به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر که عزم عشق رویش می‌کند

عشق رویش همچو مویش می‌کند

هر که ندهد این جهان را سه طلاق

همچو دزد چار سویش می‌کند

او نیاید در طلب اما ز شوق

دل به صد جان جستجویش می‌کند

او نگردد نرم از اشکم ولیک

اشک دایم شست و شویش می‌کند

هر که از چوگان زلفش بوی یافت

بی سر و بن همچو گویش می‌کند

هر که در عشقش چو تیر راست شد

چون کمان زه در گلویش می‌کند

سرخ‌روی او بباید شد به قطع

هر که را عشق آرزویش می‌کند

سخت‌دل آهن نه بر آتش نگر

تا چگونه سرخ رویش می‌کند

از درش عطار را بویی رسید

آه از آنجا مشک بویش می‌کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند

جان به امید وصل تو عزم وفات می‌کند

گرچه ندید جان و دل از تو وفا به هیچ روی

بر سر صد هزار غم یاد جفات می‌کند

می‌نکند به صد قران ترک کلاه‌دار چرخ

آنچه میان عاشقان بند قبات می‌کند

خسرو یک سواره را بر رخ نطع نیلگون

لعل تو طرح می‌نهد روی تو مات می‌کند

جان و دلم به دلبری زیر و زبر همی کنی

وین تو نمی‌کنی بتا زلف دوتات می‌کند

خود تو چه آفتی که چرخ از پی گوشمال من

هر نفسی به داوری بر سر مات می‌کند

گرچه فرید، از جفا می‌نکند سزای تو

خط تو خود به دست خود با تو سزات می‌کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

آفتاب رخ آشکاره کند

جگرم ز اشتیاق پاره کند

از پس پرده روی بنماید

مهر و مه را دو پیشکاره کند

شوق رویش چو روی پر از اشک

روی خورشید پر ستاره کند

لعل دانی که چیست رخش لبش

خون خارا ز سنگ خاره کند

هر که او روی چو گلش خواهد

مدتی خار پشتواره کند

در میان با کسی همی آید

کان کس اول ز جان کناره کند

عاشقانی که وصل او طلبند

همه را دوع در کواره کند

بالغان در رهش چو طفل رهند

جمله را گور گاهواره کند

تا کسی روی او نداند باز

چهرهٔ مردم آشکاره کند

نور رویش ز هر دریچهٔ چشم

چون سیه پوش شد نظاره کند

عشق او در غلط بسی فکند

چون نداند کسی چه چاره کند

نتوانیم توبه کرد ز عشق

توبه را صد هزار باره کند

شیر عشقش چو پنجه بگشاید

عقل را طفل شیرخواره کند

زور یک ذره عشق چندان است

که ز هر سو جهان گذاره کند

ضربت عشق با فرید آن کرد

که ندانم که صد کتاره کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

هر زمانی زلف را بندی کند

با دل آشفته پیوندی کند

بس دل و جان را که زلف سرکشش

از سر مویی زبان‌بندی کند

لب گشایدتا ببینم وانگهی

یاریم چون آرزومندی کند

هر دو لب بربندد آرد قانعم

گر به یک قندیم خرسندی کند

لیک می‌دانم که دل نجهد به جان

گر نگاهی سوی آن قندی کند

گر بنالم صبر فرماید مرا

دل چو خون شد صبر تا چندی کند

عشق او عطار را شوریده کرد

کیست کین شوریده را بندی کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

هر که درین دایره دوران کند

نقطهٔ دل آینهٔ جان کند

چون رخ جان ز آینه دل بدید

جان خود آئینهٔ جانان کند

گر کند اندر رخ جانان نظر

شرط وی آن است که پنهان کند

ور نظرش از نظر آگه بود

دور فتد از ره و تاوان کند

گر همه یک مور ادب گوش داشت

رونق خود همچو سلیمان کند

مرد ره آن است که در راه عشق

هرچه کند جمله به فرمان کند

کی بود آن مرد گدا مرد آنک

عزم به خلوتگه سلطان کند

کار تو آن است که پروانه‌وار

جان تو بر شمع سرافشان کند

راست چو پروانه به سودای شمع

تیز برون تازد و جولان کند

طاقت شمعش نبود خویش را

روی به شمع آرد و قربان کند

عشق رخش بس که درین دایره

همچو من و همچو تو حیران کند

زلف پریشانش به یک تار موی

جملهٔ اسلام پریشان کند

لیک ز عکس رخ او ذره‌ای

بتکده‌ها جمله پر ایمان کند

در غم عشقش دل عطار را

درد ز حد رفت چه درمان کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

چون لبش درج گهر باز کند

عقل را حاملهٔ راز کند

یارب از عشق شکر خندهٔ او

طوطی روح چه پرواز کند

هیچ کس زهره ندارد که دمی

صفت آن لب دمساز کند

تیرباران همهٔ شادی دل

غم آن غمزهٔ غماز کند

راست کان ترک پریچهره چو صبح

زلف شبرنگ ز رخ باز کند

نتوان گفت که هندوی بصر

از چه زنگی دل آغاز کند

ناز او چون خوشم آید نکند

ور کند ناز به صد ناز کند

ماه رویت چو ز رخ درتابد

ذره را با فلک انباز کند

همه ذرات جهان را رخ تو

همچو خورشید سرافراز کند

وه که دیوانگی عشق تو را

عقل پر حیله چه اعزاز کند

ماه در دق و ورم مانده و باز

بر امید تو تک و تاز کند

گفته بودی که برو ور نروی

زلف من کشتن تو ساز کند

سر نپیچم اگر از هر سر موی

سر زلف تو سرانداز کند

به سخن گرچه منم عیسی دم

جزع تو دعوی ایجاز کند

عنبر زلف تو عطارم کرد

واطلس روی تو بزاز کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

 

از می عشق نیستی هر که خروش می‌زند

عشق تو عقل و جانش را خانه فروش می‌زند

عاشق عشق تو شدم از دل و جان که عشق تو

پرده نهفته می‌درد زخم خموش می‌زند

دل چو ز درد درد تو مست خراب می‌شود

عمر وداع می‌کند عقل خروش می‌زند

گرچه دل خراب من از می عشق مست شد

لیک صبوح وصل را نعره به هوش می‌زند

دل چو حریف درد شد ساقی اوست جان ما

دل می عشق می‌خورد جام دم نوش می‌زند

تا دل من به مفلسی از همه کون درگذشت

از همه کینه می‌کشد بر همه دوش می‌زند

تا ز شراب شوق تو دل بچشید جرعه‌ای

جملهٔ پند زاهدان از پس گوش می‌زند

ای دل خسته نیستی مرد مقام عاشقی

سیر شدی ز خود مگر خون تو جوش می‌زند

جان فرید از بلی مست می الست شد

شاید اگر به بوی او لاف سروش می‌زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

چون سیمبران روی به گلزار نهادند

گل را ز رخ چون گل خود خار نهادند

تا با رخ چون گل بگذشتند به گلزار

نار از رخ گل در دل گلنار نهادند

در کار شدند و می چون زنگ کشیدند

پس عاشق دلسوخته را کار نهادند

تلخی ز می لعل ببردند که می را

تنگی ز لب لعل شکربار نهادند

ای ساقی گلرنگ درافکن می گلبوی

کز گل کلهی بر سر گلزار نهادند

می‌نوش چو شنگرف به سرخی که گل تر

طفلی است که در مهد چو زنگار نهادند

بوی جگر سوخته بشنو که چمن را

گلهای جگر سوخته در بار نهادند

زان غرقهٔ خون گشت تن لاله که او را

آن داغ سیه بر دل خون خوار نهادند

سوسن چو زبان داشت فروشد به خموشی

در سینهٔ او گوهر اسرار نهادند

از بر بنیارد کس و از بحر نزاید

آن در که درین خاطر عطار نهادند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

عاشقانی کز نسیم دوست جان می‌پرورند

جمله وقت سوختن چون عود اندر مجمرند

فارغند از عالم و از کار عالم روز و شب

والهٔ راهی شگرف و غرق بحری منکرند

هر که در عالم دویی می‌بیند آن از احولی است

زانکه ایشان در دو عالم جز یکی را ننگرند

گر صفتشان برگشاید پردهٔ صورت ز روی

از ثری تا عرش اندر زیر گامی بسپرند

آنچه می‌جویند بیرون از دوعالم سالکان

خویش را یابند چون این پرده از هم بردرند

هر دو عالم تخت خود بینند از روی صفت

لاجرم در یک نفس از هر دو عالم بگذرند

از ره صورت ز عالم ذره‌ای باشند و بس

لیکن از راه صفت عالم به چیزی نشمرند

فوق ایشان است در صورت دو عالم در نظر

لیکن ایشان در صفت از هر دو عالم برترند

عالم صغری به صورت عالم کبری به اصل

اصغرند از صورت و از راه معنی اکبرند

جمله غواصند در دریای وحدت لاجرم

گرچه بسیارند لیکن در صفت یک گوهرند

روز و شب عطار را از بهر شرح راه عشق

هم به همت دل دهند و هم به دل جان پرورند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

آن را که غمت به خویش خواند

شادی جهان غم تو داند

چون سلطنتت به دل درآید

از خویشتنش فراستاند

ور هیچ نقاب برگشایی

یک ذره وجود کس نماند

چون نیست شوند در ره هست

جان را به کمال دل رساند

زان پس نظرت به دست گیری

عشق تو قیامتی براند

جان را دو جهان تمام باید

تا بر سگ کوی تو فشاند

چون بگشایی ز پای دل بند

جان بند نهاد بگسلاند

هر پرده که پیش او درآید

از قوت عشق بردراند

ساقی محبتش به هر گام

ذوق می عشق می‌چشاند

وقت است که جان مست عطار

ابلق ز جهان برون جهاند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013423
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث