به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد

همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد

بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت

در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد

هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت

بی‌خود و بی‌خرد و بی‌خبر و حیران شد

سالک راه تو بی نام و نشان اولیتر

در ره عشق تو با نام و نشان نتوان شد

در منازل منشین خیز که آن کس بیند

چهرهٔ مقصد و مقصود که تا پایان شد

تا ابد کس ندهد نام و نشان از وی باز

دل که در سایهٔ زلف تو چنین پنهان شد

حسنت امروز همی بینم و صد چندان است

لاجرم در دل من عشق تو صد چندان شد

شادم ای دوست که در عشق تو دشواری‌ها

بر من امروز به اقبال غمت آسان شد

بر سر نفس نهم پای که در حالت رقص

مرد راه از سر این عربده دست‌افشان شد

رو که در مملکت عشق سلیمانی تو

دیو نفست اگر از وسوسه در فرمان شد

همچو عطار درین درد بساز ار مردی

کان نبد مرد که او در طلب درمان شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

هر که در راه حقیقت از حقیقت بی‌نشان شد

مقتدای عالم آمد پیشوای انس و جان شد

هر که مویی آگه است از خویشتن یا از حقیقت

او ز خود بیرون نیامد چون به نزد او توان شد

آن خبر دارد ازو کو در حقیقت بی‌خبر گشت

وان اثر دارد که او در بی‌نشانی بی نشان شد

تا تو در اثبات و محوی مبتلایی فرخ آن کس

کو ازین هر دو کناری جست و ناگه از میان شد

گم شدن از محو، پیدا گشتن از اثبات تا کی

مرد آن را دان که چون مردان ورای این و آن شد

هر که از اثبات آزاد آمد و از محو فارغ

هرچه بودش آرزو تا چشم برهم زد عیان شد

هست بال مرغ جان اثبات و پرش محو مطلق

بال و پر فرع است بفکن تا توانی اصل جان شد

تن در اثبات است و جان در محو ازین هر دو برون شو

کانک ازین هر دو برون شد او عزیز جاودان شد

آنکه بیرون شد ازین هر دو نهان و آشکارا

کی توان گفتن که این کس آشکارا یا نهان شد

تا خلاصی یافت عطار از میان این دو دریا

غرقهٔ دریای دیگر گشت و دایم کامران شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

چون عشق تو داعی عدم شد

نتوان به وجود متهم شد

جایی که وجود عین شرک است

آنجا نتوان مگر عدم شد

جانا می عشق تو دلی خورد

کو محو وجود جام‌جم شد

در پرتو نیستی عشقت

بیش از همه بود و کم ز کم شد

بر لوح فتاد ذره‌ای عشق

لوح از سر بی‌خوردی قلم شد

عشق تو دلم در آتش افکند

تا گرد همه جهان علم شد

دل در سر زلف تو قدم زد

ایمانش نثار آن قدم شد

دل در ره تو نداشت جز درد

با درد دلم دریغ ضم شد

رازی که دلم نهفته می‌داشت

بر چهرهٔ من به خون رقم شد

تا تو بنواختی چو چنگم

رگ بر تن من چو زیر و بم شد

عطار به نقد نیم جان داشت

وان نیز به محنت تو هم شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

گر در صف دین داران دین دار نخواهم شد

از بهر چه با رندان در کار نخواهم شد

شد عمر و نمی‌بینم از دین اثری در دل

وز کفر نهاد خویش دین‌دار نخواهم شد

کی فانی حق باشم بی قول اناالحق من

کز عشق چو مشتاقان بردار نخواهم شد

دانم که نخواهم یافت از دلبر خود کامی

تا من ز وجود خود بیزار نخواهم شد

ای ساقی جان می‌ده کاندر صف قلاشان

این بار چو هر باری بی‌بار نخواهم شد

از یک می عشق او امروز چنان مستم

کز مستی آن هرگز هشیار نخواهم شد

تا دیده خیال او در خواب همی بیند

از خواب خیال او بیدار نخواهم شد

هرچند که عطارم لیکن به مجاز است این

بی عطر سر زلفش عطار نخواهم شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد

در بن دیر مغان ره زن اوباش شد

میکدهٔ فقر یافت خرقهٔ دعوی بسوخت

در ره ایمان به کفر در دو جهان فاش شد

زآتش دل پاک سوخت مدعیان را به دم

دردی اندوه خورد عاشق و قلاش شد

پاک بری چست بود در ندب لامکان

کم زن و استاد گشت حیله گر و طاش شد

لاشهٔ دل را ز عشق بار گران برنهاد

فانی و لاشییء گشت یار هویداش شد

راست که بنمود روی آن مه خورشید چهر

عقل چو طاوس گشت وهم چو خفاش شد

وهم ز تدبیر او آزر بت‌ساز گشت

عقل ز تشویر او مانی نقاش شد

چون دل عطار را بحر گهربخش دید

در سخن آمد به حرف ابر گهرپاش شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد

دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد

انگشت نمای دو جهان گشت به عزت

هر دل که سراسیمهٔ آن زلف به خم شد

چون پرده برانداختی از روی چو خورشید

هر جا که وجودی است از آن روی عدم شد

راه تو شگرف است بسر می‌روم آن ره

زآنروی که کفر است در آن ره به قدم شد

عشاق جهان جمله تماشای تو دارند

عالم ز تماشی تو چون خلد ارم شد

تا مشعلهٔ روی تو در حسن بیفزود

خوبان جهان را ز خجل مشعله کم شد

تا روی چو خورشید تو از پرده علم زد

خورشید ز پرده به‌در افتاد و علم شد

تا لوح چو سیم تو خطی سبز برآورد

جان پیش خط سبز تو بر سر چو قلم شد

چون آه جگرسوز ز عطار برآمد

با مشک خط تو جگر سوخته ضم شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

برقع از خورشید رویش دور شد

ای عجب هر ذره‌ای صد حور شد

همچو خورشید از فروغ طلعتش

ذره ذره پای تا سر نور شد

جملهٔ روی زمین موسی گرفت

جملهٔ آفاق کوه طور شد

چون تجلی‌اش به فرق که فتاد

طور با موسی بهم مهجور شد

فوت خورشید نبود سایه را

لاجرم آن آمد این مقهور شد

قطره‌ای آوازهٔ دریا شنید

از طمع شوریده و مغرور شد

مدتی می‌رفت چون دریا بدید

محو گشت و تا ابد مستور شد

چون در آن دریا نه بد دید و نه نیک

نیک و بد آنجایگه معذور شد

هر دوعالم انگبین صرف بود

لاجرم چون خانهٔ زنبور شد

زانگبین چون آن همه زنبور خاست

هر یکی هم زانگبین مخمور شد

قسم هر یک زانگبین چندان رسید

کز خود و از هر دو عالم دور شد

سایه چون از ظلمت هستی برست

در بر خورشید نورالنور شد

همچو این عطار بس مشهور گشت

همچو آن حلاج بس منصور شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

چو خورشید جمالت جلوه‌گر شد

چو ذره هر دو عالم مختصر شد

ز هر ذره چو صد خورشید می‌تافت

همه عالم به زیر سایه در شد

چو خورشید از رخ تو ذره‌ای یافت

بزد یک نعره وز حلقه به در شد

جهان آشفته و شوریده‌دل گشت

فلک سرگشته و دریوزه‌گر شد

هزاران قرن پوشیده کبودی

ز سر آمد به پا وز پا به سر شد

ازین چندین بگردید او که ناگاه

خبر یافت از تو وز خود بی خبر شد

بسا رستم که اینجا زن‌صفت گشت

بسا مطرب که اینجا نوحه‌گر شد

قدر کاینجا رسید از خویش گم گشت

قضا کانجا رسید اندک قدر شد

بشست از جان و از دل دست جاوید

کسی کو مرد راه این سفر شد

درین ره هر که نعلینی بینداخت

هزاران راهرو را تاج سر شد

ولی چون سر بباخت اول درین راه

ازین نعلین آخر تاجور شد

درین منزل کسی کو پیشتر رفت

به هر گامش تحیر بیشتر شد

عجب کارا که موری می‌نداند

که با عرش معظم در کمر شد

شبی موجی ازین دریا برآمد

از آن وقتی فلک زیر و زبر شد

چو کرسی عرش حیران ماند برجای

چو دنیا و آخرت یک ره گذر شد

چه دریایی است این کز هیبت آن

جهان هر ساعتی رنگ دگر شد

ازین دریا چو عکسی سایه انداخت

جدا هر ذره‌ای بحر گهر شد

ازین دریا دو عالم شور بگرفت

که تا ترتیب عالم معتبر شد

درآمد موج دیگر آخرالامر

دو عالم محو گشت و بی اثر شد

ز حل و عقد شرح این مقالات

دل عطار در خون جگر شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد

طای طریقت بتافت عقل نگونسار شد

مرغ دلم همچو باد گرد دو عالم بگشت

هرچه نه از عشق بود از همه بیزار شد

بر دل آن کس که تافت یک سر مو زین حدیث

صومعه بتخانه گشت خرقه چو زنار شد

گر تف خورشید عشق یافته‌ای ذره‌شو

زود که خورشید عمر بر سر دیوار شد

ماه رخا هر که دید زلف تو کافر بماند

لیک هر آنکس که دید روی تو دین‌دار شد

دام سر زلف تو باد صبا حلقه کرد

جان خلایق چو مرغ جمله گرفتار شد

یک شکن از زلف تو وقت سحر کشف گشت

جان همه منکران واقف اسرار شد

باز چو زلف تو کرد بلعجبی آشکار

زاهد پشمینه پوش ساکن خمار شد

هر که ز دین گشته بود چون رخ خوب تو دید

پای بدین در نهاد باز به اقرار شد

وانکه مقر گشته بود حجت اسلام را

چون سر زلف تو دید با سر انکار شد

روی تو و موی تو کایت دین است و کفر

رهبر عطار گشت ره زن عطار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

در راه تو هر که راهبر شد

هر لحظه به طبع خاک تر شد

هر خاک که ذرهٔ قدم گشت

در عالم عشق تاج سر شد

تا تو نشوی چو ذره ناچیز

نتوانی ازین قفس به در شد

هر کو به وجود ذره آمد

فارغ ز وجود خیر و شر شد

در هستی خود چو ذره گم گشت

ذاتی که ز عشق معتبر شد

ذره ز که پرسد و چه پرسد

زیرا که ز خویش بی‌خبر شد

خورشید ز خویش ذره‌ای دید

وآنگه به دهان شیر در شد

گر ذرهٔ راه نیست خورشید

پیوسته چرا چنین به سر شد

چون ذره کسی که پیشتر رفت

سرگشتهٔ راه بیشتر شد

در عشق چو ذره شو که عشقش

بر آهن و سنگ کارگر شد

بنمود نخست پردهٔ زلف

در پرده نشست و پرده در شد

درداد ندا که همچو ذره

فانی صفتی که در سفر شد

موی سر زلف ماش جاوید

همراهی کرد و راهبر شد

عطار چو ذره تا فنا گشت

در دیدهٔ خویش مختصر شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013961
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث