به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر ز زلف توام حلقه‌ای به گوش رسد

ز حلق من به سپهر نهم خروش رسد

ز فرط شادی وصلش به قطع جان بدهم

اگر ز وصل توام مژده‌ای به گوش رسد

در آن زمان همه خون دلم به جوش آید

که تو ز پس نگری زلف تو به دوش رسد

ز زلف تو به دلم چون هزار تاب رسید

کنون چو بحر دلم را هزار جوش رسد

نشسته‌ام به خموشی رسیده جان بر لب

که یک شرابم از آن لعل سبزپوش رسد

چو هست لعل لبت را هزار تنگ شکر

نیفتدت که نصیبی بدین خموش رسد

اگر ز لعل توام یک شکر نصیب افتد

فرید مست به محشر شکر فروش رسد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

بوی زلف یار آمد یارم اینک می‌رسد

جان همی آساید و دلدارم اینک می‌رسد

اولین شب صبحدم با یارم اینک می‌دمد

وآخرین اندیشه و تیمارم اینک می‌رسد

در کنار جویباران قامت و رخسار او

سرو سیمین آن گل بی خارم اینک می‌رسد

ای بسا غم کو مرا خورد و غمم کس می نخورد

چون نباشم شاد چون غمخوارم اینک می‌رسد

مدتی تا بودم اندر آرزوی یک نظر

لاجرم چندین نظر در کارم اینک می‌رسد

دین و دنیا و دل و جان و جهان و مال و ملک

آنچه هست از اندک و بسیارم اینک می‌رسد

روی تو ماه است و مه اندر سفر گردد مدام

همچو ماه از مشرق ره یارم اینک می‌رسد

بزم شادی از برای نقل سرمستان عشق

پسته و عناب شکر بارم اینک می‌رسد

من به استقبال او جان بر کف از بهر نثار

یار می‌گوید کنون عطارم اینک می‌رسد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزد

صد واقعه پیش آرد صد فتنه برانگیزد

عشقت که ازو دل را پر خون جگر دیدم

اندوه دل‌افزایت تف جگر انگیزد

هرگه که برون آید از چشم تو اخباری

تا چشم زنی بر هم از سنگ برانگیزد

سرخی لب لعلت سرسبزی جان دارد

سودای سر زلفت صفرای سر انگیزد

چون پستهٔ شیرینت شوری چو شکر دارد

هر لحظه به شیرینی شوری دگر انگیزد

عطار به وصف تو چون بحر دلی دارد

کان بحر چو موج آرد سیل گهر انگیزد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

دل برای تو ز جان برخیزد

جان به عشقت ز جهان برخیزد

در دل هر که نشینی نفسی

ز غمت جان ز میان برخیزد

مرد درد تو درین ره آن است

کز سر سود و زیان برخیزد

گر نقاب از رخ خود باز کنی

ناله از کون و مکان برخیزد

جان ز دل نوحه‌کنان بنشیند

دل ز جان نعره‌زنان برخیزد

ساقیا بادهٔ اندوه بیار

تا ز عشاق فغان برخیزد

کین تن خستهٔ من از می عشق

نه چنان خفت کزان برخیزد

دل عطار ز شوق تو چنان است

که زمان تا به زمان برخیزد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد

در عشق تو هر ساعت دل شیفته‌تر خیزد

لعلت که شکر دارد حقا که یقینم من

گر در همه خوزستان زین شیوه شکر خیزد

هرگه که چو چوگانی زلف تو به پای افتد

دل در خم زلف تو چون گوی به سر خیزد

گفتی به بر سیمین زر از تو برانگیزم

آخر ز چو من مفلس دانی که چه زر خیزد

قلبی است مرا در بر رویی است مرا چون زر

این قلب که برگیرد زان وجه چه برخیزد

تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم

آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد

گفتی چو منی بگزین تا من برهم از تو

آری چو تو بگزینم، گر چون تو دگر خیزد

بیچاره دلم بی کس کز شوق رخت هر شب

بر خاک درت افتد در خون جگر خیزد

چو خاک توام آخر خونم به چه می‌ریزی

از خون چو من خاکی چه خیزد اگر خیزد

عطار اگر روزی رخ تازه بود بی تو

آن تازگی رویش از دیدهٔ‌تر خیزد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

مرا سودای تو جان می بسوزد

چو شمعی زار و گریان می‌بسوزد

غمت چندان که دوزخ سوخت عمری

به یک ساعت دو چندان می‌بسوزد

فکندی آتشم در جان و رفتی

دلم زین درد بر جان می‌بسوزد

رخ تو آتشی دارد که هر دم

چو عودم بر سر آن می‌بسوزد

چو شمعم سر از آن آتش گرفته است

که از سر تا به پایان می‌بسوزد

مکن، دادیم ده کین نیم جانم

ز بیدادی هجران می‌بسوزد

بترس از تیر آه آتشینم

که از گرمیش پیکان می‌بسوزد

من حیران ز عشقت برنگردم

گرم گردون حیران می بسوزد

دم گردون خورد آن کس که هرشب

به دم گردون گردان می‌بسوزد

چو در کار تو عاجز گشت عطار

قلم بشکست و دیوان می‌بسوزد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزد

ز ذره ذره هزار آفتاب برخیزد

جهان ز فتنهٔ بیدار رستخیز شود

چو چشم نیم‌خمارش ز خواب برخیزد

به مجلسی که زند خنده لعل میگونش

خرد اگر بنشیند خراب برخیزد

اگر به خنده در آید لبش ز هر سویی

هزار نعره‌زن بی شراب برخیزد

زمرد خط تو چون ز لعل برجوشد

هزار جوش ز لعل خوشاب برخیزد

ز بس که بوی گل عارضش عرق گیرد

ز خار رشک، خروش از گلاب برخیزد

ز بس که اهل جهان را چو صور دم دهد او

قیامتی از جهان خراب برخیزد

جنابتی که ز دعوی عشق او بنشست

چو غسل سازی از خون ناب برخیزد

که آن چنان حدثی تا که تو نگریی خون

گمان مبر که به دریای آب برخیزد

خبر کراست که از بهر تف هر جگری

ز زلف مشک فشانش چه تاب برخیزد

نشان کراست که از بهر غارت دو جهان

ز آفتاب رخش کی نقاب برخیزد

اگر ادا کند از لفظ خویش شعر فرید

ز پیش چشمهٔ حیوان حجاب برخیزد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

گر آه کنم زبان بسوزد

بگذر ز زبان جهان بسوزد

زین سوز که در دلم فتادست

می‌ترسم از آن که جان بسوزد

این سوز که از زمین دل خاست

بیم است که آسمان بسوزد

این آتش تیز را که در جان است

گر نام برم زبان بسوزد

شد تیغ زبان من چنان گرم

از سینه که تا میان بسوزد

مغزم همه سوختست وامروز

وقت است که استخوان بسوزد

گر بر گویم غمی که دارم

عالم همه جاودان بسوزد

صد آه کنم که هر یکی زو

دو کون به یک زمان بسوزد

عطار مگر که خام افتاد

شاید که ز ننگ آن بسوزد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازد

بس سر که ز هر سویی بر یکدگر اندازد

از دیر برون آمد سرمست و پریشان مو

یارب که چه آتش‌ها در هر جگر اندازد

چون زلف پریشان را زنار برافشاند

صد رهبر ایمان را در رهگذر اندازد

هم غمزهٔ غمازش بی تیر جگر دوزد

هم طرهٔ طرارش بی تیغ سر اندازد

در وقت ترش‌رویی چون تلخ سخن گوید

بس شور به شیرینی کاندر شکر اندازد

کو عیسی روحانی تا معجز خود بیند

کو یوسف کنعانی تا چشم بر اندازد

گر عارض خوب او از پرده برون آید

صد چون پسر ادهم تاج و کمر اندازد

گر تائب صد ساله بیند شکن زلفش

حالی به سراندازی دستار در اندازد

ور صوفی صافی دل رویش به خیال آرد

زنار کمر سازد خرقه بدر اندازد

گر تر بکند دریا از چشمهٔ خضرش لب

دایم به نثار او موج گهر اندازد

ور طشت فلک روزی در زر کندش پنهان

همچون گهرش حالی زر باز بر اندازد

خورشید که هر روزی بس تیغ زنان آید

از رشک رخش هر شب آخر سپر اندازد

چون دوستی آن بت در سینه فرود آید

دل دشمن جان گردد جان در خطر اندازد

در دیده و دل هرگز چه خشک و ترم ماند

چون هر نفسم آتش در خشک و تر اندازد

عطار اگر روزی نو دولت عشق آید

یکبار دگر آخر بر وی نظر اندازد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

گر از گره زلفت جانم کمری سازد

در جمع کله‌داران از خویش سری سازد

گردون که همه کس را زو دست بود بر سر

از دست سر زلفت هر شب حشری سازد

طاوس فلک هر شب شد سوخته بال و پر

هم شمع رخت سوزد گر بال و پری سازد

بنمای لب و رویت تا این دل بیمارم

یا به بتری گردد یا گلشکری سازد

جان عزم سفر دارد زین بیش مخور خونش

تا بو که ز خون دل زاد سفری سازد

این عاشق بی زر را زر نیست تو می‌خواهی

چون وجه زرش نبود از وجه زری سازد

تا زر نبود اول تا جان ندهد آخر

دیوانه بود هر کو با سیم‌بری سازد

دیری است که می‌سازم تا بو که بسازی تو

چون توبه نمی‌سازی دل با دگری سازد

چون نیست ز یاقوتت هم قوت و هم قوتم

عطار کنون بی تو قوت از جگری سازد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013462
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث