به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شنید ستم من از پیر خردمند

جوانی در مغاک کوه الوند

گرفته گوشهٔ بی توشه و نوش

چو مرد حیدری گشته نمد پوش

چو سیمرغ از پس کوه قناعت

قرین در وحدت ودور از جماعت

ز ناپاکی خود دل پاک شسته

ز خود برخاسته در خود نشسته

ولیکن خدمت پیران نکرده

ز استاد خرد سیلی نخورده

بخود می‌رفت راه بی نهایت

نباشد پادشاهی بی ولایت

ببردش خواهرش هر روز نانی

همی کردی به نانی زندگانی

به خواهر گفت روزی ای مراجان

برو زین بیشتر ما را مرنجان

عنایت کرد با من لطف یزدان

حوالت کرد خدمت را به رضوان

همی آرد به من حلوا و نانم

روان از مطبخ دارالجنانم

جواب پیر بین با خود چه گفتست

مگر دیوش به دام خود گرفته است

به پیر وقت گفتند این حکایت

که دانم در شکست و در شکایت

بسی با او بکرد ابلیس تلبیس

بکار آمد کنون تلبیس ابلیس

اشارت کرد مرد نیک را پیر

برو آنجا ز سر تا پای او گیر

بگو ای با همه وی از همه فرد

سلامت می‌کند پیرای جوانمرد

بسی گشتی تو تا گشتی بهشتی

رفیقان را ز یاد خود بهشتی

خداوندت بسی برگ و نوا داد

نصیب ما بده ز آنچت خدا داد

به خادم داد یکتا نان و حلوا

برون حلوا درونش پر ز بادا

چومرد آورد پیش پیر ره بین

نجاست بود حلوا نانش سرگین

هر آنکس کو ندارد پیر رهبر

بود همراه شیطانش بره در

اگر خواهی که با تدبیر گردی

بگرد آسمان پیر گردی

جوانی کو ببوسد پای پیران

به پیری دست بوسندش امیران

به خودره رفتن نادیده جهلست

بره رفتن براه رفته سهلست

درخت بیشه میوه برنیاید

بود رعنا ولی خوردن نشاید

درخت باغبان پرورده را بین

که شکل خوب دارد بار شیرین

تنت قافست و جانت هست سیمرغ

ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ

حجاب کوه قافت آرد و بس

چو منعت می‌کند یک نیمه شو پس

به جز نامی ز جان نشنیدهٔ تو

وجود جان خود تن دیدهٔ تو

همه عالم پر از آثار جان است

ولی جان از همه عالم نهانست

تو سیمرغی ولیکن در حجابی

تو خورشیدی ولیکن در نقابی

ز کوه قاف جسمانی گذر کن

بدار الملک روحانی سفر کن

تو مرغ آشیان آسمانی

چو بازان مانده دور از آشیانی

چو زاغان بر سر مُردار مردی

ز صافی گشته خرسندی بدردی

چو بازان باز کن یک دم پر و بال

برون پر زین قفس وین دام آمال

چو بازان ترک دام و دانه کردی

قرین دست او شاهانه کردی

به پری بر فلک زین تودهٔ خاک

همی گردی تو با مرغان در افلاک

وگرنه هر زمان بی بال و بی پر

چو مرغ هر دری گردی به هر در

گهی در آب گردی همچو ماهی

گهی چون آب باشی در تباهی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیست

چو مرغان اندرین راهت گذر نیست

تو تا کی در درون خانه گردی

بمیدان آی اگر مرد نبردی

به دریای عدم رفتی چو ماهی

بصحرای وجود آ گر تو شاهی

حریف مجلس عشاق میباش

بجام شوق اومشتاق میباش

اگر خلوت نشین بی ریائی

چو زاغان مردهٔ شهوت چرائی

اگر خلوت نشین سالکی تو

چرا در بند دنیا هالکی تو

بجز نامی نداری در جهان فاش

همان شکلی که صورت کرده نقاش

برون آوازه داری چون مبیره

درونت چون برون دیگ تیره

تو در عالم بسی آوازه داری

ولی مرغی حزین و سوگواری

اگر هستی بیا در نیستی رو

غم نادیدنت برما بیک جو

سلیمان کرد نامت شاه مرغان

ببر خار ستم از راه مرغان

اگر سرلشکری لشکر کشی کن

وگرنه خاک شو نی آتشی کن

وگر از خود بسی پروا نداری

چرا چون شمع صد پروانه داری

نه شمعی و نه پروانه چه مرغی

نه خویشی و نه بیگانه چه مرغی

از آن ببریده از جمع اصحاب

که تا آسان کنی هم خورد و هم خواب

تو گردر جمع باشی جمع گردی

تو باشی شمع او را شمع گردی

میان خلق باش و با خدا باش

چو جان با تن نشین وز تن جدا باش

چو در کثرت شوی وحدت طلب کن

نظر در جسم و جان بوالعجب کن

چو می‌گردی بگرد خویش تنها

چرا چون من زنی مانند تنها

به تنهائی کجا خواهی رسیدن

به یاری می‌توان منزل بریدن

به تنهائی کس داند نشستن

که نقش غیر تاند پاک شستن

به تنهائی کسی باشد طلبکار

که نبود او به بند خود گرفتار

اگر نه پایمال دیو گردی

بگرد زرق و عذر و دیو گردی

وگرنه پایمال نفس مانی

معذب در بلای جاودانی

به بندد اهرمن راه مجالش

به بادی بر دهد هر دم خیالش

به دست دیو در ماند گرفتار

حقیقت را نبیند راه و هنجار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

مگر بیهوده هان ای موش خاموش

چو افتادی در آتش در همی جوش

خلاف شرع و دین کردی شدی مست

اگر خونت بریزم جای آن هست

مرا استاد پندی داد نیکو

کز آن پند آمدم فرخنده مه رو

مرا گفتا که تو بیرون مبر سر

اگر فیلی و خصم از پشه کمتر

مشو ایمن که کم یا بیش گردد

زنیش او ترا دل ریش گردد

مشو از فکر او ایمن که ناگاه

در اندازد ترا از مکر در چاه

نکردم پند استادان فراموش

مرا آن پند شد چون حلقه در گوش

ببر از من امید رستگاری

بجز مردن دگر کاری نداری

نخواهی رستگار آمد ز دستم

که بسیاری کمین تو نشستم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

به دیوان آمدند مرغان چو دیوان

همی کردند پر از آشوب دیوان

چو بلبل را بدیدند لال گشتند

در آن حالت همه از حال گشتند

سلیمان گفت بلبل را کجائی

چرا در معرض مرغان نیایی

چرا خاموش گشتی ای سخندان

ز لعل خود بر افشان دُرّ و مرجان

زبان بگشای و شرح حال برگوی

سراسر قصهٔ اقوال برگوی

چو مرغان آمدند اکنون بداور

چه داری حجت قاطع بیاور

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور

ز رخسار تو بادا چشم بد دور

چه گویم با که گویم این حقیقت

زبان وهم کی داند طبیعت

که باشند این دو سه پژمرده دلها

بمانده پایشان در آب و گلها

طمع از دام و دانه نابریده

شراب وصل دلبر ناچشیده

چو سنگ افسرده اندر بی نیازی

به سر بردند عمر خود به بازی

ندارم بهرهٔ از حال ایشان

از آن ببریده‌ام از قال ایشان

ز مرغان من برای آن رمیدم

که کس را مشتری خود ندیدم

اگر آهی برآرم از دل تنگ

بسوزد بر فلک مریخ و خرچنگ

بدرد زهره حالی زهرهٔ خویش

عطارد خاک سازد بهرهٔ خویش

به چاه افتد مه و گردد چو ماهی

به صحرای وجود ای از تو شاهی

به اقبال تو ای دادار عالم

که باد ابر مرادت کار عالم

بگویم حال مرغان ستمکار

بگویم تا چه داند هر کسی کار

سراسر قصه‌هاشان باز جویم

وز آن پس دانش و اعزاز جویم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

سلیمان چون ز بلبل قصه بشنید

بسی اندر فراق گل بنالید

پس آنگه گفت مرغان هوا را

که غیبت بود از بلبل شما را

هر آنکس کو رود تنها به قاضی

ز قاضی خرم آید گشته راضی

سخن گفت برابر اتفاق است

به غیبت ماجرا کردن نفاقست

حدیث ماجرا چون هست معقول

بگو با هر که باشد هست مشغول

چو بلبل حاضر آمد وقت غیبت

نمی‌جنبد یکی اکنون ز هیبت

به غیبت بوده هر یک از شما شیر

به خون بلبلان آلوده شمشیر

مثالش با شما مشت پیاده

مثال گربه و موش است و باده

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

شبی موشی طلب می‌کرد روزی

چو موران پا نهاده بهر روزی

بگرد خانهٔ خمار گردید

ز بهر گندم و گندم نمی‌دید

شراب ناب دید استاده در خم

بخورد آن باده را از حرص گندم

دو سه باده بخورد و مست شد گفت

ندارم من بمردی در جهان جفت

چو من دیگر کجا باشد به مردی

بود عالم به پیش من بگردی

اگر عالم همه گردد زره پوش

به نزد من کنند مردی فراموش

بگیرم جمله عالم را به شمشیر

به بندم پای شیران را به زنجیر

همه عالم به زیر حکم آرم

ز کس من یکسر موغم ندارم

نباشد هیچ شاهی همسر من

ندارد کوه پای لشکر من

پلنگان جمله از من ترسناکند

به پیش پای من مانند خاکند

ازین پس گربهٔ گرگین که باشد

که موشان را به پنجه سر خراشد

بفرمایم به موشان وقت غیرت

که آویزند سرش از دار عبرت

قضا را گربه می‌آمد زنخجیر

به خون موش می‌غرید چون شیر

همان دستان همی زد موش سرمست

درآمد گربه و در موش زد دست

همی مالید گربه موش را گوش

همی بوسید دست گربه را موش

به زیر پای کامش نرم می‌کرد

همی افزود او را محنت و درد

ز حسرت دستها بر سر همی گفت

ز دیده اشک می‌بارید و می‌گفت

خدا را ای شه شیران عالم

ستم بر ما مکن بنگر بحالم

اگر من نیستم آخر تو هستی

مکن بر نیستی چندین تو هستی

اگر خونم بریزی می‌توانی

بپای خود سر آوردم تو دانی

ز چاکر چون خطا آید به مستی

کند عفو خداوندیش هستی

بمستی ژاژ خاییدم من اینجا

نگویم من دگر هرگز چنینها

به مستی جمله رندان در خرابات

همی گویند بیهوده خرافات

به مستی هرچه گفتم عذر خواهم

اگر بیراه رفتم هم به راهم

ازین پس بندهٔ کوی تو باشم

اگر باشم دعاگوی تو باشم

چو کار از دست رفت و مرد شد مست

نداند هرچه گوید مرد سرمست

نباشد در حسابی هرچه گوید

مراد خاطر خود هرزه جوید

کنونم عفو کن از روی یاری

که ما را از ترحم غمگساری

جوابی داد گربه موش را گفت

تو دزدی نیست در دزدی ترا جفت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

جوابش داد بلبل کای پیمبر

شراب ما ندارد جام و ساغر

مرا مستی ار آن صهبای معنی است

که جامش را شراب از آب طوبی است

دلم پروای آن پروانه دارد

که شمعش جز به خود پروا ندارد

کسی کو عاشق دیدار باشد

همیشه تا سحر بیدار باشد

چو ساقی دل ز می پر تاب دارد

کجا پروای خورد و خواب دارد

تنم زار ونزار است ای سلیمان

بگفت افزونترم از جمله مرغان

به دام عشق جانان مبتلایم

اسیر دام هجران و بلایم

ز من جز صورتی مرغان ندیدند

چو مرغان جان ندادند آن ندیدند

ز درد ما کسی باشد خبردار

که دائم همچو ما باشد جگرخوار

ز درد ما حریفی باشد آگاه

که او نبود ز راه عشق گمراه

ز درد ما کسی راهست بوئی

که باشد دایماً در جست و جوئی

از آن میها که من خوردم سحرگاه

ز دست ساقیان مجلس شاه

اگر یک قطره در حلق تو ریزند

ز تو عقل و خرد بیرون گریزند

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

از آن یک جرعه می‌دادند به منصور

اناالحق گفت و عالم کرد پر شور

چو جام وحدتش بر کف نهادند

به خونش مفتیان فتوی بدادند

دو صد کس ز آنکه فتوی داده بودند

در آن دم از حیات افتاده بودند

به بازارش برآوردند سر مست

نهاده بود سر مردانه بر دست

بگرد دار می‌گردید و می‌گفت

مرا غیرت گرفت اغیار نگرفت

بکوی دوست می‌رفتم سحرگاه

بدیدم سایهٔ افتاده بر راه

مرا آن یک نظر از خویشتن برد

علامت بر سر راه من آورد

نظر بر روی نامحرم که کردم

ز دست غیرت حق نیش خوردم

چرا عاشق چنین حیران نگردد

که جز گرد در جانان نگردد

کسی را کافتاب از در درآید

وجود ذره کی در چشمش آید

بدارش برکشیدند سنگساران

همی کردند هر سو سنگباران

ز دار و سنگ و رشته غم نمی‌خورد

سر موئی ز اناالحق کم نمی‌کرد

به آواز آمدند با او به یکبار

در و دیوار و چوب و رشته و دار

طناب عمر او آن دم گسستند

به آب و آتش عشقش بشستند

انانیت بذات خود فنا بود

انانیت نبود آنجا خدا بود

برآمد موجی از دریا به صحرا

صدف بگسست و گوهر شد بدریا

انای تنگنا برداشت حلاج

چو پر شد بر سر آمد شد بتاراج

سبوی آب در دریا چه سنجد

ولی درکوزهٔ کوچک نگنجد

ثبات کوه پیش از قوت باد

زهر بادی گیاه آید به فریاد

هزاران جام از آن می باز خوردند

ولی افشاء سر حق نکردند

همانگه کرد بلبل عهد در دم

ننوشم نیز می والله اعلم

دمی از عشق گل دارم خروشی

برآید در دلم هر لحظه جوشی

چو گل بر بست رخت از باغ و بستان

مرادم بسته شد چون زیردستان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

چو باز آمد به درگاه سلیمان

صف اندر صف کشیده جمله مرغان

سر خود بر زمین بنهاد بلبل

کمر بسته زبان بگشاد بلبل

سپاس پادشه کرد و دعا گفت

سلیمان را بسی مدح و ثنا گفت

تو آن شاهی که مار و مور و انسان

دد ودام و پری داری به فرمان

ترا زیبد به عالم پادشاهی

که زیر حکم داری مرغ و ماهی

نباشد از تو بهتر شهریاری

کریمی تاج بخش تخت داری

رسول پادشاه بی زوالی

به همت برتر از نقص وکمالی

ز کویت تا گل بی خار روید

چو فراشان صبا خاشاک روید

تراکام و مرادت حاصل آمد

دلت از نور عزت کامل آمد

توئی مطلوب هر جا طالبی هست

دلت از سر معنی گشته سرمست

از آن از خدمتت دوری گزیدم

که خود را لایق خدمت ندیدم

اگر عمرم دهد یزدان ازین پس

غلام حضرتت باشم از این پس

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4983050
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث