به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار

راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر

گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم

می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای

در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی

لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت

این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی

تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

در سفر عشق چنان گم شدم

کز نظر هر دو جهان گم شدم

نام و نشانم ز دو عالم مجوی

کز ورق نام و نشان گم شدم

هیچ کسم نیز نبیند دگر

کز خطوات تن و جان گم شدم

جامه‌دران اشک فشان آمدم

رقص‌کنان نعره‌زنان گم شدم

چون همه از گم شدگی آمدند

گم شدگی جستم از آن گم شدم

بار امانت چو گران بود و صعب

من سبک از بار گران گم شدم

گم شدم و گم شدم و گم شدم

خود چه شناسم که چه سان گم شدم

سایهٔ یک ذره چه سان گم شود

در بر خورشید چنان گم شدم

بحر شغبناک چو گشت آشکار

بر صفت قطره نهان گم شدم

قطره بدم بحر به من باز خورد

تا خبرم بد به میان گم شدم

شد همگی هستی عطار نیست

تا ز میان همگان گم شدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

هر شبی عشقت جگر می‌سوزدم

همچو شمعی تا سحر می‌سوزدم

بی پر و بال توام تا عشق تو

گاه بال و گاه پر می‌سوزدم

چون کنم در روی چون ماهت نظر

کز فروغ تو نظر می‌سوزدم

چند دارم دیده بر راه امید

کز نظر کردن بصر می‌سوزدم

بی جگر خوردن دمی در من نگر

کز جگر خوردن جگر می‌سوزدم

گفت با من ساز تا کم سوزمت

گر نمی‌سازم بتر می‌سوزدم

سرد و گرمم می‌نسازد بی تو زانک

سوز عشقت خشک و تر می‌سوزدم

تا بخواهم سوختن یکبارگی

هر دم از نوعی دگر می‌سوزدم

تا قدم از سر گرفتم در رهش

از قدم تا فرق سر می‌سوزدم

تن زن ای عطار و عود عشق سوز

تا به خلوتگاه بر می‌سوزدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم

شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم

صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان

که من آن کهنه بت‌ها را دگر باره جلا کردم

از آن مادر که من زادم، دگر باره شدم جفتش

از آنم گبر می خوانند که با مادر زنا کردم

به بکری زادم از مادر از آن عیسیم می‌خوانند

که من این شیر مادر را دگر باره غذا کردم

اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند

گوا باشید ای مردان که من خود را فنا کردم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

تا روی تو قبلهٔ نظر کردم

از کوی تو کعبهٔ دگر کردم

تا روی به کعبهٔ تو آوردم

صد گونه سجود معتبر کردم

سرگشته شدم که گرد آن کعبه

هر لحظه طواف بیشتر کردم

روزی نه به اختیار می‌رفتم

در دفتر عشق تو نظر کردم

گویی که هزار سال می‌خواندم

تا جمله به یک نفس زبر کردم

چون جان و جهان خود تو را دیدم

جان دادم و از جهان گذر کردم

زآن روز که پردهٔ تو جان دیدم

سوراخ به جان خویش در کردم

بر روزن دل مقیم بنشستم

جان پیش تو بر میان کمر کردم

چون اصل همه جمال تو دیدم

ترک بد و نیک و خیر و شر کردم

آنگه که دلم چو آفتابی شد

در خود همه چون فلک سفر کردم

افسانهٔ دولت تو می‌گفتند

من سوخته‌سر ز خاک بر کردم

چون نعره‌زنان به میکده رفتم

هم رقص‌کنان ز پای سر کردم

چون بوی شراب عشق بشنودم

خود را ز دو کون بی خبر کردم

عطار شکسته را همی هر دم

از عشق رخت درست تر کردم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

بر درد تو دل از آن نهادم

کان درد برای جان نهادم

از مال جهانم نیم جان بود

با درد تو در میان نهادم

از در سرشک و گوهر اشک

بس گنج که رایگان نهادم

هر روز هزار بار خود را

در بوتهٔ امتحان نهادم

از بوته چو پا برون گرفتم

مهر غم تو بر آن نهادم

آن سر که ببند کس نیاید

از دست تو در جهان نهادم

شوریده به شهر در فتادم

بنیاد جنون چنان نهادم

کز یک دم خویش هفت دوزخ

در جنب نه آسمان نهادم

بس شب که در اشتیاق رویت

سر بر سر آستان نهادم

بس روز که دل کباب کردم

در پیش سگانت خوان نهادم

سودای تو سر چو بر نمی‌تافت

با مغز در استخوان نهادم

چه سود که بی تو بر من آمد

هر تیر که در کمان نهادم

صد ساله ذخیرهٔ ملامت

زان غمزهٔ دلستان نهادم

صد لقمهٔ زهر در دهانم

زان لعل شکرفشان نهادم

هر فکر که از لب تو کردم

بندی است که بر دهان نهادم

عطار به جان رسیده را مهر

از مهر تو بر زبان نهادم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

ای عشق تو پیشوای دردم

وی درد تو هر زمان و هر دم

آیینهٔ عارضت سیه شد

کز حد بگذشت آه سردم

یک لحظه بر من آی آخر

تا کی داری ز خویش فردم

تا من خط سبز تو ببینم

تو درنگری به روی زردم

گر کار دلم ز دست بگذشت

تا در خطر هزار دردم

گو بگذر از آنکه شست زلفت

دست آویز است و پایمردم

گفتی بگریز و ترک من گیر

کاورد ز خاکی تو گردم

گویی من مستمند مسکین

خونی کردم که آن نکردم

خونم به مریز از آنکه بس زود

من بی تو بسی به خون بگردم

خونم بخوری و نیست یک شب

تا از تو هزار خون نخوردم

کو سوخته‌تر کسی ز عطار

یک سوخته نیست هم نبردم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

 

یک غمت را هزار جان گفتم

شادی عمر جاودان گفتم

عاشق ذره‌ای غمت دیدم

هر دلی را که شادمان گفتم

بر درت آفتاب را همه شب

عاشقی سر بر آستان گفتم

باز چون سایه‌ای همه روزش

در بدر از پیت دوان گفتم

ذره‌ای عکس را که از رخ توست

آفتاب همه جهان گفتم

تا که وصف دهان تو کردم

قصه‌ای بس شکرفشان گفتم

چون بدو وصف را طریق نبود

ظلم کردم کزان دهان گفتم

زان سبب شد مرا سخن باریک

کز میان تو هر زمان گفتم

ماه رویا هنوز یک موی است

هرچه در وصل آن میان گفتم

گفته بودم که در تو بازم سر

بی توام ترک سر از آن گفتم

گفتی از دل نگویی این هرگز

راست گفتی که من ز جان گفتم

باد بی‌تو سر زبانم شق

گر من این از سر زبان گفتم

خواستم ذره‌ای وصال از تو

وین سخن هم به امتحان گفتم

در تو نگرفت از هزار یکی

گرچه صد گونه داستان گفتم

چون نشان برده‌ای دل عطار

هرچه گفتم بدان نشان گفتم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

دریاب که رخت برنهادم

روی از عالم بدر نهادم

هم غصه به زیر پای بردم

هم پای به آن زبر نهادم

نایافته وصل جان بدادم

این نیز بر آن دگر نهادم

دریای غم تو موج می‌زد

من روی به موج در نهادم

ناگاه به درد غرق گشتم

یک گام چو بیشتر نهادم

گفتی سفری بکن که در راه

از بهر تو صد خطر نهادم

از خاک در تو برگرفتم

آن روی که در سفر نهادم

فراشی خاک درگه تو

با جانب چشم تر نهادم

خون خوردن جاودانه بی تو

قسم دل بی خبر نهادم

از خون سرشک من گلی شد

هر خشت که زیر سر نهادم

جز نام تو بار بر نیاورد

هر داغ که بر جگر نهادم

در آتش دل بتافتم گرم

از هر داغی که بر نهادم

بس مهر که از خیال رویت

بر مردمک بصر نهادم

آن چندان مهر تا قیامت

از بهر یکی نظر نهادم

بی او نظری فرید نگشاد

کین قاعده معتبر نهادم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

دوش دل را در بلایی یافتم

خانه چون ماتم سرایی یافتم

گفتم ای دل چیست حال آخر بگو

گفت بوی آشنایی یافتم

همچو گویی در خم چوگان عشق

خویش را نه سر نه پایی یافتم

خواستم تا دل نثار او کنم

زانکه جانم را سزایی یافتم

پیش از من جان بر او رفته بود

گرچه من بی‌جان بقایی یافتم

آن بقا از جان نبود از عشق بود

زانکه عشق جان فزایی یافتم

مردم چشم خودش خوانم از آنک

دایمش در دیده جایی یافتم

گرچه زلف او گره بسیار داشت

هر گره مشکل‌گشایی یافتم

با چنان مشکل‌گشایی حل نشد

آنچه من از دلربایی یافتم

چون به خون خویشتن بستم سجل

هر سرشکی را گوایی یافتم

چون سجل بندم به خون چون پیش ازین

از لب او خون بهایی یافتم

عقل از زلفش ز بس کاندیشه کرد

حاصلش تاریکنایی یافتم

با دهانش تا دوچاری خورد دل

دایمش در تنگنایی یافتم

در هوای او دل عطار را

ذره کردم چون هبایی یافتم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011864
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث