به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زین درد کسی خبر ندارد

کین درد کسی دگر ندارد

تا در سفر اوفکند دردم

می‌سوزم و کس خبر ندارد

کور است کسی که ذره‌ای را

بیند که هزار در ندارد

چه جای هزار و صد هزار است

یک ذره چو پا و سر ندارد

چندان که شوی به ذره‌ای در

مندیش که ره دگر ندارد

چون نامتناهی است ذره

خواجه سر این سفر ندارد

آن کس گوید که ذره‌خرد است

کو دیدهٔ دیده‌ور ندارد

چون دیده پدید گشت خورشید

از ذره بزرگتر ندارد

از یک اصل است جمله پیدا

اما دل تو نظر ندارد

در ذره تو اصل بین که ذره

از ذره شدن خبر ندارد

اصل است که فرع می‌نماید

زان اصل کسی گذر ندارد

عطار اگر زبون فرغ است

جان چشم زاصل بر ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

دلی کز عشق جانان جان ندارد

توان گفتن که او ایمان ندارد

درین میدان که یارد گشت یکدم

که کس مردی یک جولان ندارد

شگرفی باید از گنج دو عالم

که جان یک لحظه بی‌جانان ندارد

به آسانی منه در کوی او پای

که رهرو راه را آسان ندارد

چه عشق است این که خود نقصان نگیرد

چه درد است این که خود درمان ندارد

دلم در درد عشق او چنان است

که دل بی درد عشقش جان ندارد

مرو در راه او گر ناتوانی

که دور است این ره و پایان ندارد

اگر قوت نداری دور ازین راه

که کوی عاشقان پیشان ندارد

برو عطار دم درکش که جانان

همه عمرت چنین حیران ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

لب تو مردمی دیده دارد

ولی زلف تو سر گردیده دارد

که داند تا سر زلف تو در چین

چه زنگی بچه ناگردیده دارد

چو حسنت می‌نگنجد در جهانی

به جانم چون رهی دزدیده دارد

چو مژه بر سر چشمت نشاند

سر یک مژه هر کو دیده دارد

وصال تو مگر در چین زلف است

که چندین پردهٔ دریده دارد

کنون هر کو به جان وصل تو می‌جست

اگر دارد طمع بریده دارد

از آن شوریده‌ام از پستهٔ تو

که شور او بسی شوریده دارد

خیال روی تو استاد در قلب

ز بهر کین زره پوشیده دارد

اگر آهنگ خون ریزی ندارد

چرا چندین به خون غلطیده دارد

فرید از تو دلی دارد چو بحری

که بحری خون چنین جوشیده دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

بر در حق هر که کار و بار ندارد

نزد حق او هیچ اعتبار ندارد

جان به تماشای گلشن در حق بر

خوش بود آن گلشنی که خار ندارد

مست خراب شراب شوق خدا شو

زانکه شراب خدا خمار ندارد

خدمت حق کن به هر مقام که باشی

خدمت مخلوق افتخار ندارد

تا بتند عنکبوت بر در هر غار

پردهٔ عصمت که پود و تار ندارد

ساختن پرده آنچنان ز که آموخت

از در آنکس که پرده‌دار ندارد

تا دل عطار در دو کون فروشد

از پی آن بار بار بار ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد

ولی هر قطره‌ای از وی به صد دریا اثر دارد

ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد

کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد

چه گردی گرد این دریا که هر کو مردتر افتد

ازین دریا به هر ساعت تحیر بیشتر دارد

تورا با جان مادرزاد ره نبود درین دریا

کسی این بحر را شاید که او جانی دگر دارد

تو هستی مرد صحرایی نه دریابی نه بشناسی

که با هر یک ازین دریا دل مردان چه سر دارد

ببین تا مرد صاحب دل درین دریا چسان جنبد

که بر راه همه عمری به یک ساعت گذر دارد

تو آن گوهر که در دریا همه اصل اوست کی یابی

چو می‌بینی که این دریا جهانی پر گهر دارد

اگر خواهی که آن گوهر ببینی تو چنان باید

که چون خورشید سر تا پای تو دایم نظر دارد

عجب آن است کین دریا اگرچه جمله آب آمد

ولی از شوق یک قطره زمین لب خشک‌تر دارد

چو شوقش بود بسیاری به آبی نیز غیر خود

ز تو بر ساخت غیر خود تویی غیری اگر دارد

سلامت از چه می‌جویی ملامت به درین دریا

که آن وقت است مرد ایمن که راهی پرخطر دارد

چو از تر دامنی عطار در کنجی است متواری

ندانم کین سخن گفتن ازو کس معتبر دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

هر که بر روی او نظر دارد

از بسی نیکوی خبر دارد

تو نکوتر ز نیکوان دو کون

که دو کون از تو یک اثر دارد

هرچه اندر دو کون می‌بینم

از جمال تو یک نظر دارد

در جمالت مدام بیخبر است

هر که او ذره‌ای بصر دارد

دیده‌جان که در تو حیران است

هرچه جز توست مختصر دارد

هر که روی چو آفتاب تو دید

نتواند که دیده بردارد

هر که بویی بیافت از ره تو

خاک راه تو تاج سر دارد

عاشق از خویشتن نیندیشد

گرچه راهت بسی خطر دارد

خویش را مست وار درفکند

هر که او جان دیده‌ور دارد

در ره عشق تو دل عطار

آتشی سخت در جگر دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

 

دل درد تو یادگار دارد

جان عشق تو غمگسار دارد

تا عشق تو در میان جان است

جان از دو جهان کنار دارد

تا خورد دلم شراب عشقت

سرگشتگی خمار دارد

مسکین دل من چو نزد تو نیست

در کوی تو خود چکار دارد

راز تو نهان چگونه دارم

کاشکم همه آشکار دارد

چندین غم بی نهایت از تو

عطار ز روزگار دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

سر زلف تو بوی گلزار دارد

لب لعل تو رنگ گلنار دارد

از آن غم که یکدم سر گل نبودت

ببین گل که چون پای بر خار دارد

اگر روی تو نیست خورشید عالم

چرا خلق را ذره کردار دارد

وگر نقطهٔ عاشقان نیست خالت

چرا عاشقان را چو پرگار دارد

وگر زلف تو نیست هندوی ترسا

چرا پس چلیپا و زنار دارد

دهانت چو با پسته‌ای تنگ ماند

شکر تنگ بسته به خروار دارد

خط سبز زنگار رنگ تو یارب

چو گوگرد سرخی چه مقدار دارد

چرا روی کردی ترش تا ز خطت

نگین مسین تو زنگار دارد

ندارم به روی تو چشم تعهد

که روی تو خود چشم بیمار دارد

چو تیمار چشم خودش می نبینم

مرا چشم زخمی چه تیمار دارد

مکن بیقرارم چو گردون که گردون

به صاحب قرانیم اقرار دارد

به یک بوسه جان مرا زنده گردان

که جانم به عالم همین کار دارد

فرید از لب تو سخن چون نگوید

که شعر از لب تو شکربار دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

خطی کان سرو بالا می‌درآرد

برای کشتن ما می‌درآرد

به زیبایی گل سرخش به انصاف

خطی سرسبز زیبا می‌درآرد

بگرد روی همچون ماه گویی

هلالی عنبرآسا می‌درآرد

پری رویا کنون منشور حسنت

ز خط سبز طغرا می‌درآرد

ازین پس با تو رنگم در نگیرد

که لعلت رنگ مینا می‌درآرد

هر آن رنگی که پنهان می‌سرشتی

کنون روی تو پیدا می‌درآرد

هر آن کشتی که من بر خشک راندم

کنون چشمم به دریا می‌درآرد

به ترکی هندوی زلف تو هر دم

دلی دیگر ز یغما می‌درآرد

سر زلفت که جان ها دخل دارد

چنین دخلی به تنها می‌درآرد

ولی بر پشتی روی چو ماهت

بسا کس را که از پا می‌درآرد

فرید از دست زلفت کی برد سر

که زلفت سر به غوغا می‌درآرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

صبح بر شب شتاب می‌آرد

شب سر اندر نقاب می‌آرد

گریهٔ شمع وقت خندهٔ صبح

مست را در عذاب می‌آرد

ساقیا آب لعل ده که دلم

ساعتی سر به آب می‌آرد

خیز و خون سیاوش آر که صبح

تیغ افراسیاب می‌آرد

خیز ای مطرب و بخوان غزلی

هین که زهره رباب می‌آرد

صبحدم چون سماع گوش کنی

دیده را سخت خواب می‌آرد

مطرب ما رباب می‌سازد

ساقی ما شراب می‌آرد

همه اسباب عیش هست ولیک

مرگ تیغ از قراب می‌آرد

عالمی عیش با اجل هیچ است

این سخن را که تاب می‌آرد

ای دریغا که گر درنگ کنم

عمر بر من شتاب می‌آرد

در غم مرگ بی‌نمک عطار

از دل خود کباب می‌آرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012982
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث