به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از می عشق تو مست افتاده‌ام

بر درت چون خاک پست افتاده‌ام

مستیم را نیست هشیاری پدید

کز نخستین روز مست افتاده‌ام

در خرابات خراب عاشقی

عاشق و دردی‌پرست افتاده‌ام

توبه من چون بود هرگز درست

کز ملامت در شکست افتاده‌ام

نیستی من ز هستی من است

نیستم زیرا که هست افتاده‌ام

می‌تپم چون ماهیی دانی چرا

زانکه از دریا به شست افتاده‌ام

بی خودم کن ساقیا بگشای دست

زانکه در خود پای بست افتاده‌ام

دست دور از روی چون ماهت که من

دورم از رویت ز دست افتاده‌ام

این زمان عطار و یک نصفی شراب

کز زمان در نصف شست افتاده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

تا دیده‌ام رخ تو کم جان گرفته‌ام

اما هزار جان عوض آن گرفته‌ام

چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر

ای بس که پشت دست به دندان گرفته‌ام

تا آب زندگانی تو دیده‌ام ز دور

دور از رخ تو مرگ خود آسان گرفته‌ام

چون توشهٔ وصال توام دست می نداد

در پا فتاده گوشهٔ هجران گرفته‌ام

چون بر کمان ابروی تو تیر دیده‌ام

گر خواست وگرنه کم جان گرفته‌ام

آوازهٔ لب تو ز خلقی شنیده‌ام

زان تشنه راه چشمهٔ حیوان گرفته‌ام

آن راه چشمه در ظلمات دو زلف توست

یارب رهی چه دور و پریشان گرفته‌ام

چون خشک‌سال وصل تو در کون دیده‌ام

از ابر چشم عادت طوفان گرفته‌ام

گرچه ز چشم خاست مرا عشق تو چو اشک

این جرم نیز بر دل بریان گرفته‌ام

برهم دریده پرده ز تر دامنی چشم

کو را به دست ابر گریبان گرفته‌ام

گفتی که من به کار تو سر تیز می‌کنم

کین پر دلی ز زلف زره‌سان گرفته‌ام

خونی گشاد از همه سر تیزی توام

وین تجربه ز ناوک مژگان گرفته‌ام

چون تو ز ناز و کبر نگنجی به شهر در

من شهر ترک گفته بیابان گرفته‌ام

عطار تا که از تو چو یوسف جدا افتاد

یعقوب‌وار کلبهٔ احزان گرفته‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

در خطت تا دل به جان در بسته‌ام

چون قلم زان خط میان در بسته‌ام

در تماشای خط سرسبز تو

چشم بگشاده فغان در بسته‌ام

نی که از خطت زبانم شد ز کار

زان چنین دایم زبان در بسته‌ام

تو چنین پسته دهان و من ز شوق

گرچه می‌سوزم دهان در بسته‌ام

آشکارا خون دل بگشاده‌ام

تا به زلفت دل نهان در بسته‌ام

پر گره دانست زلف تو که من

دل به زلفت هر زمان در بسته‌ام

چون جهان آرای دیدم روی تو

چشم از روی جهان در بسته‌ام

نیست در کار توام دلبستگی

زانکه در کار تو جان در بسته‌ام

گفته‌ای در بند با من تا به جان

این چه باشد بیش از آن در بسته‌ام

گفته‌ای در بند با من تا به جان

این چه باشد بیش از آن در بسته‌ام

گر بسوزد همچو خاکستر دو کون

نگسلم از تو چنان در بسته‌ام

تا بلای ناگهان دیدم ز هجر

رخت رحلت ناگهان در بسته‌ام

هم دل از عطار فارغ کرده‌ام

هم در سود و زیان در بسته‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

خط مکش در وفا کزآن توام

فتنهٔ خط دلستان توام

بی تو با چشم خون فشان همه شب

در غم لعل درفشان توام

از دهانت چو گوش را خبر است

من چرا چشم بر دهان توام

از تو تا برکنار ماند دلم

بی تو چون موی از میان توام

نیم جان داشتم غم تو بسوخت

گر کنون زنده‌ام به جان توام

روی خود ز آستین مپوش که من

روی بر خاک آستان توام

می ندانم من سبکدل هیچ

تا چرا رایگان گران توام

کینه‌گیری ز من نکو نبود

چون تو دانی که مهربان توام

چون زنم در هوای تو پر و بال

که نه من مرغ آشیان توام

همچو عطار مانده باده به دست

کمترین سگ ز چاکران توام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

فتنهٔ زلف دلربای توام

تشنهٔ جام جانفزای توام

نیست چون زلف تو سر خویشم

گرچه چون زلف در قفای توام

جز هوای توام نمی‌سازد

زانکه پروردهٔ هوای توام

گر غباری است از منت زآن است

که من خسته خاک پای توام

تا کنارم ز اشک دریا شد

نیست کاری جز آشنای توام

چون به صد وجه تو بلای منی

من به صد درد مبتلای توام

از همه فارغم که در دو جهان

می نیاید به جز رضای توام

بس بود از دو عالم این ملکم

که تو آنی که من گدای توام

از وجود فرید سیر شدم

گمشده در عدم برای توام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

عاشق لعل شکربار توام

فتنهٔ زلف نگونسار توام

هیچ کارم نیست جز اندوه تو

روز و شب پیوسته در کار توام

بر من بی دل جهان مفروش از آنک

کز میان جان خریدار توام

تو چو خورشیدی و من چو ذره‌ام

کی من مسکین سزاوار توام

گفته‌ای کم گیر جان در عشق من

کم گرفتم چون گرفتار توام

گر بخواهی ریخت خونم باک نیست

من درین خون ریختن یار توام

جان من دربند صد اندوه باد

گر به جان دربند آزار توام

بر دل و جانم مکن زور ای صنم

کز دل و جان عاشق زار توام

چون پدید آمد رخت از زیر زلف

تا بدیدم ناپدیدار توام

زلف مشکین برگشای و برفشان

کز سر زلف تو عطار توام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

 

شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام

سوختهٔ چشمهٔ نوش توام

ماهرخ با خط و خال منی

دلشدهٔ بی تن و توش توام

ترک منی گوش به من دار از آنک

هندوک حلقه به گوش توام

خانه بیاراسته‌ام چون نگار

منتظر خانه فروش توام

چون دلم از خشم تو آید به جوش

عاشق خشم تو و جوش توام

خط چه کشی بر من غمکش از آنک

مست خط غالیه‌پوش توام

هوش به من باز کی آید که من

تا به ابد رفته ز هوش توام

گرچه به گویایی من نیست کس

یک شکرم ده که خموش توام

چون بگریزی تو ز عطار از آنک

با تو به هم دوش به دوش توام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صبح بر افراخت علم ای غلام

رنجه کن از لطف قدم ای غلام

خیز که بشکفت گل و یاسمین

تا بنشینیم به هم ای غلام

باده خوریم و ز جهان بگذریم

زانکه جهان شد چو ارم ای غلام

بس که بریزد گل نازک ز باد

ما شده در خاک دژم ای غلام

زین گذران عمر چه نازیم ما

زندگیی ماند و دو دم ای غلام

پس چو چنین است یقین عمر خویش

چند گذاریم به غم ای غلام

این همه خود بگذرد و جان و دل

وا رهد از جور و ستم ای غلام

وقت درآمد که به پشتی تو

باز بر آریم شکم ای غلام

آب نجوییم ز خضر ای پسر

جام نخواهیم ز جم ای غلام

در نگر و خلق جهان را ببین

روی نهاده به عدم ای غلام

چون همه در معرض محو آمدند

محو شوی زود تو هم ای غلام

خود تو یقین دان که نیرزد ز مرگ

جمله جهان نیم درم ای غلام

عاقبت الامر چو مرگ است راه

عمر تو چه بیش و چه کم ای غلام

پس غم عطار درین وقت گل

دفع کن از می به کرم ای غلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صبح برانداخت نقاب ای غلام

می‌ده و برخیز ز خواب ای غلام

همچو گلم بر سر آتش نشاند

شوق شراب چو گلاب ای غلام

بی نمکی چند کنی باده نوش

وز جگرم خواه کباب ای غلام

دور بگردان و شتابی بکن

چند کند عمر شتاب ای غلام

جان من سوخته دل را دمی

زنده کن از جام شراب ای غلام

آب حیات است می و من چو شمع

مرده دلم بی می ناب ای غلام

از قدح باده دلم زنده کن

تا برهد جان ز عذاب ای غلام

چون دل عطار ز تو تافته است

تافته را نیز متاب ای غلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

گشت جهان همچو نگار ای غلام

بادهٔ گلرنگ بیار ای غلام

با گل و با بلبل و با مل بهم

وصل‌طلب فصل بهار ای غلام

بلبل عاشق به صبوحی درست

می‌شنوی نالهٔ زار ای غلام

نرگس سرمست نگر کاو فکند

سر ز گرانی به کنار ای غلام

پیش نشین تازه بکن کار آب

بیش مبر آب ز کار ای غلام

آب بده زانکه جهان هر نفس

خاک کند چون تو هزار ای غلام

زخم خمارم چو به زاری بکشت

نوش خمارم ز خم آر ای غلام

روز چو شد باز نیاید دگر

چند کنی روز گذار ای غلام

چند شمار زر و زینت کنی

فکر کن از روز شمار ای غلام

نیستی آگه که دم واپسین

از تو برآرند دمار ای غلام

قصهٔ مرگم جگر و دل بسوخت

دست ازین قصه بدار ای غلام

واقعهٔ مشکل دارالغرور

برد ز عطار قرار ای غلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011863
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث