به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بود اندر مصر شاهی نامدار

مفلسی بر شاه عاشق گشت زار

چون خبر آمد ز عشقش شاه را

خواند حالی عاشق گم‌راه را

گفت چون عاشق شدی بر شهریار

از دو کار اکنون یکی کن اختیار

یا به ترک شهر، وین کشور بگوی

یا نه، در عشقم به ترک سر بگوی

با تو گفتم کار تو یک بارگی

سر بریدن خواهی یا آوارگی

چون نبود آن مرد عاشق مرد کار

کرد او را شهر رفتن اختیار

چون برفت آن مفلس بی‌خویشتن

شاه گفتا سر ببریدش ز تن

حاجبی گفتا که هست او بی‌گناه

ازچه سربریدنش فرمود شاه

شاه گفتا زانک او عاشق نبود

در طریق عشق من صادق نبود

گر چنان بودی که بودی مرد کار

سربریدن کردی اینجا اختیار

هرک سر بر وی به از جانان بود

عشق ورزیدن برو تاوان بود

گر ز من او سربریدن خواستی

شهریار از مملکت برخاستی

بر میان بستی کمر در پیش او

خسرو عالم شدی درویش او

لیک چون در عشق دعوی دار بود

سربریدن سازدش نهمار زود

هرکه در هجرم سر سر دارد او

مدعیست دامن‌تر دارد او

این بدان گفتم که تا هر بی‌فروغ

کم زند در عشق ما لاف دروغ

دیگری گفتش که نفسم دشمن است

چون روم ره زانک هم ره رهزنست

نفس سگ هرگز نشد فرمان برم

من ندانم تا ز دستش جان برم

آشنا شد گرگ در صحرا مرا

و آشنا نیست این سگ رعنا مرا

در عجایب مانده‌ام زین بی‌وفا

تا چرا می‌اوفتد در آشنا

گفت ای سگ در جوالت کرده خوش

هم چو خاکی پای مالت کرده خوش

نفس تو هم احول و هم اعورست

هم سگ و هم کاهل و هم کافرست

گر کسی بستایدت اما دروغ

از دروغی نفس تو گیرد فروغ

نیست روی آن که این سگ به شود

کز دروغی این چنین فربه شود

بود در اول همه بی‌حاصلی

کودکی و بی‌دلی و غافلی

بود در اوسط همه بیگانگی

وز جوانی شعبهٔ دیوانگی

بود در آخر که پیری بود کار

جان خرف درمانده تن گشته نزار

با چنین عمری به جهل آراسته

کی شود این نفس سگ پیراسته

چون ز اول تا به آخر غافلیست

حاصل ما لاجرم بی‌حاصلیست

بنده دارد در جهان این سگ بسی

بندگی سگ کند آخر کسی

با وجود نفس بودن ناخوش است

زانک نفست دوزخی پر آتش است

گه به دوزخ در سعیر شهوتست

گاه در وی زمهریر نخوتست

دوزخ الحق زان خوش است و دل پذیر

کو دو مغزست آتش است و زمهریر

صد هزاران دل بمرد از غم همی

وین سگ کافر نمی‌میرد دمی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

 

یافت مردی گورکن عمری دراز

سایلی گفتش که چیزی گوی باز

تا چو عمری گور کندی در مغاک

چه عجایب دیده‌ای در زیر خاک

گفت این دیدم عجایب حسب حال

کین سگ نفسم همی هفتاد سال

گور کندن دید و یک ساعت نمرد

یک دمم فرمان یک طاعت نبرد

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

گم شد از بغداد شبلی چندگاه

کس بسوی او کجا می‌برد راه

باز جستندش به هر موضع بسی

در مخنث خانه‌ای دیدش کسی

در میان آن گروهی بی‌ادب

چشم‌تر بنشسته بود و خشک لب

سایلی گفت ای برنگ راز جوی

این چه جای تست آخر بازگوی

گفت این قومند چون تردامنی

در ره دنیا نه مرد و نه زنی

من چو ایشانم، ولی در راه دین

نه زنی در دین نه مردی چند ازین

گم شدم در ناجوانمردی خویش

شرم می‌دارم من از مردی خویش

هرک جان خویش را آگاه کرد

ریش خود دستارخوان راه کرد

همچو مردان دل خرد کرد اختیار

کرد بر استادگان عزت نثار

گر تو بیش آیی ز مویی در نظر

خویشتن را از بتی باشی بتر

مدح و ذمت گر تفاوت می‌کند

بتگری باشی که او بت می‌کند

گر تو حق رابندهٔ، بت‌گر مباش

ور تو مرد ایزدی، آزر مباش

نیست ممکن در میان خاص و عام

از مقام بندگی برتر مقام

بندگی کن بیش از این دعوی مجوی

مرد حق شو، عزت از عزی مجوی

چون ترا صد بت بود در زیر دلق

چون نمایی خویش را صوفی به خلق

ای مخنث، جامهٔ مردان مدار

خویش را زین بیش سرگردان مدار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

در خصومت آمدند و در جفا

دو مرقع پوش در دار القضا

قاضی ایشان را به کنجی برد باز

گفت صوفی خوش نباشد جنگ‌ساز

جامهٔ تسلیم در بر کرده‌اید

این خصومت از چه در سر کرده‌اید

گر شما هستید اهل جنگ و کین

این لباس از سر براندازید هین

ور شما این جامه را اهل آمدید

در خصومت از سر جهل آمدید

من که قاضی‌ام نه مرد معنوی

زین مرقع شرم می‌دارم قوی

هر دو را بر فرق مقنع داشتن

به بود زین سان مرقع داشتن

چون تو نه مردی نه زن در کار عشق

کی توانی کرد حل اسرار عشق

گر به سر راه عشقی مبتلا

برفکن برگستوانی از بلا

گر بدعوی عزم این میدان کنی

سر دهی بر باد و ترک جان کنی

سر به دعوی بیش ازین مفر از تو

تا به رسوایی نمانی باز تو

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

حق تعالی گفت قارون زار زار

خواند ای موسی ترا هفتاد بار

تو ندادی هیچ باز او را جواب

گر بزاری یک رهم کردی خطاب

شاخ شرک از جان او برکندمی

خلعت دین در سرش افکندمی

کردی ای موسی به صد دردش هلاک

خاکسارش سر فرودادی به خاک

گر تو او را آفریده بودیی

در عذابش آرمیده بودیی

آنک بر بی‌رحمتان رحمت کند

اهل رحمت را ولی نعمت کند

هست دریاهای فضلش بی‌دریغ

در بر آن جرمها یک اشک میغ

هرک را باشد چنان بخشایشی

کی تغیر آرد از آلایشی

هرک او عیب گنه‌کاران کند

خویش را از خیل جباران کند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

چون بمرد آن مرد مفسد در گناه

گفت می‌بردند تابوتش به راه

چون بدید آن زاهدی، کرد احتراز

تا نباید کرد بر مفسد نماز

در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب

در بهشت و روی همچون آفتاب

مرد زاهد گفتش آخر ای غلام

از کجا آوردی این عالی مقام

در گنه بودی تو تا بودی همه

پای تا فرقت بیالودی همه

گفت از بی‌رحمی تو کردگار

کرد رحمت بر من آشفته‌کار

عشق بازی بین که حکمت می‌کند

می‌کند این کار و رحمت می‌کند

حکمت او در شبی چون پر زاغ

کودکی را می‌فرستد با چراغ

بعد از آن بادی فرستد تیزرو

کان چراغ او بکش، برخیز و رو

پس بگیرد طفل را در ره گذر

کز چه کشتی آن چراغ ای بی‌خبر

زان بگیرد طفل را تا در حساب

می‌کند با او به صد شفقت عتاب

گر همه کس جز نمازی نیستی

حکمتش را عشق بازی نیستی

کار حکمت جز چنین نبود تمام

لاجرم خوداین چنین آمد مدام

در ره او صد هزاران حکمتست

قطرهٔ راحصه بحری رحمتست

روز و شب این هفت پرگار ای پسر

از برای تست در کار ای پسر

طاعت روحانیون از بهر تست

خلد و دوزخ عکس لطف و قهرتست

قدسیان جمله سجودت کرده‌اند

جزو و کل غرق وجودت کرده‌اند

از حقارت سوی خود منگر بسی

زانک ممکن نیست بیش از تو کسی

جسم تو جزوست و جانت کل کل

خویش را عاجز مکن در عین ذل

کل تو درتافت جزوت شد پدید

جان تو بشتافت عضوت شد پدید

نیست تن از جان جدا ، جزوی ازوست

نیست جان از کل جدا، عضوی ازوست

چون عدد نبود درین راه واحد

جزو و کل گفتی نابشد تاابد

صد هزاران ابر رحمت فوق تو

می‌ببارد تافزاید شوق تو

چون درآید وقت رفعتهای کل

از برای تست خلعتهای کل

هرچ چندانی ملایک کرده‌اند

از پی تو بر فذلک کرده‌اند

جملهٔ طاعات ایشان، کردگار

بر تو خواهد کرد جاویدان نثار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

گفت عباسه که روز رستخیز

چون زهیبت خلق افتد در گریز

عاصیان و غافلان را از گناه

رویها گردد به یک ساعت سیاه

خلق بی‌سرمایه حیران مانده

هر یک از نوعی پریشان مانده

حق تعالی از زمین تا نه فلک

صد هزاران ساله طاعت از ملک

پاک بستاند همه از لطف پاک

وافکند اندر سر این مشت خاک

از ملایک بانگ خیزد کای آله

از چه بر ما می‌زنند این خلق راه

حق تعالی گوید ای روحانیان

چون شما را نیست زین سود و زیان

خاکیا ن را کار می‌گردد تمام

نان برای گرسنه باید مدام

دیگری گفتش مخنت گوهرم

هر زمانی مرغ شاخ دیگرم

گاه رندم، گاه زاهد ،گاه مست

گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست

گاه نفسم در خرابات افکند

گاه جانم در مناجات افکند

من میان هر دو حیران مانده

چون کنم در چاه و زندان مانده

گفت باری این بود در هر کسی

زانک مرد یک صفت نبود بسی

گر همه کس پاک بودی از نخست

انبیا را کی شدی بعثت درست

چون بود در طاعتت دلبستگی

با صلاح آیی به صد آهستگی

تا که نکند کره عمری سرکشی

تن فروندهد به آرام و خوشی

ای تنورستان غفلت جای تو

کردهٔ مطلوب سر تا پای تو

اشک چون شنگرف اسرار دلست

سیرخوردن چیست، زنگار دلست

چون تو دایم نفس سگ را پروری

کم نه آید از مخنث گوهری

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

یک شبی روح الامین در سد ره بود

بانگ لبیکی ز حضرت می‌شنود

بنده‌ای گفت این زمان می‌خواندش

می‌ندانم تا کسی می‌داندش

این قدر دانم که عالی بنده ایست

نفس او مرده است او دل زنده ایست

خواست تا بشناسد او را آن زمان

زو نگشت آگاه در هفت آسمان

در زمین گردید و در دریا بگشت

بار دیگر گرد عالم دربگشت

هم ندید آن بنده را، گفت ای خدای

سوی او آخر مرا راهی نمای

حق تعالی گفت عزم روم کن

در میان دیر شو معلوم کن

رفت جبرئیل و بدیدش آشکار

کان زمان می‌خواند بت را زارزار

جبرئیل آمد از آن حالت بجوش

سوی حضرت بازآمد در خروش

پس زفان بگشاد گفت ای بی‌نیاز

پرده کن در پیش من زین راز باز

آنک در دیری کند بت را خطاب

تو به لطف خود دهی او را جواب

حق تعالی گفت هست او دل سیاه

می‌نداند، زان غلط کردست راه

گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط

من چو می‌دانم نکردم ره غلط

هم کنون راهش دهم تا پیشگاه

لطف ما خواهد شد او را عذر خواه

این بگفت و راه جانش برگشاد

در خدا گفتن زفانش برگشاد

تا بدانی تو که این آن ملتست

کانچ اینجا می‌رود بی‌علتست

گر برین درگه نداری هیچ تو

هیچ نیست افکنده، کمتر پیچ تو

نه همه زهد مسلم می‌خرند

هیچ بر درگاه او هم می‌خرند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

صوفیی می‌رفت در بغداد زود

در میان راه آوازی شنود

کان یکی گفت انگبین دارم بسی

می‌فروشم سخت ارزان، کو کسی

شیخ صوفی گفت ای مرد صبود

می‌دهی هیچی به هیچی، گفت دور

تو مگر دیوانه‌ای ای بوالهوس

کس به هیچی کی دهد چیزی به کس

هاتفی گفتش که‌ای صوفی درآی

یک دکان زینجا که هستی برترآی

تا به هیچی ما همه چیزت دهیم

ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم

هست رحمت آفتابی تافته

جملهٔ ذرات را دریافته

رحمت او بین که با پیغامبری

در عتاب آمد برای کافری

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

بود در کنجی یکی دیوانه خوار

پیش او شد آن عزیز نامدار

گفت می‌بینم ترا اهلیتی

هست در اهلیتت جمعیتی

گفت کی جمعیتی یابم ز کس

چون خلاصم نیست از کیک و مگس

جملهٔ روزم مگس دارد عذاب

جملهٔ شب نایدم از کیک خواب

نیم سارخکی چو در نمرود شد

مغز آن سرگشته دل پر دود شد

من مگر نمرود وقتم کز حبیب

کیک و سار پخک و مگس دارم نصیب

دیگری گفتش گنه دارم بسی

با گنه چون ره برد آنجا کسی

چون مگس آلوده باشد بی‌خلاف

کی رسد سیمرغ را در کوه قاف

چون ز ره سر تافت مرد پر گناه

کی تواند یافت قرب پادشاه

گفت ای غافل مشو نومید ازو

لطف می‌خواه و کرم جاوید ازو

گر به آسانی نیندازی سپر

کار دشوارت شود ای بی‌خبر

گر نبودی مرد تایب را قبول

کی بدی هر شب برای او نزول

گر گنه کردی، در توبه‌ست باز

توبه کن کین در نخواهد شد فراز

گر به صدق آیی درین ره تو دمی

صد فتوحت پیش بازآید همی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003591
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث