به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چنین کرد آن قوی جان نکو عقل

ز خواجه بوعلی فارمد نقل

که مردی را خدا فردا بمحشر

دهد نامه که هین بر خوان و بنگر

چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت

درو نه معصیت بیند نه طاعت

زبان بگشاید و گوید الهی

نوشته نیست در نامه چه خواهی

خطاب آید که من عشّاقِ خود را

بنامه در نیارم نیک و بد را

بدو نیک تو کم انگاشت جبّار

بهشت و دوزخی تو هم کم انگار

چو برخیزد بهانه از میانه

تو ما را ما ترا تا جاودانه

وگر اینت نمی‌باید چه پیچی

همه ما و همه ما پس تو هیچی

وگر وحشی صفت در پیش آئی

دهندت نامه تا با خویش آئی

چو ما را تابِ برگ گل نباشد

بهر جزوی حیات کل نباشد

چو باشد پیشوا امیِّ مطلق

نخواهد نامه بر خواندن زنا حق

که چون از نامه گفتی و شنودی

شوی گستاخ از معنی بزودی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

چنین نقلی درستست از پیمبر

که حق گوید بشخصی روز محشر

که ای بنده بیا و نامه برخوان

که تا چه کردهٔ عمری فراوان

چو بنده نامه برخواند سراسر

نه بیند جز معاصی چیز دیگر

چو در نامه نه بیند جز سیاهی

زبان بگشاید و گوید الهی

بدوزخ می‌روم زین عمر تاوان

حقش گوید که پشت نامه برخوان

چو پشت نامه برخواند بیکبار

چنان یابد نوشته آخر کار

بتوبه در پشیمان گشته باشد

همه دردیش درمان گشته باشد

بجای هر بدی دانندهٔ راز

بداده باشدش ده نیکوئی باز

بدی را چون پشیمان گشته باشد

خدا ده نیکوئی بنوشته باشد

چو بنده آن ببیند شاد گردد

زهی بنده که چون آزاد گردد

بحق گوید که ای قیّومِ مطلق

ندیدم ازکرام الکاتبین حق

که من دارم گنه زین بیش بسیار

که ننوشتند بر من آن دو هشیار

بگو کان بر من مسکین نوشتند

مگر آن می‌ستردند این نوشتند

که تا چندان که بد کردم ز آغاز

بهر یک ده نکوئی می‌دهی باز

اگر چه من گناه آلود مردم

ز فضلت بر گناهان سود کردم

پیمبر از چنین گفتار و کردار

بخندید و شدش دندان پدیدار

پس آنگه گفت ای دارندهٔ پاک

زهی گستاخی آخر از کفی خاک

ز سرّی کان میان جان پاکست

اگرآگه شوی بیم هلاکست

که می‌داند که این سر عجب چیست

چنین سری عجایب را سبب چیست

ترا در پیش چندین پیچ پیچی

نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی

ولی این جمله زان افتاد در راه

که تا از خویش گردی بو که آگاه

چو تو معشوق بودی او چنان کرد

که از چشم خود و خلقت نهان کرد

هزاران پردهٔ اسباب بنهاد

درون جمله تختِ خواب بنهاد

تو با معشوق زیر پرده بر تخت

توانی خفت بی غیری زهی بخت

چو نتوان دید سر تا پای معشوق

چنین بهتر که باشد جای معشوق

که جلوه دادن معشوق هرگز

مسلَّم نیست پنهان باید از عز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

مگر سلطان دین محمود پیروز

سپه را خواست دادن عرض یک روز

نبود آنجایگه حاضر ایاسش

طلب می‌کرد شاه حق شناسش

کسی شاه از برای او فرستاد

که شاه اینجا برای تو باستاد

بیا کاینجایگه عرض سپاهست

غرض زین عرض آن روی چو ماهست

رسول شاه رفت و گفت این راز

جوابش داد ایاز سیمبر باز

روان شد مرد تا نزدیکِ محمود

شهش گفتا ندیدی روی مقصود

چنین گفت او که دیدم می‌نیاید

جوابی زو شنیدم می‌نیاید

بدو گفتم بیا چون شاهِ پیروز

سپه را عرض خواهد داد امروز

مرا گفتا بگو با شاهِ گُربز

که کس معشوق ندهد عرض هرگز

مرا گر عرض خواهی داد و گرنه

مده جز عرضهٔ خویش و دگر نه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

مگر یک روز در بازارِ بغداد

بغایت آتشی سوزنده افتاد

فغان برخاست از مردم بیکبار

وزان آتش قیامت شد پدیدار

بره در پیر زالی مبتلائی

عصا در درست می‌آمد ز جائی

کسی گفتش مرو دیوانهٔ تو

که افتاد آتشی در خانهٔ تو

زنش گفتا توئی دیوانه تن زن

که حق هرگز نسوزد خانهٔ من

بآخر چون بسوخت آتش جهانی

نبود آن زال را ز آتش زیانی

بدو گفتند هان ای زالِ دمساز

بگو کز چه بدانستی چنین راز

چنین گفت آنگه آن زال فروتن

که یا خانه بسوزد یا دل من

چو سوخت از غم دل دیوانهٔ را

نخواهد سوخت آخر خانهٔ را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

چو سنگ و آهن افتادند درکار

زهر دو آتشی آمد پدیدار

درآمد سوخته کز سوز می‌زیست

زبان بگشاد آتش گفت هین کیست

جوابش داد آنجا سوخته باز

که هستم آشنا ای یار دمساز

پس آتش گفت کارم روشنائیست

تو تاریکی ترا چه آشنائیست

جوابش داد حالی سوخته خوش

که تاریک از که‌ام الا ز آتش

مرا تو سوختی در روشنائی

کنون گوئی نداری آشنائی

چنین چون سوخته من از توام زار

بلطفی سوختهٔ خود را نگه دار

چو عجن سوخته بشناخت آتش

ز عالم دست با او کرد درکش

اگر تو نیز زین غم برفروزی

چو اینجا سوختی آنجا نسوزی

که خشت پخته گرچه از زمین زاد

ولیکن هست خشتی آتشین زاد

چو خشت پخته خشتی آتشینست

نشاید گور آن را کاهل دینست

چو شرعت این قدر جایز ندارد

برای آتشت هرگز ندارد

چراغی گر بچشم آید چمن را

کند پژمرده حالی یاسمن را

چراغی کز در حق نازنینست

مثالش چون چراغ یاسمینست

اگرچه در مشقّت می‌بوَد زیست

ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست

اگر برگ گلی افتد بما بر

ز ما کس را نه بینی بی‌نواتر

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

یکی دیوانه می‌ریخت اشکِ بسیار

یکی گفتش چرا گرئی چنین زار

بگویم، گفت ازانم خون فشانی

که تا دل سوزدش بر من زمانی

یکی گفتش که او را دل نباشد

کسی کین گوید او عاقل نباشد

جوابش داد آن دیوانه پیشه

که او دارد همه دلها همیشه

همه دلها که او دارد شگرفست

چه گونه دل ندارد این چه حرفست

همه چیزی که اینجا هست از آنجاست

بدو نیک و بلند و پست از آنجاست

پس این دلهای ما ز آنجا بوَد نیز

دل تنها نمی‌گویم همه چیز

ترا گر خَیر و شرّ آید دوایت

از آنجا می‌توان کردن روایت

ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد

که قوم سامری را سرنگون کرد

ولی چون باد ازو در مریم آمد

ز روح الله حیات عالم آمد

بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست

اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست

تو زان رو بیخبر از قدس پاکی

که اندر تنگنای آب و خاکی

اگر تو زین خراب آزاد گردی

چو گنجی در خراب آباد گردی

هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی

بدل باری بحق پیوسته باشی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

درآمد واسطی را انتباهی

بدیوانه ستان در شد بگاهی

یکی دیوانهٔ را دید سرمست

که گاهی نعره زد گه دست بر دست

ز شادی می‌شدی او سرفکنده

میان رقص یعنی بر جهنده

به پاسخ واسطی گفت ای زره دور

میان سخت بندی مانده مقهور

چو در بندی تو این شادیت از چیست

شدستی بنده آزادیت از چیست

زبان بگشاد پیش شیخ مجنون

که گر در بند دارم پای اکنون

دلم در بند نیست واصلم اینست

چو دل بگشاده دارم وصلم اینست

یقین میدان که بس مشکل فتادست

که گر بستند پایم دل گشادست

دو عالم چیست بحری نام او دل

تو در بحری بمانده پای در گل

ببحر سینهٔ خود شو زمانی

که تا در خویش گم بینی جهانی

چو باشد صد جهان در دل نهانت

کجا در چشم آید صد جهانت

زمین و آسمان آنجا بدانی

که تو هم این جهان هم آن جهانی

نمی‌دانم جهان در تو عیانست

بجائی ننگرد کان یک زمانست

اگر خواهی برای تو جهانی

پدید آید ز قدرت در زمانی

جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب

نوشته هفت اقلیمش بهفت آب

در آن عالم نباشد مرغ از بَیض

سرای ازخاره و آنگه حور از حیض

نباشد انگبین آنجا ز زنبور

نه شیر از بز بود نه می ز انگور

نه از آتش گشاید مرغ بریان

نه از پختن برآید فرغ الوان

وسایط چون زره برخیزد آنجا

ز هیچی این همه می‌ریزد آنجا

زهر نوع آنچه تو باشی خریدار

شود از آرزوی تو پدیدار

بچشم خرد منگر خویشتن را

مدان هر دو جهان جز جان و تن را

توئی جمله ز آتش چند ترسی

دل تو عرش و صدرت هست کرسی

چو دل اینجا ز عشق او فروزی

کجا در آتش دوزخ بسوزی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

شقیق بلخی آن شیخ مدرّس

مگر می‌گفت در بغداد مجلس

سخنها در توکل پاک می‌گفت

برفعت برتر از افلاک می‌گفت

بمردم گفت در باب توکل

قوی باشید و مندیشید از ذُل

که من در بادیه دلشاد رفتم

توکل کردم و آزاد رفتم

زمال و ملک با من یک درم بود

که آن در جیب من با من بهم بود

درآمد شد چو دل بر غَیب دارم

هنوز آن یک درم در جَیب دارم

به کعبه رفتم و باز آمدم شاد

که بهر آن درم حاجت نیفتاد

جوانی گرم رو از جای برخاست

بدو گفتا که بشنو یک سخن راست

در آن دم کان درم بستی تو در جیب

کجا بود اعتماد جانت بر غیب

کجا بود این توکل آن زمانت

که افکند این درم در صد گمانت

تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی

وگر بودی بدان ایمن نبودی

شقیق این حرف چون بشنید از وی

بمنبر بر فرو لرزید از وی

بداد انصاف کین حجّت عیانست

چه گویم حق بدست این جوانست

درین دیوان درم درمی‌نگُنجد

که موئی نیز هم در می‌نگُنجد

بسی خون خورد آن سرگشتهٔ او

کنون چون شد بزاری کشتهٔ او

رها کن در میان خاک و خونش

که گلگونه چنین باید کنونش

عجب کارا که این درویش سازد

که گلگونه ز خون خویش سازد

عجب کارا که تا مرده نگردد

برو یک پیرهن پرده نگردد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

مگردیوانهٔ شوریده برخاست

برهنه بُد ز حق کرباس می‌خواست

کالهی پیرهن در تن ندارم

وگر تو صبر داری من ندارم

خطابی آمد آن بی‌خویشتن را

که کرباست دهم اما کفن را

زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر

که من دانم ترا ای بنده پرور

که تا اوّل نمیرد مرد عاجز

تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز

بباید مرد اول مفلس وعور

که تا کرباس یابد از تو در گور

دلاگرکشتهٔ این راه گردی

بیک دم زندهٔ الله گردی

چو تو خونی شدی از پای تا فرق

میان خاک شو در خون خود غرق

هر آن زن را که شیر آید پدیدار

ببندد خون حیضش بر سر کار

بگردانند خونش را نهانی

که تا خون می‌خوری و شیر دانی

چو آغاز تو بر خون خوردن آمد

چو انجامت بخاک آوردن آمد

کسی کو در میان خاک و خونست

چرا سر می‌کشد چون سرنگونست

اگر تو هیچکس دانی که چونی

بهم بِسرشته مشتی خاک و خونی

ز خون و خاک آنگه پاک گردی

که خونی می‌خوری تا خاک گردی

چو نبوَد کارِ تو جز اشک و سوزی

ز زلفش سایه افتد بر تو روزی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

چنین گفتست آن پاکیزه ذاتی

که گر یابد کسی از حق وفاتی

از اول روز ماتم داریش تو

دوُم روز و سوُم همداریش تو

زماتم تا بهفتم می‌گدازی

چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی

چو آخر روز باید بود تسلیم

چه می‌پیچی، در اول گیر تعلیم

همه تن گر شود چون مار پایت

گریزی نیست ممکن هیچ جایت

ندیدی وقت رفتن مار را هیچ

که در ره می‌رود پُر تاب و پُر پیچ

ولیکن چون بسوراخ آورد روی

درو کژّی نماند یک سر موی

که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی

نیابد راه در سوراخ هیچی

تو هم کژّی ز خود بفکن پس آنگاه

بسوراخت برد از راستی راه

چو در کوری تو پی گُم کرده مانی

چو کوران از برون پرده مانی

نه بینی خلق را نه پای و نه سر

ز کوری زخم خورده مانده بر در

الف چون مستقیم آید به کوفی

چنان باید برأی العین صوفی

تصوّف چیست، در صبر آرمیدن

طمع از جملهٔ عالم بریدن

توکّل چیست، پی کردن زبان را

ز خود به خواستن خلق جهان را

فنا گشتن دل از جان برگرفتن

همه انداختن آن برگرفتن

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001741
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث