به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

لعل تو به جان فزایی آمد

چشم تو به دلربایی آمد

چون صد گرهم فتاد در کار

زلفت به گره‌گشایی آمد

با زنگی خال تو که بر ماه

در جلوهٔ خودنمایی آمد

در دیدهٔ آفتاب روشن

چون نقطهٔ روشنایی آمد

با چشم تو می‌بباختم جان

چون چشم تو دردغایی آمد

بگریخت دلم ز چشم تو زود

وآواره ز بی وفایی آمد

در حلقهٔ زلفت آن دم افتاد

کز چشم تواش رهایی آمد

هرگاه که بگذری به بازار

گویند به جان فزایی آمد

یکتایی ماه شق شد از رشک

تا سرو تو در دوتایی آمد

بنشین و دگر مرو اگرچه

در کار تو صد روایی آمد

دانی نبود صواب اسلام

آنجا که بت ختایی آمد

بردی دلم و بحل بکردم

واشکم همه در گوایی آمد

در کار من جدا فتاده

چندین خلل از جدایی آمد

بیگانه مباش زانکه عطار

پیش تو به آشنایی آمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

دی پیر من از کوی خرابات برآمد

وز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد

شوریده به محراب فنا سر به برافکند

سرمست به معراج مناجات برآمد

چون دردی جانان به ره سینه فرو ریخت

از مشرق جان صبح تحیات برآمد

چون دوست نقاب از رخ پر نور برانداخت

با دوست فرو شد به مقامات برآمد

آن دیده کزان دیده توان دید جمالش

آن دیده پدید آمد و حاجات برآمد

مقصود به حاصل شد و مطلوب به تعین

محبوب قرین گشت و مهمات برآمد

بد باز جهان بود بدان کوی فروشد

واقبال بدان بود که شهمات برآمد

دین داشت و کرامات و به یک جرعه می عشق

بیخود شد و از دین و کرامات برآمد

عطار بدین کوی سراسیمه همی گشت

تا نفی شد و از ره اثبات برآمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

 

ره عشاق بی ما و من آمد

ورای عالم جان و تن آمد

درین ره چون روی کژ چون روی راست

که اینجا غیر ره بین رهزن آمد

رهی پیش من آمد بی نهایت

که بیش از وسع هر مرد و زن آمد

هزارن قرن گامی می‌توان رفت

چه راه راست این که در پیش من آمد

شود اینجا کم از طفل دو روزه

اگر صد رستم در جوشن آمد

درین ره عرش هر روزی به صد بار

ز هیبت با سر یک سوزن آمد

درین ره هست مرغان کاسمانشان

درون حوصله یک ارزن آمد

رهی است آیینه وارآن کس که در رفت

هم او در دیدهٔ خود روشن آمد

کسی کو اندرین ره دانه‌ای یافت

سپهری خوشه‌چین خرمن آمد

نهان باید که داری سر این راه

که خصمت با تو در پیراهن آمد

کسی را گر شود گویی بیانش

ازین سر باخبر تر دامن آمد

کسی مرد است کین سر چون بدانست

نه مستی کرد ونه آبستن آمد

علاج تو درین ره تا تویی تو

چو شمعت سوختن یا مردن آمد

بمیر از خویش تا زنده بمانی

که بی شک گرد ران با گردن آمد

دل عطار سر دوستی یافت

ولی وقتی که خود را دشمن آمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

کارم از عشق تو به جان آمد

دلم از درد در فغان آمد

تا می عشق تو چشید دلم

از بد و نیک بر کران آمد

از سر نام و ننگ و روی و ریا

با سر درد جاودان آمد

سالها در رهت قدمها زد

عمرها بر پیت دوان آمد

شب نخفت و به روز نارامید

تا ز هستی خود به جان آمد

وز تو کس را دمی درین وادی

بی خبر بود و بی نشان آمد

چون ز مقصود خود ندیدم بوی

سود عمرم همه زیان آمد

دل حیوان چو مرد کار نبود

چون زنان پیش دیگران آمد

دین هفتاد ساله داد به باد

مرد میخانه و مغان آمد

کم زن و همنشین رندان شد

سگ مردان کاردان آمد

با خراباتیان دردی کش

خرقه بنهاد و در میان آمد

چون به ایمان نیامدی در دست

کافری را به امتحان آمد

ترک دین گفت تا مگر بی دین

بوک در خورد تو توان آمد

دل عطار چون زبان دربست

از بد و نیک در کران آمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

در عشق به سر نخواهم آمد

با دامن تر نخواهم آمد

بی خویش شدم چنان که هرگز

با خویش دگر نخواهم آمد

از حلقهٔ عاشقان بی دل

یک لحظه بدر نخواهم آمد

تا جان دارم ز عشق جانان

یک ذره به سر نخواهم آمد

در عشق چنان شدم که کس را

زین پس به نظر نخواهم آمد

در سوختگی چو آتشم من

زین سوخته‌تر نخواهم آمد

چون نیست شدم مرا چه باک است

گر خواهم وگر نخواهم آمد

پر سوخته بادم ار درین راه

چون مرغ به پر نخواهم آمد

عطار مرا حجاب راه است

با او به سفر نخواهم آمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

نور روی تو را نظر نکشد

سوز عشق تو را جگر نکشد

باد خاک سیاه بر سر آنک

خاک کوی تو در بصر نکشد

آتش عشق بیدلان تو را

هفت آتش گه سقر نکشد

از درازی و دوری راهت

هیچ کس راه تو به سر نکشد

که رهت جز به قدر و قوت ما

قدر یک گام بیشتر نکشد

درد هر کس به قدر طاقت اوست

کانچه عیسی کشید خر نکشد

کوه اندوه و بار محنت تو

چون کشد دل که بحر و بر نکشد

خود عجب نبود آنکه از ره عجز

پشه‌ای پیل را به بر نکشد

با کمان فلک به هیچ سبیل

بازوی هیچ پشه در نکشد

هیچکس عشق چون تو معشوقی

به ترازوی عقل بر نکشد

چون کشد کوه بی نهایت را

آن ترازو که بیش زر نکشد

وزن عشق تو عقل کی داند

عشق تو عقل مختصر نکشد

عشقت از دیرها نگردد باز

تا که ابدال را بدر نکشد

دل عطار در غم تو چنان است

که غم دیگران دگر نکشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

نه دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشد

نه عقل چو عشق آمد از جان و تن اندیشد

چون آتش عشق تو شعله زند اندر دل

کم کاستتیی آن کس کز خویشتن اندیشد

گر مدعی عشقت در چاه بلا افتد

کفر است درین معنی کانجا رسن اندیشد

پروانه بر معنی کی محرم شمع افتد

گر در همه عمر خود از سوختن اندیشد

عاشق که به صد زاری در عشق تو جان بدهد

خصمیش کند جانش گر از کفن اندیشد

عاشق همه رسوا به در انجمن عالم

کانجام نگیرد ره گر ز انجمن اندیشد

جانا چو دلم خستی راه سخنم بستی

عطار به صد مستی تا کی سخن اندیشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

در قعر جان مستم دردی پدید آمد

کان درد بندیان را دایم کلید آمد

چندان درین بیابان رفتم که گم شدستم

هرگز کسی ندیدم کانجا پدید آمد

مردان این سفر را گم‌بودگی است حاصل

وین منکران ره را گفت و شنید آمد

گر مست این حدیثی ایمان تو راست لایق

زیرا که کافر اینجا مست نبید آمد

شد مست مغز جانم از بوی باده زیرا

جام محبت او با بوسعید آمد

تا داده‌اند بویی عطار را ازین می

عمرش درازتر شد عیشش لذیذ آمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

هر زمان عشق تو در کارم کشد

وز در مسجد به خمارم کشد

چون مرا در بند بیند از خودی

در میان بند زنارم کشد

دردییی بر جان من ریزد ز درد

پس به مستی سوی بازارم کشد

گر ز من بد مستییی بیند دمی

گرد شهر اندر نگونسارم کشد

ور ز عشق او بگویم نکته‌ای

از سیاست بر سر دارم کشد

چون نماند از وجودم ذره‌ای

بار دیگر بر سر کارم کشد

گه به زحمتگاه اغیارم برد

گه به خلوتگاه اسرارم کشد

چون به غایت مست گردم زان شراب

در کشاکش پیش عطارم کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

قوت بار عشق تو مرکب جان نمی‌کشد

روشنی جمال تو هر دو جهان نمی‌کشد

بار تو چون کشد دلم گرچه چو تیر راست شد

زانکه کمان چون تویی بازوی جان نمی‌کشد

کون و مکان چه می‌کند عاشق تو که در رهت

نعرهٔ عاشقان تو کون و مکان نمی‌کشد

نام تو و نشان تو چون به زبان برآورم

زانکه نشان و نام تو نام و نشان نمی‌کشد

راه تو چون به سرکشم زانکه ز دوری رهت

راه تو از روندگان کس به کران نمی‌کشد

در ره تو به قرن‌ها چرخ دوید و دم نزد

تا ره تو به سر نشد خود به میان نمی‌کشد

گشت فرید در رهت سوخته همچو پشه‌ای

زانکه ز نور شمع تو ره به عیان نمی‌کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013457
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث