به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دم عیسی است که با باد سحر می‌گذرد

وآب خضر است که بر روی خضر می‌گذرد

عمر اگرچه گذران است عجب می‌دارم

با چنان باد و چنین آب اگر می‌گذرد

می‌ندانم که ز فردوس صبا بهر چه کار

می‌رسد حالی و چون مرغ به پر می‌گذرد

یاسمین را که اگر هست بقایی نفسی است

هر نفس جلوه‌گر از دست دگر می‌گذرد

لاله بس گرم مزاج است که با سردی کوه

با دلی سوخته در خون جگر می‌گذرد

گوییا عمر گل تازه صبای سحر است

کز پس پرده برون نامده بر می‌گذرد

گل سیراب که از آتش دل تشنه لب است

آب خواهی است که با جام بزر می‌گذرد

ابر پر آب کند جامش و از ابر او را

جام نابرده به لب آب ز سر می‌گذرد

در عجب مانده‌ام تا گل‌تر را به دریغ

این چه عمر است که ناآمده در می‌گذرد

ابر از خجلت و تشویر درافشانی شاه

می‌دمد آتش و با دامن تر می‌گذرد

طربی در همه دلهاست درین فصل امروز

گوییا بر لب عطار شکر می‌گذرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

 

از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذرد

بر دل آید چون ز دل بگذشت از جان بگذرد

راست اندازی چشمش بین که گر خواهد به حکم

ناوک مژگان او بر موی مژگان بگذرد

باد وقتی آب را همچون زره داند نمود

کز نخست آید بر آن زلف زره‌سان بگذرد

در زمان آزاد گردد سرو از بالای خویش

گر به پیش قد آن سرو خرامان بگذرد

ماه‌رویا آفتاب از شرم تو پنهان شود

گر ز رویت سایه بر خورشید رخشان بگذرد

با توام خون نیزه گردان نیست، دور از روی تو

نیزه بالا خون ز بالای سرم زان بگذرد

تو ز آه من چو گردون فارغ و از هجر تو

آه خون آلودم از گردون گردان بگذرد

در دل عطار از عشقت چنان آتش فتاد

کز تف او آتش از بالای کیوان بگذرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

درد من از عشق تو درمان نبرد

زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد

دل که به جان آمدهٔ درد توست

درد بسی برد که درمان نبرد

جان نبرم از تو من خسته‌دل

کانکه به تو داد دل او جان نبرد

هر که پریشان نشد از زلف تو

بویی از آن زلف پریشان نبرد

تا به ابد گمره جاوید ماند

هر که به تو راه ز پیشان نبرد

پاک‌بری تا دو جهان در نباخت

آنچه که می‌جست ز تو آن نبرد

پاک توان باخت درین ره که کس

دست درین راه به دستان نبرد

گرچه به سر گشت فلک قرن‌ها

یک نفس این راه به پایان نبرد

چرخ چو از خویش نیامد به سر

واقعهٔ عشق تو پی زان نبرد

کی ببرم وصل تو دست تهی

هیچ ملخ ملک سلیمان نبرد

آه که اندر ظلمات جهان

مرده‌دلی چشمهٔ حیوان نبرد

تا که نشد مات فرید از دو کون

نرد غم عشق تو آسان نبرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمی‌برد

وآنچه نشان‌پذیر نی، این سخن آن نمی‌برد

گفت زبان ز سر بنه خاک بباش و سر بنه

زانک ز لطف این سخن، گفت زبان نمی‌برد

در دل مرد جوهری است از دوجهان برون شده

پی چو بکرده‌اند گم کس پی آن نمی‌برد

ماه رخا رخ تو را پی نبرد به هیچ روی

هر که به ذوق نیستی راه به جان نمی‌برد

زنده بمردم از غمت خام بسوختم ز تو

تا به کی این فغان برم نیز فغان نمی‌برد

یک سر موی ازین سخن باز نیاید آن کسی

کو بدر تو عقل را موی کشان نمی‌برد

آنچه فرید یافتست از ره عشق ساعتی

هیچ کسی به عمر خود با سر آن نمی‌برد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

عشق تو به سینه تاختن برد

وآرام و قرار من ز من برد

تن چند زنم که چشم مستت

جانی که نداشتم ز تن برد

صد گونه قرار از دل من

زلفت به طلسم پرشکن برد

عشق تو نمود دستبردی

مردی و زنی ز مرد و زن برد

با چشم تو عقل خویشتن را

بی خویشتنی ز خویشتن برد

عیسی لب روح‌بخش تو دید

در حال خرش شد و رسن برد

خضر آب حیات کی توانست

بی‌یاد لب تو در دهن برد

جمشید کجا جهان‌نمایی

بی عکس رخت به جام ظن برد

سیمرغ ز بیم دام زلفت

بگریخت و به قاف تاختن برد

گفتند بتان که چهرهٔ ما

قدر گل و رونق سمن برد

درتافت ستارهٔ رخ تو

وآب همه از چه ذقن برد

عطار چو شرح آن ذقن داد

گوی از همه کس بدین سخن برد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

نام وصلش به زبان نتوان برد

ور کسی برد ندانم جان برد

وصل او گوهر بحری است شگرف

ره بدو می‌نتوان آسان برد

دوش سرمست درآمد ز درم

تا قرار از من سرگردان برد

زلف کژ کرد و برافشاند دلم

برد شکلی که چنان نتوان برد

دل من تا که خبر بود مرا

راه دزدیده بدو پنهان برد

زلف چوگان صفتش در صف کفر

گوی از کوکبهٔ ایمان برد

از فلک نرگس او نرد دغا

قرب صد دست به یک دستان برد

ذره‌ای پرتو خورشید رخش

آفتاب از فلک گردان برد

لمعه‌ای لعل خوشاب لب او

رونق لاله و لالستان برد

گفتم ای جان و جهان جان عزیز

کس ازین بادیهٔ هجران برد

گفت جان در ره ما باز و بدانک

آن بود جان که ز تو جانان برد

دل عطار چو این نکته شنید

جان بدو داد و به جان فرمان برد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

آتش عشق آب کارم برد

هوس روی او قرارم برد

روزگاری به بوی او بودم

روی ننمود و روزگارم برد

عشق تا در میان کشید مرا

از بد و نیک برکنارم برد

مست بودم که عشق کیسه شکاف

نیم‌شب نقد اختیارم برد

دردییی بر کفم نهاد به زور

سوی بازار دردخوارم برد

چون دلم مست شد ز دردی او

همچنان مست زیر دارم برد

من ز من دور مانده در پی دل

بار دیگر به کوی یارم برد

نعره برداشتم به بوی وصال

آتش غیرت آب کارم برد

چون بماندم به هجر روزی چند

باز در بند انتظارم برد

چون ز هستی مرا خمار گرفت

نیستی آمد و خمارم برد

چون شدم نیست پیش آن خورشید

همچو عطار ذره‌وارم برد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

اگر درمان کنم امکان ندارد

که درد عشق تو درمان ندارد

ز بحر عشق تو موجی نخیزد

که در هر قطره صد طوفان ندارد

غمت را پاک‌بازی می‌بباید

که صد جان بخشد و یک جان ندارد

به حسن رای خویش اندیشه کردم

به حسن روی تو امکان ندارد

فروگیرد جهان خورشید رویت

اگر زلف تواش پنهان ندارد

فلک گر صوفییی پیروزه‌پوش است

ولی این هست او را کان ندارد

اگرچه در جهان خورشید رویش

به زیبایی خود تاوان ندارد

چو نتواند که چون روی تو باشد

بگو تا خویش سرگردان ندارد

چو طوطی خط تو بر دهانت

کسی بر نقطه صد برهان ندارد

سر زلف تو چون گیرم که بی تو

غمم چون زلف تو پایان ندارد

لبت خونم چرا ریزد به دندان

اگر بر من به خون دندان ندارد

فرید امروز خوش خوان‌تر ز خطت

خطی سرسبز در دیوان ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

بار دگر پیر ما رخت به خمار برد

خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد

دین به تزویر خویش کرد سیه‌رو چنانک

بر سر میدان کفر گوی ز کفار برد

نعرهٔ رندان شنید راه قلندر گرفت

کیش مغان تازه کرد قیمت ابرار برد

در بر دیندار دیر چست قماری بکرد

دین نود ساله را از کف دیندار برد

درد خرابات خورد ذوق می عشق یافت

عشق برو غلبه کرد عقل به یکبار برد

چون می تحقیق خورد در حرم کبریا

پای طبیعت ببست دست به اسرار برد

در صف عشاق شد پیشه‌وری پیشه کرد

پیشه‌وری شد چنانک رونق عطار برد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

زین درد کسی خبر ندارد

کین درد کسی دگر ندارد

تا در سفر اوفکند دردم

می‌سوزم و کس خبر ندارد

کور است کسی که ذره‌ای را

بیند که هزار در ندارد

چه جای هزار و صد هزار است

یک ذره چو پا و سر ندارد

چندان که شوی به ذره‌ای در

مندیش که ره دگر ندارد

چون نامتناهی است ذره

خواجه سر این سفر ندارد

آن کس گوید که ذره‌خرد است

کو دیدهٔ دیده‌ور ندارد

چون دیده پدید گشت خورشید

از ذره بزرگتر ندارد

از یک اصل است جمله پیدا

اما دل تو نظر ندارد

در ذره تو اصل بین که ذره

از ذره شدن خبر ندارد

اصل است که فرع می‌نماید

زان اصل کسی گذر ندارد

عطار اگر زبون فرغ است

جان چشم زاصل بر ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012989
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث