به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در آن ساعت که محمود جهاندار

برون می‌رفت ازدنیای غدّار

ایاز سیم بر را کرد درخواست

که تا با او بگویم یک سخن راست

بدو گفتند یک دم عمر بازست

سخن گفتن هنوزت با ایازست

چنین گفت او که گر نبود کنارش

مرا دایم، بخود با من چه کارش

اگر از وی دل افروزیم باید

برای این چنین روزیم باید

هر آن عشقی که نه جاوید باشد

بوَد یک ذرّه گر خورشید باشد

چو عشق اوست عشق بی‌قیاسم

برای آن جهان باید ایاسم

بخواند آخر ایاز سیم بر را

نهان در گوش او گفت این خبر را

که ای همدم بحق عهد معبود

که چون تابوت گردد مهد محمود

که پیش کس کمر هرگز نه بندی

که نپسندم من این گر تو پسندی

زبان بگشاد ایاز و گفت آری

اگر من بودمی مردار خواری

نبودی همچو محمودی شکارم

مگر پنداشتی مردارِ خوارم

چو محمودی بموئی می‌توان بست

نیارم پیش غیر او میان بست

ایاز خاص تا موجود باشد

مدامش عاقبت محمود باشد

در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس

زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس

که لعنت خوشتر آید از تو صد بار

که سر پیچیدن از تو سوی اغیار

بزخمی گر سگی از در شود دور

بوَد از استخوان پیوسته مهجور

چه می‌گویم که چون لعنت شنید او

ازان لعنت همه گرینده دید او

کسی صافی هزاران سال خورده

نه اندک، جام مالامال خورده

بیک دُردی که در آخر کند نوش

کجا آن صافها گردد فراموش

اگرچه دُردی لعنت چشید او

در آن لعنت به جز ساقی ندید او

چو در صافی هزاران سال آن دید

کجا دُردی ز غیر او توان دید

ازان درگه چو لعنت قسم او بود

وزان حضرت چو ملعون اسم او بود

ندید او آن که زشتست این و نیکوست

ولی این دید کان از درگه اوست

چو لعنت بود تشریفش ز درگاه

بجان پذرفت وشد افسانه کوتاه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

 

ببریدند دزدی را مگر دست

نزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست

بدو گفتند ای محنت رسیده

چه خواهی کرد این دست بریده

چنین گفت او که نام دوستی خاص

بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص

کنون تا زنده‌ام اینم تمامست

که بی این زندگی بر من حرامست

ز دستم گر چه قسمی جز الم نیست

چو بر دستست نام دوست غم نیست

چو ابلیس لعین اسرار دان بود

اگر سجده نمی‌کرد او ازان بود

ز خلق خود دریغش آمد آن راز

نکرد آن سجده، دعوی کرد آغاز

که تا هم او وهم خلق جهان هم

نه بینند آن دَر و آن آستان هم

که تا نوری ازان در پردهٔ عز

نگردد در نظر آلوده هرگز

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

نشسته بود ایاز و شاه پیروز

ایازش پای می‌مالید تا روز

بخدمت هر دم افزون بود رایش

که می‌مالید و می‌بوسید پایش

ایاز سیمبر را گفت محمود

ترا زین پای بوسیدن چه مقصود

ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوس

دگر اعضا رها کردی بافسوس

چو قدر روی می‌بینی که چونست

چرا مَنلت بپای سرنگونست

ایازش گفت این کاری عجیبست

که خلقی را ز روی تو نصیبست

که می‌بینند رویت جمله چون ماه

نمی‌یابد بپای تو کسی راه

چو اینجا نیست غیر این باخلاص

بسی نزدیکتر این بایدم خاص

همین ابلیس را افتاده بد نیز

که قهر حق طلب کرد از همه چیز

بسی می‌دید لطفش را خریدار

ولی او بود قهرش را طلب گار

چو تنها قهر حق را طالب آمد

بمردی بر بسی کس غالب آمد

چو در وجه حقیقی متهم شد

کمر بست او و حالی با قدم شد

چو لعنت خلعت درگاه او بود

چو زان درگاه بود او را نکو بود

بدان لعنت حریف مرد و زن شد

بسی خلق جهان را راه زن شد

ازان لعنت گرش قوتی نبودی

کجا با خلق این قوّت نمودی

چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست

بجان بگزید و عمر جاودان خواست

که با خلعت چو بستانند نازش

بدان نازش بود عمر درازش

نیامد بر کسی لعنت پدیدار

که اوشد طوق لعنت را خریدار

ز حق آن لعنتش پر برگ آمد

اگرچه دیگران را مرگ آمد

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

یکی صاحب جمال دلستان بود

که از رویش عرق بر بوستان بود

بهاری بود در صحرا بمانده

بزیر خیمهٔ تنها بمانده

ازو خیمه سپهری معتبر بود

که زیر خیمه خورشیدی دگر بود

جوانی را نظر ناگه بیفتاد

ز عشق او دلش از ره بیفتاد

چنان در عشق محکم گشت بندش

که پند کس نیامد سودمندش

نبودی صبر یک دم از جمالش

ولی بوئی نبردی از وصالش

مگر بود اتّفاق غم گساران

که روزی اوفتاد آغاز باران

همه صحرانشینان می‌دویدند

بزیر خیمه سر در می‌کشیدند

قضارا عاشق و معشوق دلبر

دران یک خیمه افتادند همبر

چو از اندازه باران بیشتر شد

همی هر کس بزیر جامه در شد

بزیر خیمه در آن هر دو دلخواه

بزیر جامهٔ رفتند آنگاه

بچشم از یکدیگر جان می‌ربودند

زلب بر همدگر جان می‌فزودند

دعا می‌کرد هر سوزنده جانی

که کم کن ای خدا باران زمانی

ولی می‌گفت عاشق یا الهی

زیادت کن نه کم چندانکه خواهی

کنون کز ابر طوفانی روانست

اگر کشتی برانم وقت آنست

بسی بودست قحط غمگساران

که ترّی نیست این ساعت ز باران

اگر می‌بارد این تا روز محشر

قیامت گردد از شادی میسّر

خدایا نقد گردان آن سعادت

که گردد هر زمان باران زیادت

چو حق ابلیس ملعون را همی خواست

همان چیز او ز حق افزون همی خواست

چو حق بی‌واسطه با او سخن گفت

برای آن همه از خویشتن گفت

چوامر سجده آمد آن لعین را

بخوابانید چشم راه بین را

بدو گفتند اُسجُد قال لاغَیر

برو خواندند اِخسَوا قَالَ لاَضَیر

اگرچه لعنتی از پی درآرم

به پیش غیر او سر کی درآرم

بغیری گرمرا بودی نگاهی

نبودی حکمم از مه تا بماهی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

براه بادیه گفت آن یگانه

دو جوی آب سیه دیدم روانه

شدم بر پی روان تا آن چه آبست

که چندینیش در رفتن شتابست

بآخر چون بر سنگی رسیدم

بخاک ابلیس را افتاده دیدم

دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود

زهر چشمیش جوئی خون روان بود

چو باران می‌گریست و زار می‌گفت

پیاپی این سخن همواره می‌گفت

که این قصّه نه زان روی چو ماهست

ولی رنگ گلیم من سیاهست

نمی‌خواهند طاعت کردن من

نهند آنگه گنه بر گردن من

چنین کاری کرا افتاد هرگز

ندارد مثل این کس یاد هرگز

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست

که خود با ابن یامین دل کند راست

بدل با او یکی گردد باخلاص

بتنهائی کند هم خلوتش خاص

نهادش از پی آن صاع در بار

بدزدی کرد منسوبش زهی کار

چنین گفت آن بزرگ دین که مطلق

همین رفتست با ابلیس الحق

براندش از در واز بهر این راز

بلعنت کردش از آفاق ممتاز

ازان از قهر خویشش جامه پوشید

که در قهرش ز چشم عامه پوشید

بدین درگاه اِستادست پیوست

گرفته حربهٔ از قهر در دست

نخستین تا اعوذی زو نخواهی

قدم نتوان نهادن در الهی

بدین در روز و شب زانست پیوست

که تا تر دامنان را می‌زند دست

مِحّک نقد مردان در کف اوست

ز مشرق تا به مغرب در صف اوست

کسی کانجا برد نقدی نبهره

خورد در حال از ابلیس دهره

چنین گوید بصاحب نقد ابلیس

که ای از من ربوده گوی تلبیس

خداوندم هزاران ساله طاعت

برویم باز زد در نیم ساعت

تو زین یک ذره طاعت گشتهٔ گرم

بر حق می‌بری و نیستت شرم

اگر لعنت کنندم خلق عالم

نگردد عشق جانم ذرهٔکم

اگر خواند ترا یک تن بلعنت

بیک ساعت فرو ریزی ز محنت

از اوّل همچو مردان مرد ره شو

پس آنگه جان فشان در پیش شه شو

چرا در چشم تو خردست ابلیس

که ره زن شد بزرگان را بتلبیس

یقین میدان که میرانی که هستند

که صد تن را چو تو گردن شکستند

اگرچه بر سر تو پادشا اند

ولی در خیل سلطان یک گدا اند

گدای دیو چون شاه تو باشد

مسلمانی کجا راه تو باشد

دمی ابلیس خالی نیست زین سوز

ز ابلیس لعین مردی درآموز

چو در میدان مردی مرد آمد

همه چیزش ز حق در خورد آمد

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

حکیم ترمذی کرد این حکایت

ز حال آدم و حوا روایت

که بعد از توبه چون با هم رسیدند

ز فردوس آمده کُنجی گزیدند

مگر آدم بکاری رفت بیرون

بر حوا دوید ابلیس ملعون

یکی بچّه بَدش خنّاس نام او

بحوا دادش و برداشت گام او

چوآدم آمد و آن بچه را دید

ز حوا خشمگین شد زو بپرسید

که او را از چه پذرفتی ز ابلیس

دگرباره شدی مغرور تلبیس

بکشت آن بچه را و پاره کردش

بصحرا برد و پس آواره کردش

چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس

بخواند آن بچهٔ خود را بتلبیس

درآمد بچهٔ او پاره پاره

بهم پیوست تا گشت آشکاره

چو زنده گشت زاری کرد بسیار

که تا حوا پذیرفتش دگربار

چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا

بدید آن بچهٔ او را هم آنجا

برنجانید حوا را دگر بار

که خواهی سوختن ما را دگر بار

بکشت آن بچه و آتش برافروخت

وزان پس بر سر آن آتشش سوخت

همه خاکستر او داد بر باد

برفت القصه از حوا بفریاد

دگر بار آمد ابلیس سیه روی

بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوی

درآمد جملهٔ خاکستر از راه

بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه

چو شد زنده بسی سوگند دادش

که بپذیر و مده دیگر ببادش

که نتوانم بدادن سر براهش

چو بازآیم برم زین جایگاهش

بگفت این و برفت و آدم آمد

ز خنّاسش دگر باره غم آمد

ملامت کرد حوا را ز سر باز

که از سر در شدی با دیو دمساز

نمی‌دانم که شیطان ستمگار

چه می‌سازد برای ما دگر بار

بگفت این و بکشت آن بچه را باز

پس آنگه قلیهٔ زو کرد آغاز

بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش

وزانجا شد بکاری دل پُر آتش

دگر بار آمد ابلیس لعین باز

بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز

چو واقف گشت خنّاس از خطابش

بداد از سینهٔ حوّا جوابش

چو آوازش شنید ابلیسِ مکّار

مرا گفتا میسّر شد همه کار

مرا مقصود این بودست ما دام

که گیرم در درون آدم آرام

چو خود را در درون او فکندم

شود فرزند آدم مُستمندم

گهی در سینهٔ مردم ز خنّاس

نهم صد دام رُسوائی زوسواس

گهی صدگونه شهوة در درونش

برانگیزم شوم در رگ چو خونش

گهی از بهر طاعت خوانمش خاص

وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص

هزاران جادوئی آرم دگرگون

که مردم را برم از راه بیرون

چو شیطان در درونت رخت بنهاد

بسلطانی نشست وتخت بنهاد

ترا در جادوئی همت قوی کرد

که تا جانت هوای جادوئی کرد

اگر شیطان چنین ره زن نبودی

چنین سلطان مرد و زن نبودی

در افکندست خلقی را بغم در

همه گیتی برآورده بهم بر

بهر کُنجی دلی در خواب کرده

بهرجائی گِلی در آب کرده

ترا ره می‌زند وز درد این کار

چوابرت چشم ازان گشتست خون بار

گر آدم را که در یک دانه نگریست

به سیصد سال می‌بایست بگریست

ببین کابلیس را در لعن و در رشک

ز دیده چند باید ریختن اشک

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001733
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث