به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پدر گفتا که جهلت غالب آمد

دلت این جام را زان طالب آمد

که تا چون واقف آئی از همه راز

شوی برجملهٔ عالم سرافراز

چو خود را بر فلک این جاه بینی

همه خلق زمین در چاه بینی

ز عُجب جاهِ خود از خود شوی پُر

بمانی جاودانی در تکبر

اگر در پیش داری جامِ جمشید

که یک یک ذره می‌بینی چو خورشید

چه گر زان جام بینی ذرّه ذرّه

که چون مرگت نهد بر فرق ارّه

نداری هیچ حاصل چون جم از جام

که چون جم زار میری هم سرانجام

چو هست این جام در چاه اوفتادن

حرامت باد از راه اوفتادن

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

مگر سلطانِ دین محمودِ غازی

به تیزی با سپه میراند تازی

بره در بیوهٔ را دید جائی

ببسته رقعهٔ را بر عصائی

ز دست ظالمان او داد می‌خواست

وزان فریادرس فریاد می‌خواست

چو دید آن پیرزن را شاهِ عالی

نکردش التفات و رفت حالی

مگر محمود آن شب دید در خواب

که بود افتاده درچاهی بگرداب

همی آن پیرزن گشتی پدیدار

برای او عصا کردی نگونسار

بدو گفتی که دستی در زن ای شاه

برآی از قعرِ این گرداب و این چاه

زدی شه در عصای زال دستی

وزان چاه بلا آسان برستی

چو آمد روز دیگر شاه بر تخت

وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت

درگ ره پیر زن را دید مهجور

که می‌آمد برای داد از دور

عصا در دست و پشتش خم گرفته

چو ابر از گریه چشمش نم گرفته

بجست از جای شاه و خواند او را

به پیش خویشتن بنشاند او را

بلشکر گفت اگر دوش این نبودی

نهنگی مرگ جانم در ربودی

عصای او چو شد آویزگاهم

خلاصی داد از گرداب و چاهم

شما گر نیز می‌خواهید امروز

که گردید از خدا جاوید پیروز

زنید اندر عصای او همه دست

که دست آویزتان اینست پیوست

درافکندند لشکر خویش بر هم

گرفتند آن عصا در دست محکم

ز هر سوئی درآمد هر زمانی

برای آن عصا خلق جهانی

نشسته پیرزن بر تخت با شاه

گرفته آن عصار در دست آنگاه

عصا در دست دست آویز کرده

بسی بازار از وی تیز کرده

چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد

که در دین چون عصای موسوی کرد

شهش گفتا که هان ای زال مسکین

تو بس بی قوتی و خلق چندین

بعجز خویش با یک چوب پاره

چه خواهی کرد چندین پشت واره

بسی خلقند از بهر تو در کار

تو نتوانی کشیدن این همه بار

زبان بگشاد زال و گفت ای شاه

کسی کو برکشد محمود از چاه

همه کس را تواند بر کشیدن

که ازتو این سخن نتوان شنیدن

کسی کو برکشد از چاه پیلی

ز مشتی پشه کی گردد بخیلی

چوآنجا جاه بخشان کم زنانند

همه یاری ده شاه زمانند

چرا باید بدان مغرور بودن

ز مجهولی چنین مشهور بودن

ز هر دونی فغانی نیز کردن

زهر شومی زیانی نیز خوردن

ز غیری چون زنی لاف و ولا غیر

اَنَا خَیری زهر دونی ولا خَیر

نمی‌دانی که چه در پیش داری

ازان پروای ریش خویش داری

اگر چون لام الف دستار بندی

بسی زان به اگر زنّار بندی

که چون دستار بندی لام الف وار

الف لام چلیپایست زنّار

دلت را نیست زان دستار آگاه

که بر تابوت پیچندت بناگاه

سر تو چون نشیمن گاه سوداست

سر تابوت را دستار زیباست

قصب بر فرق پیچیدن چه سودت

که آخر در کفن پیچند زودت

تو در دنیا بمقراضی نشین خوش

سزای تو دهد مقراض آتش

چرا جاهی و مالی محرم تست

که آن تا واپسین دم همدم تست

چو زان تو نخواهد بود هیچی

چرا همچون کفن در خود نه پیچی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

مگر بهلول چوبی داشت در دست

که بر هر گور می‌زد تا که بشکست

بدو گفتند ای مرد پر آشوب

چرا این گورها را می‌زنی چوب

چنین گفت او که این قومی که رفتند

دروغ بی‌عدد گفتند و خفتند

گه این گفتی سرای و منظر من

گه آن گفتی که اسباب و زر من

گه این گفتی که اینک کشت و کرمم

گر آن گفتی که اینک باغ و برمم

خدا گفت این همه دعوی روا نیست

که میراث منست آن شما نیست

چو ایشان جمله آن خویش گفتند

شدند و ترک جان خویش گفتند

ازین شان می‌زنم من بی‌خورو خواب

که بودند این همه یک مشت کذاب

چو انجام همه بگذاشتن بود

کجا دیدند ازان پنداشتن سود

کسی جمع چنان چیزی چرا کرد

که باید در پشیمانی رها کرد

چرا در عالمی بندی دلت را

که آخر خشت خواهد زد گِلت را

دو در دارد جهان همچون رباطی

ازین دَر تا بدان دَر چون صراطی

بدان ره گر نخواهی رفت هشیار

فرو افتی بدوزخ سر نگونسار

زمین را چون بیفتد سایه گاهی

کند تاریک مه را در سیاهی

اگرچه نیک روشن جرمِ ماهست

به پیشش از زمین آب سیاهست

زمین را چون عمل با ماه اینست

چه سازد آنکه او غرق از زمینست

بیک دم چون چنان نوری سیه کرد

بعُمری هم ترا داند تبه کرد

تبه گشتی و روی آن ندارد

که بِه گردی چو این امکان ندارد

نگونساری تو بیرون ز پیشست

که جانت را همه آفت ز خویشست

ترا کاری که از وی همچنانست

بدست خویش کردستی عیانست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:34 AM

 

سوم فرزند آمد با کمالی

پدر را داد حالی شرح حالی

که یک جامست در گیتی نمائی

من آن خواهم نخواهم پادشائی

شنودستم که آن جامی چنانست

که در وی هرچه می‌جوئی عیانست

اگر باشد بسی سرّ نهانی

دهد آن جامت از جمله نشانی

ندانم آن چه آئینه‌ست زیبا

که در وی نقش آفاقست پیدا

بیک دم گر جهانی باشدت راز

دهد از جمله چون روزت خبر باز

چنین جامیم اگر در دست آید

سپهرم با بلندی پست آید

شود سرّ همه عالم عیانم

بسا چیزا که من نادان بدانم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

شبی موسی مگر می‌رفت بر طور

به پیش او رسید ابلیس از دور

چنین گفت آن لعین را کای همه دم

چرا سجده نکردی پیش آدم

لعینش گفت ای مقبولِ حضرت

شدم بی‌علّتی مردودِ قدرت

اگر بودی بر آن سجده مرا راه

کلیمی بودمی همچون تو آنگاه

ولی چون حق تعالی این چنین خواست

چه کژ گویم نیامد این چنین راست

کلیمش گفت ای افتاده در بند

بود هرگز ترا یاد خداوند

لعینش گفت چون من مهربانی

فراموشش کند هرگز زمانی

که همچو نانک او را کینهٔ نیست

مرا مهرش درون سینهٔ نیست

بلعنت گرچه از درگاه دورست

ولی از قولِ موسی در حضورست

اگرچه کرد لعنت دلفروزش

ازان لعنت زیادت گشت سوزش

چو شیطان این چنین گرمست د رراه

تو چونی ای پسر در عشقِ دلخواه

اگر تو جادوئی می‌خواهی امروز

بلعنت شاد شو ورنه بیاموز

ببین تا چند گه هاروت و ماروت

بمانده سرنگون بی آب و بی قوت

در آن چاهند دل پر خون و محبوس

شده از روزگار خویش مأیوس

چو ایشانند اُستاد زمانه

شده در جادوئی هر دو یگانه

چو نتوانند کردن خویش آزاد

کسی زان علم هرگز کی شود شاد

اگر تو جادوئی داری جهانی

عصائی بس نهنگش در زمانی

چو چندان سِخر گم شد در عصائی

نگردد گم درو جز ناسزائی

ترا در سینه شیطانیست پیوست

که گردد ز آرزوی جادوئی مست

اگر شیطان تو گردد مسلمان

شود سحر تو فقه و کفر ایمان

ز اهل خلد گردی جاودانه

کند شیطان سجودت بی بهانه

بیان کردم کنون سحر حلالت

کزین سحرست جاویدان کمالت

چو گِرد این چنین سحری توان گشت

چنین باید شدن نه آنچنان گشت

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

چو شبلی را زیادت گشت شورش

فرو بستند در قیدی بزورش

گروهی پیش او رفتند ناگاه

بنّظاره باستادند در راه

بایشان گفت شبلی سخن ساز

که چه قومید بر گوئید هین راز

همه گفتند خیل دوستانیم

که ره جز دوستی تو ندانیم

چو بشنید این سخن شبلی ز یاران

بر ایشان کرد حالی سنگ باران

همه یاران او چون سنگ دیدند

ز بیم سنگ از پیشش رمیدند

زبان بگشاد شبلی گفت آنگاه

که ای جمله بهم کذّاب و گمراه

چولاف از دوستیتان بود با من

نبودید ای خسیسان پاک دامن

که بگریزد ز زخم دوست آخر

که زخم او نه، رحم اوست آخر

چو زخم دوست دید ابلیس نگریخت

ولی از زخم او صد مرهم آمیخت

بجان بپذیر هر زخمی که او زد

که گر او زخم بر جان زد نکو زد

اگر یک ذرّه عشق آمد پدیدار

بصد جان زخم را گردی خریدار

تو پنداری که زخمش رایگانست

هزاران ساله طاعت نرخ آنست

هزاران ساله گرچه طاعتش بود

بهای لعنت یک ساعتش بود

قوی شایسته باشی در خدائی

اگر گویند تو ما را نشائی

عزیزا قصّهٔ ابلیس بشنو

زمانی ترک کن تلبیس بشنو

گر اینمردی ترا بودی زمانی

ز تو زنده شدی هر دم جهانی

اگرچه رانده و ملعونِ راهست

همیشه در حضور پادشاهست

چه لعنت می‌کنی او را شب و روز

ازو باری مسلمانی درآموز

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

بزرگانی که سر در چرخ سودند

همه در خدمت محمود بودند

شه عالم بایشان کرد روئی

که در خواهید هر یک آرزوئی

ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه

بسی در خواستند آن روز از شاه

چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت

که ای در حسن طاق و با هنر جفت

چه خواهی آرزو گفتا که یک چیز

برون زان یک نخواهم من دگر نیز

من آن خواهم همیشه در زمانه

که تیر شاه را باشم نشانه

اگر این آرزو دستم دهد هیچ

مرا هرگز نماند ذرّهٔ پیچ

بدو گفتند کای محروم مانده

ز جهل از عقل نامعلوم مانده

تو پشت پای خواهی زد خرد را

که می‌خواهی نشانه شاهِ خود را

تن خود را چرا خواهی نشانه

کاسیر تیر گردی جاودانه

زبان بگشاد ایاز و گفت آنگاه

شما زین سِر نه اید ای قوم آگاه

مرا چون عالمی پُر احترامست

نشانه تیر شه بودن تمامست

که اوّل بر نشانه چند ره شاه

نظر می‌افکند پس تیر آنگاه

چو اوّل آن نظر در کار آید

در آخر زخم کی دشوار آید

شما آن زخم می‌بینید در راه

ولی من آن نظر می‌بینم از شاه

چو باشد ده نظر از پیش رفته

بزخمی کی روم از خویش رفته

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

کسی پرسید از ابلیس کای شوم

چو ملعونی خویشت گشت معلوم

چرا لعنت چنین در جان نهادی

چو گنجی در دلش پنهان نهادی

چنین گفت او که لعنت تیر شاهست

ولی اوّل نظر بر جایگاهست

نظر باید در اول بر نشانه

که تا تیر از کمان گردد روانه

تو این ساعت ازان تیری خبردار

نظر گر چشم داری بر نظر دار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

در آن ساعت که محمود جهاندار

برون می‌رفت ازدنیای غدّار

ایاز سیم بر را کرد درخواست

که تا با او بگویم یک سخن راست

بدو گفتند یک دم عمر بازست

سخن گفتن هنوزت با ایازست

چنین گفت او که گر نبود کنارش

مرا دایم، بخود با من چه کارش

اگر از وی دل افروزیم باید

برای این چنین روزیم باید

هر آن عشقی که نه جاوید باشد

بوَد یک ذرّه گر خورشید باشد

چو عشق اوست عشق بی‌قیاسم

برای آن جهان باید ایاسم

بخواند آخر ایاز سیم بر را

نهان در گوش او گفت این خبر را

که ای همدم بحق عهد معبود

که چون تابوت گردد مهد محمود

که پیش کس کمر هرگز نه بندی

که نپسندم من این گر تو پسندی

زبان بگشاد ایاز و گفت آری

اگر من بودمی مردار خواری

نبودی همچو محمودی شکارم

مگر پنداشتی مردارِ خوارم

چو محمودی بموئی می‌توان بست

نیارم پیش غیر او میان بست

ایاز خاص تا موجود باشد

مدامش عاقبت محمود باشد

در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس

زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس

که لعنت خوشتر آید از تو صد بار

که سر پیچیدن از تو سوی اغیار

بزخمی گر سگی از در شود دور

بوَد از استخوان پیوسته مهجور

چه می‌گویم که چون لعنت شنید او

ازان لعنت همه گرینده دید او

کسی صافی هزاران سال خورده

نه اندک، جام مالامال خورده

بیک دُردی که در آخر کند نوش

کجا آن صافها گردد فراموش

اگرچه دُردی لعنت چشید او

در آن لعنت به جز ساقی ندید او

چو در صافی هزاران سال آن دید

کجا دُردی ز غیر او توان دید

ازان درگه چو لعنت قسم او بود

وزان حضرت چو ملعون اسم او بود

ندید او آن که زشتست این و نیکوست

ولی این دید کان از درگه اوست

چو لعنت بود تشریفش ز درگاه

بجان پذرفت وشد افسانه کوتاه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4997378
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث