به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

صوفیی را گفت مردی نامدار

کای اخی چون می‌گذاری روزگار

گفت من در گلخنی‌ام مانده

خشک لب ، تر دامنی‌ام مانده

گردهٔ نشکستم اندر گلخنم

تا که نشکستند آنجا گردنم

گر تو در عالم خوشی جویی دمی

خفتهٔ یا باز می‌گویی همی

گر خوشی جویی، در آن کن احتیاط

تا رسی مردانه زان سوی صراط

خوش دلی در کوی عالم روی نیست

زانک رسم خوش دلی یک موی نیست

نفس هست اینجا که چون آتش بود

در زمانه کو دلی تا خوش بود

گر چو پرگاری بگردی در جهان

دل خوشی یک نقطه کس ندهدنشان

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

 

گفت شیخ مهنه را آن پیرزن

دلخوشی را هین دعایی ده به من

می‌کشیدم بی‌مرادی پیش ازین

می‌نیارم تاب اکنون بیش ازین

گر دعای خوش دلی آموزیم

بی‌شک آن وردی بود هر روزیم

شیخ گفتش مدتی شد روزگار

تا گرفتم من پس زانو حصار

اینچ می‌خواهی، بسی بشتافتم

ذره‌ای نه دیدم و نه یافتم

تا دوا ناید پدید این درد را

خوش دلی کی روی باشد مرد را

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

راه بینی بود بس عالی نفس

هرگز او شربت نخورد از دست کس

سایلی گفت ای به حضرت نسبتت

چون به شربت نیست هرگز رغبتت

گفت مردی بینم استاده زبر

تا که شربت باز گیرد زودتر

با چنین مردی موکل بر سرم

زهر من باشد اگر شربت خورم

با موکل شربتم چون خوش بود

این نه جلابی بود کاتش بود

هرچ آنرا پای داری یک دمست

نیم جو ارزد اگر صد عالمست

ازپی یک ساعته وصلی که نیست

چون نهم بنیاد بر اصلی که نیست

گر تو هستی از مرادی سرفراز

از مراد یک نفس چندین مناز

ور شدت از نامرادی تیره حال

نامرادی چون دمی باشد منال

گر ترا رنجی رسد گر زاریی

آن ز عز تست نه از خواریی

آنچ آن بر انبیا رفت از بلا

هیچ کس ندهد نشان از کربلا

آنچ در صورت ترا رنجی نمود

در صفت بیننده را گنجی نمود

صد عنایت می‌رسد در هر دمیت

هست از احسان و برش عالمیت

می‌نیارد یاد از احسان او

برنداری اندکی رنج آن او

این کجا باشد نشان دوستی

تیره مغزا،پای تا سر پوستی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

 

پادشاهی بود نیکو شیوه‌ای

چاکری را داد روزی میوه‌ای

میوهٔ او خوش همی‌خورد آن غلام

گفتیی خوشتر نخورد او زان طعام

از خوشی کان چاکرش می‌خورد آن

پادشا را آرزو می‌کرد آن

گفت یک نیمه بمن ده‌ای غلام

زانک بس خوش می‌خوری این خوش طعام

داد شه را میوه و شه چون چشید

تلخ بود،ابرو از آن درهم کشید

گفت هرگز ای غلام این خود که کرد

وین چنین تلخی چنان شیرین که کرد

آن رهی با شاه گفت ای شهریار

چون ز دستت تحفه دیدم صد هزار

گر ز دستت تلخ آمد میوه‌ای

بازدادن را ندانم شیوه‌ای

چون ز دستت هر دمم گنجی رسد

کی به یک تلخی مرا رنجی رسد

چون شدم در زیر محنت پست تو

کی مرا تلخی کند از دست تو

گر ترا در راه او رنجست بس

تو یقین می‌دان کن آن گنج است بس

کار او بس پشت و روی افتاده است

چون کنی تو، چون چنین بنهاده است

پختگان چون سر به راه آورده‌اند

لقمهٔ بی خون دل کی خورده‌اند

تا که بر نان و نمک بنشسته‌اند

بی‌جگر نان تهی نشکسته‌اند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

خورد عیسی آبی از جویی خوش آب

بود طعم آب خوشتر از جلاب

آن یکی زان آب خم پر کرد و رفت

عیسی نیز از خم آبی خورد و رفت

شد ز آب خم همی تلخش دهان

باز گردید و عجایب ماند از آن

گفت یا رب آب این خم و آب جوی

هر دو یک آبست، سر این بگوی

تا چرا تلخ است آب خم چنین

وین دگر شیرین ترست از انگبین

پیش عیسی آن خم آمد در سخن

گفت ای عیسی منم مردی کهن

زیر این نه کاسه من باری هزار

گشته‌ام هم کوزه هم خم هم طغار

گر کنندم خم هزاران بار نیز

نیست جز تلخی مرگم کار نیز

دایم از تلخی مرگم این چنین

آب من زانست ناشیرین چنین

آخر ای غافل، ز خم بنیوش راز

بیش ازین خود را ز غفلت خر مساز

خویش را گم کرده‌ای ای رازجوی

پیش از آنکت جان برآید رازجوی

گر نیابی زنده خود را باز تو

چون بمیری کی شناسی راز تو

نه بهشیاری ترا از خود خبر

نه بمردن از وجودت هیچ اثر

زنده پی نابرده، مرده گم شده

زاده مرده لیک نامردم شده

صد هزاران پرده آن درویش را

پس چگونه بازیابد خویش را

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

گفت چون سقراط در نزع اوفتاد

بود شاگردیش، گفت ای اوستاد

چون کفن سازیم، تن پاکت کنیم

در کدامین جای در خاکت کنیم

گفت اگر تو بازیابیم ای غلام

دفن کن هر جا که خواهی والسلام

من چو خود را زنده در عمری دراز

پی نبردم، مرده کی یا بی تو باز

من چنان رفتم که در وقت گذر

یک سری مویم نبود از خود خبر

دیگری گفتش که‌ای نیک اعتقاد

برنیامد یک دم از من بر مراد

جملهٔ عمرم که در غم بوده‌ام

مستمند کوی عالم بوده‌ام

بر دل پر خون من چندان غمست

کز غمم هر ذره‌ای در ماتم است

دایما حیران و عاجز بوده‌ام

کافرم، گر شاد هرگز بوده‌ام

مانده‌ام زین جمله غم در خویش من

بر سری چون راه گیرم پیش من

گر نبودی نقد چندینی غمم

زین سفر بودی دلی بس خرمم

لیک چون دل هست پر خون، چون کنم

با تو گفتم جمله، اکنون چون کنم

گفت ای مغرور شیدا آمده

پای تا سر غرق سودا آمده

نامرادی و مراد این جهان

تابجنبی بگذرد در یک زمان

هرچ آن در یک نفس می‌بگذرد

عمر هم بی آن نفس می‌بگذرد

چون جهان می‌بگذرد، بگذر تو نیز

ترک او گیر و بدو منگر تو نیز

زانک هر چیزی که آن پاینده نیست

هرک دلبندد درو دل زنده نیست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

پیش تابوت پدر می‌شد پسر

اشک می‌بارید و می‌گفت ای پدر

این چنین روزی که جانم کرد ریش

هرگزم نامد به عمر خویش پیش

صوفیی گفت آنک او بودت پدر

هرگزش این روز هم نامد به سر

نیست کاری کان پسر را اوفتاد

کار بس مشکل پدر را اوفتاد

ای به دنیا بی سر و پای آمده

خاک بر سر باد پیمای آمده

گر به صدر مملکت خواهی نشست

هم نخواهی رفت جز بادی بدست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

نایبی را چون اجل آمد فراز

زو یکی پرسید کای در عین راز

حال تو چونست وقت پیچ پیچ

گفت حالم می‌بنتوان گفت هیچ

بار پیمودم همه عمرتمام

عاقبت با خاک رفتم والسلام

نیست درمان مرگ را جز مرگ بوی

ریختن دارد بزاری برگ و روی

ما همه از بهر مردن زاده‌ایم

جان نخواهد ماند و دل بنهاده‌ایم

آنک عالم داشت در زیر نگین

این زمان شد توتیا زیرزمین

وانک در چرخ فلک خون ریز بود

گشت در خاک لحد ناچیز زود

جملهٔ زیرزمین پرخفته‌اند

بلک خفته این هم آشفته‌اند

مرگ بنگر تا چه راهی مشکل است

کاندرین ره گورش اول منزل است

گر بود از تلخی مرگت خبر

جان شیرینت شود زیر و زبر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

چون شد آن حلاج بر دار آن زمان

جز انا الحق می‌نرفتش بر زبان

چون زبان او همی‌نشناختند

چار دست و پای او انداختند

زرد شد خون بریخت از وی بسی

سرخ کی ماند درین حالت کسی

زود درمالید آن خورشید و ماه

دست بریده به روی هم چو ماه

گفت چون گلگونهٔ مردست خون

روی خود گلگونه بر کردم کنون

تا نباشم زرد در چشم کسی

سرخ رویی باشدم اینجا بسی

هرکه را من زرد آیم در نظر

ظن برد کاینجا بترسیدم مگر

چون مرا از ترس یک سر موی نیست

جز چنین گلگونه اینجا روی نیست

مرد خونی چون نهد سر سوی دار

شیرمردیش آن زمان آید به کار

چون جهانم حلقهٔ میمی بود

کی چنین جایی مرا بیمی بود

هر که را با اژدهای هفت سر

در تموز افتاده دایم خورد و خور

زین چنین بازیش بسیار اوفتد

کمترین چیزیش سر دار اوفتد

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف

یک شبی می‌گفت در بغداد حرف

حرفهایی کز بلندی آسمانش

سرنهادی تشنه دل در آستانش

داشت بس برنا، جنید راه بر

هم چو خورشید او یکی زیبا پسر

سر بریدند آن پسر را زار زار

پس میان جمعش افکندند خوار

چون بدید آن سر، جنید پاک باز

دم نزد، آن جمع را دل داد باز

گفت آن دیگی که امشب بس عظیم

برنهادم من در اسرار قدیم

در چنان دیگی گرم باید چنین

هم بود زین بیش و کم ناید ازین

دیگری گفتش که می‌ترسم ز مرگ

وادی دورست و من بی‌زاد و برگ

این چنین کز مرگ می‌ترسد دلم

جان برآید در نخستین منزلم

گر منم میر اجل با کار و بار

چون اجل آید بمیرم زار زار

هرکه خورد او از اجل یک تیغ دست

هم قلم شد تیغ و هم دستش شکست

ای دریغا کز جهانی دست و تیغ

جز دریغی نیست در دست، ای دریغ

هدهدش گفت ای ضعیف ناتوان

چند خواهد ماند مشتی استخوان

استخوانی چند در هم ساخته

مغز او در استخوان بگداخته

تو نمی دانی که عمرت بیش و کم

هست باقی از دو دم تا کی دژم

تو نمی دانی که هرکه زاد، مرد

شد به خاک و هرچ بودش باد برد

هم برای بودنت پرورده‌اند

هم برای بردنت آورده‌اند

هست گردون هم چو طشت سرنگون

وز شفق این طشت هر شب غرق خون

آفتاب تیغ زن در گشت او

این همه سر می‌برد در طشت او

تو اگر آلوده گر پاک آمدی

قطرهٔ آبی که با خاک آمدی

قطرهٔ آب از قدم تا فرق درد

کی تواند کرد با دریا نبرد

گر تو عمری در جهان فرمان دهی

هم بسوزی هم بزاری جان دهی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003346
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث