به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشقت ایمان و جان به ما بخشد

لیک بی‌علتی عطا بخشد

نیست علت که ملک صد سلطان

در زمانی به یک گدا بخشد

گر همه طاعتی به جای آری

هر یکی را صدت جزا بخشد

لیک گنجی که قسم عشاق است

عشق بی چون و بی چرا بخشد

نیست کس را خبر که پرتو عشق

به کجا آید و کجا بخشد

ذره‌ای گر ز پرده در تابد

شرق تا غرب کیمیا بخشد

گر بقا بیندت فنا کندت

ور فنا بایدت بقا بخشد

هر نفس صد هزار خاک شوند

تا چنین دولتی کرا بخشد

چون ببازی تو جمله تو بر تو

گر تو بی تو شوی تو را بخشد

گر تو را چشم راه بین است بران

راه چشم تو را ضیا بخشد

وگرت چشم تیرگی دارد

راهت از گرد توتیا بخشد

همچو نی شو تهی ز دعوی و لاف

تا دمت روح را صفا بخشد

گر بسوزی ز شعله نور دهد

ور بسازی بسی نوا بخشد

گر درین ره فرید کشته شود

اولین گام خونبها بخشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

هر زمانم عشق ماهی در کشاکش می‌کشد

آتش سودای او جانم در آتش می‌کشد

تا دل مسکین من در آتش حسنش فتاد

گاه می‌سوزد چو عود و گه دمی خوش می‌کشد

شحنهٔ سودای او شوریدگان عشق را

هر نفس چون خونیان اندر کشاکش می‌کشد

عشق را با هفت چرخ و شش جهت آرام نیست

لاجرم نه بار هفت و نی غم شش می‌کشد

جمع باید بود بر راهی چو موران روز و شب

هر که را دل سوی آن زلف مشوش می‌کشد

خاطر عطار از نور معانی در سخن

آفتاب تیر بر چرخ منقش می‌کشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

حدیث فقر را محرم نباشد

وگر باشد مگر زآدم نباشد

طبایع را نباشد آنچنان خوی

که هرگز رخش چون رستم نباشد

سخن می‌رفت دوش از لوح محفوظ

نگه کردم چو جام جم نباشد

هرآنکس کو ازین یک جرعه نوشید

مر او را کعبه و زمزم نباشد

سلیمان‌وار می‌شو منطق‌الطیر

روا گر تخت ور خاتم نباشد

پس اکنون کیست محرم در ره فقر

دلی کو را نشاط و غم نباشد

مجرد باش دایم چونکه عطار

سوار فقر را پرچم نباشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

تا دل لایعقلم دیوانه شد

در جهان عشق تو افسانه شد

آشنایی یافت با سودای تو

وز همه کار جهان بیگانه شد

پیش شمع روی چون خورشید تو

صد هزاران جان و دل پروانه شد

مرغ عقل و جان اسیر دام تو

همچو آدم از پی یک دانه شد

نه که مرغ جان ز خانه رفته بود

ره بیاموخت و به سوی خانه شد

بود تردامن در اول چون زنان

وآخر اندر کار تو مردانه شد

مردیش این بود کاندر عشق تو

مست پیشت آمد و دیوانه شد

می‌ندانم تا دل عطار هیچ

شد تو را شایسته هرگز یا نشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد

بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد

لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری

ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری

تورا آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد

یقین می‌دان که هم هر دو بود هم هیچیک نبود

یقین نبود گمان باشد گمان نبود یقین باشد

درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم

نداند هیچکس این سر مگر آن کو چنین باشد

اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی

نشانی نبودت هرگز چو نفست همنشین باشد

اگر صد سال روز و شب ریاضت می‌کشی دایم

مباش ایمن یقین می‌دان که نفست در کمین باشد

چو تو نفسی ز سر تا پای کی دانی کمال دل

کمال دل کسی داند که مردی راه‌بین باشد

تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور

که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد

نداند کرد صاحب‌نفس کار هیچ صاحبدل

وگر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد

اگر خواهی که بشناسی که کاری راستین هستت

قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد

اگر از نقطهٔ تقوی بگردد یک دمت دیده

سزای دیدهٔ گردیده میل آتشین باشد

تو ای عطار محکم کن قدم در جادهٔ معنی

که اندر خاتم معنی لقای حق نگین باشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

کسی کز حقیقت خبردار باشد

جهان را بر او چه مقدار باشد

جهان وزن جایی پدیدار آرد

که در دیده او را پدیدار باشد

بلی دیده‌ای کز حقیقت گشاید

جهان پیش او ذره کردار باشد

غلط گفتم آن ذره‌ای گر بود هم

چو زان چشم بینی تو بسیار باشد

کسی را که دو کون یک قطره گردد

ببین تا درونش چه بر کار باشد

اگر سایهٔ باطن او نباشد

کجا گردش چرخ دوار باشد

نباشد خبر یک سر مویش از خود

بقای ابد را سزاوار باشد

کسی را که تیمار دادش بقا شد

فنا گشتن از خود چه تیمار باشد

غم خود مخور تا تو را ذره ذره

به صد وجه پیوسته غمخوار باشد

به جای تو چون اصل کار است باقی

اگر تو نباشی بسی کار باشد

درین راه اگر تا ابد فکر برود

مپندار سری که پندار باشد

اگر جان عطار این بوی یابد

یقین دان که آن دم نه عطار باشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد

در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد

بر بساط نیستی با کم‌زنان پاک‌باز

عقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد

در میان بیخودان مست دردی نوش کرد

در زبان زاهدان بی‌خبر افسانه شد

آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرح

وز همه کارث جهان یکبارگی بیگانه شد

راست کان خورشید جانها برقع از رخ بر گرفت

عقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شد

چون نشان گم کرد دل از سر او افتاد نیست

جان و دل در بی نشانی با فنا هم‌خانه شد

عشق آمد گفت خون تو بخواهم ریختن

دل که این بشنود حالی از پی شکرانه شد

چون دل عطار پر جوش آمد از سودای عشق

خون به سر بالا گرفت و چشم او پیمانه شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

جهان از باد نوروزی جوان شد

زهی زیبا که این ساعت جهان شد

شمال صبحدم مشکین نفس گشت

صبای گرم‌رو عنبرفشان شد

تو گویی آب خضر و آب کوثر

ز هر سوی چمن جویی روان شد

چو گل در مهد آمد بلبل مست

به پیش مهد گل نعره‌زنان شد

کجایی ساقیا درده شرابی

که عمرم رفت و دل خون گشت و جان شد

قفس بشکن کزین دام گلوگیر

اگر خواهی شدن اکنون توان شد

چه می‌جویی به نقد وقت خوش باش

چه می‌گوئی که این یک رفت و آن شد

یقین می‌دان که چون وقت اندر آید

تو را هم می‌بباید از میان شد

چو باز افتادی از ره ره ز سر گیر

که همره دور رفت و کاروان شد

بلایی ناگهان اندر پی ماست

دل عطار ازین غم ناگهان شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

در راه عشق هر دل کو خصم خویشتن شد

فارغ ز نیک و بد گشت ایمن ز ما و من شد

نی نی که نیست کس را جز نام عشق حاصل

کان دم که عشق آمد از ننگ تن به تن شد

در تافت روز اول یک ذره عشق از غیب

افلاک سرنگون گشت ارواح نعره‌زن شد

آن ذره عشق ناگه چون سینه‌ها ببویید

کس را ندید محرم با جای خویشتن شد

زان ذره عشق خلقی در گفتگو فتادند

وان خود چنان که آمد هم بکر با وطن شد

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

عاشق نمرد هرگز کو زنده در کفن شد

کو زنده‌ای که هرگز از بهر نفس کشتن

مردود خلق آمد رسوای انجمن شد

هر زنده را کزین می بویی نصیب آمد

هر موی بر تن او گویای بی سخن شد

چون جان و تن درین ره دو بند صعب آمد

عطار همچو مردان در خون جان و تن شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد

پندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد

روزی برون آمد ز شب طالب فنا گشت از طلب

شور جهان‌سوزی عجب در انجمن افتاده شد

رویت ز برقع ناگهان یک شعله زد آتش فشان

هر لحظه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده شد

چون لب گشادی در سخن جان من آمد سوی تن

تا مرده بیخود نعره‌زن مست از کفن افتاده شد

برقی برون جست از قدم برکند گیتی را ز هم

پس نور وحدت زد علم تا ما و من افتاده شد

ما چون فتادیم از وطن زان خسته‌ایم و ممتحن

دل کی نهد بر خویشتن آن کز وطن افتاده شد

حلاج همچون رستمی خوش با وطن آمد همی

کاندر گلوی وی دمی بند از رسن افتاده شد

ساقی به جای مصحفش جامی نهاده بر کفش

وآتش ز جان پر تفش در پیرهن افتاده شد

می خورد تا شد نعره‌زن پس نعره زد بی ما و من

آزاد گشت از خویشتن بی خویشتن افتاده شد

چون قوت دیگر داشت او زان صبر دیگر داشت او

یک لقمه‌ای برداشت او باز از دهن افتاده شد

در هیبت حالی چنان گشتند مردان چون زنان

چه خیزد از تر دامنان چو تهمتن افتاده شد

در جنب این کار گران گشتند فانی صفدران

هم بت شد و هم بتگران هم بت شکن افتاده شد

عطار ازین معنی همی دارد بدل در عالمی

چون می نیابد محرمی دل بر سخن افتاده شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013957
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث