به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آخر ای صوفی مرقع پوش

لاف تقوی مزن ورع مفروش

خرقهٔ مخرقه ز تن برکن

دلق ازرق مرائیانه مپوش

از کف ساقیان روحانی

صبحدم بادهٔ صبوح بنوش

صورت خویش را مکن صافی

یک زمان در صفای معنی کوش

سعی کن در عمارت دل و جان

که نیاید به کارت این تن و توش

درگذر از مزابل حیوان

برگذر تا به منزلات سروش

سخن عقل بر عقیله مگوی

سبق عشق یک زمان کن گوش

اهل قالی چو سالکان می‌گوی

اهل حالی چو واصلان خاموش

مرد عشقی خموش باش و خراب

مرد عقلی فضول باش و به هوش

روشنی بایدت چو شمع بسوز

پختگی بایدت چو دیگ بجوش

چون نه‌ای اهل وجد، ساکن باش

از تواجد چرا شدی مدهوش

راه غیر خدا مده در دل

بار نفس و هوا منه بر دوش

عاشقی یک دم از طلب منشین

تا نگیری حریف در آغوش

سخن سر به گوش دل بشنو

قول عطار را به جان بنیوش

پند گیرند بر تو بعد از تو

گر نداری نصیحت من گوش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش

صد حلقهٔ زلف در بناگوش

صد پیر قوی به حلقه می‌داشت

زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش

آمد بر من شراب در دست

گفتا که به یاد من کن این نوش

در پرده اگر حریف مایی

چون می‌نوشی خموش و مخروش

زیرا که دلی نگشت گویا

تا مرد زبان نکرد خاموش

دل چون بشنود این سخن زود

ناخورده شراب گشت مدهوش

چون بستدم آن شراب و خوردم

در سینهٔ من فتاد صد جوش

دادم همه نام و ننگ بر باد

کردم همه نیک و بد فراموش

از دست بشد مرا دل و جان

وز پای درآمدم تن و توش

یک قطره از آن شراب مشکل

آورد دو عالمم در آغوش

یک ذره سواد فقر در تافت

شد هر دو جهان از آن سیه‌پوش

جانم ز سر دو کون برخاست

در شیوهٔ فقر شد وفا کوش

هر که بخرد به جان و دل فقر

بر جان و دلش دو کون بفروش

ور دین تو نیست دین عطار

کفر آیدت این حدیث منیوش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

ای ز عشقت این دل دیوانه خوش

جان و دردت هر دو در یک خانه خوش

گر وصال است از تو قسمم گر فراق

هست هر دو بر من دیوانه خوش

من چنان در عشق غرقم کز توام

هم غرامت هست و هم شکرانه خوش

دل بسی افسانهٔ وصل تو گفت

تا که شد در خواب ازین افسانه خوش

گر تو ای دل عاشقی پروانه‌وار

از سر جان درگذر مردانه خوش

نه که جان درباختن کار تو نیست

جان فشاندن هست از پروانه خوش

قرب سلطان جوی و پروانه مجوی

روستایی باشد از پروانه خوش

گر تو مرد آشنایی چون شوی

از شرابی همچو آن بیگانه خوش

هر که صد دریا ندارد حوصله

تا ابد گردد به یک پیمانه خوش

مرد این ره آن زمانی کز دو کون

مفلسی باشی درین ویرانه خوش

تو از آن مرغان مدان عطار را

کز دو عالم آیدش یک دانه خوش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

می‌شد سر زلف در زمین کش

چون شرح دهم تو را که آن خوش

از تیزی و تازگی که او بود

گویی همه آب بود و آتش

پر کرده ز چشم نرگسینش

از تیر جفا هزار ترکش

زیر قدشم هزار مشتاق

از مردم دیده کرده مفرش

جان همه کاملان ز زلفش

همچون سر زلف او مشوش

روی همه عاشقان ز عشقش

از خون جگر شده منقش

گل چهره و گل فشان و گل بوی

مه طلعت و مه جبین و مهوش

صد تشنه ز خون دیده سیراب

از دشنهٔ چشم آن پریوش

گه دل گه جان خروش می‌کرد

کای غالیه زلف زلف برکش

عطار ز زلف دلکش او

تا حشر فتاده در کشاکش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

درکش سر زلف دلستانش

بشکن در درج درفشانش

جان را به لب آر و بوسه‌ای خواه

تا جانت فرو شود به جانش

جانت چو به جان او فروشد

بنشین به نظاره جاودانش

از دیدهٔ او بدو نظر کن

گر خواهی دید بس عیانش

زیرا که به چشم او توان دید

در آینهٔ همه جهانش

زلفش که فتاده بر زمین است

سرگشته نگر چو آسمانش

آویخته صد هزار دل هست

از یک یک موی هر زمانش

گر میل تو را به سوی کفر است

ره جوی به زلف دلستانش

ور رغبت توست سوی ایمان

بنگر رخ همچو گلستانش

ور کار ز کفر و دین برون است

گم گرد نه این طلب نه آنش

هرگه که فرید این چنین شد

هم نام مجوی و هم نشانش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

هر مرد که نیست امتحانش

خوابی و خوری است در جهانش

می‌خفتد و می‌خورد شب و روز

تا مغز بود در استخوانش

فربه کند از غرور پهلو

تا نام نهند پهلوانش

مرد آن باشد که همچو شمعی

آتش بارد ز ریسمانش

از بسکه در امتحان کشندش

پیدا گردد همه نهانش

چون پاک شود ز هرچه دارد

آنگاه نهند در میانش

صد مغز یقین دهندش آنگاه

در پوست کشند از گمانش

تا هیچ فریفته نگردد

ایمن نبود ز مکر جانش

چون پاک شد از دو کون کلی

آیند دو کون میهمانش

نقدیش بود که مثل نبود

در هفت زمین و آسمانش

دانی تو که آن چه نقش یابد

تا خرج کنند جاودانش

تو جوهر مرد کی شناسی

نا کرده هزار امتحانش

در هر صفتش بجوی صد بار

در علم مبین و در عیانش

گر قلب بود بدر برون کن

ور نی بنشین بر آستانش

مردی که تو را به خویش خواند

در حال ز پیش خود برانش

وان مرد که از تو می‌گریزد

گنجی است درون خاکدانش

وان کو نگریزد از تو با تو

چون باد ز پس شوی دوانش

این هم رنگ است و می‌توان کرد

رسوای زمانه هر زمانش

شرحت دادم که بی نشان کیست

بپذیر چو جان بدین نشانش

خاک ره او به چشم درکش

کز سود تو ببود زیانش

زیبا محکی نهاد عطار

زین شرح که رفت بر زبانش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارش

دانی که کجا شد دل در زلف نگونسارش

از بس که سر زلفش در خون دل من شد

در نافهٔ زلف او دل گشت جگرخوارش

چون مشک و جگر دید او در ناک دهی آمد

ناک از چه دهد آخر خاکی شده عطارش

ای کاش چو دل برد او بارش دهدی باری

چون بار دهد دل را چون دل ندهد بارش

جانا چو دلم دارد درد از سر زلف تو

بگذار در آن دردش وز دست بمگذارش

بردی دلم و پایش بستی به سر زلفت

دل باز نمی‌خواهم اما تو نکو دارش

تا بو که به دست آرم یک ذره وصال تو

جان می‌بفروشم من کس نیست خریدارش

چون نیست وصالت را در کون خریداری

عطار کجا افتد یک ذره سزاوارش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کش

دل از دو جهان برکن دردی ببر اندر کش

یا چون زن کم‌دان شو یا محرم مردان شو

یا در صف رندان شو یا خرقه ز سر برکش

چون فتنهٔ آن ماهی چون رهرو این راهی

بار غم اگر خواهی از کون فزون تر کش

خمار و قلندر شو مست می دلبر شو

ور گفت که کافر شو هان تا نشوی سرکش

چون کافر اوباشی هرچند ز اوباشی

با دوست به قلاشی هم دست کنی درکش

گفتی که به عشق اندر گر کشته شوی بهتر

اینک من و اینک سر فرمان بر و خنجر کش

ای دلبر سیمین‌بر گفتی که نداری زر

بی زر نبود دلبر از جان بگذر زر کش

عطار که سیم آرد بر روی چو زر بازد

چون صفوت دین دارد گو درد قلندر کش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

عاشقی نه دل نه دین می‌بایدش

من چنینم چون چنین می‌بایدش

هر کجا رویی چو ماه آسمان است

پیش رویش بر زمین می‌بایدش

زن صفت هرگز نبیند آستانش

مرد جان در آستین می‌بایدش

می‌کشد هر روز عاشق صد هزار

این چه باشد بیش ازین می‌بایدش

شادمانی از غرور است از غرور

دایما اندوهگین می‌بایدش

برهم افتاده هزاران عرش هست

حجره از قلب حزین می‌بایدش

در ره عشقش چو آتش گرم خیز

زانکه آتش همنشین می‌بایدش

سر گنج او به خامی کس نیافت

سوز عشق و درد دین می‌بایدش

آه سرد از نفس خام آید پدید

آه گرم آتشین می‌بایدش

آن امانت کان دو عالم برنتافت

هست صد عالم امین می‌بایدش

گنج عشقش گر ندیدی کور شو

زانکه کوری راه‌بین می‌بایدش

سر گنج او همه عالم پر است

اهل آن گنج یقین می‌بایدش

می‌تواند داد هر دم خرمنی

لیک مرد خوشه چین می‌بایدش

شرق تا غرب جهان خوان می‌نهد

و از تو یک نان جوین می‌بایدش

اوست شاه تاج بخش اما ایاز

در میان پوستین می‌بایدش

گنج‌ها بخشید و از تو وام خواست

تا شوی گستاخ این می‌بایدش

امتحان را زلف هر دم کژ کند

زانکه عاشق راستین می‌بایدش

نه فلک فیروزه‌ای از کان اوست

وز دل تو یک نگین می‌بایدش

دست کس بر دامن او کی رسد

لیک خلقی در کمین می‌بایدش

عاشقان را دست و پای از کار شد

ای عجب مرد آهنین می‌بایدش

آفتابی ای عجب با ما بهم

جای چرخ چارمین می‌بایدش

ذره‌ای را بار می‌ندهد ولیک

ذره ذره زیر زین می‌بایدش

پای بگسل از دو عالم ای فرید

کین قدر حبل المتین می‌بایدش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

چون دربسته است درج ناپدیدش

به یک بوسه توان کرد کلیدش

شکر دارد لبش هرگز نمیری

اگر یک ذره بتوانی چشیدش

ندید از خود سر یک موی بر جای

کسی کز دور و از نزدیک دیدش

مگر طراری بسیار می‌کرد

کمند طره‌اش زان سر بریدش

اگر نبود کمند طرهٔ او

که یارد سوی خود هرگز کشیدش

اگرچه او جهان بفروخت بر من

به صد جان جان پرخونم خریدش

ز جان بیزار شو در عشق جانان

اگر خواهی به جای جان گزیدش

دلم جایی رسید از عشق رویش

که کار از غم به جان خواهد رسیدش

اگر بر گویم ای عطار آن غم

کزو دل خورد نتوانی شنیدش

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012365
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث