به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای دل ز دلبران جهانت گزیده باز

پیوسته با تو و ز دو عالم بریده باز

خورشید کز فروغ جمالش جهان پر است

هر روز پیش روی تو بر سر دویده باز

هر شب سپهر پردهٔ زربفت ساخته

رویت به دست صبح به یکدم دریده باز

بدری که در مقابل خورشید آمدست

از خجلت رخت به هلالی رسیده باز

در پای اسب خیل خیال تو آفتاب

زربفت هر شبانگهیی گستریده باز

از شوق ابروی و رخ تو ماه ره نورد

صد ره تمام گشته و صد ره خمیده باز

گر زاهد زمانه ببیند جمال تو

از دامن تو دست ندارد کشیده باز

چون از برای روی تو خون می‌خورد دلم

آن خون از آن نهاد به روی و به دیده باز

لعل شکر فروش تو بخشیده یک شکر

عطار را ز دست مشقت خریده باز

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

هر که زو داد یک نشانی باز

ماند محجوب جاودانی باز

چون کس از بی نشان نشان دهدت

یا تو هم چون دهی نشانی باز

مرده دل گر ازو نشان طلبد

گو ز سر گیر زندگانی باز

چون جمالی است بی نشان جاوید

نتوان یافت جز نهانی باز

ارنی گر بسی خطاب کنی

بانگ آید به لن‌ترانی باز

من گرفتم که این همه پرده

شود از مرکز معانی باز

چون تو بیگانه وار زیسته‌ای

چون ببینی کجاش دانی باز

پس رونده که کرد دعوی آنک

رسته‌ام از جهان فانی باز

خود چو در ره فتوح دید بسی

ماند از اندک از معانی باز

گرچه کردند از یقین دعوی

همه گشتند بر گمانی باز

هر که را این جهان ز راه ببرد

نبود راه آن جهانی باز

تو اگر عاشقی به هر دو جهان

ننگری جز به سرگرانی باز

جان مده در طریق عشق چنان

که ستانی اگر توانی باز

خود ز جان دوستی تو هرگز جان

ندهی ور دهی ستانی باز

گر چو پروانه عاشقی که به صدق

پیش آید به جان فشانی باز

چه بود ای دل فرو رفته

خبری گر به من رسانی باز

تا کجایی چه می‌کنی چونی

این گره کن به مهربانی باز

گر ز عطار بشنوی تو سخن

راه یابد به خوش بیانی باز

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

گرفتم عشق روی تو ز سر باز

همی پرسم ز کوی تو خبر باز

چه گر عشق تو دریایی است آتش

فکندم خویشتن را در خطر باز

دواسبه راه رندان برگرفتم

به کار خود درافتادم ز خر باز

فتادم در میان دردنوشان

نهادم زهد و قرائی به در باز

میان جمع رندان خرابات

چو شمعی آمدم رفتم به سر باز

چنان از دردیت بی خویش گشتم

که گفتم نیست از جانم اثر باز

منم جانا و جانی در هوایت

ندارم هیچ جز جانی دگر باز

دلم زنجیر هستی بگسلاند

اگر بر دل کنی ناگاه در باز

همای همتم از غیرت تو

نیارد کرد از هم بال و پر باز

چه می‌گویم که جانها نیست گردد

اگر گیری ز جانها یک نظر باز

دل عطار از آهی که دانی

رهی دارد به سوی تو سحر باز

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

 

عشق تو مرا ستد ز من باز

وافگند مرا ز جان و تن باز

تا خاص خودم گرفت کلی

می‌نگذارد مرا به من باز

بگرفت مرا چنان که مویی

نتوان آمد به خویشتن باز

آن جامه که از تو جان ما یافت

می نتوان کرد از شکن باز

روزی ز شکن کنند بازش

کز چهرهٔ ما شود کفن باز

کی در تو رسد کسی که جاوید

در راه تو ماند مرد و زن باز

چون در تو نمی‌توان رسیدن

نومید نمی‌توان شدن باز

درد تو رسیدهٔ تمام است

من بی تو دریده پیرهن باز

چون لاف وصال تو می‌زنم من

چون پرده کنم ازین سخن باز

چون می‌دانم که روز آخر

حسرت ماند ز من به تن باز

از قرب تو کان وطنگهم بود

دل مانده ز نفس راهزن باز

عطار از آن وطن فتاده است

او را برسان بدان وطن باز

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

ساقیا گه جام ده گه جام خور

گر به معنی پخته‌ای می خام خور

زر بده بستان می تلخ آنگهی

با بت شیرین سیم‌اندام خور

گردن محکم نداری پس که گفت

کز زبونی سیلی ایام خور

ترک نام و ننگ و صلح و جنگ گیر

توبه بشکن می‌ستان و جام خور

با فلک تندی مکن عطاروار

باده بستان لیک با آرام خور

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر

چون مایهٔ من درد و نیاز است چه تدبیر

آن در که به روی همه باز است نگارا

چون بر من بیچار فراز است چه تدبیر

گفتی که اگر راست روی راه بدانی

این راه چو پر شیب و فراز است چه تدبیر

گفتی که اگر صبر کنی کام بیابی

لعاب فلک شعبده‌باز است چه تدبیر

گویی نه درست است نماز از سر غفلت

چون عشق توام پیش‌نماز است چه تدبیر

گفتم که کنم قصهٔ سودای تو کوتاه

چون قصهٔ عشق تو دراز است چه تدبیر

گفتم که کنم توبه ز عشق تو ولیکن

عشق تو حقیقت نه مجاز است چه تدبیر

گفتم ندهم دل به تو چون روی تو بینم

چون غمزهٔ تو عربده‌ساز است چه تدبیر

بیچار دلم صعوهٔ خرد است چه چاره

در صید دلم عشق تو باز است چه تدبیر

بر مجمر سودای تو همچون شکر و عود

عطار چو در سوز و گذار است چه تدبیر

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

باد شمال می‌وزد، طرهٔ یاسمن نگر

وقت سحر ز عشق گل، بلبل نعره زن نگر

سبزهٔ تازه روی را، نو خط جویبار بین

لالهٔ سرخ روی را، سوخته‌دل چو من نگر

خیری سرفکنده را، در غم عمر رفته بین

سنبل شاخ شاخ را، مروحه چمن نگر

یاسمن دوشیزه را، همچو عروس بکر بین

باد مشاطه فعل را، جلوه‌گر سمن نگر

نرگس نیم مست را، عاشق زرد روی بین

سوسن شیرخواره را، آمده در سخن نگر

لعبت شاخ ارغوان، طفل زبان گشاده بین

ناوک چرخ گلستان، غنچهٔ بی دهن نگر

تا که بنفشه باغ را، صوفی فوطه‌پوش کرد

از پی ره زنی او، طرهٔ یاسمن نگر

تا گل پادشاه وش، تخت نهاد در چمن

لشکریان باغ را، خیمهٔ نسترن نگر

خیز و دمی به وقت گل، باده بده که عمر شد

چند غم جهان خوری، شادی انجمن نگر

هین که گذشت وقت گل، سوی چمن نگاه کن

راح نسیم صبح بین، ابر گلاب زن نگر

نی بگذر ازین همه، وز سر صدق فکر کن

وین شکن زمانه را، پر بت سیم‌تن نگر

ای دل خفته عمر شد، تجربه گیر از جهان

زندگیی به دست کن، مردن مرد و زن نگر

از سر خاک دوستان، سبزه دمید خون گری

ماتم دوستان مکن، رفتن خویشتن نگر

جملهٔ خاک خفتگان، موج دریغ می‌زند

درنگر و ز خاکشان، حسرت تن به تن نگر

فکر کن و به چشم دل، حال گذشتگان ببین

ریخته زیر خاکشان، طرهٔ پرشکن نگر

آنکه حریر و خز نسود، از سر ناز این زمان

چهرهٔ او ز خاک بین، قامتش از کفن نگر

سوختی ای فرید تو، در غم هجر خود بسی

دلشدهٔ فراق بین، سوختهٔ محن نگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:46 PM

گر ز سر عشق او داری خبر

جان بده در عشق و در جانان نگر

چون کسی از عشق هرگز جان نبرد

گر تو هم از عاشقانی جان مبر

گر ز جان خویش سیری الصلا

ور همی ترسی تو از جان الحذر

عشق دریایی است قعرش ناپدید

آب دریا آتش و موجش گهر

گوهرش اسرار و هر سری ازو

سالکی را سوی معنی راهبر

سرکشی از هر دو عالم همچو موی

گر سر مویی درین یابی خبر

دوش مست و خفته بودم نیمشب

کوفتاد آن ماه را بر من گذر

دید روی زرد ما در ماهتاب

کرد روی زرد ما از اشک تر

رحمش آمد شربت وصلم بداد

یافت یک یک موی من جانی دگر

گرچه مست افتاده بودم زان شراب

گشت یک یک موی بر من دیده‌ور

در رخ آن آفتاب هر دو کون

مست و لایعقل همی کردم نظر

گرچه بود از عشق جانم پر سخن

یک نفس نامد زبانم کارگر

خفته و مستم گرفت آن ماه روی

لاجرم ماندم چنین بی خواب و خور

گاه می‌مردم گهی می‌زیستم

در میان سوز چون شمع سحر

عاقبت بانگی برآمد از دلم

موج‌ها برخاست از خون جگر

چون از آن حالت گشادم چشم باز

نه ز جانان نام دیدم نه اثر

من ز درد و حسرت و شوق و طلب

می‌زدم چون مرغ بسمل بال و پر

هاتفی آواز داد از گوشه‌ای

کای ز دستت رفته مرغی معتبر

خاک بر دنبال او بایست کرد

تا نرفتی او ازین گلخن به در

تن فرو ده آب در هاون مکوب

در قفس تا کی کنی باد ای پسر

بی نیازی بین که اندر اصل هست

خواه مطرب باش و خواهی نوحه‌گر

این کمان هرگز به بازوی تو نیست

جان خود می‌سوز و حیران می‌نگر

ماندی ای عطار در اول قدم

کی توانی برد این وادی به سر

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

جان به لب آوردم ای جان درنگر

می‌شوم با خاک یکسان درنگر

چند خواهم بود نی دنیا نه دین

عاجز و فرتوت و حیران درنگر

دور از روی تو کار خویش را

می‌نبینم روی درمان درنگر

می‌فروشم آبروی خویشتن

بر درت چون خاک ارزان درنگر

گر نگه کردن به من ننگ آیدت

سوی من از دیده پنهان درنگر

تا فتادم از تو یوسف‌روی دور

مانده‌ام در چاه و زندان درنگر

بی سر زلف تو چون دیوانه‌ای

سر نهادم در بیابان درنگر

چون به جز تو ننگرم من در دو کون

تو به من نیز آخر ای جان درنگر

عشق در وصل تو عطار را

کرد غرق بحر هجران درنگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

 

آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسر

زیر و زبر شدم ز تو، چیست صواب ای پسر

چون من خسته دل ز تو، زیر و زبر بمانده‌ام

زیر و زبر چه می‌کنی، زلف بتاب ای پسر

تا که بدید چشم من، چهرهٔ جانفزای تو

ساخته‌ام ز خون دل، چره خضاب ای پسر

جان من از جهان غم، سوخته شد به جان تو

جام بیا و درفکن، بادهٔ ناب ای پسر

آب حیات جان من، جام شراب می‌دهد

زانکه به جان همی رسد، جام شراب ای پسر

چند غم جهان خوری، چیست جهان، خرابه‌ای

ما همه در خرابه‌ای، مست و خراب ای پسر

هین که نشست آسمان، در پی گوشمال تو

خیز و بمال اندکی، گوش رباب ای پسر

نقل چه می‌کنیم ما، قند لب تو نقل بس

زان دو لب شکرفشان، هین بشتاب ای پسر

شمع چه می‌کنیم ما، نور رخ تو شمع بس

برفکن از رخ چو مه، خیز نقاب ای پسر

نرگس نیم خواب را، باز کن و شراب خور

غفلت ماست خواب ما، چند ز خواب ای پسر

زان دو لب تو یک شکر، بنده سال می‌کند

مفتی این سخن تویی، چیست جواب ای پسر

گرچه تو آفتاب را، رخ بنهاده‌ای به رخ

با من دلشده مرا، خر به خلاب ای پسر

وصف تو گر فرید را، ورد زبان همی شود

آب شود ز رشک او، در خوشاب ای پسر

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:27 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014081
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث