به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا در تو خیال خاص و عام است

از عشق نفس زدن حرام است

تا هیچ و همه یکی نگردد

دعوی یگانگیت عام است

تا پاک نگردی از وجودت

هر پختگیی که هست خام است

چون اصل همه به قطع هیچ است

این از همه، هیچ ناتمام است

تو اصل طلب ز فرع بگذر

کین یک گذرنده و آن مدام است

چون او همه را ندید می‌گفت

اکنون جز ازین همه کدام است

هر مرد که مرد هیچ آمد

او را همه چیز یک مقام است

تا تو به وجود مانده‌ای باز

در گردن تو هزار دام است

کانجا که وجود دم به دم نیست

اصلت عدم علی‌الدوام است

شرمت نامد از آن وجودی

کان را به نفس نفس قیام است

بگذر ز وجود و با عدم ساز

زیرا که عدم، عدم به نام است

می‌دان به یقین که با عدم خاست

هرجا که وجود را نظام است

آری چو عدم وجود بخش است

موجوداتش به جان غلام است

چون فقر عدم برای خاص است

کفر است کزو نصیب عام است

گر تو سر هیچ هیچ داری

در هر گامت هزار کام است

وامانده به ذره‌ای تو کم باز

هرگز نه تو را جم و نه جام است

عطار ز هیچ هیچ دل یافت

آن دل که برون دال و لام است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

غم بسی دارم چه جای صد غم است

زانکه هر موییم در صد ماتم است

غم نباشد کانچه پیشان است و پس

کم ز کم نبود نصیبم زان کم است

عالمی است اشراق نور آفتاب

کور را زانچه اگر صد عالم است

عالمی در دست بر جانم ولی

چون ازوست این درد جانم خرم است

درد زخم او کشیدن خوش بود

گر پس از صد زخم او یک مرهم است

گر بسی عمرم بود تا جان بود

آن من گر هست عمری یک دم است

گر کسی را آن دم اینجا دست داد

او خلیفه‌زاده‌ای از آدم است

ور کسی زان دم ندارد آگهی

مرده دل زاد است اگر از مریم است

بی خیال و صورت وهم و قیاس

چیست آن دم، شیر و روغن درهم است

نی که دایم روغن است و شیر نه

زانکه گر شیر است بس نامحرم است

گر فرید این جایگه با خویش نیست

آن دمش در پردهٔ جان همدم است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:37 PM

سر عشقت مشکلی بس مشکل است

حیرت جان است و سودای دل است

عقل تا بوی می عشق تو یافت

دایما دیوانه‌ای لایعقل است

بر امید روی تو در کوی تو

پای عاشق تا به زانو در گل است

منزل اندر هر دو عالم کی کند

هر که را در کوی عشقت منزل است

هست عاشق لیک هم بر خویشتن

هر که از عشق تو یک دم غافل است

گفته‌ای حاصل چه داری از غمم

می به نتوان گفت آنچم حاصل است

تا دلم در دام عشقت اوفتاد

در میان خون چو مرغی بسمل است

معطلی مطلق تویی در ملک عشق

هر دو عالم دست‌های سایل است

تا گشادی بر دل عطار دست

بر دل عطار بندی مشکل است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

در دلم تا برق عشق او بجست

رونق بازار زهد من شکست

چون مرا می‌دید دل برخاسته

دل ز من بربود و درجانم نشست

خنجر خون‌ریز او خونم بریخت

ناوک سر تیز او جانم بخست

آتش عشقش ز غیرت بر دلم

تاختن آورد همچون شیر مست

بانگ بر من زد که ای ناحق شناس

دل به ما ده چند باشی بت‌پرست

گر سر هستی ما داری تمام

در ره ما نیست گردان هرچه هست

هر که او در هستی ما نیست شد

دایم از ننگ وجود خویش رست

می‌ندانی کز چه ماندی در حجاب

پردهٔ هستی تو ره بر تو بست

مرغ دل چون واقف اسرار گشت

می‌طپید از شوق چون ماهی بشست

بر امید این گهر در بحر عشق

غرقه شد وان گوهرش نامد به دست

آخر این نومیدی ای عطار چیست

تو نه ای مردانه همتای تو هست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

حسن تو رونق جهان بشکست

عشق روی تو پشت جان بشکست

هر سپاهی که عقل می‌آراست

غمزهٔ تو به یک زمان بشکست

ناوک‌انداز آسمان چو بدید

طاق ابروی تو کمان بشکست

عکس ماهت به آفتاب رسید

منصب آفتاب از آن بشکست

پسته را پهن بازمانده دهان

دانی از چیست زان دهان بشکست

همچو شمعی شکر چرا بگداخت

که دلش زان شکرستان بشکست

حیلهٔ جادوان بابل را

آن دو جادوی دلستان بشکست

چون به وصلت توان رسید که هجر

دل عطار ناتوان بشکست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است

خوشی چشمش از آنست کین همه دستان خوش است

نرگس دستان گرش دست دل از حیله برد

هرچه کند چشم او ور ببرد جان خوش است

زلف پریشانش را حلقه به گوشم از آنک

بر رخ چون ماه او زلف پریشان خوش است

خندهٔ شیرین او گریهٔ من تلخ کرد

گریهٔ خونین من زان لب خندان خوش است

پستهٔ شیرین او شور دل عاشقانش

شور دل عاشقانش زین شکرستان خوش است

چون سخنش را گذر بر لب شیرین اوست

آن سخن تلخ او همچو شکر زان خوش است

عقل لبش را مرید از بن دندان شده است

نیست درین هیچ شک کان لب و دندان خوش است

سبزهٔ خطش دمید بر لب آب حیات

با خط سرسبز او چشمهٔ حیوان خوش است

بحر صفت شد به نطق خاطر عطار ازو

در صفت حسن او بحر درافشان خوش است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

در سرم از عشقت این سودا خوش است

در دلم از شوقت این غوغا خوش است

من درون پرده جان می‌پرورم

گر برون جان می کند اعدا خوش است

چون جمالت برنتابد هیچ چشم

جملهٔ آفاق نابینا خوش است

همچو چرخ از شوق تو در هر دو کون

هر که در خون می‌نگردد ناخوش است

بندگی را پیش یک بند قبات

صد کمر بر بسته بر جوزا خوش است

جان فشان از خندهٔ جان‌پرورت

زاهد خلوت نشین رسوا خوش است

گر زبانم گنگ شد در وصف تو

اشک خون آلود من گویا خوش است

چون تو خونین می‌کنی دل در برم

گرچه دل می‌سوزدم اما خوش است

این جهان فانی است گر آن هم بود

تو بسی، مه این مه آن یکتا خوش است

گر نباشد هر دو عالم گو مباش

تو تمامی با توام تنها خوش است

ماه‌رویا سیرم اینجا از وجود

بی وجودم گر بری آنجا خوش است

پرده از رخ برفکن تا گم شوم

کان تماشا بی وجود ما خوش است

الحق آنجا کآفتاب روی توست

صد هزاران بی سر و بی پا خوش است

صد جهان بر جان و بر دل تا ابد

والهٔ آن طلعت زیبا خوش است

پرتو خورشید چون صحرا شود

ذرهٔ سرگشته ناپروا خوش است

چون تو پیدا آمدی چون آفتاب

گر شدم چون سایه ناپیدا خوش است

از درون چاه جسمم دل گرفت

قصد صحرا می‌کنم صحرا خوش است

دی اگر چون قطره‌ای بودم ضعیف

این زمان دریا شدم دریا خوش است

وای عجب تا غرق این دریا شدم

بانگ می‌دارم که استسقا خوش است

غرق دریا تشنه می‌میرم مدام

این چه سودایی است این سودا خوش است

ز اشتیاقت روز و شب عطار را

دیده پر خون و دلی شیدا خوش است

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

نیم شبی سیم برم نیم مست

نعره‌زنان آمد و در در نشست

هوش بشد از دل من کو رسید

جوش بخاست از جگرم کو نشست

جام می آورد مرا پیش و گفت

نوش کن این جام و مشو هیچ مست

چون دل من بوی می عشق یافت

عقل زبون گشت و خرد زیر دست

نعره برآورد و به میخانه شد

خرقه به خم در زد و زنار بست

کم زن و اوباش شد و مهره دزد

ره زن اصحاب شد و می‌پرست

نیک و بد خلق به یکسو نهاد

نیست شد و هست شد و نیست هست

چون خودی خویش به کلی بسوخت

از خودی خویش به کلی برست

در بر عطار بلندی ندید

خاک شد و در بر او گشت پست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

دوش ناگه آمد و در جان نشست

خانه ویران کرد و در پیشان نشست

عالمی بر منظر معمور بود

او چرا در خانهٔ ویران نشست

گنج در جای خراب اولیتر است

گنج بود او در خرابی زان نشست

هیچ یوسف دیده‌ای کز تخت و تاج

چون دلش بگرفت در زندان نشست

گرچه پیدا برد دل از دست من

آمد و بر جان من پنهان نشست

چون مرا تنها بدید آن ماه روی

گفت تنها بیش ازین نتوان نشست

جان بده وانگه نشست ما طلب

که توان با جان بر جانان نشست

از سر جان چون تو برخیزی تمام

من کنم آن ساعتت در جان نشست

چون ز جانان این سخن بشنید جان

خویش را درباخت و سرگردان نشست

خویشتن را خویشتن آن وقت دید

کو چو گویی در خم چوگان نشست

دایما در نیستی سرگشته بود

زان چنین عطار زان حیران نشست

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 5:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015228
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث