به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بود مستی سخت لایعقل، خراب

آب کارش برده کلی کار آب

درد وصاف از بس که در هم خورده بود

از خرابی پا و سر گم کرده بود

هوشیاری را گرفت از وی ملال

پس نشاند آن مست را اندر جوال

برگرفتش تا برد با جای خویش

آمدش مستی دگر در راه پیش

مست دیگر هر زمان با هر کسی

می‌شد و می کرد بد مستی بسی

مست اول، آنک بود اندر جوال

چون بدید آن مست را بس تیره حال

گفت ای مدبر دو کم بایست خورد

تا چو من می‌رفتی و آزاد و فرد

آن او می‌دید، آن خویش نه

هست حال ما همه زین بیش نه

عیب بین زانی که تو عاشق نه

لاجرم این شیوه را لایق نه

گر ز عشق اندک اثر می‌دیدیی

عیبها جمله هنر می‌دیدیی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

بود مردی شیردل خصم افکنی

گشت عاشق پنج سال او بر زنی

داشت بر چشم آن زن همچون نگار

یک سر ناخن سپیدی آشکار

زان سپیدی مرد بودش بی‌خبر

گرچه بسیاری برافکندی نظر

مرد عاشق چون بود در عشق زار

کی خبر یابد ز عیب چشم یار

بعد از آن کم گشت عشق آن مرا را

دارویی آمد پدید آن درد را

عشق آن زن در دلش نقصان گرفت

کار او برخویشتن آسان گرفت

پس بدید آن مرد عیب چشم یار

این سپیدی گفت کی شد آشکار

گفت آن ساعت که شد عشق تو کم

چشم من عیب آن زمان آورد هم

چون ترا در عشق نقصان شد پدید

عیب در چشمم چنین زان شد پدید

کرده‌ای از وسوسه پر شور دل

هم ببین یک عیب خود ای کور دل

چند جویی دیگران را عیب باز

آن خود یک ره بجوی از جیب باز

تا چو بر تو عیب تو آید گران

نبودت پروای عیب دیگران

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

 

محتسب آن مرد را می‌زد به زور

مست گفت ای محتسب کم کن تو شور

زانک کز نام حرام این جایگاه

مستی آوردی و افکندی ز راه

بودیی تو مست‌تر از من بسی

لیک آن مستی نمی‌بیند کسی

در جفای من مرو زین بیش نیز

داد بستان اندکی از خویش نیز

دیگری گفتش که ای سرهنگ راه

زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه

چون شود بر من جهان روشن ازو

می‌ندانم تا چه خواهم من ازو

از نکوتر چیز اگر آگاهمی

چون رسیدم من بدو، آن خواهمی

گفت ای جاهل نه‌ای آگاه ازو

زو که چیزی خواهد، او را خواه ازو

مرد را درخواست آگاهی بهست

کو زهر چیزی که می‌خواهی به است

در همه عالم گر آگاهی ازو

زو چه به دانی که آن خواهی ازو

هرک در خلوت سرای او شود

ذره ذره آشنای او شود

هرک بویی یافت از خاک درش

کی بر شوت بازگردد از درش

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

 

بود مجنونی عجب در کوه سار

با پلنگان روز و شب کرده قرار

گاه گاهش حالتی پیدا شدی

گم شدی در خود کسی کانجا شدی

بیست روز آن حالتش برداشتی

حالت او حال دیگر داشتی

بیست روز از صبح دم تا وقت شام

رقص می‌کردی و برگفتی مدام

هر دو تنهاییم و هیچ انبوه نه

ای همه شادی و هیچ اندوه نه

گر بمیرد هر که را با اوست دل

دل بدو ده دوست دارد دوست دل

هرک از هستی او دلشاد گشت

محو از هستی شد و آزاد گشت

شادی جاوید کن از دوست تو

تا نگنجد هیچ کل در پوست تو

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

آن عزیزی گفت شد هفتاد سال

تا ز شادی می‌کنم و از ناز حال

کین چنین زیبا خداوندیم هست

با خداوندیش پیوندیم هست

چون تو مشغولی بجویایی عیب

کی کنی شادی به زیبایی غیب

عیب جویا، تو به چشم عیب بین

کی توانی بود هرگز غیب بین

اولا از عیب خلق آزاد شو

پس به عشق غیب مطلق شاد شو

موی بشکافی به عیب دیگران

ور بپرسم عیب تو کوری در آن

گر به عیب خویشتن مشغولیی

گرچه بس معیوبیی مقبولیی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

صوفیی چون جامه شستی گاه گاه

میغ کردی جملهٔ عالم سیاه

جامه چون پر شوخ شد یک بارگی

گرچه بود از میغ صد غم خوارگی

از پی اشنان سوی بقال شد

میغ پیدا آمد و آن حال شد

مرد گفت ای میغ چون گشتی پدید

رو که مویزم همی باید خرید

من ازو مویز پنهان می‌خرم

تو چه می‌آیی، نه اشنان می‌خرم

از تو چند اشنان فرو ریزم به خاک

دست از صابون بشستم از تو پاک

دیگری گفتش بگو ای نامور

تا به چه دلشاد باشم در سفر

گر بگویی، کم شود آشفتنم

اندکی رشدی بود در رفتنم

رشد باید مرد را در راه دور

تا نگردد از ره و رفتن نفور

چون ندارم من قبول و رشد غیب

خلق را رد می‌کنم از خو به عیب

گفت تا هستی بدو دلشاد باش

وز همه گویندهٔ آزاد باش

چون بدو جانت تواند بود شاد

جان پر غم را بدوکن زود شاد

در دو عالم شادی مردان بدوست

زندگی گنبد گردان بدوست

پس تو هم از شادی او زنده باش

چون فلک در شوق او گردنده باش

چیست زو بهتر، بگو ای هیچ کس

تا بدان تو شاد باشی یک نفس

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

عابدی بودست در وقت کلیم

در عبادت بود روز و شب مقیم

ذرهٔ ذوق و گشایش می‌نیافت

ز آفتاب سینه تابش می‌نیافت

داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد

گاه گاهی ریش خود را شانه کرد

مرد عابد دید موسی را ز دور

پیش او شد کای سپه سالار طور

از برای حق که از حق کن سؤال

تا چرا نه ذوق دارم من نه حال

چون کلیم القصه شد بر کوه طور

بازپرسید آن سخن، حق گفت دور

گوهر آنک از وصل ما درویش ماند

دایما مشغول ریش خویش ماند

موسی آمد قصه بر گفتا که چیست

ریش خود می‌کند مرد و می‌گریست

جبرئیل آمد سوی موسی دوان

گفت همی مشغول ریشی این زمان

ریش اگر آراست در تشویش بود

ور همی برکند هم درویش بود

یک نفس بی او برآوردن خطاست

چه به کژ زو بازمانی چه به راست

از زریش خود برون ناآمده

غرق این دریای خون ناآمده

چون ز ریش خود بپردازی نخست

عزم تو گردد درین دریا درست

ور تو بااین ریش در دریا شوی

هم ز ریش خویش ناپروا شوی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی

غرقه شد در آب دریا ناگهی

دیدش از خشکی مگر مردی سره

گفت از سر برفکن آن تو بره

گفت نیست آن تو به ره، ریش منست

نیست خود این ریش، تشویش منست

گفت احسنت اینت ریش و اینت کار

تو فروده اینت خواهد کشت زار

ای چو بز از ریش خود شرمیت نه

برگرفته ریش و آزرمیت نه

تا ترا نفسی و شیطانی بود

در تو فرعونی و هامانی بود

پشم درکش همچو موسی کون را

ریش گیر آنگاه این فرعون را

ریش این فرعون گیر و سخت دار

جنگ ریشاریش کن مردانه‌وار

پای درنه، ترک ریش خویش گیر

تا کیت زین ریش، ره در پیش گیر

گرچه از ریشت به جز تشویش نیست

یک دمت پروای ریش خویش نیست

در ره دین آن بود فرزانه‌ای

کو ندارد ریش خود را شانه‌ای

خویش را از ریش خود آگه کند

ریش را دستار خوان ره کند

نه به جز خونابه آبی یابد او

نه به جز از دل کبابی یابد او

گر بود گازر، نبیند آفتاب

ور بود دهقان، نیارد میغ آب

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

پاک دینی گفت آن نیکوترست

مبتدی را کو به تاریکی درست

تا به کلی گم شود در بحر جود

پس نماند هیچ رشدش در وجود

زانک چیزی گر برو ظاهر شود

غره گردد وان زمان کافر شود

آنچ در تست از حسد و از خشم تو

چشم مردان بیند اونه چشم تو

هست در تو گلخنی پر اژدها

تو ز غفلت کرده ایشان را رها

روز و شب در پرورش‌شان مانده

فتنهٔ خفت و خورش‌شان مانده

اصل تو از خاک وز خون شد تمام

وی عجب هر دو ز بی‌قدری حرام

خون که او نزدیک‌تر آمد به تو

هم نجس هم مختصر آمد به تو

هرچ در بعد دلست از قرب حس

هم حرام افتد بلا شک هم نجس

گر پلیدیی درون می‌بینیی

این چنین فارغ کجا بنشینیی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

در بر شیخی سگی می‌شد پلید

شیخ از آن سگ هیچ دامن در نچید

سایلی گفت ای بزرگ پاک باز

چون نکردی زین سگ آخر احتراز

گفت این سگ ظاهری دارد پلید

هست آن در باطن من ناپدید

آنچ او را هست بر ظاهر عیان

این دگر را هست در باطن نهان

چون درون من چو بیرون سگست

چون گریزم زو که با من هم تگ است

ور پلیدی درون اندکیست

صد نجس بیشی که این قله یکیست

گرچه اندک حیرت آمد بند راه

چه به کوهی بازمانی چه به کاه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003611
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث