به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل ز جان برگیر تا راهت دهند

ملک دو عالم به یک آهت دهند

چون تو برگیری دل از جان مردوار

آنچه می‌جویی هم آنگاهت دهند

گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمع

تحفه از نقد سحرگاهت دهند

گر گدای آستان او شوی

هر زمانی ملک صد شاهت دهند

گر بود آگاه جانت را جز او

گوش مال جان به ناگاهت دهند

لذت دنیی اگر زهرت شود

شربت خاصان درگاهت دهند

تا نگردی بی نشان از هر دو کون

کی نشان آن حرم گاهت دهند

چون به تاریکی در است آب حیات

گنج وحدت در بن چاهت دهند

چون سپیدی تفرقه است اندر رهش

در سیاهی راه کوتاهت دهند

بی‌سواد فقر تاریک است راه

گر هزاران روی چون ماهت دهند

چون درون دل شد از فقرت سیاه

ره برون زین سبز خرگاهت دهند

در سواد اعظم فقر است آنک

نقطهٔ کلی به اکراهت دهند

ای فرید اینجا چو کوهی صبر کن

تا ازین خرمن یکی کاهت دهند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

قومی که در فنا به دل یکدگر زیند

روزی هزار بار بمیرند و بر زیند

هر لحظه‌شان ز هجر به دردی دگر کشند

تا هر نفس ز وصل به جانی دگر زیند

در راه نه به بال و پر خویشتن پرند

در عشق نه به جان و دل مختصر زیند

مانند گوی در خم چوگان حکم او

در خاک راه مانده و بی پا و سر زیند

از زندگی خویش بمیرند همچو شمع

پس همچو شمع زندهٔ بی خواب و خور زیند

عود و شکر چگونه بسوزند وقت سوز

ایشان درین طریق چو عود و شکر زیند

چون ذرهٔ هوا سر و پا جمله گم کنند

گر در هوای او نفسی بی خطر زیند

فانی شوند و باقی مطلق شوند باز

وانگه ازین دو پرده برون پرده‌در زیند

چون زندگی ز مردگی خویش یافتند

چون مرده‌تر شوند بسی زنده‌تر زیند

خورشید وحدتند ولی در مقام فقر

در پیش ذره‌ای همه دریوزه‌گر زیند

چون آفتاب اگرچه بلندند در صفت

چون سایهٔ فتادهٔ از در بدر زیند

چون با خبر شوند ز یک موی زلف دوست

چون موی از وجود و عدم بی خبر زیند

ذرات جمله‌شان همه چشم است و گوش هم

ویشان بر آستان ادب کور و کر زیند

عطار چون ز سایهٔ ایشان برد حیات

ایشان ز لطف بر سر او سایه‌ور زیند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

آنها که در حقیقت اسرار می‌روند

سرگشته همچو نقطهٔ پرگار می‌روند

هم در کنار عرش سرافراز می‌شوند

هم در میان بحر نگونسار می‌روند

هم در سلوک گام به تدریج می‌نهند

هم در طریق عشق به هنجار می‌روند

راهی که آفتاب به صد قرن آن برفت

ایشان به حکم وقت به یکبار می‌روند

گر می‌رسند سخت سزاوار می‌رسند

ور می‌روند سخت سزاوار می‌روند

در جوش و در خروش از آنند روز و شب

کز تنگنای پردهٔ پندار می‌روند

از زیر پرده فارغ و آزاد می‌شوند

گرچه به پرده باز گرفتار می‌روند

هرچند مطلقند ز کونین و عالمین

در مطلقی گرفتهٔ اسرار می‌روند

بار گران عادت و رسم اوفکنده‌اند

وآزاد همچو سرو سبکبار می‌روند

چون نیست محرمی که بگویند سر خویش

سر در درون کشیده چو طومار می‌روند

چون سیر بی نهایت و چون عمر اندک است

در اندکی هر آینه بسیار می‌روند

تا روی که بود که به بینند روی دوست

روی پر اشک و روی به دیوار می‌روند

بی وصف گشته‌اند ز هستی و نیستی

تا لاجرم نه مست و نه هشیار می‌روند

از ذات و از صفات چنان بی صفت شدند

کز خود نه گم شده نه پدیدار می‌روند

از مشک این حدیث مگر بوی برده‌اند

بر بوی آن به کلبه عطار می‌روند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

عاشقان چون به هوش باز آیند

پیش معشوق در نماز آیند

پیش شمع رخش چو پروانه

سر ببازند و سرفراز آیند

در هوایی که ذره خورشید است

پر برآرند و شاه‌باز آیند

بر بساطی که عشق حاکم اوست

جان ببازند و پاک‌باز آیند

گاه چون صبح بر جهان خندند

گاه چون شمع در گداز آیند

گاه از شوق پرده‌در گردند

گاه از عشق پرده ساز آیند

این همه پرده‌ها بر آرایند

بو که در پرده اهل راز آیند

چو نکو بنگری به کار همه

عاقبت باز در نیاز آیند

این همه کارها به جای آرند

بو که در خورد دلنواز آیند

ماه رویا همه اسیر تو اند

چند در شیب و در فراز آیند

تا به کی بی تو خون‌دل ریزند

تا به کی بی تو زیر گاز آیند

وقت نامد که عاشقان پیشت

از سر صد هزار ناز آیند

پرده برگیر تا جهانی جان

پای‌کوبان به پرده باز آیند

عاشقانی که همچو عطارند

در ره عشق بی مجاز آیند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند

رو با خدا کنند و جهان را قفا زنند

خط وجود را قلم قهر درکشند

بر روی هر دو کون یکی پشت پا زنند

چون پا زنند دست گشایند از جهان

ترک فنا کنند و بقا را صلا زنند

دنیا و آخرت به یکی ذره نشمرند

ایشان نفس نفس که زنند از خدا زنند

هرگه که‌شان به بحر معانی فرو برند

بیم است آن زمان که زمین بر سما زنند

دنیا و آخرت دو سرای است و عاشقان

قفل نفور بر در هر دو سرا زنند

بکر است هر سخن که ز عطار بشنوی

دانند آن کسان که دم از ماجرا زنند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

سر مستی ما مردم هشیار ندانند

انکار کنان شیوهٔ این کار ندانند

در صومعه سجاده نشینان مجازی

سوز دل آلودهٔ خمار ندانند

آنان که بماندند پس پردهٔ پندار

احوال سراپردهٔ اسرار ندانند

یاران که شبی فرقت یاران نکشیدند

اندوه شبان من بی‌یار ندانند

بی یار چو گویم بودم روی به دیوار

تا مدعیان از پس دیوار ندانند

سوز جگر بلبل و دلتنگی غنچه

بر طرف چمن جز گل و گلزار ندانند

جمعی که بدین درد گرفتار نگشتند

درمان دل خستهٔ عطار ندانند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند

هزار فتنه و آشوب در جهان فکند

چو شور پستهٔ تو تلخیی کند به شکر

هزار شور و شغب در شکرستان فکند

چو خلق را به سر آستین به خود خواند

به غمزه‌شان بکشد خون برآستان فکند

چون جشن ساخت بتان را چو خاتمی شد ماه

که بو که خاتم مه نیز در میان فکند

به پیش خلق مرا دی بزد به زخم زبان

که تا به طنز مرا خلق در زبان فکند

بتا ز زلف تو زان خیره گشت روی زمین

که سایه بر سر خورشید آسمان فکند

اگر شبی برم آیی به جان تو که دلم

بر آتش تو به جای سپند جان فکند

دلم ببردی و عطار اگر ز پس آید

چنان بود که پس تیر در، کمان فکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکند

تن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند

گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمی

دل ز شوقش خویشتن را در میان می‌افکند

زلف او صد توبه را در یک نفس می‌بشکند

چشم او صد صید را در یک زمان می‌افکند

طرهٔ مشکینش تابی در فلک می‌آورد

پستهٔ شیرینش شوری در جهان می‌افکند

سبز پوشان فلک ماه زمینش خوانده‌اند

زانکه رویش غلغلی در آسمان می‌افکند

تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ و تیز

هر که نام آن شکر لب بر زبان می‌افکند

ترکم آن دارد سر آن چون ندارد چون کنم

هندوی خود را چنین در پا از آن می‌افکند

همچو دف حلقه به گوش او شدم با این همه

بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان می‌افکند

گاهگاهی گویدم هستم یقین من زان تو

لاجرم عطار را اندر گمان می‌افکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند

ماه را موی کشان کرده به صحرا فکند

هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشم

بو که یک چشم بر آن طلعت زیبا فکند

همچو پروانه به نظارهٔ او شمع سپهر

پر زنان خویش برین گلشن خضرا فکند

خاک او زان شده‌ام تا چو میی نوش کند

جرعه‌ای بوی لبش یافته بر ما فکند

چون دل سوخته اندر سر زلفش بستم

هر دم از دست بیندازد و در پا فکند

زلف در پای چرا می‌فکند زانکه کمند

شرط آن است که از زیر به بالا فکند

غمش از صومعه عطار جگر سوخته را

هر نفس نعره‌زنان بر سر غوغا فکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

زلف شبرنگش شبیخون می‌کند

وز سر هر موی صد خون می‌کند

نیست در کافرستان مویی روا

آنچه او زان موی شبگون می‌کند

زلف او کافتاده بینم بر زمین

صید در صحرای گردون می‌کند

زلف او چون از درازی بر زمین است

تاختن بر آسمان چون می‌کند

زلف او لیلی است و خلقی از نهار

از سر زنجیر مجنون می‌کند

آنچه رستم را سزد بر پشت رخش

زلف او بر روی گلگون می‌کند

این چه باشد کرد و خواهد کرد نیز

تا نپنداری که اکنون می‌کند

روی او کافاق یکسر عکس اوست

هر زمانی رونق افزون می‌کند

گر کند یک جلوه خورشید رخش

عرش را با خاک هامون می‌کند

ذره‌ای عکس رخش دعوی حسن

از سر خورشید بیرون می‌کند

از سر یک مژه چشم ساحرش

چرخ را در سینه افسون می‌کند

یارب ابروی کژش بر جان من

راست اندازی چه موزون می‌کند

عقل کل در حسن او مدهوش شد

کز لبش در باده افیون می‌کند

گر سخن گوید چو موسی هر که هست

دایمش از شوق هارون می‌کند

ور بخندد جملهٔ ذرات را

با زلال خضر معجون می‌کند

گر بگویم قطره‌های اشک من

خندهٔ او در مکنون می‌کند

هر زمان زیباتر است او تا فرید

وصف او هر دم دگرگون می‌کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013954
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث