به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشق آمد و آتشی به دل در زد

تا دل به گزاف لاف دلبر زد

آسوده بدم نشسته در کنجی

کامد غم عشق و حلقه بر در زد

شاخ طربم ز بیخ و بن برکند

هر چیز که داشتم به هم بر زد

گفتند که سیم‌بر نگار است او

تا رویم از آرزوی او زر زد

طاوس رخش چو کرد یک جلوه

عقلم چو مگس دو دست بر سر زد

از چهرهٔ او دلم چو دریا شد

دریا دیدی که موج گوهر زد

عطار چو آتشین دل آمد زو

هر دم که زد از میان اخگر زد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

دل به سودای تو جان در بازد

جان برای تو جهان در بازد

دل چو عشق تو درآید به میان

هرچه دارد به میان در بازد

ور بگوید که که را دارد دوست

سر به دعوی زبان در بازد

هر که در کوی تو آید به قمار

دل برافشاند و جان در بازد

هر که یک جرعه می عشق تو خورد

جان و دل نعره‌زنان در بازد

جملهٔ نیک و بد از سر بنهد

همهٔ نام و نشان در بازد

هیچ چیزش به نگیرد دامن

گر همه سود و زیان در بازد

جان عطار درین وادی عشق

هر چه کون است و مکان در بازد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

دست در دامن جان خواهم زد

پای بر فرق جهان خواهم زد

اسب بر جسم و جهت خواهم تاخت

بانگ بر کون و مکان خواهم زد

وانگه آن دم که میان من و اوست

از همه خلق نهان خواهم زد

چون مرا نام و نشان نیست پدید

دم ز بی نام و نشان خواهم زد

هان مبر ظن که من سوخته دل

آن دم از کام و زبان خواهم زد

تن پلید است بخواهم انداخت

وثان دم پاک به جان خواهم زد

در شکم چون زند آن طفل نفس

من بی‌خویش چنان خواهم زد

از دلم مشعله‌ای خواهم ساخت

نفس شعله‌فشان خواهم زد

از سر صدق و صفا صبح صفت

آن نفس نی به دهان خواهم زد

چون عیان گشت مرا آنچه مپرس

لاف از عین عیان خواهم زد

لاف این نیست یقین است یقین

پس چرا دم به گمان خواهم زد

من نیم مطبخی زیر و زبر

دم بی کفک و دخان خواهم زد

چون سر و پای روان نیست مرا

قدم از پای روان خواهم زد

خصم نفس است گرم عشوه دهد

بر سر خصم سنان خواهم زد

تا که از وسوسهٔ نفس پلید

نفس از سود و زیان خواهم زد

به خرابات فرو خواهم شد

دست بر رطل گران خواهم زد

آن دم انگشت گزان می‌زده‌ام

این دم انگشت زنان خواهم زد

تیر را پیک بلا خواهم ساخت

تیغ را زخم میان خواهم زد

فتنه بیدار چنان خواهم کرد

کز سر فتنه نشان خواهم زد

هر شبان موسی عمران نبود

من دم گرگ شبان خواهم زد

تا کی از شعر فرید آتش عشق

در همه نطق و بیان خواهم زد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چو قفل لعل بر درج گهر زد

جهانی خلق را بر یکدگر زد

لب لعلش جهان را برهم انداخت

خط سبزش قضا را بر قدر زد

نبات خط او چون از شکر رست

ز خجلت چون عسل حل شد طبر زد

به رخش حسن چون بر عاشقان تاخت

نیندیشید و لاف لاتذر زد

رخ او تاب در خورشید و مه داد

لب او بانگ بر تنگ شکر زد

چو نقاش ازل از بهر خطش

به سیمین لوح او بیرنگ برزد

چو خط بنوشت گویی نقطهٔ لعل

درونش سی ستاره بر قمر زد

بسی می‌زد به مژگان بر دلم تیر

بدو گفتم که کم زن بیشتر زد

دلم از طره چون زیر و زبر کرد

گره بر طرهٔ زیر و زبر زد

دلم خون کرد تا از پاش بفکند

عقیقی گشت آنگه بر کمر زد

دلم با او چو دستی در کمر کرد

کمربند فلک را دست در زد

فرید او را گزید از هر دو عالم

به یک‌دم آتشی در خشک و تر زد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چون پرده ز روی ماه برگیرد

از فرق فلک کلاه برگیرد

بی روی چو ماه او دم سردم

از روی سپهر ماه برگیرد

صاحب‌نظری اگر دمم بیند

هر دم که زنم به آه برگیرد

در راه فتاده‌ام به بوی آنک

چون سایه مرا ز راه برگیرد

و او خود چو مرا تباه بیند حال

سایه ز من تباه برگیرد

خطش چو به خون من سجل بندد

دو جادو را گواه برگیرد

که حکم کند بدین گواه و خط

جز آنکه دل از اله برگیرد

هرگاه که زلف او نهد جرمم

صد توبه به یک گناه برگیرد

لیکن لب عذرخواه پیش آرد

وز هم لب عذرخواه برگیرد

جادو بچهٔ دو چشمش آن خواهد

تا رسم گدا و شاه برگیرد

صد بالغ را ببین که چون از راه

جادو بچهٔ سیاه برگیرد

عقل آید و عالمی حشر سازد

وز صبر بسی سپاه برگیرد

با قلب شکسته پیش صف آید

تا پرده ز پیشگاه برگیرد

چشمش به صف مژه به یک مویش

با خیل و سپه ز راه برگیرد

گفتم اگرم دهد پناه خود

کنجی دلم از پناه برگیرد

از نقد جهان فرید را قلبی است

این قلب که گاه گاه برگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد

به نظارهٔ جمالت همه تن شکر بگیرد

قدری ز نور رویت به دو عالم ار در افتد

همه عرصه‌های عالم به همان قدر بگیرد

چو در آرزوی رویت نفسی ز دل برآرم

ز دم فسردهٔ من نفس سحر بگیرد

چه غم ره است این خود که دلم دمی درین ره

نه غمی دگر گزیند نه رهی دگر بگیرد

اگر از عتاب غیرت ره عاشقان بگیری

ز سرشک عاشقانت همه رهگذر بگیرد

ز پی تو جان عطار اگر امتحان کنندش

به مدیح تو دو عالم به در و گهر بگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد

از رشک روی مه را در صد نگار گیرد

از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش

صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد

گر زاهدی ببیند میگونی لب او

تا روز رستخیزش زان می خمار گیرد

گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل

گلزار پای تا سر از رشک خار گیرد

گر از کمان ابرو بادام نرگسینش

یک تیر برگشاید صیدی هزار گیرد

خورشید کو ز تنگی بر چرخ می‌کشد تیغ

از بیم تیر چشمش گردون حصار گیرد

او آفتاب حسن است از پرده گر بتابد

دهر خرف ز رویش طبع بهار گیرد

عاشق که از میانش مویی خبر ندارد

در آرزوی مویش از جان کنار گیرد

عطار را به وعده دل می‌دهد ولیکن

اندر میان آتش دل چون قرار گیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

درد من هیچ دوا نپذیرد

زانکه حسن تو فنا نپذیرد

گر من از عشق رخت توبه کنم

هرگز آن توبه خدا نپذیرد

از لطافت که رخت را دیدم

نقش تو دیدهٔ ما نپذیرد

نتوانم که تو را بینم از آنک

چشم خفاش ضیا نپذیرد

گرچه زلف تو دل ما می‌خواست

سر گرفته است عطا نپذیرد

ما بدادیم دل اما چه کنیم

اگر آن زلف دوتا نپذیرد

هرچه پیش تو کشم لعل لبت

از من بی سر و پا نپذیرد

می‌کشم پیش‌کش لعل تو جان

این قدر تحفه چرا نپذیرد

در ره عشق تو جان می‌بازم

زانکه جان بی تو بها نپذیرد

چه دغا می‌دهی آخر در جان

جان عزیز است دغا نپذیرد

گر بگویم که چه دیدم از تو

هیچکس گفت گدا نپذیرد

ور نگویم، ز غمت کشته شوم

کشته دانی که دوا نپذیرد

تو مرا کشتی و خلقیت گواه

کس ز قول تو گوا نپذیرد

خستگی دل عطار از تو

مرهمی به ز وفا نپذیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد

عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد

هر که خورد از جام دولت درد دردت قطره‌ای

تا که جان دارد شراب شادمانی کی خورد

جان چو باقی شد ز خورشید جمالت تا ابد

ذره‌ای اندوه این زندان فانی کی خورد

گر فصیح عالمی باشد به پیش عشق تو

تا نه لال آید زلال جاودانی کی خورد

دل که عشقت یافت بیرون آمد از بار دو کون

هر که سلطان شد قفای پاسبانی کی خورد

هر کسی گوید شرابی خورده‌ام از دست دوست

پادشه با هر گدایی دوستگانی کی خورد

جان ما چون نوش‌داروی یقین عشق خورد

با یقین عشق ز هر بد گمانی کی خورد

چون دل عطار در عشقت غم صد جان نخورد

پس غم این تنگ جای استخوانی کی خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

دل دست به کافری بر آورد

وآیین قلندری بر آورد

قرائی و تایبی نمی‌خواست

رندی و مقامری بر آورد

دین و ره ایزدی رها کرد

کیش بت آزری بر آورد

در کنج نفاق سر فرو برد

سالوس و سیه گری بر آورد

از توبه و زهد توبه‌ها کرد

مؤمن شد و کافری بر آورد

تا دردی درد بی‌دلان خورد

صافی شد و دلبری بر آورد

عطار چو بحث حال خود کرد

تلبیس و مزوری بر آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012789
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث