به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خراباتی است پر رندان سرمست

ز سر مستی همه نه نیست و نه هست

فرو رفته همه در آب تاریک

برآورده همه در کافری دست

همه فارغ ز امروز و ز فردا

همه آزاد از هشیار و از مست

مگر افتاد پیر ما بر آن قوم

مرقع چاک زد زنار در بست

یقینش گشت کار و بی گمان شد

درستش گشت فقر و توبه بشکست

سیاهیی که در هر دو جهان بود

فرود آمد به جان او و بنشست

نقاب جان او شد آن سیاهی

سیاهی آمد و در کفر پیوست

چو آب خضر در تاریکی افتاد

کنون هم او ز خلق و خلق ازو رست

دل عطار خون گشت و حق اوست

که تیری آنچنان ناگه ازو جست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

 

شادی به روزگار شناسندگان مست

جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست

از ناز برکشیده کله گوشهٔ بلی

در گوش کرده حلقه معشوقهٔ الست

گاهی ز فخر تاج سر عالمی بلند

گاهی ز فقر خاک ره این جهان پست

دستار عقلشان کف طرار عشق برد

بازار توبه‌شان شکن زلف لا شکست

برخاستند از سر اسرار هر دو کون

چون شاه عشق در دل ایشان فرو نشست

زنجیر در میان و نمد دربرند از آنک

مردی که راه فقر به سر برد حیدر است

آنجا که پای جای ندارد فشرده پای

وانجا که دست جای ندارد فشانده دست

در قعر بحر نور فرو خورده غوطها

وز شوق ذوق ملک عدم نیستی به هست

عطار جام دولت ایشان به کف گرفت

جاوید از آن شراب معطر بماند مست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

هر که درین دیرخانه مرد یگانه است

تا به دم صور مست درد مغانه است

ور به دم صور باهش آید ازین می

نیست مبارز مخنث بن خانه است

بر محک دیرخانه ناسره آید

هر که گمان می‌برد که شیر ژیان است

در بن این دیر درس عشق که گوید

آنکه ز کونین بی نشان و نشانه است

هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانه

سالک آن زلف شاخ شاخ چو شانه‌است

بر سر جمعی که بحر تشنهٔ آنهاست

هرچه رود جز حدیث عشق فسانه است

عاشق ره را هزار گونه جنیبت

در پس و در پیش این طریق روانه است

عشق که اندر خزانهٔ دو جهان نیست

در بن صندوق سینه کنج خزانه است

چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثل است

سلطنت عشق را نه سر نه کرانه است

چشمه و کاریز و جوی و بحر یک آب است

عاشق و معشوق و عشق هر سه بهانه است

ذره اگر بی‌عدد به راه برآید

ذره که باشد چو آفتاب عیان است

هر دو جهان دام و دانه است ولیکن

دیده و دل را وجود دام چو دانه است

تا که زبانم به نطق عشق درآمد

در دل عطار صد هزار زبانه است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

ای به وصفت گمشده هرجان که هست

جان تنها نه خرد چندان که هست

وی کمال آفتاب روی تو

تا ابد فارغ ز هر نقصان که هست

گر سکندر چشمهٔ حیوان نیافت

نیست عیب چشمهٔ حیوان که هست

کور مادرزاد آید کل خلق

در بر آن حسن جاویدان که هست

صد هزاران قرن چرخ تیزرو

بود هم زین شیوه سرگردان که هست

از شفق در خون بسی گشت و نیافت

چون تو خورشیدی درین دوران که هست

آفتاب از شرم رویت هر شبی

در سیاهی شد چنین پنهان که هست

باز چون زلفت کمند او شود

بی سر و بن می‌رود زین سان که هست

نی چه می‌گویم فلک گویی است بس

در خم آن زلف چو چوگان که هست

هیچ سر بر تن نخواهد ماند از انک

گوی خواهد شد درین میدان که هست

زاشتیاق روی چون خورشید توست

ابر را هر دیدهٔ گریان که هست

وی عجب در جنب عشق عاشقانت

شبنمی است این جملهٔ باران که هست

ابر چبود زانکه صد دریای خون

از دل هر یک درین طوفان که هست

هرچه از ما می‌رود آن هیچ نیست

کار تا چون رفت از آن پیشان که هست

کار تنها نه مرا افتاد و بس

همچو من بس بی سر و سامان که هست

تو چنین در پرده و از شور توست

در دو عالم این همه حیران که هست

جملهٔ ذرات عالم گوش شد

تا بفرمایی تو هر فرمان که هست

گرد نعلین گدای کوی تو

بیشتر از ملک هر سلطان که هست

دوست‌تر دارم من آشفته دل

ذره‌ای دردت ز هر درمان که هست

همدم عیسی شود بی شک فرید

گر دمی برهد ازین زندان که هست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

عشق جمال جانان دریای آتشین است

گر عاشقی بسوزی زیرا که راه این است

جایی که شمع رخشان ناگاه بر فروزند

پروانه چون نسوزد کش سوختن یقین است

گر سر عشق خواهی از کفر و دین گذر کن

کانجا که عشق آمد چه جای کفر و دین است

عاشق که در ره آید اندر مقام اول

چون سایه‌ای به خواری افتاده در زمین است

چون مدتی برآید سایه نماند اصلا

کز دور جایگاهی خورشید در کمین است

چندین هزار رهرو دعوی عشق کردند

برخاتم طریقت منصور چون نگین است

هرکس که در معنی زین بحر بازیابد

در ملک هر دو عالم جاوید نازنین است

کاری قوی است عالی کاندر ره طریقت

بر هر هزار سالی یک مرد راه‌بین است

تو مرد ره چه دانی زیرا که مرد ره را

اول قدم درین ره بر چرخ هفتمین است

عطار اندرین ره جایی فتاد کانجا

برتر ز جسم و جان است بیرون ز مهر و کین است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

شیر در کار عشق مسکین است

عشق را بین که با چه تمکین است

نکشد کس کمان عشق به زور

عشق شاه همه سلاطین است

دلم از دلبران بتی بگزید

کو به رخ همچو ماه و پروین است

از لطیفی که هست آن دلبر

فخر خوبان چین و ماچین است

وصف خوبی او چه دانم گفت

هرچه گویم هزار چندین است

خوب رویی شگرف گفتاری

که به صورت فرشته آیین است

آن نگاری که روی او قمر است

طره‌اش مشک عنبرآگین است

من چو فرهاد در غمش زارم

کو به حسن و جمال شیرین است

صفتش در زمانه ممتاز است

دیدنش روح را جهان بین است

آن ستم کز صنم کشید فرید

بی‌گمان آفت دل و دین است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

بت ترسای من مست شبانه است

چه شور است این کزان بت در زمانه است

سر زلفش نگر کاندر دو عالم

ز هر موییش جویی خون روانه است

دل من صاف دین در راه او باخت

که این دل مست دردی مغانه است

چو عقلم مات شد بر نطع عشقش

چه بازم چون نه بازی و نه خانه است

دل بیمار را در عشق آن بت

شفا از نعره‌های عاشقانه است

درآمد دوش و گفت ای غرهٔ خود

دلت غمگین و نفست شادمانه است

به بوی دانه مرغت مانده در دام

چه مرغی آنکه عرشش آشیانه است

بدو گفتند چون در دام ماندی

بخور دانه که غم خوردن فسانه است

به زاری مرغ گفتا ای عزیزان

به دام اندر که را پروای دانه است

کز آنگاهی که خورد آن دانه آدم

به دام افتاده سر بر آستانه است

عزیزا کار تو بس مشکل افتاد

چه گویم چون زبانم پر زبانه است

ببین کایینهٔ کونین عالم

جمال بی نشانی را نشانه است

نگاهی می‌کند در آینه یار

که او خود عاشق خود جاودانه است

به خود می‌بازد از خود عشق با خود

خیال آب و گل در ره بهانه است

اگر احول نباشی زود ببینی

که کلی هر دو عالم یک یگانه است

تو هرجایی از آن می بازمانی

که راهی دور و بحری بی‌کرانه است

بر آن ایوان کز اینجا رفت این حرف

دو عالم همچو نقش آسمان است

دل عطار از روز ازل باز

ز صاف عشق مخمور شبانه است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

عشق تو ز اختیار بیرون است

وصل تو ز انتظار بیرون است

چون با تو نهم قرار وصلت

چون کار تو از قرار بیرون است

مرغی که دراوفتد به دامت

هر لحظه ز صد هزار بیرون است

جان‌های عزیز را درین درد

سرگشتگی از شمار بیرون است

زان برد غم تو روزگارم

کز گردش روزگار بیرون است

آنجا که حساب کار عشق است

از پردهٔ پرده‌دار بیرون است

بیکار مباد هیچ‌کس لیک

کار تو ز وسع کار بیرون است

هرچ آن تو نهی به حیله برهم

جمله ز حساب یار بیرون است

ای دل ره یار گیر کین راه

از زحمت تخت و دار بیرون است

در عالم عشق کار عطار

از شیوهٔ فخر و عار بیرون است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

 

رهی کان ره نهان اندر نهان است

چو پیدا شد عیان اندر عیان است

چه می‌گویم چه پیدا و چه پنهان

که این بالای پیدا و نهان است

چه می‌گویم چه بالا و چه پستی

که این بیرون ازین است و از آن است

چه می‌گویم چه بیرون چه درون است

که بیرون و درون گفت زبان است

چگویم آنچه هرگز کس نگفته است

چه دانم آنکه هرگز کس ندانست

گمانی چون برم چون کس نبرده است

نشانی چون دهم چون بی‌نشان است

مکن روباه بازی شیر مردا

خموشی پیشه کن کین ره عیان است

برو از پوست بیرون آی کین کار

نه کار توست کار مغز جان است

برو عطار و ترک این سخن گیر

که این را مستمع در لامکان است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

 

چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است

دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است

سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است

شور لب لعلش همه شیرینی جان است

نقاش که بنگاشت رخ او به تعجب

از غایت حسن رخش انگشت گزان است

جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکی

وابروی تو در تیز زدن سخت کمان است

از غالیه دانت شکری نیست امیدم

کان خال سیه مشرف آن غالیه دان است

از بس دل پرتاب که زلف تو ربوده است

زلف تو چنین تافته پیوسته از آن است

قربان کندم چشم تو از تیر که پیوست

خون ریختن و تیر از آن کیش روان است

خورشید که رویش به جهان پشت سپاه است

بر پشتی روی تو دل افروز جهان است

تا روی دلفروز تو عطار بدیده است

حقا که چنان کش دل و جان خواست چنان است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013464
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث