به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه سازی سرای و چه گویی سرود

فروشو بدین خاک تیره فرود

یقین‌دان که همچون تو بسیار کس

فکندست در چرخ چرخ کبود

چه برخیزد از خود و آهن تو را

چو سر آهنین نیست در زیر خود

اگر جامهٔ عمر تو زآهن است

اجل بگسلد از همش تار و پود

اگر سر کشی زین پل هفت طاق

سر و سنگ ماننده آب رود

ز سرگشتگی زیر چوگان چرخ

چو گویی ندانی فراز از فرود

چو دور سپهرت نخواهد گذاشت

ز دور سپهری چه نالی چو رود

رفیقان هم‌راز را کن وداع

عزیزان همدرد را کن درود

درخت بتر بودن از بن بکن

ز شاخ بهی کن کلوخ آمرود

مکن همچو عطار عمر عزیز

همه ضایع اندر سرای و سرود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:16 PM

تا سر زلف تو درهم می‌رود

در جهان صد خون به یک دم می‌رود

تا بدیدم زلف تو ای جان و دل

دل ز دستم رفت و جان هم می‌رود

دل ندارم تا غم زلفت خورم

وین سخن از جان پر غم می‌رود

آسمان از اشتیاق روی تو

همچو زلفت پشت پر خم می‌رود

دل در اندوه تو مرد و این بتر

کز پی دل جان به ماتم می‌رود

می‌دهی دم می‌ستانی جان من

راستی بیعی مسلم می‌رود

هر زمانی توبه‌ای می‌بشکنی

توبه الحق با تو محکم می‌رود

ناز کم کن زانکه تا خطت دمید

آنچه می‌رفتت کنون کم می‌رود

خون مخور عطار را کز شوق تو

با دلی پر خون ز عالم می‌رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:15 PM

دل به امید وصل تو باد به دست می‌رود

جان ز شراب شوق تو باده‌پرست می‌رود

از می عشق جان ما یافت ز دور شمه‌ای

زیر زمین به بوی آن با دل مست می‌رود

از می عشق ریختن بر دل آدم اندکی

از دل او به هر دلی دست به دست می‌رود

رخ بنمای گه گهی کز پی آرزوی تو

بر دل و جان عاشقان سخت شکست می‌رود

در ره تو رونده را در قدم نخستمین

نیست به نیست می‌فتد هست به هست می‌رود

بالغ راه کی شوی چون ندهی به دوست جان

گرچه ز سال عمر تو پنجه و شصت می‌رود

گم شده‌ای فرید تو بازکش این زمان عنان

کافر چرخ ازین سخن سر زده پست می‌رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:15 PM

با لب لعلت سخن در جان رود

با سر زلف تو در ایمان رود

عقل چون شرح لب تو بشنود

پیش لعلت از بن دندان رود

هر که او سرسبزی خط تو دید

چون قلم سر بر خط فرمان رود

چون ببیند پستهٔ خط فستقیت

در خط تو با دل بریان رود

آنچه رویت را رود در نیکویی

می‌ندانم تا فلک را آن رود

چون شود خورشید رویت آشکار

ماه زیر میغ در پنهان رود

هر که روی همچو خورشید تو دید

گر همه چرخ است سرگردان رود

هست جان عطار را شیرین از آنک

شرح آن لب بر زبان جان رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:15 PM

کسی کو خویش بیند بنده نبود

وگر بنده بود بیننده نبود

به خود زنده مباش ای بنده آخر

چرا شبنم به دریا زنده نبود

تو هستی شبنمی دریاب دریا

که جز دریا تو را دارنده نبود

درین دریا چو شبنم پاک گم شو

که هر کو گم نشد داننده نبود

اگر در خود بمانی ناشده گم

تو را جاوید کس جوینده نبود

تو می‌ترسی که در دنیا مدامت

بسازی از بقا افکنده نبود

وجود جاودان خواهی، ندانی

که گل چون گل بسی پاینده نبود

وجود گل به بالای گل آمد

که سلطانی مقام بنده نبود

تورا در نو شدن جامه که آرد

اگر بر قد تو زیبنده نبود

چه می‌گویم چو تو هستی نداری

تورا جز نیستی یابنده نبود

اگر خواهی که دایم هست گردی

که در هستی تورا ماننده نبود

فرو شو در ره معشوق جاوید

که هرگز رفته‌ای آینده نبود

در آتش کی رسد شمع فسرده

اگر شب تا سحر سوزنده نبود

فلک هرگز نگردد محرم عشق

اگر سر تا قدم گردنده نبود

هر آن کبکی که قوت باز گردد

ورای او کسی پرنده نبود

چه می‌گویی تو ای عطار آخر

به عالم در چو تو گوینده نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:15 PM

چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود

پیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود

پروانه تو گشتم تا بر تو سرافشانم

خود چون رخ تو بینم پروای سرم نبود

پیش نظرم عالم چون روز قیامت باد

آن روز که بر راهت دایم نظرم نبود

گفتم خبری گویم با تو ز دل زارم

اما چو تو را بینم از خود خبرم نبود

گفتم که ز تیرت تیز از چشم تو بگریزم

چون تیر بپیوندد کنج گذرم نبود

در عشق تو صد همدم تیمار برم باید

تنها چکنم چون کس تیمار برم نبود

گفتی که به زر گردد کار تو چو آب زر

جانی بکنم آخر گر آن قدرم نبود

تو چاره کارم کن تا از رخ همچون زر

تدبیر کنم وجهی گر هیچ زرم نبود

بوسی ندهی جانا تا جان نستانی تو

هر دم ز پی بوسی جانی دگرم نبود

عطار ستمکش را دل بود به تو رهبر

دردا که چو دل خون شد کس راهبرم نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:15 PM

مرد یک موی تو فلک نبود

محرم کوی تو ملک نبود

ماه دو هفته گرچه هست تمام

از جمال تو هفت یک نبود

چون جمال تو آشکار شود

همه باشی تو هیچ شک نبود

ملک حسن آفتاب روی تورا

با کسی نیز مشترک نبود

نتوان دید ذره‌ای رخ تو

تا دو عالم دو مردمک نبود

آنچه در ذره ذره هست از تو

در زمین نیست در فلک نبود

لیک چون ذره در تو محو شود

محو را ذره‌ای برک نبود!

زر خورشید ذره ذره شود

اگرش خال تو محک نبود

هیچکس را در آفرینش حق

در شکر این همه نمک نبود

سر زلفت به چین رسید از هند

هیچکس را چنین یزک نبود

گر خسک در ره من اندازی

چون تو اندازی آن خسک نبود

هرچه عطار در صفات تو گفت

بر محک جاودانش حک نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:14 PM

هر که را در عشق تو کاری بود

هر سر مویی برو خاری بود

یک زمان مگذار بی درد خودم

تا مرا در هجر تو یاری بود

مست گشتم از تو گفتی صبر کن

صبر کردن کار هشیاری بود

دل ز من بردی و گفتی غم مخور

گر دلی نبود نه بس کاری بود

گر تو را در عشق دین و دل نماند

این چنین در عشق بسیاری بود

دل شد از دست و ز جان ترسم ازانک

طره تو چست طراری بود

بی نمکدان لبت در هر دو کون

می‌ندانم تا جگر خواری بود

گر بخندی عاشق بیمار را

وقت بیماری شکرباری بود

رسته دندانت در بازار حسن

تا قیامت روز بازاری بود

گر بهای بوسه خواهی جز به جان

می‌ندانم تا خریداری بود

نافه وصلت که بویی کس نیافت

کی سزای ناسزاواری بود

ای عجب بی زلف عنبر بیزتو

هر کسی خواهد که عطاری بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:14 PM

 

هر که را ذره‌ای وجود بود

پیش هر ذره در سجود بود

نه همه بت ز سیم و زر باشد

که بت رهروان وجود بود

هر که یک ذره می‌کند اثبات

نفس او گبر یا جهود بود

در حقیقت چو جمله یک بودست

پس همه بودها نبود بود

نقطهٔ آتش است در باطن

دود دیدن ازو چه سود بود

هر که آن نقطه دید هر دو جهانش

محو گشته ز چشم زود بود

زانکه دو کون پیش دیدهٔ دل

چون سرابی همه نمود بود

هر که یک ذره غیر می‌بیند

همچو کوری میان دود بود

همچو عطار در فنا می‌سوز

تا دمی گر زنی چو عود بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:14 PM

 

زلف تو که فتنهٔ جهان بود

جانم بربود و جای آن بود

هر دل که زعشق تو خبر یافت

صد جانش به رایگان گران بود

مرده‌دل آن کسی که او را

در عشق تو زندگی به جان بود

گفتم دل خویش خون کنم من

کز دست دلم بسی زیان بود

ناگاه کشیده داشت دستم

چون پای غم تو در میان بود

گر من دادم امان دلم را

دل را ز غم تو کی امان بود

گفتم که دهان تو ببینم

خود از دهنت که را نشان بود

هرگز نرسید هیچ جایی

آن را که غم چنان دهان بود

گفتی که چگونه‌ای تو بی‌من

دانی تو که بی‌تو چون توان بود

ز آنروز که یک زمانت دیدم

صد ساله غمم به یک زمان بود

بر خاک درت نشسته عطار

تا بود ز عشق جان فشان بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:14 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012341
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث