به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم

وز تحیر دل خود زیر و زبر گردانم

دل من سوختهٔ حیرت گوناگون است

تا کی از فکرت خود سوخته‌تر گردانم

چون درین راه به یک موی خطر نیست مرا

پس چرا خاطر خود گرد خطر گردانم

می نیاید ز جهان هم نفسی در نظرم

گرچه بسیار ز هر سوی نظر گردانم

چون ز دلتنگی و غم در جگرم آب نماند

چند بر چهره ز غم خون جگر گردانم

نیست در مذهب من هیچ به از تنهایی

گر بسی بنگرم و مسئله برگردانم

نان خشکم بود و گر به تکلف بزیم

از دو چشم آب برو ریزم و تر گردانم

آری ای دوست به جز دانهٔ خود نتوان خورد

خویش را فی‌المثل ار مرغ بپر گردانم

تا کی از غصه و غم غصه و غم ای عطار

سر فرو پوش که سرگشته و سرگردانم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

ای عشق تو قبلهٔ قبولم

کرده غم تو ز جان ملولم

خورشید رخت بتافت یک روز

تا کرد چو ذرهٔ عجولم

می‌تافت پیاپی و دمادم

تا خواست فکند در حلولم

چون نیک نگاه کردم آن روز

بنمود جمال در افولم

می‌گفت به صد زبان که از من

بگریز که من نه از اصولم

کافر گردی علی الحقیقه

در حال اگر کنی قبولم

اکنون من بی قرار از آن روز

دل شیفته‌تر ز بوهلولم

در گرد تو کی رسم که پیوست

در صحبت خود ندیم غولم

آنجا که بزرگی تو باشد

من خفته کدام بوالفضولم

ای کاش که بعد ازین همه عمر

ممکن بودی دمی وصولم

چه جای حلولیان طاغی است

زین پس من و سنت رسولم

عطار به ترک جان بگوید

گر شرح دهی چنین فصولم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

کجایی ساقیا می ده مدامم

که من از جان غلامت را غلامم

میم در ده تهی دستم چه داری

که از خون جگر پر گشت جامم

چه می‌خواهی ز جانم ای سمن بر

که من بی روی تو خسته روانم

چو بر جانم زدی شمشیر عشقت

تمامم کن که رندی ناتمامم

گهم زاهد همی خوانند و گه رند

من مسکین ندانم تا کدامم

ز ننگ من نگوید نام من کس

چو من مردم چه مرد ننگ و نامم

ز من چو شمع تا یک ذره باقی است

نخواهد بود جز آتش مقامم

مرا جز سوختن کاری دگر نیست

بیا تا خوش بسوزم زانکه خامم

دل عطار مرغی دانه چین است

دریغ افتد چنین مرغی به دامم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

دامن دل از تو در خون می‌کشم

ننگری ای دوست تا چون می‌کشم

از رگ جان هر شبی در هجر تو

سوی چشم خونفشان خون می‌کشم

گرچه چون کاهی شدم از دست هجر

بار غم از کوه افزون می‌کشم

دور از روی تو هر دم بی تو من

محنت و رنج دگرگون می‌کشم

آن همه خود هیچ بود و درگذشت

درد و غم این است کاکنون می‌کشم

من که عطارم یقین می‌باشدم

کین بلا از دور گردون می‌کشم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

دل و جانم ببرد جان و دلم

بی دل و جان بماند آب و گلم

متحیر شدم نمی‌دانم

کین چه درد است در نهاد دلم

این قدر آگهم کز آتش عشق

آتشین شد مزاج معتدلم

چون بود کشته از کشنده خجل

کو مرا کشت و من ازو خجلم

بحلی خواستم چو خونم ریخت

و او ز غیرت نمی‌کند بحلم

سجلی ساختم به خونم لیک

نیست یک تن گواه بر سجلم

جان عطار مرغ دنیا نیست

گو برآی از نهاد محتملم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

بی لبت از آب حیوان می‌بسم

بی رخت از ماه تابان می‌بسم

کار روی حسن تو گردان بس است

ز آفتاب چرخ گردان می‌بسم

سر گرانم من ز چین زلف تو

از همه چین مشک ارزان می‌بسم

گر ندارم آبرویی پیش تو

آب روی از چشم گریان می‌بسم

تا لب لعل تو در چشم من است

تا ابد از بحر و از کان می‌بسم

از همه ملک دو عالم یک نفس

با تو گر دستم دهد آن می‌بسم

گفته‌ای زارت بخواهم سوختن

آتش شوق تو در جان می‌بسم

زآتش دیگر چه می‌سوزی مرا

چون یک آتش هست سوزان می‌بسم

ساقیا در ده شرابی آشکار

کز دلی پر کفر پنهان می‌بسم

زین همه زنار از تشویر خلق

کرده پنهان زیر خلقان می‌بسم

درد ده تا درد بفزاید مرا

زانکه با دردت ز درمان می‌بسم

غرق دریا گر مرا کرده است نفس

تشنه می‌میرم بیابان می‌بسم

مست لایعقل کن این ساعت مرا

کز دم عقل سخن دان می‌بسم

عقل خود را مصلحت جوید مدام

زین چنین عقل تن آسان می‌بسم

کارساز است او ز پیش و پس ولی

هم ز پایان هم ز پیشان می‌بسم

عقل را بگذار اگر اهل دلی

زانکه چون دل هست از جان می‌بسم

نقد ابن الوقت قلب است ای فرید

دل طلب کز عقل حیران می‌بسم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

هرگاه که مست آن لقا باشم

هشیار جهان کبریا باشم

مستغرق خویش کن مرا دایم

کافسوس بود که من مرا باشم

کان دم که صواب کار خود جویم

آن دم بتر از بت خطا باشم

گه گه گویی که دیگری را باش

چون نیست به جز تو من که را باشم

تا چند کنی ز پیش خود دورم

تا کی ز جمال تو جدا باشم

از هر سویم همی فکن هر دم

مگذار که یک نفس مرا باشم

گر تو بکشی چو شمع صد بارم

چون آن تو کنی بدان سزا باشم

صد خون دارم اگر به خون خویش

در بند هزار خون بها باشم

گفتم به بر من آی تا یکدم

در پیش تو ذرهٔ هوا باشم

گر قصد کنی به خون جان من

بر کشتن خویشتن گوا باشم

گفتی که چو باد و دم رسد کارت

من با تو در آن دم آشنا باشم

گر آن نفس آشنا شوی با من

آنگاه من آن نفس کجا باشم

نی نی که تو باش در بقا جمله

کان اولیتر که من فنا باشم

عطار اگر فنا شوم در تو

گر باشم و گر نه پادشا باشم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

با این دل بی خبر چه سازم

جان می‌سوزدم دگر چه سازم

از دست دل اوفتاده‌ام خوار

چون خاک بدر بدر چه سازم

بس حیله که کردم و نیامد

یک حیلهٔ کارگر چه سازم

جانا نکنی به من نظر تو

کافتاده‌ام از نظر چه سازم

کس جز تو خبر ندارد از من

پس می‌پرسی خبر چه سازم

گفتی که ز صبر توشه‌ای ساز

چون عمر آمد به سر چه سازم

صبرم قدری غمت قضایی است

گر سازم ازین قدر چه سازم

گفتی به مگوی سر عشقم

در معرض این خطر چه سازم

گیرم که زبان نگاه دارم

با این رخ همچو زر چه سازم

ور روی به اشک خون نپوشم

با سوختن جگر چه سازم

گفتی که فرید چاره‌ای ساز

نه چاره نه چاره‌گر چه سازم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم

گویم نچنانم که دگربار بسوزم

بیم است که از آه دل سوخته هر شب

نه پردهٔ افلاک به یکبار بسوزم

زان با من دلسوخته اندک به نسازی

تا من ز غم عشق تو بسیار بسوزم

دانی که ز تر دامنی و خامی خود من

چندان که بسوزم نه به هنجار بسوزم

ترسم که اگر سوخته خواهند من خام

در آتش عشق افتم و دشوار بسوزم

تا چند تنم پردهٔ پندار به خود بر

وقت است که این پردهٔ پندار بسوزم

ای ساقی جان جام می آور تو به پیشم

تا خرقه براندزم و زنار بسوزم

آن به که به یک آتش دل وقت سحرگاه

هرجا که حجابی است به یکبار بسوزم

بوی جگر سوخته خواهی ز دم من

در سوختگی تا که چو عطار بسوزم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

روزی که عتاب یار درگیرم

با هر مویش شمار درگیرم

چون خاک ز دست او کنم بر سر

گر نیست مرا غبار درگیرم

چون قصهٔ بوسه با میان آرم

آنگه سخن از کنار درگیرم

گر بوسه عوض دهد یک چه بود

از صد نه که از هزار درگیرم

گر باز کنار خواهدم دادن

اول ز هزار بار درگیرم

چون قصد به جان من کند چشمش

دل گیرم و کارزار درگیرم

گرچه به نمی‌رود مرا کاری

بر بو که هزار کار درگیرم

صد مشعله از جگر برافروزم

صد شمع ز روی یار درگیرم

هر فریادی که عاشقان کردند

هر دم من از آن نگار درگیرم

آهی که هزار شعله درگیرد

من از رخ غمگسار درگیرم

هر شب صد ره چو شمع کار از سر

زین چشم ستاره بار درگیرم

هر روز ز لاله‌زار روی او

صد نالهٔ زار زار درگیرم

پنهان ز فرید برد دل شاید

گر ماتم آشکار درگیرم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011659
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث