به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چنین گفتست آن شمع دلفروز

همه دان یوسف همدان یکی روز

که یوسف را چنین گفتند احرار

که ای کرده زلیخا را دل افگار

زنی شد عاجز و بی یار مانده

زبی تیماریت بیمار مانده

ببردی دل ازو در زندگانی

اگر بازش دهی دل می‌توانی

چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز

نبردم من دل آن پیر عاجز

نه ازدل بردن او هستم آگاه

نه هم جستم بقصد دلبری راه

مرا نه با دل او کار بودست

نه در من هرگز این پندار بودست

مرا گوئی که اکنون بیست سالست

که دل گُم کرده‌ام این خود محالست

کسی کو از دل خود نیست آگاه

چگونه در دل دیگر برد راه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

 

عزیزی از زلیخا کرد درخواست

که چون یوسف ببردت دل بگو راست

که گر این دل تو داری می‌کنی ناز

اگر می‌خواهی از یوسف تو دل باز

زلیخا خورد سوگندی قوی دست

که گر موئیم از دل آگهی هست

نمی‌دانم دلم عاشق چرا شد

وگر عاشق شد او باری کجا شد

چو یوسف هیچ دل محکم ندارد

زلیخا نیز این دل هم ندارد

چو نه این یک نه آن بر کار بودست

نه این دلبر نه آن دلدار بودست

کنون این دل کجا شد در میانه

چه گویم زین طلسم و این بهانه

زهی چوگان که گوئی را چنان کرد

که از مشرق سوی مغرب دوان کرد

پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک

بهش رَو تا نیفتی در گَو خاک

که گر تو کژ روی ای گوی در راه

بمانی تا ابد در آتش و چاه

چو سیر گوی بی چوگان نباشد

گناه از گوی سرگردان نباشد

اگرچه آن گنه نه کردن تست

ولیکن آن گنه درگردن تست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

بزرگی گفت ازل همچون کمانست

هزاران تیر هر دم زو روانست

ز دیگر سو ابد آماجگاهی

نه زین سو و نه زان امکانِ راهی

همی هر تیر کآید از کمان راست

عنایت بود تیر انداز را خواست

ولی هر تیر کآید کوژ از راه

همی بر تیر نفرین بارد آنگاه

ازین حالی عجبتر می‌ندانم

دلم خون گشت دیگر می‌ندانم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

یکی دیوانهٔ گریان و دل سوز

شبی در پیش کعبه بود تا روز

خوشی می‌گفت اگر نگشائیم در

بدین در همچو حلقه می‌زنم سر

که تا آخر سرم بشکسته گردد

دلم زین سوز دایم رسته گردد

یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه

که پُر بت بود این خانه دو سه راه

شکسته گشت آن بتها درونش

شکسته گیر یک بت از برونش

اگر می بشکنی سر از برون تو

بتی باشی که گردی سرنگون تو

درین راه ازچنین سر کم نیاید

که دریا بیش یک شبنم نیاید

بزرگی چون شنید آواز هاتف

بدان اسرار شد دزدیده واقف

بخاک افتادو چشمش خون روان کرد

بسی جان از چنین غم خون توان کرد

چو با او هیچ نتوانیم کوشید

نمی‌باید بصد زاری خروشید

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

 

یکی دیوانهٔ گریان و دل سوز

شبی در پیش کعبه بود تا روز

خوشی می‌گفت اگر نگشائیم در

بدین در همچو حلقه می‌زنم سر

که تا آخر سرم بشکسته گردد

دلم زین سوز دایم رسته گردد

یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه

که پُر بت بود این خانه دو سه راه

شکسته گشت آن بتها درونش

شکسته گیر یک بت از برونش

اگر می بشکنی سر از برون تو

بتی باشی که گردی سرنگون تو

درین راه ازچنین سر کم نیاید

که دریا بیش یک شبنم نیاید

بزرگی چون شنید آواز هاتف

بدان اسرار شد دزدیده واقف

بخاک افتادو چشمش خون روان کرد

بسی جان از چنین غم خون توان کرد

چو با او هیچ نتوانیم کوشید

نمی‌باید بصد زاری خروشید

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

مگر نمرود را چون هشتصد سال

برآمد تیره شد حالی برو حال

اگرچه ازتکبّر پیل تن بود

ولی یک پشّه او را راه زن بود

یقینش شد که چون انکار کردست

خدای این پشّه را بر کار کردست

بابرهیم گفت او کآشکارست

که اکنون گنج من بیش از هزارست

همه پُر زرِّ سرخست و جواهر

بتو بخشم دعائی گوی آخر

که تا از فضل و رحمت حق تعالی

دهد از نور ایمانم کمالی

خلیل آنجا نهادش روی بر خاک

زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک

ز دل برگیر قفل این بیخبر را

بجنبان سلسله بگشای در را

بایمان تازه گردان جان مستش

بفضل خود ممیران بت پرستش

خطاب آمد زحضرت کای پیمبر

تو فارغ شو ازو و رنج کم بر

که ما را نیست ایمان بهائی

که هست این گوهر ایمان عطائی

که چون خواهیم فرمانی درآید

ز ترسائی مسلمانی برآید

بزرگانی که استغناش دیدند

نه شب خفتند و نه روز آرمیدند

چو کور از نقطهٔ اسرار بودند

همه سرگشته چون پرگار بودند

چو کس را از دم آخر خبر نیست

ازان دم حصّه جز خوف و خطر نیست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

یکی ترسا میان بسته بزنّار

به پیش بایزید آمد ز بازار

مسلمان گشت و کرد از شک کناره

پس آنگه کرد آن زنّار پاره

چو ببرید آن مسلمان گشته زنّار

بسی بگریست شیخ آنجایگه زار

یکی گفتش که شیخا چون فتادی

بگریه زانکه هست این جای شادی

چنین گفت او که بر من گریه افتاد

که چون باشد روا کز بعد هفتاد

گشاید بندِ زنّار از میانش

بیکدم سود گرداند زیانش

گر آن زنّار بندد بر میانم

چه سازم چون کنم، گریان ازانم

گر این زنّار کین دم کرد پاره

ببندد دیگری را چیست چاره

اگر زنّار بگسستن خطا نیست

چرا زنّار بر بستن روا نیست

هزاران زهره و دل آب و خونست

که تا بیرون شود این کار چونست

گر آنجا هیچ قدری داشتی جان

نبودی موت انسان قتل حیوان

اگر سر تا بگردون برفرازی

وگر خود را وطن در چاه سازی

وگر سر بشکنی ور سرکشی باز

نه انجامت بگرداند نه آغاز

ترا گر بی سری ور سرفرازی

بیک نرخ آیدم در بی نیازی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

ز عیسی آن یکی درخواست یک روز

که نام مهتر حقّم درآموز

مسیحش گفت تو این را نشائی

چه خواهی آنچه با آن برنیائی

بسی آن مرد سوگندانش برداد

که می‌باید ازین نامم خبر داد

چو نام مهترش آخر در آموخت

دلش چون شمع ازان شادی برافروخت

مگر آن مرد روزی در بیابان

گذر می‌کرد چون بادی شتابان

میان ره گوی پر استخوان دید

تفکّر کرد و آنجا روی آن دید

که ازنام مهین جوید نشانی

کند از کهترین وجه امتحانی

بدان نام از خدای خویش درخواست

که تا زنده کند آن استخوان راست

چو گفت آن نام حالی استخوان زود

بهم پیوست و پیدا کرد جان زود

پدید آمد یکی شیر از میانه

که آتش می‌زد از چشمش زبانه

بزد یک پنچه و آن مرد را کُشت

شکست از پنجهٔ او مرد را پُشت

بخورد آنگه بزاری در زمانش

میان ره رها کرد استخوانش

هم آنجا کاستخوان شیر نر بود

شد آن گَو ز استخوان مرد پُر زود

چو بشنید این سخن عیسی بر آشفت

زبان بگشاد با یاران چنین گفت

که آنچ آنرا کسی نبوَد سزاوار

ز حق خواهد نباشد حق روادار

ز حق نتوان همه چیز نکو خواست

که جز بر قدرِ خود نتوان ازو خواست

تو گر شایستگی باخویش داری

هر آن چیزی که خواهی بیش داری

چه گر کار تو زاری و دعا است

ولیکن کار او محض عطا است

چه علّت در میان آری پدیدار

که خود بخشد اگر باشد خریدار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

مگر بوالقاسم همدانی آنگاه

که از همدان برون افتاد ناگاه

سوی بت خانه آمد در نظاره

ستاده دید خلقی بر کناره

بر آتش دید دیگ پر ز روغن

که می‌جوشید چون دریای کف زن

زمانی بود،ترسائی درآمد

بخدمت پیش آن بت در سر آمد

بپرسیدند ازو کای سرفکنده

خدا را کیستی تو؟ گفت: بنده

بدو گفتند پس هدیه بنه زود

نهاد القصّه هدیه رفت چون دود

یکی دیگر درآمد همچنان کرد

بدین ترتیب ده کس را روان کرد

بآخر دیگری در پیش آمد

قوی بی قوّت و بی خویش آمد

نزار وزرد و خشک و لاغری بود

تو گوئی مردهٔ بر بستری بود

بپرسیدند کآخر کیستی تو

که مرده گوئیا می‌زیستی تو

چنین گفت او که لختی پوستم من

خدای خویشتن را دوستم من

چو گفت او این سخن گفتند بنشین

خوشی بنشست بر کرسی زرّین

بیاوردند آن روغن بیکبار

همی کردند بر فرقش نگونسار

ز تف دیگ روغن مرد مضطر

به پای افکند حالی کاسهٔ سر

چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود

تمامش سوختند آن جایگه زود

که از خاکسترش گردی که باشد

بود درمان هر دردی که باشد

چو شیخ آن حال دید از دور، بگریخت

بسی با خود در آن قصه بر آویخت

بدل می‌گفت کای مشغول بازی

چو ترسا دوستی آمد مجازی

برای دوستی جان باز آمد

اگر جان تو اهل راز آمد

تو هم در دوستی حق چنین باش

وگرنه با مخنّث هم نشین باش

چو او در دوستی بت چنین است

ترا گر دوستی حق یقینست

بترک جان بگو یا ترک دین کن

چو نتوانی چنان کردن چنین کن

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

پسر گفتش که این کاری بلندست

که داند تا علو عشق چندست

بقدر مایه برتر می‌توان شد

بیک یک پایه بر سر می‌توان شد

چنان اَوجی که دارد عشق جان سوز

کس آنجا کی رسد آخر بیک روز

بدان شاخی که نرسد دستم آنجا

چرا دعوی بود پیوستم آنجا

خیال سحر نتوانم ز سر برد

مرا این کار می‌باید بسر برد

چو این می‌خواهدم دل چون کنم من

وگر خالی شود دل خون کنم من

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4997378
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث