به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

سیاهی کرد در آبی نگاهی

بدید از آب رویی پر سیاهی

چو رویی دید نامعلوم و ناخوش

از آن زشتی دویدش بر سر آتش

چنان اندیشه کرد آن مرد دل تنگ

که هست آن مردم آب سیه رنگ

زفان بگشاد گفت ای صورت زشت

کدامین دیو در عالم ترا کشت

برآی از آب ای زشت سیه تاب

که در آتش همی پایی نه در آب

چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت

ندانست و همه با خویشتن گفت

تو هم در آب رویت کن نگاهی

ببین تا خود سپیدی یا سیاهی

چو مرغ جان فرو ریزد پر و بال

ببینی روی خود در آب اعمال

سیه رویی سیاهی پیشت آرد

سپیدی در فروغ خویشت آرد

چو جان پاک در یک دم بدادی

قدم حالی در آن عالم نهادی

ز دنیا تا بعقبی نیست بسیار

ولی در ره وجود تست دیوار

ترا بانگ و خروش و گریه چندانست

که این نفس دبی هم صحبت جانست

اگر با نفس میری وای بر تو

بسی گرید ز سر تا پای بر تو

وگر بی نفس میری پاک باشی

چه اندر آتش و در خاک باشی

ترا چو جان پاکت رفت و تن مرد

نباید خویش را با خویشتن برد

که هر گاهی که تو از پیش مردی

بسا کس را که گوی از پیش بردی

زبانت هرچ بر خود می‌شمرد آن

چو زیر خاک رفتی باد برد آن

از آن پس عالم خاموشی آید

مقامات ره مدهوشی آید

برون پرده آید شور ایام

درون پرده خاموشیست و آرام

تو اینجایی ز خود آگاه از خویش

که آنجا اگهی برخیزد از پیش

چنان مستغرق آن نور گردی

که زان لذت ز هستی دور گردی

و گر داری ازین برتر مقامی

توداری اندرین قربت نظامی

مقرب آن بود کامروز بی خویش

بود آن حضرتش در پیش بی پیش

همه حق بیند و بی خویش گردد

بجوهر از دو گیتی بیش گردد

درین معنی که من گفتم شکی نیست

تو بی‌چشمی و عالم جز یکی نیست

مثالی باز گویم با تو از راه

مگر جانت شود زین راز آگاه

چه گر عمری بخون گردیدهٔ تو

مثالی مثل این نشنیدهٔ تو

بچشمت کی درآید چرخ گردون

که قدر او ز چشم تست افزون

همی هر ذرهٔ کان دیدهٔ تو

نیاید عین آن در دیدهٔ تو

که می‌گوید که گردون آن چنانست

که چشمت دید یا عقل تو دانست

پس آن چیزی که شد در چشم حاصل

مثالی بیش نیست ای مرد غافل

گرفتار آمدی در بند تمییز

مثالست این چه می‌بینی نه آن چیز

بصنع حق نگر تا راز بینی

حقیقتهای اشیا باز بینی

اگر اشیا چنین بودی که پیداست

سئوال مصطفی کی آمدی راست

که با حق مهتر دین گفت الهی

بمن بنمای اشیا را کماهی

اگر پاره کنی دل را بصد بار

نیاید آنچ دل باشد پدیدار

همین چشم و همین دست و همین گوش

همین جان و همین عقل و همین هوش

اگر زین می نیاری گشت آگاه

مهر زینجا سوی فسطانیان راه

خدا داند که خود اشیا چگونست

که در چشم تو باری با شکونست

بماند از مغز معنی پوست با تو

مثالی بیش نیست ای دوست با تو

تو پنداری که چیزی دیدهٔ تو

ندیدستی تو و نشنیدهٔ تو

مثال آن همی بینی وگرنه

یکیست این جمله در اصل و دگر نه

یکی کان یک برون باشد ز آحاد

نه آن یک را نشان باشد نه اعداد

همه باقی بیک چیزند جاوید

ز یک یک ذره می شو تا بخورشید

دو عالم غرق این دریای نور است

ولیکن نقش عالم ها غرورست

هر آن نقشی که در عالم پدیدست

دری بستست و حس آنرا کلیدست

کلید و در از آن پیدا نماند

که هرگز نقش بر دریا نماند

کسی کو نقش بی نقشی پذیرفت

چو مردان ترک این صورت گری گفت

اگر بی صورتی و بی نشانی

پذیرفتی تو داری زندگانی

وگرنه مردهٔ مغرور می باش

نداری زندگی از دور می‌باش

اگر گویی که چیست این هرچ پیداست

بگویم راست گر تو بشنوی راست

همه ناچیز و فانی و همه هیچ

همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ

خیالست آنچ دانستی و دیدی

صدایست آنچ در عالم شنیدی

خیال و وهم و عقل و حس مقامست

که هر یک در مقام خود تمامست

ولی چون زان مقام آبی برون تو

خیالی بینی آن را هم کنون تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:06 PM

 

چرا بودی چو بودی کارت افتاد

چه گویم عقبه دشوارت افتاد

ترا چه جرم کاوردندت ای دوست

تویی در راه معنی مغز هر پوست

معادن مغز ارکانست لیکن

نباتست انگهی مغز معادن

وزو مغز نبات افتاده حیوان

وزان پس مغز حیوان گشت انسان

ز انسان انبیا گشته خلاصه

وزبشان سید سادات خاصه

ازین هفت آسمان در راه معنی

بباید رفت تا درگاه مولی

همی هرچه از کمال اصل دورست

ازو طبع حقیقت بین نفورست

جمادی بودهٔ حیی شدی تو

کجا لاشی بدی شیئی شدی تو

چنان خواهم که بر ترتیب اول

نداری یک نفس خود را معطل

ز رتبت سوی رتبت می‌نهی گام

برون می‌آیی از یک یک خم دام

نهادت پر گره بندست جان را

از آن جان می‌نبینی آن جهان را

نهادت پر گره کردند از آغاز

بیک یک دم شود یک یک گره باز

چه دانی ای بزیر کوه زاده

که تو زیر چه باری اوفتاده

کسی را زیر کوهی پروریدند

بزیر بار کوهش آوریدند

جهانی بار بر پشتش نهادند

بزیر بار کوهش خوی دادند

مه از کوهست بار او و او مور

همه آفاق خورشیدست او کور

چو برگیرند ازو بار گران را

بیک ساعت ببیند آن جهان را

شکیبائی بجان او درآید

همه عالم نشان او برآید

چو نور جاودان آید بپیشش

فرو ماند عجب آید ز خویشش

بدل گوید که چون گشتم چنین من

ز شک چون آمدم سوی یقین من

منم این یا نیم من اینت بشگفت

که نور من همه آفاق بگرفت

چو نابینای مادرزاد ناگاه

که یابد نور چشم خود بیک راه

چو بیند روشنایی جهان او

چگونه خیره ماند آن زمان او

ترا همچون سراید زندگانی

در آن عالم بعینه هم چنانی

از آن تاریک جا چون دور گردی

قرین عالم پر نور گردی

عجب ماتی دران چندان عجایب

غریبت آید آن چندان غرایب

همی چندان که چشم تو کندکار

همی خورشید بینی ذره کردار

در آن حضرت که امکان ثبوتست

فلک چون دست باف عنکبوتست

کجا آنجا وجود کس نماید

نمد چون در بر اطلس نماید

بپیش آفتاب عالم آرای

کجا ماند وجود سایه بر جای

از آن پس پرده هستی درآید

سر از رفعت سوی پستی درآید

همی چندانک کردی نیک و بد تو

همه آماده بینی گرد خود تو

اگر بد کردهٔ زیر حجابی

وگرنه با بزرگان هم رکابی

بنیکی و بدی در کار خویشی

همه آیینه کردار خویشی

اگر نیکست و گر بد کار و کردار

شود در پیش روی تو پدیدار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 1:06 PM

 

یکی پشه شکایت کرد از باد

بنزدیک سلیمان شد بفریاد

که ناگه باد تندم در زمانی

بیندازد جهانی تا جهانی

بعدلت باز خر این نیم جان را

وگرنه بر تو بفروشم جهان را

سلیمان پشه را نزدیک بنشاند

پس آنگه باد را نزدیک خود خواند

چو آمد باد از دوری بتعجیل

گریزان شد ازو پشه بصد میل

سلیمان گفت نیست از باد بیداد

ولیکن پشه می‌نتواند استاد

چو بادی می‌رسد او می‌گریزد

چگونه پشه با صرصر ستیزد

اگر امروز دادی نیم خرما

برستی هم ز دوزخ هم ز گرما

وگر یکبار آوری شهادت

حلالت شد بهشت با سعادت

وگر چیزی ورای این دو جویی

شبت خوش باد بیهوده چو گویی

طلب مردود آمد راه مسدود

چو مقصودی نمی‌بینم چه مقصود

وگر تو گرم رو مردی درین کار

برو تا پینه بر کفشت زند یار

اگر صد قرن می‌گردی چو گویی

نمی‌دانم که خواهی یافت بویی

بپنداری ببردی روزگارت

تو این را کیستی با این چه کارت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

چنین گفت آن جوامرد پگه خیز

که پیش از صبح دم در طاعت آویز

بهر طاعت که فرمودند پای آر

نماز چاشت آنگاهی بجای آر

چو این کردی ز فرمان بیش کردی

نکو کردی تو آن خویش کردی

کنون گر در رسد بازیت از راه

نشیند بر سر دست تو ناگاه

تو پایش گیر کاینجا جمله سودست

وگرنه باز گیر تو که بودست

اگر آویزشی داری بمویی

نیابی بوی او از هیچ سویی

مگر پالوده گردی روزگاری

که تا بویی بیابی از کناری

ز تو تا هست مویی مانده بر جای

بدان یک موی مانی بند بر پای

جنت را بر تن ارخشکست یک موی

هنوزش نانمازی دان بصد روی

چو مویی تا بکوهی در حسابست

چه مویی و چه کوهی چون حجابست

تو تا یک بارگی جان درنبازی

جنب دانم ترا و نانمازی

مکاتب را اگر یک جو بماندست

بدان جو جاودان در گو بماندست

تویی تو ترا نامحرم آمد

تو بی تو شو که آدم آن دم آمد

اگر آیینه تو هم دم تست

چو از دم تیره شد نامحرم تست

دو هم دم را که با هم شان حسابست

اگر مویی میان باشد حجابست

چو بنشیند بخلوت یار با یار

نفس نامحرم افتد همچو اغیار

ندانی کرد هرگز خلوت آغاز

مگر از هر چه داری خو کنی باز

نه زان شیر مردان سر راه

که گردد جان تو زین راز آگاه

علی الجمله یقین بشناس مطلق

که ازحق نیست برخوردار جز حق

بگو تا در خور حق یار که بود

چو جز حق نیست برخوردار که بود

چو در دریای قدرت قطرهٔ تو

چو با خورشید حضرت ذرهٔ تو

چگونه وصل او داری تو امید

چگونه بر توانی شد بخورشید

تو می‌خواهی بزاری و بزوری

که آید پیل در سوراخ موری

برو بنشین که جان از دست برخاست

درآمد هوشیار و مست برخاست

اگر جانست دایم غرقه اوست

وگر عقل او برون از حلقه اوست

هزاران ذره سرگردان بماندست

ولی خورشید در ایوان بماندست

درین دریا هزاران قطره پنهانست

ولی گوهر درون قعر پنهانست

بسی در وصف او تصنیف کردند

بسی با یک دگر تعریف کردند

هزاران قرن می‌کردند فکرت

بآخر با سرآمد عجز و حیرت

زهی دریای پر در الهی

که ننشیند برو گرد تباهی

سخنها می‌رود چون آب زر پاک

ولیکن دیده داری تو پر خاک

دلت با نفس شهوت خوی کرده

کجا بیند معانی زیر پرده

چو تو عالم ندانی جز خیالی

کجا یابی ازین معنی کمالی

ترا با این چه کار ای خفته باری

ندارد مشک با کناس کاری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

شنیدم من که شبلی با گروهی

همی شد در بیابان تا بکوهی

بره در کاسه سر دید پر باد

که از باد وزان می‌کرد فریاد

گرفت آن کاسه سرگشته گشته

برو دید ای عجب خطی نبشته

که بنگر کین سر مردیست پر غم

که او دنیا زیان کرد آخرت هم

چو شبلی آن خط آشفته برخواند

بزد یک نعره و آشفته درماند

بیاران گفت این سر در چنین راه

سر مردیست از مردان درگاه

که هر کو در نبازد هر دو عالم

نگردد در حریم وصل محرم

تو هم گر هر دو عالم ترک گویی

چنان کان مرد از مردان اویی

بپیمایی بسختی چند فرسنگ

که تا یک جو زر آید بوک در چنگ

براه حق چنین تا شب بخفتی

براه راستی گامی نرفتی

تو بی صد رنج یک جو زر نیابی

سوی حق رنج نابرده شتابی

چو می‌گیرد عسس روز سپیدت

شب تاریک چون باشد امیدت

تو می‌گویی که جز حق می‌نخواهم

بهشت و حور الحق می نخواهم

تو آبی گندهٔ در ژندهٔ تنگ

نمی‌باید بهشتت ای همه ننگ

ز شیری زهره تو می‌شود آب

در آن هیبت چگونه آوری تاب

بیک دردی درآید عقل از پای

چگونه ماند آنجا عقل بر جای

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

اسیری را بصد درد و ندامت

بدوزخ می‌برند اندر قیامت

زند انگشت و دیده بر کند زود

بخواری دیده بر خاک افکند زود

چنین گوید که از دیده چه مقصود

نخواهم دیده بی دیدار معبود

اگر دیدار معبودم نباشد

ز دیده هیچ مقصودم نباشد

چو مقصودم نخواهد گشت حاصل

نه دیده خواهم و نه جان و نه دل

حجابت گر از آن حضرت بهشت است

ندارم زهره تا گویم که زشتست

بهشتی را بخود گر باز خوانی

نیندیشی که ازحق بازمانی

چه می‌گویم کسی کز ماه رویی

شود از ناتوانی همچو مویی

بیک جو زر کند صد گونه کردار

بهشتی چون بنستاند زهی کار

ولیکن این سخن با مرد راهست

نه با دیوانه و دیوان سیاه است

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

چو مردآن پیر مرد پیر اصحاب

مگر آن شب مریدش دید در خواب

بپرسیدش که هین چون بود حالت

که می‌کردند ز من ربک سئوالت

چنین گفت او که دیدم آن دو تن را

خدایم را سپردم خویشتن را

مرا گفتند ای خوش برده خوابت

خدایت کیست و چیست اینجا جوابت

سخن گوی جهان در هیچ بابی

نشد وا خانه از بهر جوابی

چنین گفتم که من از تنگنایی

بدل کردم سرایی نه خدایی

شوید از من بحق چون از کمان تیر

بحق گویید می‌گوید فلان پیر

ترا چندان که ریک و برگ و مویست

بهر یکصد هزار اسرار جویست

تو با این جمله پاکان دل افزای

فراموشم نکردی در چنین جای

مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیست

فراموشت کنم اینم هوس نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

حقیقت چیست پیش اندیش بودن

ز خود بگذشتن و با خویش بودن

اگر جانت برون آید ز صورت

ببینی هرچ می‌دانی ضرورت

حجاب تو نیاید هر دو عالم

ببینی هر دو عالم را بیک دم

از این صورت اگر بیرون شوی تو

مه و خورشید محجوبون شوی تو

چو جانت را مقام نور دادند

سر چشم تو سوی حور دادند

مشو مغرور حور و خلد هرگز

که بی حق نور ندهد خلد هرگز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

سرای خود بغارت داد شاهی

در افتادند غارت را سپاهی

غلامی پیش شاه ایستادبر پای

دران غارت نمی‌جنبید از جای

یکی گفتش که غارت کن زمانی

که گر سودی بود نبود زیانی

بخندید او که این بر من حرامست

که روی شاه سود من تمامست

مرا در روی شه کردن نگاهی

بسی خوشتر که از مه تا بماهی

دل شه گشت خرم زان یگانه

جواهر خواست خالی از خزانه

بسی جوهر باعزاز و نکو داشت

بدست خویشتن در پیش او داشت

که برگیر آنچ می‌خواهی ترا باد

که کردی ای گرامی جان من شاد

غلامش دست خود بگشاد از هم

سرانگشت شه بگرفت محکم

که ما را کار با این اوفتادست

چه جوهر چه خزانه جمله یادست

چو تو هستی مرا دیگر همه هست

همه دستم دهد چون تو دهی دست

همی هرگز مباد آن روز را نور

که من از تو بدون تو شوم دور

چو جانان آمد از جان کم نیاید

همه این جوی تو کان کم نیاید

دو گیتی را نجوید هر که مردست

یکی را جوید او کین هر دو گردست

چو هر لذت که در هر دوجهان هست

ترا در حضرت او بیش از آن هست

چرا پس ترک دو جهان می‌نگیری

چو مشتاقان پی آن می‌نگیری

یکی را خواه تا در ره نمانی

فلک رو باش تا در چه نمانی

شواغل دور کن مشغول او شو

چو خود را گم کنی در حق فروشو

اگر از دیدهٔ خود دور افتی

همی در عالم پر نور افتی

بهشت آدم بدو گندم بدادست

تو هم بفروش اگر کارت فتادست

نه سید گفت بعضی را بتدبیر

سوی جنت کشند آنگه بزنجیر

اگر جان را بخواهد بود دیدار

چه باشی هشت جنت را خریدار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

 

سئوالی کرد زین شیوه یکی خام

از آن سلطان بر حق پیر بسطام

که از بهر چرا عالم چنین است

که آن یک آسمان این یک زمین است

چو آن پیوسته در جنبش فتادست

چرا این ساکن اینجا ایستادست

چرا این هفت گردد بر هم اینجا

چرا جاییست خاص این عالم اینجا

جوابش داد آن سلطان مطلق

که بشنو این جواب از ما علی الحق

سخن بشنو نه دل تاب و نه سر پیچ

برای این که می‌بینی دگر هیچ

چو ما در اصل کل علت نگوییم

بلی در فرع هم علت نجوییم

چو عقل فلسفی در علت افتاد

ز دین مصطفا بی دولت افتاد

نه اشکالست در دین و نه علت

بجز تسلیم نیست این دین و ملت

ورای عقل ما را بارگاهیست

ولیکن فلسفی یک چشم راهیست

همی هر کو چرا گفت او خطا گفت

بگو تا خود چرا باید چرا گفت

چرا و چون نبات و خاک و همست

کسی دریابد این کو پاک فهمست

عزیزا سر جان و تن شنیدی

ز مغز هر سخن روغن کشیدی

تن و جان را منور کن باسرار

وگرنه جان و تن گردد گرفتار

چو می‌بینی بهم یاری هر دو

بهم باشد گرفتاری هر دو

مثال جان و تن خواهی ز من خواه

مثال کور و مفلوج است در راه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4983034
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث