به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفته‌ایم

با رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفته‌ایم

یاد زلفت کرده‌ایم و نام زلفت برده‌ایم

هم پریشان گشته‌ایم و هم پریشان گفته‌ایم

تا تو جان از بس لطیفی در نیابد کس تو را

ما تو را از استعارت در سخن جان گفته‌ایم

همچو من در عشقت ای جان ترک جان‌ها گفته‌اند

تا به جانبازان عالم وصف جانان گفته‌ایم

درد عشقت را چو درمانی نمی‌دیدیم ما

درد را تسکین دل را عین درمان گفته‌ایم

وصل و هجران با تو و از تو خیال عشق توست

قرب و بعد خویشتن را وصل و هجران گفته‌ایم

چون سر و سامان حجاب راهت آمد در رهت

از سر سر رفته‌ایم و ترک سامان گفته‌ایم

با خیالت چون یکی محرم نمی‌دیدیم ما

داستان عشق خود را تا به پایان گفته‌ایم

خویشتن را در میان قبض و بسط و صحو سکر

گه گدا را خوانده‌ایم و گاه سلطان گفته‌ایم

مرد وصلت نیست کس بشنو درین معنی که ما

بس دلیل آورده‌ایم و چند برهان گفته‌ایم

گرچه عطاریم ما کاسرار راه عشق تو

گاه پیدا کرده‌ایم و گاه پنهان گفته‌ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

باده ناخورده مست آمده‌ایم

عاشق و می پرست آمده‌ایم

ساقیا خیز و جام در ده زود

که نه بهر نشست آمده‌ایم

خیز تا از خودی برون آییم

که به خود پای بست آمده‌ایم

چون شکستی نبود جانان را

ما ز بهر شکست آمده‌ایم

در جهانی که مست هشیار است

هوشیاران مست آمده‌ایم

ناقصان بلی خویشتنیم

کاملان الست آمده‌ایم

هستی و نیستی ما بنماند

ما مگر نیست هست آمده‌ایم

ما چنین خوار نیستیم الحق

که به عمری به دست آمده‌ایم

همچو عطار در محیط وجود

به عنایت به شست آمده‌ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

هر شبی وقت سحر در کوی جانان می‌روم

چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان می‌روم

چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه او

لاجرم در کوی او بی عقل و بی جان می‌روم

همچو لیلی مستمندم در فراقش روز و شب

همچو مجنون گرد عالم دوست جویان می‌روم

هر سحر عنبر فشاند زلف عنبر بار او

من بدان آموختم وقت سحر زان می‌روم

تا بدیدم زلف چون چوگان او بر روی ماه

در خم چوگان او چون گوی گردان می‌روم

ماه رویا در من مسکین نگر کز عشق تو

با دلی پر خون به زیر خاک حیران می‌روم

ذره ذره زان شدم تا پیش خورشید رخش

همچو ذره بی سر و تن پای کوبان می‌روم

چون بیابانی نهد هر ساعتی در پیش من

من چنین شوریده دل سر در بیابان می‌روم

تا کی ای عطار از ننگ وجود تو مرا

کین زمان از ننگ تو با خاک یکسان می‌روم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفته‌ایم

با پیر خویش راه قلندر گرفته‌ایم

در راه حق چو محرم ایمان نبوده‌ایم

ایمان خود به تازگی از سر گرفته‌ایم

چون اصل کار ما همه روی و ریا نمود

یکباره ترک کار مزور گرفته‌ایم

از هر دو کون گوشهٔ دیری گزیده‌ایم

زنار چار کرده به‌بر در گرفته‌ایم

اندر قمارخانه چو رندان نشسته‌ایم

وز طیلسان و خرقه قلم برگرفته‌ایم

زان چشمهٔ حیات که در کوی دوست بود

تا روز حشر ملک سکندر گرفته‌ایم

برتر ز هست و نیست قدم در نهاده‌ایم

بیرون ز کفر و دین ره دیگر گرفته‌ایم

بر روی دوست ساغر و دست از میان برون

از دست دوست باده به ساغر گرفته‌ایم

عطار تا بیان مقامات عشق کرد

از لفظ او دو کون به گوهر گرفته‌ایم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

ای برده به زلف کفر و دینم

وز غمزه نشسته در کمینم

سرگشته و سوکوار از آنم

شوریده و خسته دل ازینم

تا دایره وار کرد زلفت

بر نقطهٔ خون نگر چنینم

از بس که زنم دو دست بر سر

آید به فغان دو آستینم

گه دست گشاده به آسمانم

گه روی نهاده بر زمینم

با این همه جور کز تو دارم

بی نور رخت جهان نبینم

بر باد مده مرا که ناگه

در تو رسد آه آتشینم

عطار شدم ز بوی زلفت

ای زلف تو مشک راستینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

در ره او بی سر و پا می‌روم

بی تبرا و تولا می‌روم

ایمن از توحید و از شرک آمدم

فارغ از امروز و فردا می‌روم

نه من و نه ما شناسم ذره‌ای

زانکه دایم بی من و ما می‌روم

سالک مطلق شدم چون آفتاب

لاجرم از سایه تنها می‌روم

مرغ عشقم هر زمانی صد جهان

بی پر و بی بال زیبا می‌روم

چون همه دانم ولیکن هیچ دان

لاجرم نادان و دانا می‌روم

قطره‌ای بودم ز دریا آمده

این زمان با قعر دریا می‌روم

در دلم تا عشق قدس آرام یافت

من ز دل با جان شیدا می‌روم

شرح عشق او بگویم با تو راست

گرچه من گنگم که گویا می‌روم

بارگاهی زد ز آدم عشق او

گفت بر یک جا به صد جا می‌روم

زو بپرسیدند کاخر تا کجا

گفت روزی در به صحرا می‌روم

چون هویت از بطون در پرده بود

در هویت بس هویدا می‌روم

گرچه نه پنهانم و نه آشکار

هم نهان هم آشکارا می‌روم

گر هویدا خواهیم پنهان شوم

ور نهان جوییم پیدا می‌روم

نه چنینم نه چنان نه هردوم

بل کزین هر دو مبرا می‌روم

چون فرید از خویش یکتا می‌رود

هم به سر من فرد و یکتا می‌روم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

 

در درد عشق یک دل بیدار می نبینم

مستند جمله در خود هشیار می نبینم

جمله ز خودپرستی مشغول کار خویشند

در راه او دلی را بر کار می نبینم

عمری بسر دویدم گفتم مگر رسیدم

با دست هرچه دیدم چون یار می نبینم

گفتم مگر که باشم از خاصگان کویش

خود از سگان کویش آثار می نبینم

دعوی است جمله دعوی کو عاشقی و کو عشق

کز کشتگان عشقش دیار می نبینم

گر عاشقی برآور از جان دم اناالحق

زیرا که جای عاشق جز دار می نبینم

چون مرد دین نبودم کیش مغان گزیدم

دین رفت و بر میان جز زنار می نبینم

اکنون ز نا تمامی نه مغ نه مؤمنم من

اندک ز دست دادم بسیار می نبینم

دردا که داد چون گل عطار دل به بادش

وز گلبن وصالش یک خار می نبینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

دردا که ز یک همدم آثار نمی‌بینم

دل باز نمی‌یابم دلدار نمی‌بینم

در عالم پر حسرت بسیار بگردیدم

از خیل وفاداران دیار نمی‌بینم

در چار سوی عالم شش گوشهٔ توتویش

یک دوست نمی‌بینم یک یار نمی‌بینم

بسیار وفا جستم اندک قدم از هرکس

در روی زمین اندک بسیار نمی‌بینم

چندان که در آن وادی کردم طلب یک گل

در عرصهٔ این وادی جز خار نمی‌بینم

تا چند درین وادی بر جان و دلم لرزم

کانجا به دو جود جان را مقدار نمی‌بینم

تا چند ز نادانی دیوان جهان دارم

چون مورد درین دیوان جز مار نمی‌بینم

هر روز ازین دیوان صد غم برما آید

دردا که درین صد غم غمخوار نمی‌بینم

گر زانکه اثر بودی در روی زمین کس را

زانگونه اثر کم شد کاثار نمی‌بینم

عطار دلت بر کن از کار جهان کلی

کز کار جهان یک دل بر کار نمی‌بینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم

به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم

در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او

ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم

چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان

ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم

به خون جان من جانان ندانم دست آلاید

که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی

که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی

که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

چشم از پی آن دارم تا روی تو می‌بینم

دل را همه میل جان با سوی تو می‌بینم

تا جان بودم در تن رو از تو نگردانم

زیرا که حیات جان باروی تو می‌بینم

بس عاشق سرگردان از عشق تو لب برجان

آواره ز خان و مان بر بوی تو می‌بینم

از عشق تو نشکیبم گر خوانی و گر رانی

زیرا که دل افتاده در کوی تو می‌بینم

هر جا که یکی بیدل از عشق تو بی حاصل

سرگشته و بی منزل سر کوی تو می‌بینم

آن دل که بود سرکش گشته است اسیر عشق

اندر خم چوگانت چون گوی تو می‌بینم

گفتم که مگر کلی وصل تو بدانستم

صد جان و دل خود را یک موی تو می‌بینم

عطار مگر روزی ترکیش بود درسر

کامروز به عشق اندر هندوی تو می‌بینم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5010364
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث