو تو بیدار باشی صبحگاهی

بیابی هر چه آن ساعت بخواهی

هر آن خلعت کز آن درگاه پوشند

چو آید صبح گاه آنگاه پوشند

در روضه سحرگاهان گشایند

جمال او بمشتاقان نمایند

گرت باید در آن دم پادشائی

ز درگاه محمد کن گدائی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:37 PM

در اوّل روز می‌شد بشرِ حافی

ز دُردی مست امّا جانش صافی

مگر یکپاره کاغذ یافت در راه

بر آن کاغذ نوشته نامِ الله

ز عالم جز جَوی حاصل نبودش

بداد و مشک بستد اینت سودش

شبانگه نامِ حق را مردِ حق جوی

بمشک خود معطّر کرد وخوش بوی

در آن شب دید وقت صبح خوابی

که کردندی به سوی او خطابی

که ای برداشته نام من از خاک

بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک

ترا مرد حقیقت جوی کردیم

همت پاک و همت خوش بوی کردیم

خدایا بس که این عطّارِ خوش گوی

بعطر نظم نامت کرد خوش بوی

چه گر عطّار ازان خوش گوی بودست

که نامت جاودان خوش بوی بودست

تو هم از فضل خاک آن درش کن

بنام خویشتن نام آورش کن

که جز از فضل تو روئی ندارد

گر از طاعت سر موئی ندار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:37 PM

کنیزی داشت عبدالله مسعود

که صد گونه هنر بودیش موجود

مگر چون احتیاج آمدش دینار

طلب کرد آن کنیزک را خریدار

کنیزک را چنین گفت ای دلاور

برَو جامه بشوی و شانه کن سر

که می بفروشمت زانک احتیاجست

که تن را بر خراب دل خراجست

کنیزک در زمان فرمانِ او کرد

دو سه موی سفید از سر فرو کرد

بآخر چشم چون بر مویش افتاد

هزاران اشک خون بر رویش افتاد

چو عبدالله مسعودش چنان دید

دو چشمش همچو ابری خون فشان دید

بدو گفتا چرا گریندهٔ تو

که می بفروشمت چون بندهٔ تو

کنون من عهد کردم با تو خاموش

که نفروشم ترا، مگری و مخروش

کنیزک گفت من گریان نه زانم

که درحکم فروش تست جانم

ولیکن زان سبب گریم چنین زار

که عمری کرده‌ام پیش کسی کار

که یافت ازخدمتش مویم سپیدی

بآخر کار آمد نا امیدی

چرا بودم بآخر پیش مردی

که بفروشد مرا آخر بدردی

چراکردم جوانی خرج جائی

که در پیری نهندم در بهائی

چرا بودم بجائی روزگاری

که آن خدمت فروش آورد باری

چرا بر درگه غیریم ره بود

چو درگاهی چنان در پیشگه بود

کسی را کان چنان درگاه باشد

بدرگاهی دگر چون راه باشد

تو ای خواجه حدیث من بمنیوش

اگرچه می‌نیرزم هیچ بفروش

درآمد جبرئیل و گفت حالی

به پیش صدر و بدر لایزالی

که عبدالله را گوی ای وفادار

مباش این درد را آخر روا دار

سپیدی یافت در اسلام مویش

جز آزادی نخواهد بود رویش

خدایا چون ترا حلقه بگوشم

میفکن روز پیری در فروشم

گر از طاعت ندارم هیچ روئی

سپیدم هست در اسلام موئی

اگر بفروشیم جان سوختن راست

که دوزخ این زمان افروختن راست

ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزد

ز موری درچنان روزی چه خیزد

بحق عزّت ای دانندهٔ راز

که اندر خندق عجزم مینداز

بدست قهر چون مومم مگردان

ز فضل خویش محرومم مگردان

همه نیک و بدم ناکرده انگار

ز فضلت کن مرا بی من بیکبار

که هر نیک و بدی کان از من آید

مرا ناکام غُلّ گردن آید

مرا گر تو نخواهی کرد بیدار

بخواب غفلتم در مرده انگار

چو من سرگشته پستم تو بلندی

بلندم کن چو پستم اوفکندی

گرفتار توام از دیرگاهی

مرا بنمای سوی خویش راهی

درم بگشای و فرتوت خودم کن

دلم بربای و مبهوت خودم کن

ز من بر من بسی آمد تباهی

الهی نَجِّنی منّی الهی

مرا بِرهان ز من گر می رهانی

که هر چیزی که می‌خواهی توانی

مرا با خود مدار و بیخودم دار

ز خود سیر آمدم این خود کم انگار

بحق آنکه میدانی که چونم

که بیرون آر ازین غرقابِّ خونم

مرا بیخود بخود گردان گرفتار

میاور با خودم هرگز دگر بار

سگم خوان و مران از آستانم

که در کویت سگ یک استخوانم

اگر یابم زکویت استخوانی

کشم در پیش چرخ پیرخوانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4983319
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث