به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تاجری مالی و ملکی چند داشت

یک کنیزک با لبی چون قند داشت

ناگهش بفروخت تا آواره شد

بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد

رفت پیش خواجه‌ای او بی‌قرار

می‌خریدش باز افزون از هزار

ز آرزوی او جگر می‌سوختش

خواجهٔ او باز می‌نفروختش

مرد می‌شد در میان ره مدام

خاک بر سر می‌فشاندی بردوام

زار می‌گفتی که این داغم بس است

وین چنین داغی سزای آن کس است

کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت

دلبر خود را به دیناری فروخت

روز بازاری چنین آراسته

تو زیان خویش را برخاسته

هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست

سوی حق هر ذره‌ای نو رهبریست

از قدم تا فرق نعمتهای اوست

عرضه ده بر خویش نعمتهای دوست

تا بدانی کز که دورافتاده‌ای

در جدایی بس صبور افتاده‌ای

حق ترا پرورده در صد عز و ناز

تو ز نادانی به غیری مانده باز

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

 

خسروی می‌رفت در دشت شکار

گفت ای سگبان سگ تازی بیار

بود خسرو را سگی آموخته

جلدش از اکسون و اطلس دوخته

از گهر طوقی مرصع ساخته

فخر را در گردنش انداخته

از زرش خلخال و دست ابرنجنش

رشته ابریشمین در گردنش

شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت

رشتهٔ آن سگ به دست خود گرفت

شاه می‌شد، در قفاش آن سگ دوان

در ره سگ بود لختی استخوان

سگ نمی‌شد کاستخوان افتاده بود

بنگرست آن شاه سگ استاده بود

آتش غیرت چنان بر شاه زد

کاتش اندر آن سگ گمراه زد

گفت آخر پیش چون من پادشاه

سوی غیری چون توان کردن نگاه

رشته را بگسست و گفتش این زمان

سر دهید این بی‌ادب را در جهان

گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار

بهترش بودی که بی‌آن رشته کار

مرد سگبان گفت سگ آراستست

جملهٔ اندام سگ پر خواستست

گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاست

اطلس و زر و گهر ما را هواست

شاه گفتا هم چنان بگذار و رو

دل ز سیم و زر او بگذار و رو

تا اگر باخویش آید بعد ازین

خویش را آراسته بیند چنین

یادش آید کاشنایی یافتست

وز چو من شاهی جدایی یافتست

ای در اول آشنایی یافته

و آخر از غفلت جدایی یافته

پای در عشق حقیقی نه تمام

نوش کن با اژدها مردانه جام

زانکه اینجا پای داو اژدهاست

عاشقان را سربریدن خون بهاست

آنچ جان مرد را شوری دهد

اژدها را صورت موری دهد

عاشقانش گر یکی و گر صداند

در ره او تشنهٔ خون خوداند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

از پس تابوت می‌شد سوگوار

بی‌قراری، وانگهی می‌گفت زار

کای جهان نادیدهٔ من چون شدی

هیچ نادیده جهان بیرون شدی

بی‌دلی چون آن شنید و کار دید

گفت صد باره جهان انگار دید

گر جهان با خویش خواهی برد تو

هم جهان نادیده خواهی مرد تو

تا که تو نظارهٔ عالم کنی

عمر شد کی درد را مرهم کنی

تا نپردازی تو از نفس خسیس

در نجاست گم شد این جان نفیس

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

عود می‌سوخت آن یکی غافل بسی

آخ می‌زد از خوشی آنجا کسی

مرد را گفت آن عزیز نامدار

تا تو آخ گویی بسوخت این عود زار

دیگری گفتش که ای مرغ بلند

عشق دلبندی مرا کردست بند

عشق او آمد مرا در پیش کرد

عقل من بر بود و کار خویش کرد

شد خیال روی او ره زن مرا

و آتشی زد در همه خرمن مرا

یک نفس بی او نمی‌یابم قرار

کفرم آید صبر کردن زان نگار

چون دلم در پس بود در خون خویش

راه چون گیرم من سرگشته پیش

وادیی در پیش می‌باید گرفت

صد بلا در بیش می‌باید گرفت

من زمانی بی‌رخ آن ماه روی

چون توانم بود هرگز راه جوی

دردم از دارو و درمان درگذشت

کار من از کفر و ایمان درگذشت

کفر من و ایمان من از عشق اوست

آتشی در جان من از عشق اوست

گر ندارم من در این اندوه کس

هم دمم در عشق او اندوه بس

عشق او در خاک و در خونم فکند

زلف او از پرده بیرونم فکند

من چو بی‌طاقت شدم در کار او

یک نفس نشکیبم از دیدار او

خاک را هم غرقه در خون چون کنم

حال من اینست اکنون چون کنم

گفت ای دربند صورت مانده‌ای

پای تا سر در کدورت مانده‌ای

عشق صورت، نیست عشق معرفت

هست شهوت بازی ای حیوان صفت

هر جمالی را که نقصانی بود

مرد را از عشق تاوانی بود

هر جمالی را که خود نبود زوال

کفر باشد نیست گشتن زان جمال

صورتی از خلط و خون آراسته

کرده نام او مه ناکاسته

گر شود آن خلط و آن خون کم ازو

زشت‌تر نبود درین عالم ازو

آنک حسن او ز خلط و خون بود

دانی آخر کان نکویی چون بود

چند گردی گرد صورت عیب جوی

حسن در غیبست، حسن از غیب جوی

گر برافتد پرده از پیشان کار

نه همی دیار ماند نه دیار

محو گردد صورت آفاق کل

عزها کلی بدل گردد به ذل

دوستی صورتی مختصر

دشمنی گردد همه با یک دگر

وانک او را دوستی غیبیست

دوستی اینست کز بی عیبی است

هرچ نه این دوستی ره گیردت

بس پشیمانی که ناگه گیردت

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

دردمندی پیش شبلی می‌گریست

شیخ پرسیدش که این گریه ز چیست

گفت شیخا دوستی بود آن من

از جمالش تازه بودی جان من

دی بمرد و من بمردم از غمش

شد جهان بر من سیاه از ماتمش

شیخ گفتا چون دلت بی‌خویش ازینست

این چه غم باشد، سزایت بیش از ینست

دوستی دیگر گزین ای یار تو

کو نمیرد تا نمیری زار تو

دوستی کز مرگ نقصان آورد

دوستی او غم جان آورد

هرک شد در عشق صورت مبتلا

هم از آن صورت فتد در صد بلا

زودش آن صورت شود بیرون ز دست

و او از آن حیرت کند در خون نشست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

دیدهٔ آن عنکبوت بی‌قرار

در خیالی می‌گذارد روزگار

پیش گیرد وهم دوراندیش را

خانه‌ای سازد به کنجی خویش را

بوالعجب دامی بسازد از هوس

تا مگر در دامش افتد یک مگس

چون مگس افتد به دامش سرنگون

برمکد از عرق آن سرگشته خون

بعد از آن خشکش کند بر جایگاه

قوت خود سازد از و تا دیرگاه

ناگهی باشد که آن صاحب سرای

چوب اندر دست، استاده بپای

خانهٔ آن عنکبوت و آن مگس

جمله ناپیدا کند در یک نفس

هست دنیا، وانک دروی ساخت قوت

چون مگس در خانهٔ آن عنکبوت

گر همه دنیا مسلم آیدت

گم شود تا چشم بر هم آیدت

گر به شاهی سرفرازی می‌کنی

طفل راه پرده بازی می‌کنی

ملک مطلب گر نخوردی مغز خر

ملک گاوان را دهند ای بی‌خبر

هرک از کوس و علم درویش نیست

مرد او ، کان بانگ بادی بیش نیست

هست بادی در علم، در کوس بانگ

باد بانگی کمتر ارزد نیم دانگ

ابلق بیهودگی چندین متاز

در غرور خواجگی چندین مناز

پوست آخر درکشیدند از پلنگ

درکشند آخر ز تو هم بی‌درنگ

چون محال آمد پدیدار آمدن

گم شدن به یا نگو سار آمدن

نیست ممکن سرفرازی کردنت

سر بنه تا کی ز بازی کردنت

یا بنه این سروری دیگر مکن

یا ز سربازی بنه در سرمکن

ای سر ای و باغ تو زندان تو

وای جانت، وابلای جان تو

در گذر زین خاکدان پر غرور

چند پیمایی جهان ای ناصبور

چشم همت برگشای و ره ببین

پس قدم در ره نه و درگه ببین

چون رسانیدی بدان درگاه جان

خود نگنجی تو ز عزت در جهان

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

بس سبک مردی گران جان می‌دوید

در بیابانی به درویشی رسید

گفت چون داری تو ای درویش کار

گفت آخر می‌بپرسی شرم دار

مانده‌ام در تنگنای این جهان

تنگ تنگ است این جهانم در زمان

مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست

در بیابان فراخت تنگناست

گفت اگر اینجا نبودی تنگنا

تو کجا افتادیی هرگز به ما

گر ترا صد وعدهٔ خوش می‌دهند

آن نشان زان سوی آتش می‌دهند

آتش تو چیست دنیا درگذر

هم چو شیران کن ازین آتش حذر

چون گذر کردی دل خویش آیدت

پس سرای خوش شدن پیش آیدت

آتشی در پیش و راهی سخت دور

تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور

تو ز جمله فارغ و پرداخته

در میان کاری چنین برساخته

گر بسی دیدی جهان، جان برفشان

کز جهان نه نام داری نه نشان

گر بسی بینی نه بینی هیچ تو

چند گویم بیش ازین کم پیچ تو

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

کرد آن بازاریی آشفته کار

از سر عجبی سرایی زر نگار

عاقبت چون شد سرای او تمام

دعوتی آغاز کرد از بهر عام

خواند خلقی را به صد ناز و طرب

تا سرای او ببینند ای عجب

روز دعوت ، مرد بی‌خود می‌دوید

از قضا دیوانه‌ای او را بدید

گفت خواهم این زمان کایم به تگ

بر سرای تو ریم ای خام رگ

لیک مشغولم، مرا معذور دار

این بگفت و گفت زحمت دور دار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

عابدی کز حق سعادت داشت او

چار صد ساله عبادت داشت او

از میان خلق بیرون رفته بود

راز زیر پرده با حق گفته بود

هم دمش حق بود و او هم‌دم بس است

گر نباشد او و دم، حق هم بس است

حایطی بودش درختی در میان

بر درختش کرد مرغی آشیان

مرغ خوش الحان و خوش آواز بود

زیر یک آواز او صد راز بود

یافت عابد از خوش آوازی او

اندکی انسی بدمسازی او

حق سوی پیغامبر آن روزگار

روی کرد و گفت، با آن مرد کار

می‌بباید گفت، کاخر ای عجب

این همه طاعت بکردی روز و شب

سالها از شوق من می‌سوختی

تا به مرغی آخرم بفروختی

گرچه بودی مرغ زیرک از کمال

بانگ مرغی کردت آخر در جوال

من ترا بخریده و آموخته

تو ز نااهلی مرا بفروخته

من خریدار تو، تو بفروختیم

ما وفاداری ز تو آموختیم

تو بدین ارزان فروشی هم مباش

هم‌دمت ماییم، بی هم‌دم مباش

دیگری گفتش دلم پر آتش است

زانک زاد و بود من جای خوش است

هست قصری زرنگار و دلگشای

خلق را نظارهٔ او جان فزای

عالمی شادی مرا حاصل ازو

چون توانم برگرفتن دل ازو

شاه مرغانم در آن قصر بلند

چون کشم آخر درین وادی گزند

شهریاری چون دهم کلی ز دست

چون کنم بی آن چنان قصری نشست

هیچ عاقل رفت از باغ ارم

تا که بیند در سفر داغ و الم

گفت ای دون همت نامرد تو

سگ نه گلخن چه خواهی کرد تو

گلخنست این جملهٔ دنیای دون

قصر تو چندست ازین گلخن کنون

قصر تو گر خلد جنت آمدست

با اجل زندان محنت آمدست

گر نبودی مرگ را بر خلق دست

لایق افتادی درین منزل نشست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

شهریاری کرد قصری زرنگار

خرج شد دینار بر وی صد هزار

چون شد آن قصر بهشت آسا تمام

پس گرفت از فرش آرایش نظام

هر کسی می‌آمدند از هر دیار

پیش خدمت با طبقهای نثار

شه حکیمان و ندیمان را بخواند

پیش خویش آورد و بر کرسی نشاند

گفت این قصر مرا در هیچ‌حال

هیچ باقی هست از حسن و کمال

هر کسی گفتند در روی زمین

هیچ کس نه دید و نه بیند چنین

زاهدی برجست، گفت ای نیک بخت

رخنه‌ای ماندست و آن عیب است سخت

گر نبودی قصر را آن رخنه عیب

تحفه دادی قصر فردوسش ز غیب

شاه گفتا من ندیدم رخنه‌ای

هم برانگیزی تو جاهل فتنه‌ای

زاهدش گفت ای به شاهی سرفراز

رخنه‌ای هست آن ز عزرائیل باز

بوک آن رخنه توانی کرد سخت

ورنه چه قصر تو و چه تاج و تخت

گرچه این قصرست خرم چون بهشت

مرگ بر چشم تو خواهد کرد زشت

هیچ باقی نیست، هست اینجای زیست

لیک باقی نیست، این را حیله چیست

از سرای و قصر خود چندین مناز

رخش کبر و سرکشی چندین مناز

گر کسی از خواجگی و جای تو

با تو عیب تو بگوید وای تو

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:59 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003600
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث