به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آنکه سر دارد کلاهت نرسدش

وانکه پر آب است جاهت نرسدش

هر که پست بارگاه فقر نیست

در بلندی دستگاهت نرسدش

هر که در خود ماند چون گردون بسی

گر نگردد گرد راهت نرسدش

تا نباشد همچو یوسف خواجه‌ای

بندگی در قعر چاهت نرسدش

تا کسی دارد به یک ذره پناه

عرش اگر باشد پناهت نرسدش

عرش اگر کرسی نهد در زیر پای

دست بر زلف سیاهت نرسدش

گرچه سر در عرش ساید آفتاب

پرتو روی چو ماهت نرسدش

نیم ترک چرخ در سر گشت از آنک

بو که بر ترک کلاهت نرسدش

تا کسی نشکست کلی قلب نفس

لاف از خیل و سپاهت نرسدش

تا نسوزد جملهٔ شب شمع زار

یک نسیم صبحگاهت نرسدش

تا کسی بر سر نگردد چون فلک

طوف گرد بارگاهت نرسدش

تا کسی جان ندهد از درد خمار

می ز لعل عذر خواهت نرسدش

گر نشد عطار یکتا همچو موی

مشک از زلف دو تاهت نرسدش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

عشق آن باشد که غایت نبودش

هم نهایت هم بدایت نبودش

تا به کی گویم که آنجا کی رسم

کی بود کی چون نهایت نبودش

گر هزاران سال بر سر می‌روی

همچنان می‌رو که غایت نبودش

گر فرو استد کسی مرتد شود

بعد از آن هرگز هدایت نبودش

گر فرود آید به یک دل ذره‌ای

تا به صد عالم سرایت نبودش

صد هزاران خون بریزد همچو باد

زانکه چون آتش حمایت نبودش

نیستی خواهد که از هر نیک و بد

از کسی شکر و شکایت نبودش

تو مباش اصلا که اندر حق تو

تا تو می‌باشی عنایت نبودش

هر که بی پیری ازینجا دم زند

کار بیرون از حکایت نبودش

بر پی پیری برو تا پی بری

کانکه تنها شد کفایت نبودش

وانکه پیری می‌کشد بی دیده‌ای

زین بتر هرگز جنایت نبودش

چون نبیند پیر ره را گام گام

کور باشد این ولایت نبودش

سلطنت کی یابد ای عطار پیر

تا رعیت را رعایت نبودش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

اگر دلم ببرد یار دلبری رسدش

وگر بپروردم بنده‌پروری رسدش

ز بس که من سر او دارم از قدم تا فرق

گرم چو شمع بسوزد به سرسری رسدش

سفید کاری صبح رخش جهان بگرفت

چو شب به طره طلسم سیه‌گری رسدش

چو آفتاب رخش نور بخش اسلام است

اگر ز زلف نهد رسم کافری رسدش

چو پشت لشکر حسن است روی صف شکنش

اگر به عمد کند قصد لشکری رسدش

بدید بیخبری روی او و گفت امروز

به حکم با مه گردون برابری رسدش

صد آفتاب مرا روشن است کین ساعت

نطاق بسته چو جوزا به چاکری رسدش

چو هست چشمهٔ حیوان زکات‌خواه لبش

اگر قیام کند در سکندری رسدش

سکندری چه بود با لب چو آب حیات

که گر چو خضر رود در پیمبری رسدش

فرید چون ز لب لعل او سخن گوید

نثار در و گهر در سخن‌وری رسدش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

دستم نرسد به زلف چون شستش

در پای از آن فتادم از دستش

گر مرغ هوای او شوم شاید

صد دام معنبر است در شستش

از لب ندهد میی و می‌داند

مخموری من ز نرگس مستش

بیچاره دلم که چشم مست او

صد توبه به یک کرشمه بشکستش

بشکفت گل رخش به زیبایی

غنچه ز میان جان کمر بستش

از بس که بریخت مشک از زلفش

چون خاک به زیر پای شد پستش

چون بود بتی چنان که در عالم

بپرستندش که جای آن هستش

یک یک سر موی من همی گوید

رویش بنگر که گفت مپرستش

نی نی که نقاب بر نمی‌دارد

تا سجده نمی‌کنند پیوستش

عطار دلی که داشت در عشقش

برخاست اومید و نیست بنشستش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

بیچاره دلم که نرگس مستش

صد توبه به یک کرشمه بشکستش

از شوق رخش چو مست شد چشمش

از من چه عجب اگر شوم مستش

دست‌آویزی شگرف می‌بینم

هفتاد و دو فرقه را خم شستش

خورشید که دست برد در خوبی

نتواند ریخت آب بر دستش

چون ماه که رخش حسن می‌تازد

صد غاشیه‌کش به دلبری هسش

صد جان باید به هر دمم تا من

بر فرق کنم نثار پیوستش

جانا دل من که مرغ دام توست

از دام تو دست کی دهد جستش

عقلی که گره‌گشای خلق آمد

سودای رخ تو رخت بربستش

عطار به تحفه گر فرستد جان

فریاد همی کند که مفرستش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

در عشق تو من توام تو من باش

یک پیرهن است گو دو تن باش

چون یک تن را هزار جان هست

گو یک جان را هزار تن باش

نی نی که نه یک تن و نه یک جانست

هیچند همه تو خویشتن باش

چون جمله یکی است در حقیقت

گو یک تن را دو پیرهن باش

جانا همه آن تو شدم من

من آن توام تو آن من باش

ای دل به میان این سخن در

مانندهٔ مرده در کفن باش

چون سوسن ده زبان درین سر

می‌دار زبان و بی سخن باش

یک رمز مگوی لیک چون گل

می‌خند خوش و همه دهن باش

گر گویندت که کافری چیست

گو عاشق زلف پر شکن باش

ور پرسندت که چیست ایمان

گو روی ببین و نعره‌زن باش

گر روی بدین حدیث داری

چون ابراهیم بت‌شکن باش

ور گویندت ببایدت سوخت

تو خود ز برای سوختن باش

ور کشتن تو دهند فتوی

در کشتن خود به تاختن باش

مانند حسین بر سر دار

در کشتن و سوختن حسن باش

انگشت‌زن فنای خود شو

وانگشت نمای مرد و زن باش

گه ماده و گاه نر چه باشی

گر مرغی ویی نه چون زغن باش

انجام ره تو گفت عطار

رسوای هزار انجمن باش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

منم اندر قلندری شده فاش

در میان جماعتی اوباش

همه افسوس خواره و همه رند

همه دردی کش و همه قلاش

ترک نیک و بد جهان گفته

که جهان خواه باش و خواه مباش

دام دیوانگی بگسترده

تا به دام اوفتاده عقل معاش

ساقیا چند خسبی آخر خیز

که سپهرت نمی‌دهد خشخاش

بنشان از دلم غبار به می

که تویی صحن سینه را فراش

گر تو در معرفت شکافی موی

ور زبان تو هست گوهر پاش

یک سر موی بیش و کم نشود

زانچه بنگاشت در ازل نقاش

تو چه دانی که در نهاد کثیف

آفتاب است روح یا خفاش

عاشقی خواه اوفتاده ز شوق

بر سر فرش شمع همچو فراش

چه کنی زاهدی که از سردی

بجهد بیست رش ز بیم رشاش

زاهد خام خویش‌بین هرگز

نشود پخته گر نهی در داش

هست زاهد چو آن دروگر بد

که کند سوی خود همیشه تراش

مرد ایثار باش و هیچ مترس

که نترسد ز مردگان نباش

من نیم خرده گیر و خرده شناس

که ندارم ز خرده هیچ قماش

دور باشید از کسی که مدام

کفر دارد نهفته، ایمان فاش

چون نیم زاهد و نیم فاسق

از چه قومم بدانمی ای کاش

چه خبر داری این دم ای عطار

تا قدم درنهی درین ره باش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

غیرت آمد بر دلم زد دور باش

یعنی ای نااهل ازین در دور باش

تو گدایی دور شو از پادشاه

ورنه بر جان تو آید دور باش

گر وصال شاه می‌داری طمع

از وجود خویشتن مهجور باش

ترک جانت گوی آخر این که گفت

کز ضلالت نفس را مزدور باش

تو درافکن خویش و قسم تو ز دوست

خواه ماتم باش و خواهی سور باش

چون بسوزی همچو پروانه ز شمع

دایما نظارگی نور باش

گر می وصلش به دریا درکشی

مست لایعقل مشو مخمور باش

نه چو بی مغزان به یک می مست شو

نه به یک دردی همه معذور باش

ور به دریاها درآشامی شراب

تا ابد از تشنگی رنجور باش

همچو آن حلاج بدمستی مکن

یا حسینی باش یا منصور باش

چون نفخت فیه من روحی توراست

روح پاکی فوق نفخ صور باش

کنج وحدت گیر چون عطار پیش

پس به کنجی درشو و مستور باش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

گر مرد رهی ز رهروان باش

در پردهٔ سر خون نهان باش

بنگر که چگونه ره سپردند

گر مرد رهی تو آن چنان باش

خواهی که وصال دوست یابی

با دیده درآی و بی زبان باش

از بند نصیب خویش برخیز

دربند نصیب دیگران باش

در کوی قلندری چو سیمرغ

می‌باش به نام و بی نشان باش

بگذر تو ازین جهان فانی

زنده به حیات جاودان باش

در یک قدم این جهان و آن نیز

بگذار جهان و در جهان باش

منگر تو به دیدهٔ تصرف

بیرون ز دو کون این و آن باش

عطار ز مدعی بپرهیز

رو گوشه‌نشین و در میان باش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس

گر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس

مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام

کم گوی از ازل ز ابد نیز هم مپرس

زین چار رکن چون بگذشتی حرم ببین

وانگاه دیده برکن و نیز از حرم مپرس

آنجا که نیست هستی توحید، هیچ نیست

زانجای درگذر به دمی و ز دم مپرس

لوح و قلم به قطع دماغ و زبان توست

لوح و قلم بدان و ز لوح و قلم مپرس

کرسی است سینهٔ تو و عرش است دل درو

وین هر دو نیست جز رقمی وز رقم مپرس

چون تو بدین مقام رسیدی دگر مباش

گم گرد در فنا و دگر بیش و کم مپرس

یک ذره سایه باش تو اینجا در آفتاب

اینجا چو تو نه‌ای تو ز شادی و غم مپرس

هر چیز کان تو فهم کنی آن همه تویی

پس تا که تو تویی ز حدوث و قدم مپرس

عطار اگر رسیدی اینجایگاه تو

در لذت حقیقت خود از الم مپرس

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012032
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث