به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پیر ما وقت سحر بیدار شد

از در مسجد بر خمار شد

از میان حلقهٔ مردان دین

در میان حلقهٔ زنار شد

کوزهٔ دردی به یک دم درکشید

نعره‌ای دربست و دردی‌خوار شد

چون شراب عشق در وی کار کرد

از بد و نیک جهان بیزار شد

اوفتان خیزان چو مستان صبوح

جام می بر کف سوی بازار شد

غلغلی در اهل اسلام اوفتاد

کای عجب این پیر از کفار شد

هر کسی می‌گفت کین خذلان چبود

کان‌چنان پیری چنین غدار شد

هرکه پندش داد بندش سخت کرد

در دل او پند خلقان خار شد

خلق را رحمت همی آمد بر او

گرد او نظارگی بسیار شد

آنچنان پیر عزیز از یک شراب

پیش چشم اهل عالم خوار شد

پیر رسوا گشته مست افتاده بود

تا از آن مستی دمی هشیار شد

گفت اگر بدمستیی کردم رواست

جمله را می‌باید اندر کار شد

شاید ار در شهر بد مستی کند

هر که او پر دل شد و عیار شد

خلق گفتند این گدیی کشتنی است

دعوی این مدعی بسیار شد

پیر گفتا کار را باشید هین

کین گدای گبر دعوی‌دار شد

صد هزاران جان نثار روی آنک

جان صدیقان برو ایثار شد

این بگفت و آتشین آهی بزد

وانگهی بر نردبان دار شد

از غریب و شهری و از مرد و زن

سنگ از هر سو برو انبار شد

پیر در معراج خود چون جان بداد

در حقیقت محرم اسرار شد

جاودان اندر حریم وصل دوست

از درخت عشق برخوردار شد

قصهٔ آن پیر حلاج این زمان

انشراح سینهٔ ابرار شد

در درون سینه و صحرای دل

قصهٔ او رهبر عطار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

قصهٔ عشق تو چون بسیار شد

قصه‌گویان را زبان از کار شد

قصهٔ هرکس چو نوعی نیز بود

ره فراوان گشت و دین بسیار شد

هر یکی چون مذهبی دیگر گرفت

زین سبب ره سوی تو دشوار شد

ره به خورشید است یک یک ذره را

لاجرم هر ذره دعوی‌دار شد

خیر و شر چون عکس روی و موی توست

گشت نور افشان و ظلمت‌بار شد

ظلمت مویت بیافت انکار کرد

پرتو رویت بتافت اقرار شد

هر که باطل بود در ظلمت فتاد

وانکه بر حق بود پر انوار شد

مغز نور از ذوق نورالنور گشت

مغز ظلمت از تحسر نار شد

مدتی در سیر آمد نور و نار

تا زوال آمد ره و رفتار شد

پس روش برخاست پیدا شد کشش

رهروان را لاجرم پندار شد

چون کشش از حد و غایت درگذشت

هم وسایط رفت و هم اغیار شد

نار چون از موی خاست آنجا گریخت

نور نیز از پرده با رخسار شد

موی از عین عدد آمد پدید

روی از توحید بنمودار شد

ناگهی توحید از پیشان بتافت

تا عدد هم‌رنگ روی یار شد

بر غضب چون داشت رحمت سبقتی

گر عدد بود از احد هموار شد

کل شیء هالک الا وجهه

سلطنت بنمود و برخوردار شد

چیست حاصل عالمی پر سایه بود

هر یکی را هستییی مسمار شد

صد حجب اندر حجب پیوسته گشت

تا رونده در پس دیوار شد

مرتفع چو شد به توحید آن حجب

خفته از خواب هوس بیدار شد

گرچه در خون گشت دل عمری دراز

این زمان کودک همه دلدار شد

هرکه او زین زندگی بویی نیافت

مرده زاد از مادر و مردار شد

وان کزین طوبی مشک‌افشان دمی

برد بویی تا ابد عطار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد

پیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد

عقل از طرهٔ او نعره‌زنان مجنون گشت

روح از حلقهٔ او رقص‌کنان رسوا شد

تا که آن شمع جهان پرده برافکند از روی

بس دل و جان که چو پروانهٔ نا پروا شد

هر که امروز معایینه رخ یار ندید

طفل راه است اگر منتظر فردا شد

همه سرسبزی سودای رخش می‌خواهم

که همه عمر من اندر سر این سودا شد

ساقیا جام می عشق پیاپی درده

که دلم از می عشق تو سر غوغا شد

نه چه حاجت به شراب تو که خود جان ز الست

مست آمد به وجود از عدم و شیدا شد

عاشقا هستی خود در ره معشوق بباز

زانکه با هستی خود می‌نتوان آنجا شد

روی صحرا چو همه پرتو خورشید گرفت

کی تواند نفسی سایه بدان صحرا شد

قطره‌ای بیش نه‌ای چند ز خویش اندیشی

قطره‌ای چبود اگر گم شد و گر پیدا شد

بود و نابود تو یک قطرهٔ آب است همی

که ز دریا به کنار آمد و با دریا شد

هرچه غیر است ز توحید به کل میل کشم

زانکه چشم و دل عطار به کل بینا شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

ای به خود زنده مرده باید شد

چون بزرگان به خرده باید شد

پیش از آن کت به قهر جان خواهند

جان به جانان سپرده باید شد

تا نمیری به گرد او نرسی

پیش معشوق مرده باید شد

نخرد نقشت او نه نیک و نه بد

همه دیوان سترده باید شد

مشمر گام گام همچو زنان

منزل ناشمرده باید شد

زود شو محو تا تمام شوی

که تو را رنج برده باید شد

ره به آهستگی چو شمع برو

زانکه این ره سپرده باید شد

همچو عطار اگر نخواهی ماند

نرد کونین برده باید شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد

آن کس که بود نامرد از دادن سر ترسد

گر با تو دوصد دریا آتش بودم در ره

نه دل ز خود اندیشد نه جان ز خطر ترسد

جانی که بر افروزد از شمع جمال تو

می‌دان که ز پروانه کفر است اگر ترسد

جایی که جگر سوزد مردان و جگرخواران

در خون جگر میرد هر کو ز جگر ترسد

گفتی دلت از هجرم می‌ترسد و می‌سوزد

بی وصل تو هر ساعت دل‌سوخته‌تر ترسد

از آه دل عطار آخر به نمی‌ترسی

کانکس که خبر دارد از آه سحر ترسد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

ذوق وصلت به هیچ جان نرسد

شرح رویت به هر زبان نرسد

سر زلفت به دست چون آرم

دست موری به آسمان نرسد

با سر زلفت تو دو عالم را

سر یک موی امتحان نرسد

نرسد بوی زلف تو به دلم

تا که کار دلم به جان نرسد

ماه خواهد که چون رخ تو بود

عمرها گردد و بدان نرسد

پیش خطت که رایج است به خون

هیچکس را خط امان نرسد

تا قیامت چو طوطی خط تو

هیچ طوطی شکرفشان نرسد

عقل را زاب زندگانی تو

تا نمیرد ز خود نشان نرسد

گرچه کس نیست چو تو موی میان

هر دو کونت فرا میان نرسد

کاروان تواند خلق و ز تو

بیش گردی به کاروان نرسد

برسد صد هزار باره جهان

که نظیر تو در جهان نرسد

وصل تو چون به جان نمی‌یابند

به چو من کس به رایگان نرسد

آتش عشق تو چو شعله زند

هیچ کس را از او امان نرسد

تا ابد دل ز سود برگیرد

هر که را در رهت زیان نرسد

کرده‌ام دل کباب و اشک شراب

که مرا چون تو میهمان نرسد

آن زمان کت به جان بخواهم جست

برسد جان و آن زمان نرسد

تا که عطار را بیان تو هست

هیچ گوینده را بیان نرسد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی‌رسد

عشق تو خود عالی است عقل در آن نمی‌رسد

آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست

گرچه بگویم بسی سوی زبان نمی‌رسد

جان چو ز میدان عشق گوی وصال تو برد

تاختنی دو کون در پی جان نمی‌رسد

گرچه نشانه بسی است لیک دراز است راه

سوی تو بی نور تو کس به نشان نمی‌رسد

عاشق دل خسته را تا نرسد هرچه هست

در اثر درد تو هر دو جهان نمی‌رسد

بادیهٔ عشق تو بادیه‌ای است بی‌کران

پس به چنین بادیه کس به کران نمی‌رسد

سوی تو عطار را موی‌کشان برد عشق

بی خبری سوی تو موی کشان نمی‌رسد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

از سر زلف دلکشت بوی به ما نمی‌رسد

بوی کجا به ما رسد چون به صبا نمی‌رسد

روز به شب نمی‌رسد تا ز خیال زلف تو

بر دل من ز چارسو خیل بلا نمی‌رسد

بوک دعای من شبی در سر زلف تو رسد

چون من دلشکسته را بیش دعا نمی‌رسد

می‌رسد از دو جزع تو تیر بلا به جان من

گرچه صواب نیست آن هیچ خطا نمی‌رسد

در عجبم که دست تو چون به همه جهان رسد

چیست سبب که یک نفس سوی وفا نمی‌رسد

خاک توییم لاجرم در ره عشق تو ز ما

گرد برآمد و ز تو بوی به ما نمی‌رسد

رحم کن ای مرا چو جان بر دل آنکه در رهت

می‌نرهد ز درد تو وز تو دوا نمی‌رسد

گرچه فرید فرد شد در طلب وصال تو

وصل تو کی بدو رسد چون به سزا نمی‌رسد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

هم بلای تو به جان بی قراران می‌رسد

هم غم عشقت نصیب غمگساران می‌رسد

ذره‌ای غم از تو چون خواهد گدای کوی تو

کین چنین میراث غم با شهسواران می‌رسد

من ندارم زهره خاک پای تو کردن طمع

زانکه این دولت به فرق تاجداران می‌رسد

هر کسی از نقش روی تو خیالی می‌کند

پس به بوی وصل تو چون خواستاران می‌رسد

هیچ کس را در دمی صورت نبندد تا چرا

نقش روی تو بدین صورت نگاران می‌رسد

گل مگر لافی زد از خوبی کنون پیش رخت

عذر خواه از ده زبان چون شرمساران می‌رسد

پیش رویت بلبل ار در پیش می‌آید شفیع

او عرق کرده ز پس چون میگساران می‌رسد

دور از روی تو نتواند بروی کس رسید

آنچه از رویت به روی دوستداران می‌رسد

زلف شبرنگت چو بر گلگون سواری می‌کند

عالمی فتنه به روی بی قراران می‌رسد

رخ چو گلبرگ بهار از من چرا پوشی به زلف

کاشک من دور از تو چون ابر بهاران می‌رسد

بر خطت چون زار می‌گریم مکن منعم ازانک

این همه سرسبزی سبزه ز باران می‌رسد

کی رسد آشفتگی از روزگار بوالعجب

آنچه از چشمت بدین آشفته‌کاران می‌رسد

دل سپر بفکند از هر غمزهٔ چشم تو بس

در کم از یک چشم زد صد تیرباران می‌رسد

هیچ درمانم نکردی تا که یارم خوانده‌ای

جملهٔ درد تو گویی قسم یاران می‌رسد

چون طمع ببریدن از وصلت نشان کافری است

لاجرم عطار چون امیدواران می‌رسد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

جان در مقام عشق به جانان نمی‌رسد

دل در بلای درد به درمان نمی‌رسد

درمان دل وصال و جمال است و این دو چیز

دشوار می‌نماید و آسان نمی‌رسد

ذوقی که هست جمله در آن حضرت است نقد

وز صد یکی به عالم عرفان نمی‌رسد

وز هرچه نقد عالم عرفان است از هزار

جزوی به کل گنبد گردان نمی‌رسد

وز صد هزار چیز که بر چرخ می‌رود

صد یک به سوی جوهر انسان نمی‌رسد

وز هرچه یافت جوهر انسان ز شوق و ذوق

بویی به جنس جملهٔ حیوان نمی‌رسد

مقصود آنکه از می ساقی حضرتش

یک قطره درد درد به دو جهان نمی‌رسد

چندین حجاب در ره تو خود عجب مدار

گر جان تو به حضرت جانان نمی‌رسد

جانان چو گنج زیر طلسم جهان نهاد

گنجی که هیچ کس به سر آن نمی‌رسد

زان می که می‌دهند از آن حسن قسم تو

جز درد واپس آمد ایشان نمی‌رسد

تو قانعی به لذت جسمی چو گاو و خر

چون دست تو به معرفت جان نمی‌رسد

تا کی چو کرم پیله تنی گرد خویشتن

بر خود متن که خود به تو چندان نمی‌رسد

خود را قدم قدم به مقام بر پران

چندان پران که رخصت امکان نمی‌رسد

زیرا که مرد راه نگیرد به هیچ روی

یکدم قرار تا که به پیشان نمی‌رسد

چندین هزار حاجب و دربان که در رهند

شاید اگر کسی بر سلطان نمی‌رسد

در راه او رسید قدم‌های سالکان

وین راه بی‌کرانه به پایان نمی‌رسد

پایان ندید کس ز بیابان عشق از آنک

هرگز دلی به پای بیابان نمی‌رسد

چندان به بوی وصل که در خود سفر کند

عطار را به جز غم هجران نمی‌رسد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013422
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث