به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

روزی که عتاب یار درگیرم

با هر مویش شمار درگیرم

چون خاک ز دست او کنم بر سر

گر نیست مرا غبار درگیرم

چون قصهٔ بوسه با میان آرم

آنگه سخن از کنار درگیرم

گر بوسه عوض دهد یک چه بود

از صد نه که از هزار درگیرم

گر باز کنار خواهدم دادن

اول ز هزار بار درگیرم

چون قصد به جان من کند چشمش

دل گیرم و کارزار درگیرم

گرچه به نمی‌رود مرا کاری

بر بو که هزار کار درگیرم

صد مشعله از جگر برافروزم

صد شمع ز روی یار درگیرم

هر فریادی که عاشقان کردند

هر دم من از آن نگار درگیرم

آهی که هزار شعله درگیرد

من از رخ غمگسار درگیرم

هر شب صد ره چو شمع کار از سر

زین چشم ستاره بار درگیرم

هر روز ز لاله‌زار روی او

صد نالهٔ زار زار درگیرم

پنهان ز فرید برد دل شاید

گر ماتم آشکار درگیرم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

زیر بار ستمت می‌میرم

روی در روی غمت می‌میرم

شغل عشق تو چنان کرد مرا

کایمن از مدح و ذمت می‌میرم

زندهٔ بی سر از آنم که چو شمع

سر خود بر قدمت می‌میرم

حرمت گرچه مرا روی نمود

روی سوی حرمت می‌میرم

آستین چند فشانی بر من

که میان حشمت می‌میرم

آستینت چو علم کرد مرا

زار زیر علمت می‌میرم

تا شدم زنده‌دل از خط خوشت

سرنگون چون قلمت می‌میرم

به ستم رزق هرگه که دهی

می خورم وز ستمت می‌میرم

دم عیسی است تورا وین عجب است

تا چرا من ز دمت می‌میرم

من بمیرم ز تو روزی صد بار

تا نگویی که کمت می‌میرم

لیک چون لعل توام زنده کند

زین قدم دم به دمت می‌میرم

درده از جام جمت آب حیات

هین که بی جام جمت می‌میرم

بی تو گر زنده بماندم نفسی

هر نفس لاجرمت می‌میرم

کرم عشق تو دیده است فرید

بر امید کرمت می‌میرم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

کار چو از دست من برفت چه سازم

مات شدم نیز خانه نیست چه بازم

در بن این خاکدان عالم غدار

اشک فشان همچو شمع چند گدازم

چون نفسی دیگرم ز عمر امان نیست

این نفسی چند در هوس به چه تازم

چو گل یک روزه در میانهٔ صد خار

بر سر پایم نشسته سر چه فرازم

پردهٔ من چون درید پرده‌در چرخ

در پس این پرده، پرده چند نوازم

چارهٔ من چون به دست چاره گران نیست

حیله چه گویم کنون و چاره چه سازم

قصهٔ اندوهت آشکار چه گویم

زانکه من خسته دل نهفت نیازم

واقعه کوته کنم چه گویم ازین بیش

خاصه که پیش اندر است راه درازم

ای دل عطار دم مزن که درین دیر

دم نتوان زد ز سر پردهٔ رازم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

گر از میان آتش دل دم برآورم

زان دم دمار از همه عالم برآورم

در بحر نیلی فلک افتد هزار جوش

گر یک خروش از دل پر غم برآورم

گر ماتم دلم به مراد دلم کشم

افلاک را ز جامهٔ ماتم برآورم

هر دم ز آتش دل اخگرفشان خویش

صد شعله زین فروخته طارم برآورم

هر روز صبح را، ز دمم دم فرو شود

زیرا که من دمی که زنم دم برآورم

چون همدمی نیافتم اندر همه جهان

از راز خویش پیش که یک‌دم برآورم

یک‌دم که پای‌بستهٔ صد گونه درد نیست

دستم نمی‌دهد که مسلم برآورم

چوگان کنم ز آه خود آخر سحرگهی

گردون چو گو به حجلهٔ طارم برآورم

عطار را چگونه رسانم به کام دل

چون من دمی به کام دلم کم برآورم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

 

تیر عشقت بر دل و جان می‌خورم

زخم زیر پرده پنهان می‌خورم

چون غم تو کیمیای شادی است

چون شکر زهر غمت زان می‌خورم

چون ز درد توست درمان دلم

دردی دردت فراوان می‌خورم

چند گویم کز تو غم خوردم بسی

کین زمان صد بار چندان می‌خورم

در میان پیرهن مانند شمع

خون خود خندان و گریان می‌خورم

تا نداند سر من تردامنی

خون دل سر در گریبان می‌خورم

کی بود کاواز بردارم تمام

کز کف خضر آب حیوان می‌خورم

درنگر ای جان که در جشن وفا

جام جم از دست جانان می‌خورم

خوش خوشم جان می‌دهد تا لاجرم

خوش خوشی زنهار بر جان می‌خورم

هر غمی کان هست بر عطار سخت

بر امید ذوق درمان می‌خورم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

 

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم

کفار بشنوند نگروند کافرم

وز زلف او اگر سر مویی به من رسد

در دل نهم چو دیده و در جان بپرورم

درهم ز دست دست سر زلفش از شکن

دستم نمی‌دهد که شکن‌هاش بشمرم

تا برد دل ز من سر زلف معنبرش

از بوی دل شده است دماغی معنبرم

جان من است گرچه نمی‌بینمش چو جان

بی جان چگونه عمر گرامی به سر برم

از پای می درآیم و آگاه نیست کس

تا عشق آن نگار چه سر داشت در سرم

غم می‌رسد به روی من از سوی آن نگار

شادی به روی غم که غم اوست رهبرم

در عشق او دلی است مرا بی خبر ز خویش

وز هر چه زین گذشت خبر نیست دیگرم

تا بو که پای باز نگیرد ز خاک خود

با خاک راه رهگذر او برابرم

زان آمده است با من بیدل به در برون

کز دیرگاه خاک در آن سمن برم

بر خاک خویش می‌گذرد همچو باد و من

بادی به دست مانده و بر خاک آن درم

گفتم بیا و خانه فروشی بزن مرا

گفتا برو که من ز چنین ها نمی‌خرم

گفتم که گوش دار ز عطار یک سخن

گفتا خمش که سر به سخن در نیاورم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

گنج دزدیده ز جایی پی برم

گر به کوی دلربایی پی برم

جان برافشانم چو پروانه ز شوق

گر به قرب جانفزایی پی برم

عشق دریایی است من در قعر او

غرقه‌ام تا آشنایی پی برم

چون کسی بر آب دریا پی نبرد

من چه سان نه سر نه پایی پی برم

چرخ چندین گشت و بر جای خوداست

من چگونه ره به جایی پی برم

راضیم گر من درین راه عظیم

تا ابد بر یک درایی پی برم

سر دراندازم ز شادی همچو نون

گر به میم مرحبایی پی برم

نیست ممکن کاب حیوان قطره‌ای

خاصه در تاریکنایی پی برم

چون مجاز افتاده‌ام نادر بود

کز حقیقت ماجرایی پی برم

می‌روم گمراه نه دین و نه دل

تا نسیم رهنمایی پی برم

چون نهان است آنکه صد بارم بکشت

از کجا من خونبهایی پی برم

پست میرم عاقبت در چاه بعد

گرچه هر دم ماورایی پی برم

چون ندارد منتها پیشان عشق

پس چگونه منتهایی پی برم

چون بقای این جهان عین فناست

بود که زان عالم بقایی پی برم

ور ز پیشانم بقایی روی نیست

بو که در پایان فنایی پی برم

مصر جامع پی نبردی ای فرید

خوشدلم گر روستایی پی برم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

خبرت هست که خون شد جگرم

وز می عشق تو چون بی خبرم

زآرزوی سر زلف تو مدام

چون سر زلف تو زیر و زبرم

نتوان گفت به صد سال آن غم

کز سر زلف تو آمد به سرم

می‌تپم روز و شب و می‌سوزم

تا که بر روی تو افتد نظرم

خود ز خونابهٔ چشمم نفسی

نتوانم که به تو در نگرم

گر به روز اشک چو در می‌بارم

می‌بر آید دل پر خون ز برم

چون نبینم نظری روی تو من

به تماشای خیال تو درم

گر نخوردی غم این سوخته دل

غم عشق تو بخوردی جگرم

چند گویی که تو خود زر داری

پشت گرمی تو غمت را چه خورم

دور از روی تو گر درنگری

پشت گرمی است ز روی چو زرم

روی عطار چو زر زان بشکست

که زری نیست به وجه دگرم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

ترسا بچه‌ای کشید در کارم

بربست به زلف خویش زنارم

پس حلقهٔ زلف کرد در گوشم

یعنی که به بندگی ده اقرارم

در بندگیش نه هندوم بدخوی

هستم حبشی که داغ او دارم

پروانهٔ او شدم که هر ساعت

در جمع چو شمع می‌کشد زارم

شاید که کشد چو هست عیسی دم

کز معجزه زنده کرد صد بارم

او یوسف عالم است در خوبی

من دست و ترنج پیش او دارم

هرگز نایم ز بار او بیرون

کز عشق نهاد صاع در بارم

زان روز که درد عشق او خوردم

مانده است گرو به درد دستارم

دی ساکن کنج صومعه بودم

وامروز ز ساکنان خمارم

چون دانم داد شرح حال خود

فی‌الجمله نه کافرم نه دین دارم

کو در عالم کسی که برهاند

یکباره ز ناکسی عطارم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

 

ترک قلندر من دوش درآمد از درم

بوسه گشاد بر لبم تنگ کشید در برم

در لب لعل ترک من آب حیات خضر بود

لب چو نهاد بر لبم گفتم خضر دیگرم

بوسه چو داد ترک من هندوی او شدم به جان

چون که بدیدم هم سزا نیز بداد شکرم

من به میان این طرف اشک‌فشان شدم چو شمع

از سر آنکه خیره شد از سر ناز دلبرم

من چو چشیدم آن شکر دل ز کمال لطف او

برد گمان که شد مگر ملک جهان میسرم

گرچه جفای او بسی برد فرید بعد ازین

گرچه جفا کند بسی من ز وفاش نگذرم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011289
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث