به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

روی تو شمع آفتاب بس است

موی تو عطر مشک ناب بس است

چند پیکار آفتاب کشم

قبلهٔ رویت آفتاب بس است

روی چون روز در نقاب مپوش

زلف شبرنگ تو نقاب بس است

به خطا گر کشیدمت سر زلف

چین ابروی تو جواب بس است

گر همه عمر این خطا کردم

در همه عمرم این صواب بس است

تاب در زلف دلستان چه دهی

دل من بی تو جای تاب بس است

چه قرارم بری که خواب از من

برد آن چشم نیم خواب بس است

چه زنی در من آتشی که مرا

در گذشته ز فرق آب بس است

گر ز ماهی طلب کنی سی روز

از توام سی در خوشاب بس است

تا ابد بیهشان روی تو را

عرق روی تو گلاب بس است

مجلس انس تشنگان تو را

لب میگون تو شراب بس است

رگ و پی در تنم در آن مجلس

همچو زیر و بم رباب بس است

گر نمکدان تو شکر ریز است

دل پر شور من کباب بس است

دل عطار تا که جان دارد

کنج عشق تو را خراب بس است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

شمع رویت ختم زیبایی بس است

عالمی پروانه سودایی بس است

چشم بر روی تو دارم از جهان

گر سوی من چشم بگشایی بس است

گرچه رویت کس سر مویی ندید

گر سر موییم بنمایی بس است

من نمی‌دارم ز تو درمان طمع

درد بر دردم گر افزایی بس است

تا قیامت ذره‌ای اندوه تو

مونس جانم به تنهایی بس است

گر توانایی ندارم در رهت

زاد راهم ناتوانایی بس است

گر ز عشقت عافیت می‌پرسدم

عافیت چکنم که رسوایی بس است

دوش عشقش تاختن آورد و گفت

از توام ای رند هرجایی بس است

در قلندر چند قرائی کنی

نقد جان در باز قرائی بس است

هست زنار نفاقت چار کرد

گر مسلمانی ز ترسایی بس است

ختم کن اسرار گفتن ای فرید

چون بسی گفتی ز گویایی بس است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

چه رخساره که از بدر منیر است

لبش شکر فروش جوی شیر است

سر هر موی زلفش از درازی

جهان سرنگون را دستگیر است

قمر ماند از خط او پای در قیر

که در گرد خطش هم جوی قیر است

خطا گفتم مگر مشک ختاست او

که در پیرامن بدر منیر است

خط نو خیزش از سبزی جوان است

که کمتر خط پیشش عقل پیر است

نیاید در ضمیر کس که آن خط

چگونه نوبهاری در ضمیر است

جهان جان سزای وصل او هست

که او در جنب وصل او حقیر است

کجا زو بر تواند خورد عاشق

کزو ناز است و از عاشق نفیر است

مرا از جان گریز است ار بگویم

که یک ساعت از آن دلبر گزیر است

مکن ای عشق شمع خوبان ناز چندین

که شمع حسن خوبان زود میر است

فرید یک دلت را یک شکر ده

که در صاحب نصابی او حقیر است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

هر که را ذره‌ای ازین سوز است

دی و فرداش نقد امروز است

هست مرد حقیقت ابن‌الوقت

لاجرم بر دو کون پیروز است

چون همه چیز نیست جز یک چیز

پس بسی سال و ماه یک روز است

صد هزاران هزار قرن گذشت

لیک در اصل جمله یک سوز است

چون پی یار شد چنان سوزی

شب و روزش چو عید و نوروز است

ذره‌ای سوز اصل می‌بینم

که همه کون را جگر دوز است

نیست آن سوز از کسی دیگر

بل همان سوز آتش‌افروز است

سوز معشوق در پس پرده

عاشقان را دلیل‌آموز است

هرکه او شاه‌باز این سر نیست

زین طریقت جهنده چون یوز است

تو اگر مردی این سخن پی بر

که فرید آنچه گفت مرموز است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

مرکب لنگ است و راه دور است

دل را چکنم که ناصبور است

این راه پریدنم خیال است

وین شیوه گرفتنم غرور است

صد قرن چو باد اگر بپویم

هم باد بود که یار دور است

با این همه گر دمی برآرم

بی او همه فسق یا فجور است

دانی تو که سر کافری چیست

آن دم که همی نه در حضور است

بی او نفسی مزن که ناگاه

تیغت زند او که بس غیور است

بگذر ز رجا و خوف کین‌جا

چه جای خیال نار و نور است

جایی است که صد جهان اگر نیست

ور هست نه ماتم و نه سور است

مردی که بدین صفت رسیده است

دایم هم ازین صفت نفور است

همچون دریا بود که پیوست

لب خشک بماند از قصور است

این حرف ز بی نهایتی رفت

چون زین بگذشت زرق و زور است

یک ذره‌گی فرید اینجا

بالای هزار خلد و حور است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

اگر تو عاشقی معشوق دور است

وگر تو زاهدی مطلوب حور است

ره عاشق خراب اندر خراب است

ره زاهد غرور اندر غرور است

دل زاهد همیشه در خیال است

دل عاشق همیشه در حضور است

نصیب زاهدان اظهار راه است

نصیب عاشقان دایم حضور است

جهانی کان جهان عاشقان است

جهانی ماورای نار و نور است

درون عاشقان صحرای عشق است

که آن صحرا نه نزدیک و نه دور است

در آن صحرا نهاده تخت معشوق

به گرد تخت دایم جشن و سور است

همه دلها چو گلهای شکفته است

همه جان‌ها چو صف‌های طیور است

سراینده همه مرغان به صد لحن

که در هر لحن صد سور و سرور است

ازان کم می‌رسد هرجان بدین جشن

که ره بس دور و جانان بس غیور است

طریق تو اگر این جشن خواهی

ز جشن عقل و جان و دل عبور است

اگر آنجا رسی بینی وگرنه

دلت دایم ازین پاسخ نفور است

خردمندا مکن عطار را عیب

اگر زین شوق جانش ناصبور است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

عشق را گوهر ز کانی دیگر است

مرغ عشق از آشیانی دیگر است

هرکه با جان عشق بازد این خطاست

عشق بازیدن ز جانی دیگر است

عاشقی بس خوش جهانی است ای پسر

وان جهان را آسمانی دیگر است

کی کند عاشق نگاهی در جهان

زانکه عاشق را جهانی دیگر است

در نیابد کس زبان عاشقان

زانکه عاشق را زبانی دیگر است

کس نداند مرد عاشق را ولیک

هر گروهی را گمانی دیگر است

نیست عاشق را به یک موضع قرار

هر زمانی در مکانی دیگر است

نی خطا گفتم برون است از مکان

لامکان او را نشانی دیگر است

گرچه عاشق خود در اینجا در میان است

جای دیگر در میانی دیگر است

جوهر عطار در سودای عشق

گویی از بحری و کانی دیگر است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است

کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تو

نی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است

آن کزو غافل بود دیوانه‌ای نامحرم است

وانکه زو فهمی کند دیوانه‌ای صورتگر است

کس سر مویی ندارد از مسما آگهی

اسم می‌گویند و چندان کاسم گویی دیگر است

هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو

کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی‌تر است

ای عجب بحری است پنهان لیک چندان آشکار

کز نم او ذره ذره تا ابد موج‌آور است

صورتی کان در درون آینه از عکس توست

در درون آینه هر جا که گویی مضمر است

گر تو آن صورت در آئینه ببینی عمرها

زو نیابی ذره‌ای کان در محلی انور است

ای عجب با جملهٔ آهن به هم آن صورت است

گرچه بیرون است ازآن آهن بدان آهن در است

صورتی چون هست با چیزی و بی چیزی به هم

در صفت رهبر چنین گر جان پاکت رهبر است

ور مثالی دیگرت باید به حکم او نگر

صورتش خاک است و برتر سنگ و برتر زان زر است

تا که در دریای دل عطار کلی غرق شد

گوییا تیغ زبانش ابر باران گوهر است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

لعلت از شهد و شکر نیکوتر است

رویت از شمس و قمر نیکوتر است

خادم زلف تو عنبر لایق است

هندوی رویت بصر نیکوتر است

حلقه‌های زلف سرگردانت را

سر ز پا و پا ز سر نیکوتر است

از مفرح‌ها دل بیمار را

از لب تو گلشکر نیکوتر است

بوسه‌ای را می‌دهم جانی به تو

کار با تو سر به سر نیکوتر است

رستهٔ دندانت در بازار حسن

استخوانی از گهر نیکوتر است

هیچ بازاری چنان رسته ندید

زانکه هریک زان دگر نیکوتر است

عارضت کازرده گردد از نظر

هر زمانی در نظر نیکوتر است

چون کسی را بر میانت دست نیست

دست با تو در کمر نیکوتر است

چون لب لعلت نمک دارد بسی

گر خورم چیزی جگر نیکوتر است

کار رویم تا به تو رو کرده‌ام

دور از رویت ز زر نیکوتر است

گر دل عطار شد زیر و زبر

دل ز تو زیر و زبر نیکوتر است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5013458
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث